Tribun Logo

رافائل حسین‌اف آکادمیسین

ترجمه از ترکی آذربایجانی به فارسی: علی‌رضا اردبیلی

پیمان استوار میرزا عبدالرحیم طالبوف

مدت‌هاست که آرزویی در دلم جای گرفته است. آرزو دارم که اگر روزی راهم به داغستان بیفتد، حتماً به "بوی‌ناکسک1" بروم. آنجا، در قبرستان قدیمی واقع در مرکز شهر، قبر عزیزی را پیدا کنم، به آن سلام دهم و سر تعظیم فرود آورم. قبری که در آن یک آذربایجانی گران‌قدر آرمیده است: میرزا عبدالرحیم طالبوف. اما هر بار که این آرزو از ذهنم می‌گذرد، احساس نگرانی نیز مرا آزار می‌دهد. از پیش، دغدغهٔ آن را دارم که مبادا بروم و قبر را پیدا کنم و ببینم که قبر در حال ویرانی و بی‌توجهی است؛ علف‌های هرز آن را پوشانده و به سبب بی‌مهری رهگذران، رو به نابودی گذاشته است. یا بدتر از آن...

ببینیم، آنجا در داغستان، در بوی‌ناکسک، آخرین بار کدام آذربایجانی به زیارت قبر میرزا عبدالرحیم طالبوف رفته است؟ ما این مرد فداکار آذربایجانی را تا چه اندازه می‌شناسیم؟ اما باید او را بشناسیم، آن هم بطرزی شایسته و از همهٔ جوانب. زیرا او از کسانی است که جان خود را در راه روشنایی‌بخشی به آذربایجان و ملت خویش فدا کرده است. پس از میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا عبدالرحیم طالبوف، پرچم‌دار ادبیات نوین و تحول در بیان هنری در خاورمیانه و البته در آذربایجان بوده است. او نخستین کسی است که رمان مدرن با فرم اروپایی را به ادبیات آذربایجان آورد. مهدی مجتهدی در کتاب ”چهره‌های برجستهٔ آذربایجان در دوران مشروطه” که در اواسط قرن بیستم منتشر شد، نوشته بود که در میان متفکرانی که در صد سال اخیر از ایران برخاسته‌اند، برتری مطلق با میرزا عبدالرحیم طالبوف است و آذربایجان و آذربایجانیان می‌توانند به او ببالند. او را ”ژان ژاک روسو” و ”ولتر” خاورمیانه نامیده بودند.

 

azerbayjan emrozi

 

پس ما آذربایجانیان امروز، چرا با چنین شخصیتی که مایهٔ افتخار ملت و میهن ماست، به اندازهٔ شایستگی‌اش آشنا نیستیم؟ باید شخصیت‌هایی را که برای آذربایجان و ملت ما سربلندی آورده‌اند و همچنان می‌آورند، به خوبی بشناسیم، به آن‌ها احترام بگذاریم و همواره آن‌ها را در قله نگاه داریم. زیرا هر چه بیشتر این بزرگان را بشناسیم، به آن‌ها احترام بگذاریم و آن‌ها را در جایگاه والایشان نگه داریم، خود نیز به عنوان یک ملت و یک میهن، به مراتب بالاتری صعود خواهیم کرد.

میرزا عبدالرحیم طالبوف شخصیتی بود که شهرت و آوازه‌اش فراتر از چارچوب‌های آذربایجان، ایران و آناتولی رفته بود. یکی از شواهد عینی این امر آن است که در سال ۱۸۹۶، خاورشناس مشهور، آکادمیک فیودور یوگنیه‌ویچ کُرش، میرزا عبدالرحیم طالبوف را برای ایراد سخنرانی به دانشگاه خارکوف دعوت کرد. میرزا عبدالرحیم طالبوف طی چند روز، در برابر استادان، معلمان و نخبگان خارکوف که به آن جلسات دعوت شده بودند، سخنرانی کرد. سخنرانی‌های عمیق، جذاب و سرشار از دانش او چنان شنوندگان را مجذوب می‌کرد که یکی از پزشکان برجستهٔ آن دوران، پروفسور لئونارد هیرشمان، به افتخار او ضیافت‌هایی ترتیب داد. در یکی از این ضیافت‌ها، پروفسور لئونارد هیرشمان در حالی که جام به دست گرفته بود، گفت:

"راستش، کمی در تردیدم. نمی‌دانم برداشتن جام به افتخار یک روشنفکر مسلمان تا چه اندازه درست است. اما تلاش می‌کنم راه میانه را برگزینم. شراب را می‌نوشیم، به انسان لذت می‌بخشد، روحش را نوازش می‌کند. اگر در دلش احساسات سنگین و تلخی وجود داشته باشد، آن‌ها را می‌زداید و حال روحی را ارتقا می‌دهد. این روزها ما سخنرانی‌های میرزا عبدالرحیم طالبوف را گوش می‌دادیم. هر چه بیشتر گوش می‌دادیم، روحمان آرامش بیشتری می‌یافت. هر فکری که درونمان را آزار می‌داد، در همان لحظات از یادمان می‌رفت و به عالمی دیگر قدم می‌گذاشتیم. از گفتگوهای او، از وسعت دانش او، از اطلاعاتی که ارائه می‌داد، بهره می‌بردیم و لذت می‌بردیم. لذتی به ما دست می‌داد که گویی بهترین شراب را نوشیده‌ایم. اما شراب در جهان اسلام نیز وجود دارد و شاعران شرقی قرون وسطی نیز از می و شراب سخن گفته‌اند. با این تفاوت که می مورد نظر شاعران شرقی، برخلاف شراب ما، می الهی است؛ می‌ای که انسان را به عالم روحانی می‌برد، به مقام علوی می‌رساند و درونش را غنا می‌بخشد. این روزها هرگاه میرزا عبدالرحیم طالبوف را می‌شنیدیم، گویی همین می الهی را می‌نوشیدیم، درونمان غنا می‌یافت، به عالم روح قدم می‌گذاشتیم و به جهان علوی راه می‌یافتیم. من این جام را به افتخار جناب میرزا عبدالرحیم طالبوف ـ‌که در روزهای گذشته با بلاغت درخشان و هوش سرشارش ما را مجذوب کرده بود‌ـ بلند می‌کنم و می‌اندیشم که او هرگز تمام نخواهد شد. نه فقط امروز، بلکه در زمان‌های آینده نیز با آثارش به انسان‌ها لذت خواهد بخشید و درون‌شان را غنا خواهد بخشید."

این ارزیابی پرشور در ضیافتی در اواخر قرن نوزدهم ـ سال ۱۸۹۶ ـ بیان شد و از آن زمان تاکنون قرن‌ها سپری شده و هزاره‌ها دگرگون گشته‌اند. آثار میرزا عبدالرحیم طالبوف هرچند نخست خطاب به عصر خود بودند، اما امروز که صفحات کتاب‌هایش را ورق می‌زنیم، همان احساسات و اندیشه‌هایی که پروفسور هیرشمان در آن زمان تجربه می‌کرد، در درون ما نیز بروز می‌کنند. آن لذتی که بیش از صد سال پیش مردان دانا از میرزا عبدالرحیم طالبوف می‌بردند، اکنون ما ـ انسان‌های قرن بیست و یکم ـ نیز با ورق زدن کتاب‌های او، گویی رو در روی انسانی زنده ایستاده‌ایم و همان لذت و فیض را دریافت می‌کنیم.

باید فرزندان ملت، معلمان جان‌فشان و بی‌توقع خود را ـ کسانی چون میرزا عبدالرحیم طالبوف که بار تعلیم و تربیت را از روی وجدان و با اختیار بر دوش کشیدند ـ از مدرسه و از کتاب‌های درسی بشناسند. اگر بیشتر ما او را نمی‌شناسیم، مدرسه و کتاب‌های درسی مقصر نیستند؛ تقصیر از خود طالبوف و طالبوف‌هاست. یعنی یا توانشان یا فرصت عمرشان برای پرورش فرزندان ملت در سطح مورد انتظار کافی نبوده است.

او در سال ۱۸۳۴ یعنی جمعا شش سال بعداز عقد پیمان ترکمنچای در تبریز، در مکانی مقدس ـ در محلهٔ کوی سرخاب، جایی که هزار سال است گورستان شاعران (مقبره‌الشعرا) است و برگزیده‌ترین فرزندان آذربایجان در آن آرمیده‌اند ـ چشم به جهان گشود. هرچند در خانواده‌ای نجار و درودگر متولد شد، اما از کودکی اشتیاقی بی‌پایان به دانش و یادگیری در وجودش بود و این ویژگی در واقع از نسل و ریشهٔ او برمی‌خاست. میرزا عبدالرحیم از کودکی علاوه بر تسلط کامل بر فارسی و عربی، به رشته‌های مختلف علمی نیز گرایش داشت و فراتر از ادبیات و تاریخ که روحاً به آن‌ها نزدیک‌تر بود، در فیزیک، شیمی، ستاره‌شناسی و دیگر علوم دقیق نیز دانشی عمیق کسب کرد. حاصل این شوق علمی آن بود که بعدها نه تنها آثار ادبی کامل و کم‌نظیری آفرید، بلکه کتاب‌های ارزشمندی نیز در زمینهٔ فیزیک و شیمی تألیف کرد و علاوه بر آن، رسالهٔ ارزشمندی در زمینهٔ ستاره‌شناسی را به فارسی ترجمه کرد و شرح‌هایی بر آن افزود تا معاصرانش بتوانند به راحتی آن را درک کنند.

از سنین جوانی، آزادی درونی و ناسازگاری با محیط اطراف، ویژگی ذاتی میرزا عبدالرحیم بود. از یک سو تحت تأثیر این احساسات و از سوی دیگر با نیت ارتقای تحصیلات، در جوانی به تفلیس رفت. آنجا زبان روسی، انگلیسی و فرانسوی را آموخت و با نمونه‌های بسیاری از ادبیات روسی و جهانی آشنا شد و دانش خود را غنا بخشید. هم محیطی که در آن قرار داشت و هم دانش‌های نوین، میرزا عبدالرحیم طالبوف را به انسانی شرقی-غربی تبدیل کرد. در وجود او، نمونه‌ای درخشان از نوع جدید روشنفکر آذربایجانی شکل گرفت: شخصیتی که اروپا و آسیا را در وجود خویش متحد کرده بود، در تفکرش هم شیوهٔ اندیشهٔ اسلامی را زنده نگه می‌داشت و هم قادر بود به زندگی و رویدادها با نگاهی اروپایی بنگرد. هر انسانی علاوه بر والدین، فرزند محیط خود نیز هست. میرزا عبدالرحیم تا پیش از ورود به تفلیس، فقط جوانی فرهیختهٔ شرق مسلمان بود. اما با ورود به این شهر قدیمی قفقاز، به مثابه فرزند زمان نوین بالید و محیط تفلیس او را به گونه‌ای کاملاً متفاوت تربیت کرد. دقیقاً همین آمیختگی شرقی-غربی در درون او و تفکر نوآورانه‌ای که این وحدت به او بخشید، او را به میرزا فتحعلی زمان نوین بدل کرد.

اما میرزا عبدالرحیم صاحب عقلی همه‌جانبه و مردی محتاط بود. می‌دانست که این زندگی است و برای پیشرفت، زیستن، کسب دانش بیشتر و یافتن میدان برای بیان آن دانش‌ها، امکانات مادی مناسب نیز ضروری است. بنابراین پس از اتمام تحصیلات، در ادارهٔ پست محمدعلی شیبانی ابراهیم‌بیگ‌اف مشغول به کار شد. محمدعلی شیبانی علاوه بر مالکیت اداره‌های پست، به احداث راه و اجاره‌داری راه‌ها نیز اشتغال داشت. میرزا عبدالرحیم هوشمند، ضمن کار در ادارهٔ پست، به زودی اسرار راه‌سازی را نیز فرا گرفت و مدتی بعد ادارهٔ مستقل ساخت راه خود را تأسیس کرد. مدت زیادی نگذشت که او راه قفقاز-استاوروپول را ساخت و این کار وضعیت مالی او را به طور قابل توجهی بهبود بخشید.

اما از جوانی، ویژگی مهم دیگری نیز در میرزا عبدالرحیم وجود داشت: نجابت تقسیم کردن دستاوردهایش، دست و دل‌بازی و اشتیاق به انجام کارهایی که در حد توانش به همه سود برساند. هرچه بیشتر در تجارت پیش می‌رفت و پول به دستش می‌رسید، بخش عمدهٔ سرمایه‌اش را صرف گسترش دانش خود، گردآوری نسخ خطی و کتاب می‌کرد و بخش دیگر را به کارهای خیریه اختصاص می‌داد. و میرزا عبدالرحیم این اعمال نیک را از جوانی تا پایان عمر خویش ادامه داد.

اندکی بعداز ترک تفلیس به داغستان - خاساویورت - نقل مکان کرد. درست وقتی در خاساویورت2 ساکن شد، آنجا یک مدرسه و یک مسجد ساخت. هیچ‌کس از او درخواست نکرده بود که ما به این نیاز داریم، این کار را بکن. او از کسانی هم نبود که ثروتشان از سر و کله‌شان زده باشد. دلش او را هدایت می‌کرد، خلأ را حس می‌کرد، قلبش حکم می‌راند که انجام بده، و او هم انجام می‌داد. علاوه بر این، می‌دانست که اینجا زیاد نخواهد ماند، متوجه بود که اینجا موقتی است و به زودی به جای دیگری خواهد رفت. مدرسه باقی خواهد ماند، مسجد باقی خواهد ماند و خدمت خود را خواهد کرد. برای میرزا عبدالرحیم همین کافی بود. او این کارها را نه برای اینکه به عنوان یک خیّر و آدم خوب به نظر برسد، بلکه چون ذاتاً چنین بود، انجام می‌داد. مدت زیادی نگذشت که از خاساویورت جدا شد و به تمیرخان‌شورا نقل مکان کرد که بعدها بویناکسک نامیده شد.

... میرزا عبدالرحیم طالبوف در جوانی از ایران جدا شد و به تیفلیس آمد، سپس در داغستان ساکن شد، اما در تمام طول عمرش، هم ایران و هم آذربایجان همیشه با او بودند. و رویدادهایی را که آنجا رخ می‌داد، همیشه دنبال می‌کرد. بیش از آن - تأثیر مستقیم او نیز بر آنچه رخ می‌داد وجود داشت. طالبوف نه فقط یک ادیب و دانشمندی با نبوغ جهانی بود، بلکه جامعه‌شناس و سیاستمدار هم بود. مجموعه مقالات و کتاب‌های او درباره سیاست را که کنار بگذاریم، فعالیت‌های سیاسی مستقیم او نیز وجود داشت. وقتی جنبش مشروطه در ایران آغاز شد، یکی از اصلی‌ترین مراکز فکری آن، دقیقاً میرزا عبدالرحیم طالبوف بود. به همین دلیل او را به ولتر تشبیه می‌کنند و این مقایسه هم بی‌دلیل نیست. آن ادیب مشهور فرانسوی در سنین پیری در یک شهرک کوچک و خلوت در سوئیس زندگی می‌کرد. کسانی که انقلاب بزرگ فرانسه را تدارک می‌دیدند، مرتب پیش او بودند - می‌آمدند و می‌رفتند و از ولتر مشورت می‌گرفتند. دقیقاً مثل میرزا عبدالرحیم طالبوف در دوران مشروطه. او در تمیرخان‌شورای داغستان نشسته بود و روشنفکران آذربایجان و پیشگامان متفکر پیشروی ایران، پیوسته برای مشورت نزد او می‌آمدند.

درباره مجله ”ملا نصرالدین” ارزیابی‌ای وجود دارد که به‌حق در زبان کسانی که از آن سخن می‌گویند، سنتی شده است: این مجله به اندازه کاری که یک ارتش می‌تواند انجام دهد، کار عظیمی در جهت روشن‌گری و انقلابی کردن آذربایجان و خاور نزدیک و خاورمیانه انجام داده است. همین ارزش را می‌توان بدون تردید درباره فعالیت‌های میرزا عبدالرحیم طالبوف هنگام تفکر درباره جنبش مشروطه نیز به کار برد. درباره جنبش مشروطه و مشروطه‌خواهان، هم در ایران و هم در جهان، تحقیقات، مقالات و کتاب‌های به اندازه‌ای زیاد وجود دارد که کتابخانه‌ها را پر کند. در قطار ادبیات مشروطه، تحقیق هفت‌جلدی مهدی ملک‌زاده با عنوان ”تاریخ مشروطه ایران” به‌خاطر وزن و اهمیت خاص خود، در ردیف آثار سنگین‌وزن قرار دارد و در آن پژوهش عالی، نویسنده که توجه خاصی به میرزا عبدالرحیم طالبوف نشان داده، می‌نویسد که او با تأثیرات مستقیم و آثارش، از کسانی است که بیشترین تأثیر را بر جنبش مشروطه گذاشته است. تأکید می‌کند که میرزا عبدالرحیم طالبوف با زبانی ساده، فسادهای استبداد و عقب‌ماندگی ملت‌های ایران از کاروان تمدن را در گوششان زمزمه می‌کرد.

ظاهراً طالبوف از باکو و تبریز بسیار دور بود. اما در حالی که تمام کارهای دیگرش را در داغستان انجام می‌داد، گویی همیشه هم در باکو بود و هم در تبریز - در آذربایجان آن‌سوی و این‌سوی. نشانه‌های کافی وجود دارد که او همواره در مرکز توجه نیروهای پیشرو هم آذربایجان و هم ایران قرار داشت - در سال‌های ۱۹۰۳-۱۹۰۴ وقتی فریدون‌بگ کوچری در حال تألیف ”تاریخ ادبیات آذربایجان” بود، پیوسته برای میرزا عبدالرحیم آقا نامه می‌نوشت که البته پر از سؤال بود و پاسخ‌های مفصل دریافت می‌کرد. میرزا عبدالرحیم طالبوف برای او هم شرح حال خود و هم نمونه‌هایی از آثارش را فرستاده بود.

پنجم اکتبر ۱۹۰۹ - یحیی دولت‌آبادی، از روشنفکران و سیاستمداران شناخته‌شده ایران که با چهره‌های پیشرو فضای فکری آذربایجان آن زمان نیز ارتباط نزدیک داشت، یکی از روزها به پتروفسک (ماخاچ‌قالای امروزی) می‌آید و آنجا یک درشکه کرایه می‌کند و مستقیم به تمیرخان‌شورا می‌رود. یحیی دولت‌آبادی، یکی از اصلی‌ترین حاملان اندیشه جنبش مشروطه، برای زیارت میرزا عبدالرحیم طالبوف شتاب داشت. از یک سو یحیی دولت‌آبادی که با چهره‌های برجسته و بالغ و شنیده‌شده‌ای مثل احمدبگ آقاوغلی و محمدامین رسول‌زاده نشست‌وبرخاست داشت، از سوی دیگر دریافتن توصیه از عبدالرحیم طالبوف را نیز ضروری می‌دانست.

درشکه یحیی دولت‌آبادی با پرس‌وجو به خانه میرزا عبدالرحیم می‌رسد. در آن زمان میرزا عبدالرحیم دیگر پیر شده بود و چشمانش هم به شدت ضعیف شده بود. او در سال ۱۹۰۲ برای درمان چشم‌هایش به برلین سفر کرده بود، اما نوشته‌های شاهدان زنده نیز به دست ما رسیده که استاد هرقدر چشم‌هایش ضعیف شده بود، تا آخرین لحظه از نوشتن و خواندن خسته نشد و دست برنداشت. در خاطرات شاهدان این خبر غم‌انگیز هم مانده که بینایی طالبوف آن‌قدر ضعیف شده بود که برای خواندن یک متن باید کاغذ را تا سه انگشت به چشم‌هایش نزدیک می‌کرد.

اما وقتی شنید یحیی دولت‌آبادی آمده، گویی نور چشمش هم بیشتر شد، عبدالرحیم آقا پایین آمد و خودش مهمان عزیز را استقبال کرد. گفت: چه خوب تشریف آوردید، خیلی منتظر آمدنتان بودم. شنیده بودم در داغستان هستید، اگر بدون دیدن من می‌رفتید، خیلی پریشان می‌شدم.

این دیدار با یحیی دولت‌آبادی برای میرزا عبدالرحیم طالبوف نه فقط لحظه‌های جذابی از ارتباط با شخصیتی بود که مدت‌ها او را می‌شناخت، از پیشگامان حیات فکری ایران بود و به قلب و روحش نزدیک بود. اهمیت اصلی این دیدار برای میرزا عبدالرحیم طالبوف این بود که فرصتی به دست آورد تا آخرین اطلاعات را درباره وضعیت موجود جنبش مشروطه از منبع اول دریافت کند و این فرصتی بود که از طریق مهمان، توصیه‌ها و اندرزهای خود را برای اینکه جنبش اندکی هم بیشتر شعله‌ور شود و نتیجه‌بخش‌تر گردد، بدهد.

اینکه طالبوف در حالی که خودش از ایران دور بود، به مقام یکی از چهره‌های تعیین‌کننده جنبش مشروطه رسید، تأیید دیگری است که در سال ۱۹۰۷ مردم تبریز او را به عنوان نماینده مجلس اول ایران انتخاب کردند. میرزا عبدالرحیم طالبوف ابتدا با رضایت به این انتخاب مردم ”بله” گفت، اما اندکی بعد از شرکت در مجلس ملی ایران انصراف داد. ناظم‌الاسلام کرمانی در کتاب ”تاریخ بیداری ایرانیان” که خاطراتش را از زندگی پرتلاطم ایران در سال‌های ۱۹۰۴-۱۹۱۱ در آغاز قرن بیستم جدید منعکس کرده، طبعاً نمی‌توانست از شخصیتی به مهمی میرزا عبدالرحیم طالبوف که نامش به یکی از کلمات کلیدی و نمادهای جنبش مشروطه تبدیل شده بود، بگذرد. او کتاب ”سفینه طالبي یا کتاب احمد” را که از قلم میرزا عبدالرحیم آقا بیرون آمده، یکی از سه-چهار اثری می‌داند که در شکل‌گیری اندیشه مشروطه جای دارد، اما وقتی علت انصراف میرزا عبدالرحیم آقا از مجلس اول ملی ایران را توضیح می‌دهد و آن را به ترک کردن ایده‌های انقلابی قبلی طالبوف نسبت می‌دهد، البته که اشتباه می‌کند. زیرا در واقعیت چنین نبود، بلکه کاملاً برعکس بود. یک سال پیش از آن انصراف در سال ۱۹۰۶، کتاب ”توضیح درباره آزادی” میرزا عبدالرحیم طالبوف منتشر شده بود. آنجا صراحتاً اعلام کرده بود که مشروطیت و استبداد مطلق به هیچ وجه قابل جمع در یکجا نیستند. اندکی پس از اینکه تبریزی‌ها در سال ۱۹۰۷ او را به اتفاق آرا به عنوان نماینده مجلس اول ملی ایران انتخاب کردند، برای روشن کردن اختلاف نظرهایی که انصرافش در جامعه ایجاد کرده بود، میرزا عبدالرحیم طالبوف یک تلگراف صدکلمه‌ای به مجلس ملی ارسال کرد. حرفش را رک و پوست‌کنده و مردانه گفت. نوشت که شاه مطلق و مجلس نمی‌توانند با هم باشند. یا مجلس، یا استبداد مطلق. طبیعی است که این افکار انقلابی میرزا عبدالرحیم طالبوف نمی‌توانست رژیم شاهنشاهی را به خود بلرزاند و موج جدیدی علیه او به غرش درنیاید. به دستور مستقیم حکومت، ژاندارم‌های عمامه‌دار مثل محمد فائی و شیخ فضل‌الله، میرزا عبدالرحیم طالبوف را کافر اعلام کردند. اما آیا تکفیرها می‌توانستند مردی مانند میرزا عبدالرحیم طالبوف را که شجاع بود و در افکار انقلابی‌اش استوار و محکم بود، از راهش برگردانند؟ البته که نه. و اعلام می‌کند که پادشاهی که سعادت کشور و ملت خود را می‌خواهد، باید مردم را به اداره کشور دعوت کند. اگر مردم را دعوت نکند، مردم بدون دعوت خواهند آمد و آنگاه نغمه دیگری خواهند خواند.

...در روزهای غم‌انگیز و لحظات دشوار، اولین کسانی که به یاد انسان می‌آیند، عزیزان و نزدیکان هستند. در ۲۶ فوریه سال ۱۹۱۱، آخرین ساعت زندگی میرزا عبدالرحیم طالبوف فرا رسیده بود. همسرش خانم‌خانم در آن لحظات غم‌بار و با اضطراب، اولین تلگرام‌ها را به باکو، به همفکران و دوستان میرزا عبدالرحیم طالبوف در باکو ارسال کرد و اولین نوشته غم‌انگیز اختصاص‌یافته به این جدایی هولناک، در روزنامه ”صدا” منتشر شد. هاشم‌بگ وزیراف، سردبیر روزنامه، در مقاله‌ای با عنوان ”وفات استاد، فریاد شاگرد” نه تنها غم بی‌پایان خود را از مرگ ادیب برجسته بیان می‌کرد، بلکه به خاطرات نیز می‌پرداخت و با محبت از استاد سخن می‌گفت و از مهمان‌نوازی بی‌نظیری که دو سال پیش در خانه میرزا عبدالرحیم طالبوف در تمیرخان‌شورا دیده بود، یاد می‌کرد.

یکی پس از دیگری، در روزنامه‌های باکو مقالات وداعی درباره این ضایعه ملی منتشر می‌شد و این خبر تلخ به تدریج فراتر از آذربایجان نیز پخش گردید. روزنامه ”شمس” که در استانبول منتشر می‌شد، رفتن ابدی طالبوف را ”خاموش شدن ستاره‌ای درخشان در ادبیات” تعبیر کرد. دو روز بعد، در همان روزنامه ”صدا” در باکو، مقاله مفصلی از سید محمد تقی‌زاده درباره میرزا عبدالرحیم طالبوف منتشر شد. نویسنده مقاله‌ای را که با احساسات لطیف نوشته بود، با این کلمات دلنشین به پایان می‌رساند:

”ای پیر حقیقت! در مزارت آسوده بخواب. دانه‌هایی را که در قلب فرزندان وطن کاشتی، گمان مبر که تباه شوند. سوگند به قبله‌گاهت یعنی وطن! روزی آن دانه‌ها دوباره سبز خواهند شد. به اندازه آرزو و عمل تو محصول خواهند داد. آسوده بخواب، ای پیر دعاگوی وطن! روزی دعاهایت با همت فرزندان وطن مستجاب خواهد شد. آنگاه به افتخار تو جشن‌ها برپا خواهد شد و در قلب وطن مجسمه‌ها و تندیس‌هایت برافراشته خواهد گردید.”

روزهایی که به افتخار میرزا عبدالرحیم طالبوف ـ آن فرزند بزرگ وطن ـ جشن‌ها برپا شود و تندیس‌ها برافراشته گردد، هنوز فرا نرسیده است. اما شکی نیست که آن روزها نیز در صبح‌های نه‌چندان دور حتماً خواهد آمد!

... میرزا عبدالرحیم طالبوف دانشمند و عالم، احتمالاً خیلی زود شروع به نوشتن کرده بود. اما چاپ آثارش خیلی دیرتر، در سنین پیری اتفاق افتاد. پس از گذشتن از پنجاه‌سالگی، آثار حجیم او یکی پس از دیگری منتشر شد. میرزا عبدالرحیمی که در سن کهولت با اثری بزرگ و پر سر و صدا وارد ادبیات شد، مسیر ادبی‌اش از همان آغاز پرماجرا بود.

در سال ۱۸۸۸ در ایران کتابی با عنوان ”الحمار یحمل اسفار3 منتشر شد که به طور خلاصه ”الحمار” شهرت یافت. این در واقع اولین قدم میرزا عبدالرحیم طالبوف در ادبیات بزرگ بود. اما نام نویسنده روی کتاب ذکر نشده بود. فقط یادداشتی وجود داشت که گویا این کتاب از زبانی دیگر به فارسی ترجمه شده است. به همین دلیل بعدها درباره کتابی که با نام ”کتابِ بارِ خر” شهرت یافت، بحث‌هایی مطرح شد که آیا واقعاً متعلق به میرزا عبدالرحیم طالبوف است یا نه. اما در تاریخ ادبیات موارد کمیاب نیستند که نویسندگان واقعی به دلایلی نام خود را پشت پرده نگه داشته‌اند، با تخلص‌ها و لقب‌ها پنهان شده‌اند. میرزا فتحعلی آخوندزاده نیز اعلام کرده بود که گویا ”نامه‌های کمال‌الدوله” را خودش ننوشته، بلکه از فارسی به زبان آذربایجانی ترجمه کرده است. در واقع او برای در امان ماندن از خطرات ناشی از بیان‌های تند، دیدگاه‌های مخالف زمانه و صداهای جسورانه، به این ترفند متوسل شده بود.

به همین شکل، میرزا عبدالرحیم طالبوف نیز همین کار را کرد. او در گرداب حوادث خطرناک‌تری نسبت به سلف خود میرزا فتحعلی قرار داشت و چاره‌ای جز پنهان کردن هویتش هنگام انتشار این اثر نداشت. با این حال، این احتمال نیز زمانی بسیار رواج داشت که گویا طالبوف این اثر را از کتاب ”متامورفوسیس‌ها یا خر طلایی” نوشته آپولئوس ادیب یونانی باستان اقتباس کرده ـ یا باید ترجمه محسوب شود یا بازنویسی سوژه‌ای که از آنجا گرفته شده. یا حتی فرضیه‌هایی مطرح شد که گویا صاحب این اثر محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه بوده، و برخی هم آن را به نویسنده فرانسوی پل دو کوک نسبت دادند.

بسیاری هم گفته‌اند: چه اشکالی دارد که نوشته‌اند؟ هم نوشته‌های آپولئوس، هم نوشته‌های پل دو کوک و هم ”کتاب بارِ خر” پیش چشم ماست. آنها را هم بخوان، این را هم. چه ربطی دارد که بگوییم چون آنجا هم صدای دلنشین آن حیوان بی‌گناه الهی بلند است، پس این کتاب تکرار آن دیگری است؟ چنین ادعایی به هیچ وجه در برابر نقد تاب نمی‌آورد. زیرا ”کتاب بارِ خر” وقتی صفحه به صفحه خوانده شود و با ”خر طلایی” مقایسه گردد، هیچ جای هیچ تردیدی باقی نمی‌ماند که کتاب "بارخر" طالبوف متنی کاملاً بکر و متفاوت از "خر طلایی" است. [هرچند ترجمه باشد و اثر خود طالبوف نباشد. ع. ا.]

درباره نویسندگان محلی احتمالی دیگر هم، در مقایسه با طالبوف، دیگران فروغ ناچیزی دارند. این اثر طالبوف از نظر روح، فلسفه و سبک نوشتاری با دیگر آثار او وحدت کامل دارد و همه به هم مرتبط هستند. داستان در جنوب آذربایجان رخ می‌دهد. حکایت عبرت‌آموز نقل‌شده، گفت‌وگوی میان یک انسان ـ میرزا جعفرخان ـ و یک خر درازگوش است. معمولاً خر در ذهن ما از قدیم‌الایام نماد حماقت و نفهمیدن محسوب شده است. اما این اثر هشدار می‌دهد که در قضاوت عجله نکنید، هم به انسان بنگرید، هم به خر گوش دهید، سپس با انصاف نتیجه‌گیری کنید.

خر طالبوف هوشمندانه صحبت می‌کند و حکمت‌هایی بیان می‌دارد که در برابرشان انسان خود را در جایگاه خر احساس می‌کند. خر به میرزا جعفرخان چه می‌گفت؟ می‌گفت: تفاوت اصلی میان شما انسان‌هایی که خداوند قدرت سخن گفتن به شما بخشیده و ما حیوانات بی‌زبان این است که ما خرها وقتی به صورت جمعی زندگی می‌کنیم، برابر هستیم. اما شما انسان‌ها وقتی جمع می‌شوید و زندگی جمعی را آغاز می‌کنید، از خطوط انسانی خود خارج می‌شوید. هرگاه طعمه‌ای به دست آورید، فوراً تلاش می‌کنید دیگران را از آن منفعت محروم کنید و آن سود را به انحصار خود درآورید. برای این کار، هرگاه لازم شود به حقوق آنها تعدی هم می‌کنید و ظلم هم روا می‌دارید.

و خر همچنان ادامه می‌داد و مقایسه‌های خر و انسان را پیش می‌برد. می‌گفت: ما خرها بر شما انسان‌ها برتری هم داریم؛ وقتی نعمتی به قسمت ما می‌رسد، آن را می‌خوریم و لذت می‌بریم و فکر می‌کنیم که نعمت‌دهنده خداست و باز هم قسمت ما را خواهد رساند. اما شما انسان‌ها وقتی نعمتی به دستتان می‌رسد و از آن بهره می‌برید، به جای لذت بردن مثل ما، به فکر چنگ زدن و جمع کردن نعمت‌های جدیدتر می‌افتید.

هرچه خر بیشتر حرف می‌زد، گفت‌وگوهای دشوارش زشتی‌های بسیاری از خوی انسانی و زندگی اجتماعی را که باید هرس شود، تراشیده شود و صیقل بخورد، آشکار می‌کرد. زمانه چنان زمانی، محیط چنان محیطی بود که خر هرقدر هم دلش می‌خواست می‌توانست این‌طور حرف بزند، خر که آزاد است، اما انسان اگر این مطالب را علناً می‌گفت، خربازی محسوب می‌شد و مجازات چنین خربازی بلندبالا بسیار سنگین بود.

به همین دلیل در چنین شرایطی طالبوف مجبور بود که خر را سپر قرار داده و هویت کسی که خر را این‌گونه به سخن درآورده، آن‌قدر پوشیده نگه دارد که سرش سالم بماند و گوشهایش آسوده باشد.

به همین دلیل میرزا عبدالرحیم طالبوف در این اولین اثر ادبی چاپ‌شده‌اش نام خود را پنهان کرده بود، اما وقتی نوشت که گویا این اثر را از زبان دیگری به فارسی ترجمه کرده، شاید واقعاً حقیقت را گفته باشد. رویدادها در جنوب آذربایجان رخ می‌دهد و حکایت با وجود فارسی بودن، در طول اثر گاه‌به‌گاه عبارات آذربایجانی، ضرب‌المثل‌های مردمی و تعابیر خاص لهجه جنوب [آذربایجان] به کار رفته است. ممکن است میرزا عبدالرحیم طالبوف این اثر را ابتدا به زبان مادری نوشته و سپس به فارسی برگردانده باشد.

و به‌جاست که این حقیقت مهم درباره طالبوف را نیز به خاطر بسپاریم: میرزا عبدالرحیم هرچند چندین زبان شرقی و غربی را در سطح زبان مادری به‌خوبی می‌دانست، اما زبان آذربایجانی را از همه آنها برتر می‌دانست و در سخن گفتن فقط از زبان مادری استفاده می‌کرد. این موضوع را خاطرات بسیاری از کسانی که میرزا عبدالرحیم طالبوف را دیده و با او معاشرت داشته‌اند، تأیید می‌کند. بارزترین نشان بزرگی یک ادیب، انسان قلم، اندیشه و احساس، وفاداری‌اش به وطن و ملت، پیش از هر چیز عشق او به زبان مادری و تجلی عملی آن محبت است.

... گفته‌اند ”چشمی که برای مردم گریه کند، کور می‌شود”. این را مردم نگفته‌اند، کسانی این را ساخته‌اند که در کم بودن تعداد چشمانی که برای مردم گریه می‌کنند، ذی‌نفع بوده‌اند. واقعیت انکارناپذیر این است که پای کسانی که راه ملت را در پیش گرفته‌اند، بارها به سنگ خورده، و کسانی که سینه خود را برای نام ملت سپر کرده‌اند، بارها در تاریخ با خنجرها روبه‌رو شده‌اند و نمونه‌های غم‌انگیز آن بسیار است. اما خوشبختی این مجاهدان ملت در این است که هرگز تنها نمی‌مانند، همیشه برادران هم‌مسلکی دارند و همیشه پشتیبانان و یاورانی دیگر از دوستداران ملت پیدا می‌شوند.

عبدالرحیم طالبوف تمام عمرش، مصداق آن شمعی بود که برای ملت می‌سوخت و همیشه در مبارزاتش موفق و پیگیر بود، زیرا در تمام طول عمر طولانی‌اش حتی یک لحظه هم بدون هم‌مسلکان، هم‌عقیدگان و هم‌احساسان نماند.

او در سال ۱۹۰۷ وقتی در ایران با جسارت صدای خود را علیه استبداد بلند کرد، وقتی کلام خود را علیه قدرت را با صدایی رسا، علنی و بلند گفت و نوشت، به دست قدرت و از طریق روحانيون ریاکار، تکفیر علیه او آغاز شد. اما وقتی یک گروه کوچک میرزا عبدالرحیم طالبوف را کافر اعلام کردند، گروهی بسیار باشکوه‌تر در استانبول، تهران، تبریز و باکو با خشم صدای خود را بلند کردند. در صفحات روزنامه‌ها، بدون تأخیر، مجموعه مقالاتی منتشر شد که با افتخار از تفکر طالبوف سخن می‌گفتند، همان کسی که او را به کفر متهم کرده بودند.

احمدبگ آقاوغلی در روزنامه ”ارشاد” می‌نوشت: چگونه می‌توان به مردی که به سن ۸۰ سالگی رسیده و ۵۰ سال از این ۸۰ سال را صرف نواختن زنگ بیداری برای ملت کرده و در نهایت به بیداری ملت‌های ایران نائل آمده، کافر گفت؟

چند روز بعد در همان روزنامه ”ارشاد”، مقاله دیگری با عنوان ”از تبریز” با امضای ”المجاهد اصفهانی” منتشر شد. نویسنده می‌پرسید: آیا سال‌ها تلاش، عرق جبین و زحمت حلال برای جمع کردن سرمایه، و سپس صرف کردن آن سرمایه همراه با جان خود در راه وطن و ملت، کفر است؟ کافر واقعی کسانی هستند که منبر را ـ که برای عبادت خدا و خدمت به ملت در نظر گرفته شده ـ به دکان و بازار تبدیل کرده‌اند.

علی‌بیگ حسین‌زاده نیز در کنار میرزا عبدالرحیم طالبوف ایستاده بود. صدای او از ”فیوضات” می‌آمد. او نیز رو به خوانندگان ـ روشنفکران ملت ـ می‌پرسید: اگر ناگهان از درگاه حق صدایی بیاید، صدایی از غیب بپرسد که آیا حاضرید کافر شوید یا حاضرید وطن نابود شود؟ کدام را انتخاب می‌کنید؟ و علی‌بگ حسین‌زاده خود به سؤالش پاسخ می‌داد: نمی‌دانم شما چه پاسخی می‌دهید، اما می‌دانم عبدالرحیم طالبوف چه پاسخی خواهد داد. عبدالرحیم طالبوف برخلاف کسانی که ظاهراً مسلمان و باطناً کافرند، هرگز با نابودی وطن موافقت نخواهد کرد!

اینکه چه کسانی برای دفاع از میرزا عبدالرحیم طالبوف برخاستند، خود دلیل دیگری بر ارزش والای اوست.

...کتابی که شهرت واقعی را برای این نویسنده بزرگ آورد و به نوعی می‌توان آن را شاهکار او نامید، ”سفینه طالبي” است (به معنی "کشتی طالبي"). هر اثر ماندگار هر نویسنده بزرگ، مانند کشتی‌ای است که بر اقیانوس کلمات او به حرکت درمی‌آید. و ”سفینه طالبي” میرزا عبدالرحیم طالبوف به بسیاری بنادر رسیده و از این پس نیز به بنادر بسیار دیگری خواهد رسید. این اثر در دو جلد بود و جلد اول آن در سال ۱۸۹۴ و جلد دوم در سال ۱۸۹۵ در استانبول چاپ شد.

در تاریخ ادبیات ما اثر دیگری هم هست که حق جاودانگی یافته: یکی از اولین رمان‌های دوران جدید ـ ”سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ” حاجی زین‌العابدین مراغه‌ای. قهرمان اثر، ابراهیم‌بیگ، از مصر به سوی ایران سفر می‌کند و در راه به استانبول می‌رسد. آنجا در خانه یکی از دوستان پدرش، قفسه کتاب را نگاه می‌کند و ”سفینه طالبي” به چشمانش می‌خورد، آن را برمی‌دارد و شروع به خواندن می‌کند. چون خودش آماده سفر به ایران است، توصیف صحنه‌هایی از زندگی ایران و جنوب آذربایجان برایش هم جالب است و هم به‌جا. کتاب را تا آخر می‌خواند و متوجه می‌شود که این نویسنده به هیچ وجه آدم ساده‌ای نیست، بلکه نویسنده‌ای بسیار بصیر است، ولی نمی‌توان با همه افکار او موافقت کرد. بنابراین پیش از سفر به ایران، نمی‌تواند استنباط خود را درباره این اثری که خوانده، در دلش نشسته و با نظراتی که با آن موافق نیست، روی کاغذ نیاورد.

او می‌نویسد: این ادیب بسیار کامل و فاضلی است، اما با بسیاری از آنچه درباره ایران گفته، نمی‌توانم هم‌داستان شوم. آنچه ابراهیم‌بیگ را که نظر مثبتی درباره ایران داشت، ناراحت کرده بود، افشای زشتی‌ها و نابسامانی‌های موجود در آن کشور در ”سفینه طالبي” بود. ابراهیم‌بیگ که در آنچه خوانده بود شک کرده بود، نتیجه می‌گرفت که یا این شخص ایرانی نیست و آن سرزمین‌ها را ندیده، یا اشتباه می‌کند و حقایق را تحریف کرده است. ابراهیم‌بیگ راهش را ادامه می‌دهد، سفر به ایران را آغاز می‌کند، کشور را زیر و رو می‌گردد و پس از دیدن همه چیز، افکارش را می‌نویسد. می‌گوید:

"در برابر آن ادیب بزرگ سر تعظیم فرود می‌آورم. زیرا من از روی تعصب او را ناحق شمرده بودم، درباره‌اش بد فکر کرده بودم و حالا با چشم خود دیدم و فهمیدم که شعله واقعی وطن‌پرستی در درون او می‌سوخته است."

...این اثر مشهور میرزا عبدالرحیم طالبوف دو نام داشت: ”سفینه طالبي” و ”کتاب احمد”. نام‌گذاری آن به ”کتاب احمد” هم بی‌جا نبود و مستقیماً با ماهیت اثر مرتبط بود. زیرا در این اثر عبدالرحیم طالبوف، پدر و پسر روبه‌روی هم قرار دارند. پدر خودش است و پسرش احمد. به فرزندش اندرز می‌دهد، او را برای پیش‌رفتن آرام در پیچ‌وخم‌های پیچیده زندگی آماده می‌کند.

از دیدگاه فلسفی، هر سخن اندرزگونه‌ای که هر هنرمند بزرگ تاریخ به فرزند واقعی خود می‌گوید، در واقع باید به مثابه خطاب او به ملت و فرزندان وطن تلقی شود. تا حد زیادی هر اولاد ملت نیز فرزند همان هنرمند است. نظامی گنجوی به پسرش محمد اندرز می‌گفت، اما آیا هر اندرزی که به پسرش محمد داد، در واقع برای همه آذربایجانی‌های هم‌تبار و حتی گسترده‌تر، برای بشریت نیست؟ و ”کتاب احمد” که میرزا عبدالرحیم طالبوف نوشته ـ یعنی اثری که خطاب به پسر خودش نگاشته ـ فقط برای احمد و فقط برای فرزندان آذربایجان نیست، بلکه اندرزنامه‌ای برای بشریت است.

”سفینه طالبي” را رمان هم می‌نامند، حکایت بلند هم، رساله علمی-تربیتی هم. اما هر چه شکل آن را چگونه تعیین کنیم و چه ژانری یا شکلی روی آن بگذاریم، ماهیت در جوهر اثر است. این کتاب را با رمان علمی-تربیتی ”امیل یا درباره تربیت” ژان ژاک روسو نیز برابر می‌دانند. در واقع شباهت‌های بسیاری میان این دو اثر وجود دارد و خود طالبوف هم اعتراف کرده بود که از ژان ژاک روسو الهام گرفته است. الهام گرفته، اما فراتر رفته. آنجا هم والدین به فرزند تربیت می‌دهند. اما ژان ژاک روسو تربیت را با جدا کردن کودک از محیط و جهان اطراف، به صورت منزوی انجام می‌دهد، آن هم در یک روستا. میرزا عبدالرحیم طالبوف اما کودک را میان مردم، در محیط پرجنب‌وجوش شهر می‌آورد و او را گام‌به‌گام از گرداب‌های روابط انسانی، روابط اجتماعی و رویدادهای جامعه عبور می‌دهد. به همین دلیل این اثر فقط کتاب تربیتی برای یک کودک، یک جوان یا یک خانواده نیست، بلکه کتابی درباره جامعه نیز هست و در اینجا افکاری از طالبوف درباره جامعه منعکس شده که هنگام خواندن، انسان را شاهد این می‌کند که نویسنده نه تنها ادیبی ماهر، بلکه جامعه‌شناسی حکیم و سیاستمدار ژرفی نیز هست.

ممکن است پارادوکسی به نظر برسد: عقیده دارند که مهم‌ترین بخش اطلاعاتی که انسان در طول زندگی دریافت می‌کند و درس‌های اساسی برای پرورش به عنوان انسان، تا هفت‌سالگی به دست می‌آید. و میرزا عبدالرحیم طالبوف نیز ابتدا فرزندش را تا مرحله هفت‌سالگی تربیت می‌کند، سپس بخش دوم زندگی ـ سال‌های تحصیل، آشنایی با جهان و کتاب، افزایش دانش و آگاهی از رازهای پیچیده‌تر زندگی ـ آغاز می‌شود.

میرزا عبدالرحیم طالبوف کتاب سوم و ادامه همان دوجلدی ”سفینه طالبي” را نیز برای ما به یادگار گذاشته است: ”مسائل‌الحیات” یا ”مسائل زندگی”. در این جلد صحنه‌ها تغییر می‌کند ـ قهرمان اثر، احمد کوچک، بزرگ شده، مدرسه را تمام کرده، به فرانسه رفته، تحصیلات عالی کرده و به وطن بازگشته است. حالا آزمون‌های دیگری از زندگی در انتظار اوست و میرزا عبدالرحیم طالبوف قهرمانش را گام‌به‌گام از مراحل زندگی عبور می‌دهد و در عین حال در این اثر گران‌بها، تصویر زندگی ایران آن دوران را ترسیم می‌کند و به موضوعاتی می‌پردازد که نویسنده این سطور را نه فقط نثاری قادر، بلکه فیلسوفی صاحب‌قلم و جامعه‌شناسی استاد نشان می‌دهد.

در دوران زندگی میرزا عبدالرحیم طالبوف و سالیان سال بعداز درگذشت وی، خبری از سازمان ملل متحد و شورای امنیت آن نبود. اما در ذهن میرزا عبدالرحیم طالبوف همه آنها آغاز به کار کرده‌ بودند. او درباره جامعه آزاد آینده فکر می‌کند که فرزندش ـ احمد ـ و همه احمدها در آن خوشبخت و مرفه زندگی خواهند کرد. آن جامعه را چگونه می‌بیند؟ به نظر میرزا عبدالرحیم طالبوف، با گذشت زمان کشورهای جداگانه جهان به هم نزدیک خواهند شد و در یک فدراسیون متحد خواهند گردید. او به این اتحادیه دولت‌ها نامی هم می‌گذارد: ”قیزیل جمهور” به معنی ”جمهوری زرین”. و طرح نهادی را که این جمهوری زرین را اداره خواهد کرد، ترسیم می‌کند. به نظر او این، مجلس ملل، پارلمان جهان خواهد بود. در آن پارلمان نمایندگان منتخب از همه کشورها جمع خواهند شد، متحد شده و این جمهوری زرین را اداره خواهند کرد، جهان جای بهتری برای زندگی خواهد شد و انسان‌ها در برابری، امنیت، بدون دغدغه و در روزهای سعادتمندانه عمر خواهند کرد.

این، جهانی بود که میرزا عبدالرحیم طالبوف در خیالاتش آفریده بود، کره زمین سالمی که در افکارش بنا کرده بود.

شاید در زمان دیگری، مبارزه‌های خستگی‌ناپذیری که وطن‌پرستانی مانند میرزا عبدالرحیم طالبوف در تمام عمرشان انجام دادند، برای برخی فقط رمانتیسم و شعر به نظر برسد. اما وقتی مسیر زندگی‌شان را لحظه‌به‌لحظه دنبال می‌کنیم، شاهد می‌شویم که برای میرزا عبدالرحیم طالبوف و برای همه یاران هم‌مسلك و هم‌عقیده فراموش‌نشدنی او، اینها آرمان‌های والایی بودند که تمام عمر از صمیم قلب به آنها باور داشتند و امید و ایمان به تحقق یک‌روزه‌شان داشتند.

...در سال‌های ۱۹۰۳-۱۹۰۴ میرزا عبدالرحیم طالبوف چندین نامه پیاپی برای فریدون‌بگ کوچری ارسال کرده بود. در یکی از آن نامه‌ها، از شعرهای خودش سخن می‌گفت و می‌نوشت که شعرهایم زیاد نیست، اگر همه را روی هم بگذارم، بیش از ۳۰۰ بیت نمی‌شود.

اکنون، بیش از ۱۲۰ سال از نوشته شدن، ارسال و خوانده شدن آن نامه گذشته و ما در جهانی کاملاً متفاوت زندگی می‌کنیم، شعرهای قدیمی طالبوف را که بیش از ۳۰۰ بیت هستند، یکی‌یکی می‌خوانم و می‌بینم که موضوع اکثرشان یکی است ـ ابیاتی عاشقانه. اما این عشق، عشق آتشین جوانی به یک زیبارو نیست، هدف بیشتر این ابیات، همان ”زیبا”یی است که همه ما ناتمام‌ترین خواسته‌هایمان را به سوی او، یعنی وطن عزیزمان، متوجه کرده‌ایم.

میرزا عبدالرحیم طالبوف در جوانی از جنوب آذربایجان و ایران جدا شده بود. اما هزاران، میلیون‌ها هم‌وطن او همچنان در ایران زندگی می‌کردند. طالبوف آرزو داشت ایران به کشوری تبدیل شود که آزادی، برابری و حق در آن برقرار است و هم‌وطنانش نیز زندگی سعادتمندی داشته باشند. او وطن را به تمامیتش دوست داشت، با عشقی الهی دوست داشت و بازتاب همان محبت در این سطرها نیز پیداست:

ای وطن، سوای تو قبله دیگری ندارم، یقین،

کعبه و خدایم را به حساب نمی‌آورم، اگر کوی تو نباشد.

شاید این ابیات در قلم شاعری دیگر فقط سطرهایی روان شعری باشند، اما در ارائه میرزا عبدالرحیم طالبوف، تعهدی و پیمانی بود. تعهدی در برابر وطن، پیمانی در برابر ملت، سوگند وفاداری که در برابر وطن و ملت خورده شده است.

میرزا عبدالرحیم طالبوف فرزند بزرگ آذربایجان، از جوانی تا آخرین ساعت عمرش به آن سوگند مقدس، آن تعهد والا و آن پیمان پاک در برابر وطن و ملت وفادار ماند.

1 بوی‌ناکسک شهری کوهپایه‌ای در جمهوری داغستان روسیه است که به‌عنوان یکی از قدیمی‌ترین دژهای نظامی قفقاز شمالی شناخته می‌شود و آرامگاه عبدالرحیم طالبوف تبریزی در آنجا قرار دارد. اهالی امروزی شهر کمی بیش‌از 70 هزار نفر است. فاصلهٔ بویناکسک با شهرهای اطراف چنین است: این شهر حدود ۶۵ کیلومتر از خاساویورت ، حدود ۴۳ کیلومتر از کاسپییسک و حدود ۱۲۷ کیلومتر از دربند فاصله دارد . موقعیت این شهر و دیگر شهرهای مورد اشاره در این مقاله در نقشه ضمیمه مشخص شده است. (همه توضیحات این مقاله از مترجم است)

2 خاساویورت شهری در شمال‌غرب داغستان است که در شمال بویناکسک، شمال‌غرب ماخاچقالا و شمال‌غرب دربند قرار دارد و نسبت به مرز امروزی روسیه و آذربایجان در داخل خاک روسیه و دورتر از نوار مرزی، اما در نزدیکی مرز جمهوری چچن واقع شده است. فاصلهٔ خاساویورت با بویناکسک حدود ۶۵ کیلومتر، با ماخاچ‌قالا حدود ۸۰ کیلومتر و با دربند حدود ۱۹۰–۲۰۰ کیلومتر است.

3 نام «الحمار یحمل أسفاراً» که عبدالرحیم طالبوف برای یکی از آثارش برگزیده، برگرفته از تعبیر قرآنی «کَمَثَلِ الحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَاراً» (آیه پنجم از سوره جمه قرآن) است؛ یعنی «الاغی که کتاب‌ها را حمل می‌کند» و کنایه از کسی است که دانش را بر دوش دارد اما از آن بهره‌ای نمی‌برد. طالبوف با انتخاب این عنوان، به‌شیوه‌ای طنزآمیز و انتقادی، جهلِ باسوادان، بی‌عملیِ اهل علم، و فاصلهٔ میان دانستن و فهمیدن را نقد می‌کند و کتاب را به اثری در حوزهٔ روشنگری اجتماعی و نقد فرهنگی تبدیل می‌سازد. 

Intro Image: Mirza Abdul'Rahim Talibov Tabrizi
Källa: http://en.wikipedia.org/wiki/File:Mirza-Abdul-Rahim-Talibov-Tabrizi.jpg