یکی از دو سند در این شماره مهم در باره آغاز کنندگان جنگ
![]() |
کشف و ترجمه این سند ویدئوئی از زبان ارمنی روسی: آلبرت ایساکوف پیاده کردن متن روسی از ویدئو: کمیسیون ترجمه تریبون ترجمه از متن روسی: ائلشاده عزیزاوا فرمانقیزی ویرایش: دکتر شفق ناصر |
توضیح تریبون: مانوِل گریگوریان، فرمانده نظامی ارمنی با درجهی سپهبدی بود. وی در سالهای 2000 تا 2008 سمت معاونت وزیر دفاع ارمنستان را بر عهده داشت. وی از سال 2018 تا 2020 در بازداشتگاه موقت تحقیقاتی نگهداری شد و در 19 نوامبر 2020 درگذشت.
در 16 ژوئن 2018 اخباری منتشر شد مبنی بر اینکه در منزل ژنرال مانوِل گریگوریان سلاح و مهمات نگهداری میشود. در جریان تفتیش، علاوه بر آن، کنسرو گوشت جیره سربازان، کاغذ توالت، دستگاههای رلیف، نارنجکها، جیرههای غذایی سربازان و موارد دیگری نیز کشف شد.
همچنین به پروندهی مانوِل گریگوریان، اتهام سرقت کمکهای مردمی که در جریان نبردهای آوریل 2016 برای سربازان ارسال شده بود، افزوده شد. لطفاً به مصاحبهی او در هشت سال پیش گوش دهید. وی در آن مصاحبه توضیح میدهد که چگونه به منطقهی قرهباغ و روستاهای ارمنی وارد شد و در سالهای 1988 و 1989 در آنجا چه اقداماتی انجام داده است. (پایان توضیح)
در سالهای 1988 و 1989. با دقت گوش دهید. ما به منطقهی هادروتِ قرهباغ، به روستای ملیکاشن رفتیم. در روزهای نخست نمیدانستیم. واقعاً طبیعت خوبی داشت؛ طبیعتی بسیار زیبا، درست همانند سوئیس.
این روستاها آن زمان با امروز تفاوت داشتند. من هر سال به این روستاها میروم؛ از ملیکاشن به دودوکچی، به کوراتاخ. من عمدتاً دربارهی آن هفت روستایی سخن میگویم که روبهروی فُضولی در اختیار داشتیم. چند روزی در آنجا ماندیم، گویی در قرنطینه بودیم، سپس شروع کردند ما را میان روستاها تقسیم کردن. این گروه به چهار روستا تقسیم شد و ما به خارمانجوک افتادیم.
و در آنجا دستههای ما فعالیت و تحرک خود را آغاز کردند. هنوز کاملاً به شرایط خو نگرفته بودیم که به دودوکچی رسیدیم؛ بهتدریج نیرو پیدا کردیم و غیره. روشن است که در ابتدا، در برخی نقاط مردم ما را درک نمیکردند، حتی ما را نمیپذیرفتند.
جاهایی هم بود که میگفتند شما به اینجا آمدهاید آشوب ایجاد کنید، در حالی که ما با آنها دوست هستیم و مانند اینها. کسانی بودند که نمیفهمیدند، چنین حالتی داشتند و میترسیدند. نیروهای ما باور نمیکردند که چگونه میتوان از ترکها جدا شد؛ باور نمیکردند که ترکها نباشند، از میان بروند. بله، در استپاناکرت افرادی و چهرههای سیاسی وجود داشتند، در هادروت نیز داشناکها و کسانی که خواهان «رهایی» بودند، اما مردم عادی نمیتوانستند تصور کنند که بدون ترکها اوضاع چگونه خواهد شد، ترکها چگونه اجازه خواهند داد یا چگونه خواهند پذیرفت. ما آن زمان با این دشواریها و موانع روبهرو شدیم، اما راه دیگری وجود نداشت. وضعیت بهگونهای بود که نخست، ما ناچار بودیم به هر شکل ممکن با آن مردم به زبان مشترک برسیم. طبیعی است که با افراد زیادی از آزمونهای فراوان گذشتیم و بهتدریج دوستیها و آشناییهایی شکل گرفت.
— میخواهم بپرسم: آیا ترکها خودشان بهنحوی دخالت کردند؟ ندیدند چه میگذرد؟ چگونه دخالت نکردند؟ چهگونه شد؟
— وضعیت اینگونه بود.
ما آن زمان آنجا بودیم. آنها میآمدند. ترکها به خانهی دوستانشان میآمدند، یعنی مانند «کِروه». میگفتند اینها دوستان ما هستند. دوستان به خانههای ارمنیان میآمدند، در خانه با آنها غذا میخوردند و مینوشیدند. چنین خانههایی زیاد بود. خارمانجوک؛ هر جا که بودیم، همانجا بودیم. ترکها از روستاهای همسایه میآمدند و دوستان به خانههای آنها میرفتند، میخوردند، مینوشیدند و مشروب مینوشیدند.
و آنها خوب بودند… اما این وضعیت برای ما خوشایند نبود. بنابراین شروع به ایجاد مانع کردیم. نمیخواهم بگویم، حتی در راه آنها را میربودیم، میزدیم و میترساندیم تا دیگر به اینجا نیایند. در مدرسهی آخبولاخ هم ارمنیان و هم ترکها با هم درس میخواندند.
مدرسهای بزرگ بود. از اینرو ناچار شدیم با جوانان و کودکان کار کنیم تا در مدرسه ترکها را بزنند و درگیری ایجاد کنند. نمیتوانستید با سلاح وارد مدرسه شوید. سلاحها، یعنی برای نگهبانی شبانه، کارابینهای شوروی در اختیار داشتیم تا ترکها نتوانند بهراحتی به آنجا بیایند. برای آنها دشواری و مانع ایجاد کردیم.
در مدرسه با پر کردن ذهن کودکان، شروع کردیم آنها را برای درگیری و جدا کردن از یکدیگر تحریک کردن. آنها به مدرسهای میرفتند که ترکها در آن بودند؛ آنجا قلمرو آنها بود. کودکان به مدارس آنها میرفتند، اما این ما را راضی نمیکرد.
کسانی که پشت سر ما بودند از ما مطالبه میکردند. بر فراز دستهها فرماندهان ما قرار داشتند و ما تابع رهبری بودیم. اگر ارتباط مستقیم 24 ساعتهی ارمنستان با ما را کنار بگذاریم، در هادروت و استپاناکرت رهبریای وجود داشت که با آن همکاری میکردیم. روشن است که 99 درصد آنها اجازهی همکاری با نیروهای محلی را داده بودند، اما همهچیز را خودشان حلوفصل میکردند و همه امور از اینجا کنترل میشد.
افرادی بودند ـ اکنون نمیخواهم نام ببرم ـ در آن زمان کمیتهها و سازوکارهای دیگری وجود داشت و کسانی بودند که با این دستهها کار میکردند. بدینترتیب همهچیز را درهم ریختیم و این روند ادامه داشت تا آنها شروع به استفاده از ارتش کردند و نیروهای نظامی را آوردند.
برای ترکها در برابر ارمنیان. نیروهای نظامیای را که از سوی ترکها در فُضولی و مناطق دیگر مستقر بودند آوردند و آنها را در جادهها یا میان دو روستا مستقر کردند، زیرا چندین بار به آنها حمله شده بود، کتک خورده بودند و درگیری ایجاد شده بود. آنها را آوردند و پستها را برپا کردند.
نیروهای روسی شروع به ایجاد ایستهای بازرسی کردند. کنترلها آغاز شد، گذرنامهها بررسی میشد و با ما بهسختی رفتار میکردند، بهویژه زمانی که متوجه میشدند ما آنجا هستیم. آن زمان نه یک نفر، بلکه گروه بزرگی از ایروان آمد؛ دانشجویان، غیردانشجویان، و فقط فارغالتحصیلان دانشگاه تربیتمعلم.
در اسپیتاکاشن چنین گروهی وجود داشت. وقتی معلمان به روستاهای ما آمدند، کار آغاز شد. روشن است که روزها تدریس میکردند؛ دختران و پسران حضور داشتند، اما شبها بهطور برابر به خدمت میپیوستند، در پستها کنار هم میایستادند و ما را جایگزین میکردند، اما شبها سربازان آماده بودند. ما اینگونه بودیم. گروهی از تازهواردان، به تعبیر خودشان، فداییان نظامی بودند.
گروه دیگر از دانشجویان، فارغالتحصیلان و جوانان تشکیل میشد. آنها زیر نظر من بودند. این برای ما یک امتیاز بود، زیرا چون معلم بودند، هم با کودکان و هم با مردم و والدین ارتباط داشتند و این امر ارتباطگیری و عادتسازی را آسانتر میکرد. کودکان آنجا ما را بهدرستی معرفی میکردند.
دانش خود را به آنها منتقل میکردند و برای کودکان درسهای میهنپرستانه برگزار میشد. این وضعیت خوب بود و دیگر ورود به مدرسه دشوار نبود، زیرا هم مدرسه و هم خیابان همهچیز را به کودک میآموزد. بدینسان ما کار را آغاز کردیم. اما هنگامی که ارتش روسیه شروع به دخالت کرد، این امر برای ما دشواریهایی پدید آورد. در آن زمان شروع کردیم به ایجاد استحکامات بیشتر در جنگلها.
در صورت لزوم، پایگاهها ساخته شد. بدینگونه ما در روستاها حضور داشتیم، ارتباط برقرار میکردیم و تماس داشتیم. اما اگر اتفاقی رخ میداد، چندین بار تلاش کردند ما را دستگیر کنند و ما به جنگلها میرفتیم. آنجا پایگاههایی ساخته میشد تا جرئت نکنند به عمق جنگل بروند. ما به این شکل عمل میکردیم. زمانی فرا رسید که مردم وقتی ما را میدیدند، خودشان نیز شروع به راندن ما کردند.
ما دیگر با آن مردم، با همان معلمان و جوانانی که نام بردم، از روشهای سختگیرانه استفاده میکردیم. از کودکان 14 و 15 ساله همانند ارتش، به شیوهای کاملاً متفاوت استفاده کردیم.
دقیقاً همانگونه که امروز با نوجوانان رفتار میشود. سپس این فکر پدید آمد که میتوانیم با کودکان کار کنیم؛ آنها انسانهای بهتری خواهند شد. امروز تمام افرادی که دربارهشان سخن میگویم، 90 درصدشان در ارتش هستند، خدمت میکنند و ژنرال شدهاند. همان نوجوانان 14 و 15 ساله، یا ژنرالاند یا افسران عالیرتبه.
ما شروع کردیم به توجیه آنها، به سوی خود کشاندنشان، بردنشان به جنگلها و حتی اجازه ندادن به بازگشت به خانه. به آنها سلاح دادیم، سلاحهای جدی، تیراندازی را آغاز کردیم و با آنها تمرین کردیم. آنچه خودمان میدانستیم، هرچند خودمان نیز چندان نمیدانستیم. در میان ما یک یا دو نظامی از ارتش شوروی که در افغانستان خدمت کرده بودند حضور داشتند. خود من در یگان مهندسی خدمت کردهام و یکبار بهخاطر برداشتن کارابین به بازداشتگاه نظامی افتادم.
افراد جدیای بودند که سلاح داشتند و میتوانستند از آن استفاده کنند و به کودکان آموزش دهند و ما نیز از آنها میآموختیم. من همهچیز را خودم از همان جوانان یاد گرفتهام. نمیخواهم نام ببرم، اما سخن از 10 تا 20 هزار نفر است؛ به زبان قرهباغیها «مونک»، یعنی از خودمان. انسانهایی که میشناختم و با آنها در ارتباط بودم، دهها هزار نفر، هزاران نفر، فرقی ندارد؛ مردم.
من میتوانم نام هزاران قهرمان را بر زبان بیاورم. من از مردمی از آن جنس، از کیفیت آنها و از جوانانشان سخن میگویم. خلاصه آنکه ما آنها را بدون بازگشت به خانه در جنگلها نگه میداشتیم و والدین به کوهها میآمدند و با ما مذاکره میکردند. روشن است که آنها فوراً میخواستند فرزندانشان را بازگردانند.
این نخستین گامهای آنها بود و ما میگفتیم ببریدشان، اما میدانستیم که کودکان نخواهند رفت.
در نهایت فهمیدند که راه گریزی نیست؛ کودکان بیش از والدینشان از ما اطاعت میکردند، هرچند کودک تقصیری نداشت. او وضعیت پدرش را میدید، زیرا ما نیز با کودکان بهطور جدی کار میکردیم. پیش از آن هم کار ایدئولوژیک با آنها آغاز شده بود: «تو ارمنی هستی، او کیست؟» توضیحدادنهای فراوان و استفاده از اصطلاحات میهنپرستانه.
هیچکدام نرفتند؛ هیچکس نرفت. سخن از یک یا دو نفر نیست؛ 10 تا 20 نفر بهطور قاطع نرفتند. والدین آگاه و حتی معلمان نیز بودند که بهسرعت به سوی ما آمدند. نهتنها گفتند فرزندانمان، بلکه گفتند خود ما نیز آمادهایم و شروع به نامنویسی در دستههای داوطلب و میلیشیا کردند. به همان شکل گفتند به پستها نیز خواهیم آمد و خواهیم ماند. ما را با غذا و آب تأمین کردند و در اینجا از گروههای ما و دستههای خوددفاع محلی، یگانهای نظامی خوددفاعی تشکیل شد.

