نصرت الله معینی:
به احتمال زیاد تاریخ 20 سپتامبر 2023 برای نسلهاهای های آتی بعنوان روز بیداری از کابوس خون و کشتار و نفرت ثبت خو اهد شد. در این روز آخرین امیدهای یک ناسیونالیسم قرن نوزدهمی افراطی برای پیروزی پروژه خود پوچ شد. قربانیان این فاجعه خونین 36 ساله هم آذربایجانیها و هم ارامنه و هم دیگر ملل و کشورهای منطقه بودند که به دلیل یکی از خونبارترین و طولانیترین مناقشات منطقه، امکان توسعه و انتگراسیون در جامعه گلوبال جهانی را دچار سکته جدی کرد.
البته دیری بود که زنگها برای رویاپردازان متوهم موضع گرفته در سنگرهای خاکی اطراف خانکندی به صدا درآمده بود. اما آنطور که خاص نیروهای ایدئولوژیک متعصب است، این قوم، بیتفاوت به زندگی و مرگ مردم خود و مردمان همسایه، برای شنیدن سوت پایان بازی مرگ خود، نیازمند چشیدن طعم تلخ دود و سرب داغ در یک 24 ساعت دیگر بود.
میاتسوم
از میان 26 کشور استقلال یافته از پس سرنگونی خاندان رومانوف در مارس 1917 در اراضی امپراطوری سابق روسیه، هیچکدام نه مرزهای معینی داشتند نه رهبری سیاسی، ارتش یا ایدئولوژی ملی مدون و از پیش آمادهای که بتواند ساختمان این کشورهای جدید را رهبری کند. یک استثنای مهم در این میان ناسیونالیسم ارمنی بود. "ارمنستان" به مثابه یک پادگان دوراز پایتخت روسیه، بعنوان یک پروژه استعماری تدبیر امپراطوری تزارهای روس، برای اعمال کنترل بر متصرفات خود در جنوب قفقاز بود. امپراطوری روسیه با مهندسی جمعیتی آشکار، ترکیب اهالی ارمنی این منطقه از 18 درصد در سال 1826 به حدود 80 درصد در دوره جنگ جهانی اول رسانیده بود و ارامنه کوچ داده شده از اراضی عثمانی و ایران هرگونه آزادی عمل برای تبلیغات و سازمانیابی علیه دو کشور مسلمان رقیب روسیه، یعنی ایران و عثمانی را داشتند. این آزادی عمل دست و دلبازانه ارامنه، هیچ نمونه دیگری برای هیچ گروه اتنیکی دیگر در متصرفات امپراطوری روسیه را ندشت. در نتیجه در حالی که خدمت در ارتش برای مسلمانان ممنوع و برای گرجیها محدود بود، محل زیست ارامنه تبعه روسیه (اراضی خانات سابق ایروان) شبیه یک منطق نظامی متشکل از سربازان و ردههای بالای نظامی بود. روسیه خود مستعد رشد عقبماندهترین نوع ناسیونالیسم نسبت به انواع غربی این پدیده بود و نسخه ارمنی ناسیونالیسم هم با دعای خیر روسیه و تحت تأثیر عقب ماندگی مفرط این ناسیونالیسم به مانند یک پدیده عجیب و منحصر بفرد متولد شد و قوام یافت. نقطه عطف این خط توسعه ناسیونالیستی تشکیل "فدراسیون انقلابی ارمنی" موسوم به "داشناکسوتیون" در سال 1890 در تفلیس بود.
سه جمهوری از 26 کشور تشکیل شده در متصرفات سابق امپراطوری روسیه در جنوب قفقاز بود. علاوه بر ناروشنی مرزها، هیچ یک از این سه جمهوری، حتی از خلوص حداقلی اتنیکی هم برخوردار نبودند. اکثریت تفلیس پایتخت گرجستان متشکل از ارامنه بود، اکثریت ایروان پایتخت ارمنستان که در 29 ماه مه 1918 با تصمیم غیرقابل فهم مجلس ملی آذربایجان به ارامنه واگدار شد، آذربایجانی بود و در باکو پایتخت آذربایجان در کنار اقلیت بزرگ روس و ارمنی، نمایندگان دهها گروه اتنیکی دیگر حضوری نیرومند داشتند. ناسیونالیسم گرجی نسبت به ناسیونالیسم ارمنی قدیمیتر و ناسیونالیسم آذربایجانی از هردو ناسیولیسم دیگر جوانتر بود اما تصور هر سه ملت از دولت و ملت، نسخه عقب ماندهتری از ناسیونالیسم قرن نوزدهمی روسی بود. نسخه ایدال "دولت ملت" در این نسخه همان جمهوری امروزی ارمنستان است یعنی یک کشور "خالص" متشکل از شهروندان متکلم به یک زبان و معتقد به یک دین و مذهب.
ارمنستان امروزی حاصل یک پاکسازی اتنیکی طولانی از 1828 باینسو است. در سال 1826 تنها 18 درصد اهالی خانات ایروان (شامل نخجوان و ارمنستان امروزی) متشکل از ارامنه بود و پروژه روسی تأسیس یک پادگان متشکل از ارامنه بمرور با پاکسازی اتنتیکی آذربایجانیها و کردهای مسلمان منطقه و کوچانیدن ارامنه منطقه (ایران و عثمانی) به پادگان مزبور، یک "ارمنستان" برخوردار از درصد قابل توجه ارمنی متولد شد.
نگاه خلوصخواهانه این سه کشور با واقعیت تنوع اتنیکی هر سه جمهوری در تضاد بود. تفاوت مهم در میان این سه جمهوری وجود یک حزب سیاسی بشدت ناسیونالیست مجهز به دگمهای ایدئولوژیکی و تجربه جنگی در میان ارامنه بود. این حزب بشدت در تحولات جنگ جهانی اول در میدان عثمانی در صفوف روسیه و بطور مستقل درگیر بود. در نتیجه برخلاف گرجستان و آذربایجان، برخی از مهمترین عناصر زیرساختی لازم برای وصول به "خلوص" ایدآل، در جمهوری تازه تأسیس ارمنستان فراهم بود. حزب داشناک در کنار بولشویکهای روس متشکل در "شورای باکو" در فاصله 31 مارس تا سوم آپریل قتل عام بیرحمانهای بر علیه اهالی مسلمان (عمدتا ترک زبان) در باکو، شاماخی، قوبا، خاچماز، لنکران، حاجی قبول، سلیان، زنگیزور، قاراباغ و نخجوان مرتکب شدند. در اسناد باقی مانده از قلم بولشویکهای ارمنی مثل استپان شائومیان و "ساک تر-گابریلیان" اعترافات تکان دهندهای ثبت شده است.
در آن تاریخ نود سال از حاکمیت روسیه بر جنوب قفقاز سپری شده بود و طی این مدت یک ناسیونالیسم نیرومند ارمنی تحت کنترل شدید نیروی امنیتی وقت روسیه تولید و قوام یافته بود. از جمله وعده تشکیل دولتی ارمنی در بخشی از اراضی عثمانی، حزب داشناکسوتیون و ناسیونالیستهای ارمنی را در پی این سراب به فاجعه 1915 هدایت کرده بود. تنها سه سال بعداز فاجعه 1915، جنوب قفقاز هم میزبان تعداد کثیری از جنگجویان ارمنی اتباع سابق عثمانی بود و هم تشکیلات داشناکسوتیون یک دوره در میدانهای جنگ با عثمانی سپری کرده بودند. آنچه از تجربیات نظامی مهمتر بود، ایدئولوژی توجیه کننده توسل به خشونت بیپایان علیه همسایگان برای تحقق پروژه دولتسازی و بخصوص ساختن یک کشور حتیالامکان تک اتنیکی در چهارچوب بیشترین مساحت قابل اشغال بود. در کنار این ایدئولوژی، سهم بالاتر ارامنه اتباع روسیه در ارتش این کشور امتیاز مهمی برای ناسیونالیستهای ارمنی بود. این در حالی بود که اتباع مسلمان امپراطوری روسیه از خدمت نظامی "معاف" بودند. این اقدام اخیر در ذهن قرن نوزدهمی رهبری روسیه بشدت مذهبی یک تاکتیک برای دور نگهداشتن مسلمانان غیرقابل اعتماد از دستگاه قدرت مهمی چون ارتش بود.
سه تصویر ایدآل از "دولت ـ ملت" و یک پروژه
اشاره شده که در روز انحلال امپراطوری سنتی روسیه، جغرافیای محدود قفقاز جنوبی طی 90 سال از سوی این امپراطوری مدیریت شده بود و هر تدبیر ممکن برای ابدی کردن حاکمیت روسیه بر این مناطق از سوی خاندان رومانوف بکار بسته شده بود. از جمله این تمهیدات افزودن به پیچیدگی نقشه هویت زبانی و دینی و مذهبی در میان رعایای اعلیحضرت امپراطور بود. پیچیدگی و تنوع بیش از حد تاریخی و سنتی از نظر ترکیب اهالی، با اقدامات مذکور، بازهم غامضتر شده بود و در نتیجه رویای تشکیل سه دولت "خالص" با واقعیت سخت یک منطقه بشدت متنوع در تضاد بود. اشکال مهم این سه رویا در این بود که هر سه باهم قابل تحقق نبودند چون خلوص هرکدام از سه جمهوری، به ضرر آن دو همسایه دیگر بود. اگر نمونه گرجستان را در نظر بگیرید، تشکیل یک "ارمنستان خالص و بزرگ" به همراه یک "آذربایجان خالص و بزرگ" همزمان هم به معنی اخراج اهالی گرجی ارمنستان و آذربایجان به گرجستان از طریق پاکسازی اتنیکی بود و هم به معنی اشغال مناطق مرزی محل سکونت اقلیت ارمنی و آذربایجانی در مناطق همجوار این دو کشور با گرجستان.
از جنبه نظری، یعنی 12 پروژه جنایتکارانه:
1. اخراج اقلیت ارمنی ساکن در آذربایجان به ارمنستان.
2. اخراج اقلیت گرجی ساکن آذربایجان به گرجستان.
3. اشغال مناطقی از ارمنستان که آذربایجانیها بعنوان اکثریت یا اقلیت در آنجا زندگی میکنند.
4. اشغال مناطقی از گرجستان که آذربایجانیها بعنوان اکثریت یا اقلیت در آنجا زندگی میکنند.
(تکرار همین چهار عمل در ارمنستان و گرجستان، در مجموع منظره فرضی، وقوع همزمان 12 پروژه خونین در یک منطقه کوچک در جنوب قفقاز را برای ما ترسیم میکند که خوشبختانه بجز بخش محدودی از آن، بقیه هرگز وارد مرحله "تلاش ناکام" هم نشدند.
در این میان، تنها ناسیونالیستهای ارمنی بودند که موقعیت بهتری برای متحقق کردن رویا خلوصخواهانه و توسعه طلبی خود داشتند. امتیازات ارامنه در مقایسه به آذربایجانیهای و حتی گرجیها، بسیار بودند. از جمله:
1. تجربه شرکت در ارتش تزاری،
2. تجربه ثبت هزاران "پیروزی" به نام خود در کشتارهای مهیب آذربایجانیها در جریان انقلاب 1905 روسیه،
3. شرکت در نبردهای جنگ جهانی اول در صفوف ارتش روسیه،
4. فعالیت در میدان عثمانی شامل تجربه راه انداختن یک جنگ تمام عیار اتنیکی با کردها و ترکها و دیگر اقلیتهای اتنیکی عثمانی،
5. همکاری آنها با بولشویکها برای کشتار وسیع علیه آذربایجانیها در 31 مارس تا سوم آپریل 1918 (موسوم به "حوادث مارس" در تاریخنویسی رسمی شوروی سابق)،
5. داشتن یک حزب سیاسی 28 ساله مجهز به نفرت مذهبی از مسلمانان و نفرت نژادی از ترکها،
6. سرمایه انباشت شده داشناکسوتیون از حکایت مظلومیت بخاطر کشتار 1915 بر علیه ارامنه،
7. سرمایه نفرت فشرده بر علیه همسایگان بخاطر زنجیره طولانی اعمال خشونت و خشونتهای متقابل طی یک دوره طولانی،
8. داشتن همکیشان دینی نیرومند مثل روسیه و کشورهای غربی،
9. وجود یک شبکه روابط سنتی حاصل از موقعیت ممتاز تجاری خود در یک جغرافیای گسترده شامل اراضی امپراطوری عثمانی و حتی فراتر از آن،
10. هویت متمایز کننده دینی و کلیسای ارمنی بعنوان نهاد "دینی ـ هویتی ـ سیاسی" که در دادن دعای خیر به افراطیتن نحلهها ناسیونالیستی ارمنی، از دست و دلبازی کافی برخوردار بود.
پروژه کشورسازی پرکشتار ارامنه در سالهای طوفانی مابین دو امپراطوری تزاری و امپراطوری سرخ روسی، متشکل از دو بخش سخت افزاری و یک بخش نرمافزاری بود:
1. پاکسازی اتنیکی مناطق تحت کنترل خود تا حد رسیدن به میزان 100 درصدی ارامنه.
2. ادعای ارضی بر مناطق همجوار خارج از کنترل خود به صرف وجود اقلیت ارمنی.
معنی این دو تاکتیک این بود که آذربایجانی و کُرد و صاحبان هر هویت غیرارمنی بایستی مناطق تحت کنترل ارامنه را ترک میکردند. از آنجایی هم که این ترک خانه و کاشانه و تبدیل شدن به آواره جنگی بی پناه نمیتوانست داوطلبانه صورت بگیرد، خشونت بیمهابا برای ایجاد وحشت از مرگ به دست دستجات آدمکش (موسوم به "ماوزوریست"1) داشناکسوتیون باید وارد کار میشد. منطق قدیمی نظامی ایجاب میکرد که امثالی از اعمال خشونت غیرقابل تصور علیه دیگران در چنان درجهای انجام میشد تا شایعه نزدیکی ارامنه به یک منطقه مسکونی، موجب تخلیه شبانه و بلادرنگ آن منطقه از اهالی بشود. این همان روشی بود جنایتکاران جنگی رهبری کننده پاکسازی اتنیکی بر علیه آذربایجانی از نوامبر 1987 (در قافان در شرق ارمنستان) تا پنجم ماه مه 1994 (انعقاد قرارداد آتش بس موسوم به "پروتوکل بیشکک") هم، با موفقیت به کار گرفتند.
تاریخ به مثابه یک معلم بد
پروسه تاریخی شکلگیری "دولت ـ ملت"ها مسلما برای ناسیونالیسم ارمنی بنحو دراماتیکی جنبه بدآموزی داشت. کل امپراطوری روسیه تزاری، حاصل اشغالگریهای تاریخی اراضی نزدیک و دور بود. حفظ این متصرفات برای روسیه هم، مستلزم ریختن دریایی از خون طی تاریخ امپراطوری روسیه بود. این پروسه برای دیگر قدرتهای بزرگ جهانی هم، کم و بیش مشابه بود.
این پروسه ابتدا در جریان صلح وستفالی (در پی جنگهای "سی ساله" و جنگ "80 ساله") در 24 اکتبر 1648 مهار شد و سپس بطور قطعی با تأسیس سازمان ملل متحد در سان فرانسیسکو (24 اکتبر 1945) بعنوان روشی برای دولتسازی و توسعه طلبی ارضی از نظم جهانی (حداقل در زمینه حقوق بین المللی) خارج شد. درست مثل کسب ثروت برای کشورهای ثروتمند دنیا که اگر چه زمانی از طریق بردهداری و غارت منابع دیگر کشورهای تأمین شده است و هرچند امروز هیچ تلاشی برای بازگردانیدن این ثروتها به بازماندگان سیستم بردهداری یا کشورهای تأسیس شده برای مستعمرات سابق، محلی از اعراب ندارد، اما دیگر امروز هم تجارت برده و برده داری و هم استعمار دیگر سرزمینها، بعنوان یک شیوه برای تحصیل ثروت در کلیه جهان مردود است.
ناسیونالیسم ارمنی در سال 1890 درست مثل قرن بیستم و قرن بیست و یکم تا همین اواخر، این نظم جهان متمدن را قبول نداشت و هنوز هم ناسیونالیستهای افراطی مخالف دولت پاشینیان، معتقد به دولتسازی و توسعه ارضی دولت ارمنستان از طریق خونریزی و اشغال نظامی هستند و مثل همه جریانات و ایدئولوژیهای افراطی دیگر، روایتی خودساخته (در حد مضحک) از تاریخ منطقه و جهان را برای توجیه تزهای دور از عقل خود به کار میگیرد. این روایت خودساخته ناسیونالیسم ارمنی از تاریخ، در نظر خود این محافل، به اندازه اساسنامه سازمان ملل متحد و منشور جهانی حقوق بشر معتبر و حتی مقدم بر آن دو است. (از این جهت ناسیونالیسم ارمنی نسخه المثنایی برای ناسیونالیسم کردی است که در سالهای گذشته شاهد پاکسازیهای اتنیکی، سربازگیری اجباری از میان کودکان، جنایات جنگی و جنایت علیه بشرت از سوی آنها در جریان جنگ داخلی سوریه برای ساختن یک دولت کردی به رهبری پ ک ک شدهایم)
ناسیونالیسم ارمنی حتی امروز و حتی در سطح بحثهای نظری یا حداقل طرح سوال، سراغ این مسئله نمیرود که اگر دزدی دریایی و بردهداری در گذشته به مثابه فعالیتهای اقتصادی و منابع تاریخی برای ثروت بیپایان برخی کشورها و خاندانهای امروزی دنیا بودهاند، هنوز هم میتوانند به صرف ارجاع به فاکتهای تاریخی، مشروع به حساب بیایند یا نه؟
شکست و پیروزی
علیرغم وجود این فاکتورهای مهم کمکی برشمرده در فوق، در خدمت ناسیونالیسم ارمنی برای متحقق ساختن پروژه نامقدس کشورسازی با ریختن خون و آواره کردن دیگران، ناسیونالیسم افراطی ارمنی در برخی از مقاطع تاریخی و در برخی مکانها شکست تلخی را تجربه کرده است. نمونه یک پیروزی مهم ناسیونالیسم ارمنی، تصاحب اراضی خانات آذربایجانینشین ایروان با کمک روسیه و تسجیل آن به عنوان "سرزمین اجدادی ارامنه از ده هزار سال پیش باینسو"(!) است. در این مورد آنان موفق شدند که به دنبال مساعی همه جانبه 90 ساله رژیم تزاری، در پی فروپاشی امپراطوری خاندان رومانف در سال 1917، ابتدا یک "کشور" 9 هزار کیلومتر مربعی را سرهم کنند و سپس با کمک رژیم بولشویکی آن اراضی را به 29743 کیلومتر مربع افزایش دهند. در آن تاریخ اشتهای ناسیونالیسم ارمنی میل به جذب و هضم نخجوان و قاراباغ را هم داشت اما قادر به تحقق این آرزو نشد.
اقلیت ارمنی از نظر تاریخی در مناطق ترکنشین ایران، روسیه و عثمانی پراکنده بودند و تنها در نتیجه 90 سال کمک بیشائبه امپراطوری روسیه، موفق به تأسیس کشوری بنام خود در سرزمینهای تاریخی آذربایجان شدند. اما قبل و بعداز این تنها مورد موفقیت، علیرغم همه جنایات و خونریزیها و همه کمکهای بی شائبه متحدان شیعه، مسیحی ارتدوکس و مسیحی کاتولیک و پروتستان ارمنستان، همه تلاشهای دیگر برای افزودن به این 29743 کیلومتر ناکام ماند. چهار مورد مهم این ناکامی به شرح زیر است:
1. تلاش برای تشکیل دولت در مناطق شرق عثمانی،
2. تلاش مشترک با مسیحیان آسوری برای تشکیل دولتی مسیحی به مرکزیت ارومیه در سال 1918،
3. تلاش برای توسعه از طریق تصرف مناطق ارمنینشین گرجستان در جنگ 24 روزه با گرجستان در سال 1918. (7 تا 31 دسامبر 1918)
4. تلاش 36 ساله برای تصرف مناطق ارمنینشین و آذربایجانینشین آذربایجان (نوامبر 1987 تا بیستم سپتامبر 2023)
دو تفاوت مهم ترکان و ارامنه: تولرانس و هنر سازماندهی
هنر سازماندهی
ارامنه در میان دریایی از ترکان بصورت جزایز مجزا از هم پراکنده بودند و هر گونه کشورسازی آنها مستلزم به پیوستن این جزایر به قیمت کوچ و کشتار ساکنان مناطق واقع شده مابین این جزایر بودند. از شانس بد ناسیونالیسم ارمنی، ترکان هنرمندان رشته کشورسازی (اما نه به شیوه ارامنه) بودند. اگر روش قرن نوزدهمی ارامنه (در پناه حمایت امپراطوری روسیه تزاری) برای کشور سازی (پیوند دادن جزایر ارمنینشین) از طریق جعل تاریخ و کشتار و پاکسازی اتنیکی بود، هنر ترکان در سازماندهی نطمهای پایداری بود که نمونه ایرانی و آناطولیایی هرکدام به تقریب عمری هزار ساله یافتند.
رنه گروسه و ژرژ دنيكر (هر دو، شناخته شده با نظرات ضد ترکان) وصفي از هنر سازماندهي ترکان را با جملات توضیح میدهند:
"خصوصيت دوم اقوام ترك استعداد فرماندهي يا، به عبارت صحيحتر، سازماندهي است. يعني سازمان دادن به اجتماع اقوامي كه غالبا از نژاداهاي مختلف هستند. بايد توجه داشت كه اين خصوصيت وجه اشتراك تركان با روميان است. ابرهارد Eberhard اخيرا توجه ما را به مساعي خاندان ترك توپا (398-557) در فراهم آوردن وحدت و ثبات در چين شمالي و كوشش مشابهي كه به وسيله تركان شاتو (907-936) صورت گرفت جلب كرده است. در غرب آسيا (منظور فلات پامير است) سلسلههاي ترك به اقدام مشابهي دست زدند. تركان غزنوي (962-1186) نيز به تركيب تاريخي افغانستان كنوني شكل بخشيدند. سلجوقيان كبير (1037-1157) براي نخستين بار پس از حملۀ عرب موجبات وحدت شاهنشاهي ايران را فراهم آوردند... در هند نيز سلاطين گوركاني مستقر در دهلي بودند. اينان مظهر نظم و انظباط، كه خوي تركهاست، به شمار ميآمدند و از زمان بروي كار آمدن اين نوادههاي تيمور (1526-1707) بود كه موجبات وحدت هند و ايجاد امپراطوري در اين كشور فراهم گرديد.
بدين سان در چندين خطۀ بزرگ سياسي آسيا كه زايندۀ كشورهاي جديد اين قاره بودهاند، ايجاد وحدت و نظم و تسهيلات اداري يادگار تركان است و شم ادارۀ مملكت در شيوۀ حكومتي خاص آنان كاملا محسوس ميباشد... ترکها مردمانی مثبت اندیش و از هرگونه رجزخوانی و خیالبافی به دورد بودند." (رنه گروسه/ ژرژ دنيكر، چهره آسيا، انتشارات فرزان، تهران، ترجمه غلامعلي سيار، صفحات 61-69)
تدبیر یا شمشیر؟
برای درک وجود تگاه بردبارانه در میان ترکان منطقه، کافی است به یافتههای ژنتیکی مدرن از منشاء ساکنان امروزی ترکیه، آذربایجان ایران وجمهوری آذربایجان نگاه کنیم که با قطعیت از نزدیکی هویت تباری این سه حوزه با همه همسایگان منطقه دارد. یعنی تأسیس امپراطوریهای بزرگ منطقه از سوی سلسلههای قدرتمند ترک نتیجه مهاجرت وسیع ترکان و تفوق عددی این جمعیت مهاجر عظیم در سه حوزه نامبرده نبوده است. مجموعه متنوعی از تحقیقات روی "هاپلو گروپ"های ساکنین امروزی ترکیه، جمهوری آذربایجان و آذربایجان ایران نشان میدهد که نه مهاجرت وسیعی از شرق دریای خزر به این مناطق صورت گرفته است و نه حذف فیزیکی یا کوچ دادن مردمان غیرترک این منطقه به جای دیگر (مهندسی جمعیتی اتنیکی).
آنچه میماند، هنر سازماندهی و روح تولرانس (طبعا نه به معنی این پدیده در قرن بیست و یکم) در میان ترکان بوده است. امروز ما در میان ناسیونالیستهای ایرانی قرن بیست و یکمی که بسیاری نیز تجربه نیم قرن زندگی در کشورهای دمکراتیک غربی را دارند، شاهد لایه فشردهای از نفرت به عرب، ترک و اسلام هستیم. بردباری ترکان این منطقه نسبت به صاحبان دیگر زبانها و فرهنگها بدان حد بوده است که حتی ناسیونالیستهای ضد ترک صد سال اخیر را به هوس سوء تعبیر از این بردباری انداخته است. از نظر این ناسیونالیستها، عدم ستیز ترکان منطقه با زبان فارسی (عربی و هر زبان دیگر) به معنی صدور جواز مهر و امضادار به ناسیونالیستهای قرن بیستم و بیست و یکم برای نابودی زبان ترکی است! "فتح" یک سرزمین، یک امر نظامی ساده که میتواند بسیار سریع هم اتفاق بیفتند. اما اداره یک کشور و توجیه مشروعیت نظم حاکم و توجیه اقتدار یک عده افراد معدود بر اکثریت صد در صدی جامعه، امری روزمره است و نیازمند حد بالایی از درایت. پاکسازی اتنیکی (به معنی اخراج 80 درصد آدربایجانی و کُرد خانات ایروان در سال 1826) و مهندسی جمعیتی مکمل به صورت کوچ ارامنه منطقه به سرزمینی که نامش "خانات ایروان" بود، سیاستی متفاوت (در اصل متضاد) با سیاست مدارای سلجوقیان، عثمانی، افشار، صفویه و قاجار با همه اقلیتها منجمله ارامنه است.
بی تدبیری در استفاده از نقاط قوت خود
ناسیونالیسم قرن نوزدهمی ارامنه بدون هیچ استثنایی در استفاده از نقاط قوت خود برای کشورسازی، دچار افراط شده و عملا قویترین کارتهای بازی خود را سوزانیده است. بیشترین زیادهروی را در زمینه استفاده از کارت حکایت مظلومیت ناشی از فاجعه بزرگ 1915 ارامنه در حکومت عثمانی هستیم. کارزاری طولانی برای به رسمیت شناسانیدن این واقعه به نام "نسل کشی" از دهه 1960 باینسو شروع شده است. این کلمه به معنی امروزی از سال 1978 برای نسل کشی یهودیان از سوی رژیم آلمان نازی مورد استفاده است. اما کشور اسرائیل سیاستی برای "به رسمیت شناسانیدن" این روز از سوی کشورهای دنیا ندارد و این روز حتی در تقویم رسمی اسرائیل روز تعطیل هم نیست. این سیاست، به نتیجه مطلوب از سوی طراحان و پیش برندگان آن منجر نشده است. برعکس هویت سازی از "قربانی محتاج ترحم جهانی" طبق نظر تعداد زیادی از روشنفکران ارمنی، جامعه ارمنستان و ارامنه دیاسپور را به دنبال آدرس غلط فرستادن است. کارتهای قوی دیگری از قبیل مسیحی بودن هم به همین شیوه نه تنها تأثیر مورد نظر را نداشته است، بلکه به عامل منفی برای پیشبُرد پروژه کشورسازی و توسعه طلبی ناسیونالیسم ارمنی صدمه زده است. ارمنستان سرزمینی به اندازه 60 درصد مساحت خودش را طی سه دهه اشغال کرده بود. مسلما، مسیحی بودن در جهان امروز امتیاز مهمی است. سوال این است که این امتیاز مهم آیا برای کسب مشروعیت به این اشغالگری هم کافی است یا نه؟ همینطور حمایت فرانسه، روسیه و بقیه جهان قدرتمند مسیحی که در بسیاری موارد قادر به کمک به ارمنستان بودهاند، مسلما نمیتوانستند برای ابدی کردن اشغال اراضی آذربایجان کافی باشند. توجه کنید که امروزه بالای 60 درصد اهالی آفریقا مسیحی هستند و این نکته هرچند در سرنوشت این انسانها و کشورها بیاثر نیست اما مثل هر عامل دیگری، نباید از عامل مسیحی بودن برای این جوامع انتظار بیشاز حد داشت. این محدودیت همان چیزی است که دکتر سلوبودان میلوسوویچ و دکتر رادوان کاراجیج (قصابان مسیحی بالکان) نفهمیدند. رادوواج کاراجیج در اوج قتلعامهای ارتش صربستان علیه مسلمانان بوسنی، اظهار تعجب میکرد که چرا کشورهای اروپایی از پاکسازی بخشی از اروپا از وجود مسلمانان حمایت نمیکنند. استنباط کاراجیج هم مثل طراحان و مجریان قتلعامهای انجام شده بر علیه یک میلیون آذربایجانی قاراباغ، این بوده است صرف مسلمان بودن قربانیان برای مشروعیت دادن به ارتکاب هر جنایتی علیه آنها کافی است.
نتیجهگیری ناسیونالیسم ارمنی از تجربیات تلخ خود
خطا و اشتباه از هر فرد و مؤسسه و دولت سرمیزند اما تحلیل اشتباهات خود و نتیجهگیری بموقع از آن هر چند پسندیده است و هر شاگرد مدرسهای میداند که اینطور باید بشود، در عمل سخت است. برای همین، کشورها وارد بحران اقتصادی و جنگ میشوند و شرکتها و بانکها ورشکسته میشوند. چهار شکست فوقالذکر مهم از پروژههای ناسیونالیستی ارامنه، اصولا باید هر بقالی را وادار به تأمل میکرد و متولیان این ایدئولوژی قرن نوزدهمی حداقل یک نقد مهم و یک نتیجهگیری از اینهمه شکست و حرمان میکردند. اما دریغ از یک تحلیل جامع که برای درصد تعیین کنندهای از ناسیونالیستهای ارمنی قابل قبول میبود. قضاوت سنگین لئون ترپتروسیان، اولین رئیس جمهور جمهوری سوم ارمنستان برای اثبات این مدعا کافی است:
"راه ماجراجوها به نابودی حتمی منجر خواهد شد. قبلا یک بار [شعار] "استانبول را به دریای خون تبدیل خواهیم کرد" باعث از دست دادن ارمنستان غربی شد و در یک موقعیت دیگر ما نصف ارمنستان شرقی را که در مطالبهی اراضی پیمان سوور (Severs) معین شده بود از دست دادیم" (لینک ترجمه فارسی مقاله تاریخی لئون تر پتروسیان https://www.tribun.one/images/kitabh_xana_pdf/pdf_alirza_ardabili/tr310.pdf)
توجه کنید که نویسنده سخنان فوق، خودش یک جنگافروز و ناسیونالیست افراطی عضو "کمیته قرهباغ" ارمنستان و با هر متر و معیاری یکی از جنایتکارن جنگی مسلم است. البته این حرف را وقتی میزند که یک دهه در مقام رهبر ناسیونالیست و رئیس جمهور ارمنستان به هر دری زده است و آنطور که خودش در مصاحبه با کانال یک تلویزیون دولتی ارمنستان در سال 2020 اعتراف کرد که، از صغیر و کبیر در میدان سیاست بین المللی شنیده است که دولت تحت رهبری وی، یک دولت اشغالگر است.
1 لقب دستجات مخوف آدمکش ارمنی در دوره جنگ جهانی اول تا شورویسازی قفقاز جنوبی بخاطر نام اسلحه معمول مورد استفاده آنها. ماوزر (به آلمانی: Mauser) یک شرکت اسلحهسازی آلمانی خصوصا در زمینه تفنگ دستی بود که سال ۱۸۱۱ تاسیس شد.
