تئوری

توضيح از تريبونمتن كامل مقاله آقاي مهران بهاري در اينجا منتشر ميشود. متن قبلي فاقد بخش چهارم، داراي اشكالات املايي و از جهات متعدد ديگر ناقص بود. انتظار Suriya kurtleriاين است كه اگر دوستاني نقد يا تأييده اي بر  اين مقاله مي نويسند، متن كامل زير را ملاك قرار دهند. نسخه پي دي اف اين مقاله نيز موجود است كه بعلت دشواري (نه غير ممكن بودن) نشر اسناد پي دي اف در سايت، از انتشار آن فعلا خودداري ميكنيم. (پايان توضيح)


فهرست مطالب(ارقام موجود در اين فهرست مربوط به شماره صفحه در صفحه بندي مطالب بصورت يك كتاب است)

 

فهرست ٢

مقدمه ٥

جنگهای نيابتی-وکالتی روسيان-اروپائيان-آمريکائيان بر عليه تورکان منطقه در قرن بيستم ٦

ايجاد حاکميت کردي در سرزمينهاي غير کردي، اشغال است ٧

تهديد تروريسم-توسعه‌طلبی کردی، برای ملت تورک ما يک تهديد واقعی است ٩

نحله‌ها‌ی فکری مخدوش و هويتهای ملی معيوب ١٠

تاثيرات محلی و منطقه‌ای و عامل جغرافيا ١٠

هويتهای ملی تباری، انتخابی و سياسی ١١

آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست ١٢

آزربايجان‌گرايان ايران‌گرا ١٣

تورکهای چپ ايرانی ١٤

آزربايجان‌گرايان استالينيست ١٦

آزربايجان‌گرايان سنتی و يا کلاسيک ١٦

مشخصه‌ها‌ی آزربايجان‌گرايی سنتی ١٧

خوی خيانت‌پيشگی تورکهای چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست ١٧

خيانت در دوران مشروطه ٢٠

تاثيرات مخرب جنبش فارس‌‌محور مشروطيت ٢١

همکاری مشروطه‌طلبان تبريزی با دستجات تروريست ارمنی ٢٢

تلاش برای ايجاد ارمنستان بزرگ و آسورستان بر سرزمينهای تورک ٢٣

خيانت دمکراتهای آزربايجان در حوادث جيلوولوق- تورک قيرقينی ٢٥

خيانت دمکراتهای آزربايجان به زبان تورک ٢٧

موضع منفی خيابانی به زبان تورک ٢٨

خيانت دمکراتهای آزربايجان در ماجرای سيميتقو ٢٩

عدم اعتقاد ايرانيان مهاجر در قفقاز به هويت ملی تورک ٣٠

خيانت ايرانيان مهاجر و فرقه‌ی عدالت ايران به دولت مساوات و تورکان آسيای ميانه ٣٢

ايرانيان بلشويک و فرقه‌ی عدالت ايران، طرف دشمنان آزربايجان را گرفتند ٣٤

فعاليتهای ضد مساوات پيشه‌وری ٣٥

خيانت ايرانيان مهاجر به حاکميت اتحاد و تورکان تورک‌ائلی ٣٧

خيانت به نهضت جنگل ٣٩

کودتای کمونيستی ٤١

نقش منفی پيشه‌وری در نهضت جنگل ٤٣

انکار مساله‌ی ملی در مرامنامه‌ی حزب کمونيست ايران ٤٥

مخالفت پيشه‌وری با طرح مساله‌ی ملت تورک در ايران ٤٧

مناسبات پيشه‌وری و ارمنيان ٤٩

پيشه‌وری و وابستگی به شوروی ٥٠

سه دوره‌ی حيات سياسی پيشه‌وری و سه رهنمود دولت روسيه‌ی شوروی-کمينترن ٥٢

خيانت در ماجرای حکومت ملی آزربايجان ٥٣

خطاها در رابطه با مساله‌ی ارضی و وطن تورک ٥٤

خطاها در عرصه‌ی هويتی ٥٦

اعاده‌ی حيثيت باقيروف ٥٨

خطاهای سياسی رهبران فرقه‌ی دمکرات آزربايجان ٦٠

پرچمدار شدن آزربايجان برای بقيه‌ی ايران ٦٢

ادغام فرقه‌ی دمکرات آزربايجان با حزب توده‌ی ايران ٦٥

فرهنگ کيش شخصيت و شخصيت‌پرستي پيرامون استالين  ٦٦

چشم‌پوشی و حمايت ضمني از جنايتها، تصفيه‌هاي خونين و ترور استالينيستي ٦٧

خيانت در سرکوب حرکت خلق مسلمان ٦٨

خيانت در جريان حملات تروريستهای کردی به اورميه و سولدوز ٧٠

تروريست‌پروری و تروريسم‌دوستی تورکهای چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست ٧١

بيرون‌گرايی ناسالم و کپی‌برداری از رسپوبليکای آزربايجان ٧٣

تاثير مخرب قفقاز، تاثير سازنده‌ی عثمانی ٧٣

قوچي‌های قفقازی ٧٥

ايرانيان مهاجر در قفقاز ٧٦

کمونيسم روسی ٧٧

تروريستهای «فرقه‌ی اجتماعيون عاميون ايران» (مجاهد) ٧٧

تروريستهای «فرقه‌ی عدالت» ٧٨

غرب آزربايجان، مرکز-شرق آزربايجان ٧٩

مشروطيت و نهادينه کردن خشونت‌طلبی، خودکامگی و قانون‌شکنی ٨٠

مشروطيت‌طلبان افراطی و به سخره ‌گرفتن قاعده‌ی بازی دموکراسی ٨٠

ماشين ترور مشروطه‌طلبان افراطی ٨٢

تروريست عباس آقا صراف آزربايجانی ٨٤

تقی‌زاده‌ی تروريست ٨٥

حيدر عموغلوی تروريست ٨٧

خيانت حيدر عموغلو ٨٩

تروريستهای انجمن ايالتی آزربايجان و انجمن غيبی تبريز ٩١

کميته‌ی تروريستی مجازات ٩٢

کميته‌ی تروريستی خيابانی- دمکراتهای آزربايجان ٩٤

کميته‌ی ترور دمکراتها بر عليه تورک‌گرايان ٩٦

کسروی تروريست‌پرور ٩٧

ترور شخصيت به عنوان يک شيوه‌ی سياسی ٩٨

روزنامه‌های هتاک مشروطيت ٩٩

تورکهای چپ ايرانی، آزربايجان‌گرايان و شيوه‌ی ترور شخصيت ١٠٠

قهرمان‌سازی از تروريستها و شخصيتهای خشونت‌طلب تاريخی ١٠١

وارونه‌نمائی ماهيت و اعمال گروههای تروريستی ١٠١

تاسيس و يا پيوستن به سازمانهای چپ مسلح و تروريستی ١٠١

تکريم خشونت از طريق کاربرد نامهای مجاهد و فدائی ١٠٢

قهرمانان ساختگی تاريخ‌نگاری آزربايجان‌گرايانه ١٠٣

قهرمان ملی ساختن از عليرضا نابدل ١٠٤

قهرمان ملی ساختن از «زينب پاشا» و سانسور «مستوره افشار» ١٠٧

مقدمه

با آغاز عملیات شاخه‌ی زیتون ارتش تورکیه در شمال غرب سوریه، تعداد بی‌شماری از فعالین سیاسی تورک‌تبار همراه با محکوم کردن این عملیات، علنا و یا ضمنا از اشغال ٢٥ در صد از اراضی سوریه و یا یک چهارم این کشور- شامل مناطق نفت‌خیز و عرب‌نشین «دیرالزور» و «رقه» در مرکز سوریه که ربطی به کرد و کردستان ندارند- توسط شاخه‌ی سوری سازمان توتالیتاریست و تروریست «پ‌ک‌ک»-«ک‌ج‌ک» و گروهها-نهادهای وابسته به آن «پ‌ی‌د» (تاسیس ٢٠٠٣)-«ی‌پ‌گ» (٢٠١١)-«ی‌پ‌ژ»-«س‌د‌گ» (٢٠١٥) مدافعه کردند. هدف تشکیلات توتالیتاریست و تروریست پ‌ک‌ک-ک‌ج‌ک و نهادها- گروههای وابسته، الحاق مناطق غیر کردی اشغال شده به «روژاوا» (بخش سوری پروژه‌ی قومیت‌گرایان افراطی- توسعه‌طلبان -اشغالگران کردی[43] برای آفرینش «کردستان بزرگ») توسط ‌پاکسازی قومی، تغییر بافت جمعیتی و انجام جنایات جنگی؛ ایجاد یک کمربند کردی در سرتاسر جنوب تورکیه از مرزهای عراق تا سواحل دریای مدیترانه؛ ایجاد پایگاهی متخاصم در جنوب تورکیه و استفاده از آن به عنوان ابزار فشار بر این کشور و گرفتن امتیازات سیاسی؛ محاصره‌ی تورکیه از جنوب و قطع ارتباط آن از خاورمیانه‌ی عربی در یک جنگ نیابتی-وکالتی تاریخی بر علیه این کشور است. توسعه‌طلبی، اشغالگری و الحاق‌طلبی «پ‌ک‌ک»-«ک‌ج‌ک» در سوریه مورد حمایت همه‌جانبه‌ی تبلیغاتی، مالی، سیاسی و نظامی مرتجع‌ترین بنیادگرایان دینی مسیحی و موسوی عصر ما (فعلا به سردمداری ترامپ-نتانیاهو) و کاملا مورد تائید نژادپرستان آریایی (در ایران، ارمنستان و اروپا) است. شماری از این افراد (بهزاد کریمی[44]، محمدرضا شالگونی، رضا دقتی، محمد ارسی،....) هم چندی قبل، از اشغال سرزمینهای تورکمان و عرب در شمال عراق و در راس آنها منطقه‌ی نفت‌خیز تورکمان و عرب‌نشین «کرکوک» -که ربطی به کرد و کردستان ندارد-، جنایات جنگی، پاکسازی قومی، تغییر بافت جمعیتی و الحاق این سرزمینهای غیر کردی به «اقلیم کردستان» توسط نیروهای مسلح کردی، باز تحت حمایت تبلیغاتی، مالی، سیاسی و نظامی مرتجع‌ترین مراکز بنیادگرایان دینی مسیحی و موسوی (فعلا به سردمداری ترامپ-نتانیاهو) و نژادپرستان آریایی (در ایران، ارمنستان و اروپا)، مدافعه نموده بودند.

یک فعال سیاسی و تحلیل‌گر تورک هم (٭.٭.) که منسوب به تشکیلات سیاسی فارسی نبوده و معتقد به ملت تورک است، علاوه بر دو موضع‌گیری فوق، به طور ضمنی از عملیات تروریستی «پژاک» و یا شاخه‌ی ایرانی پ‌ک‌ک-ک‌ج‌ک در مناطق تورک‌نشین غرب استان آزربایجان غربی در تورک‌ائلی- با «پارتیزان» نامیدن آنها- حمایت کرده است. وی ماموران دولت و درجه‌داران و سربازان وظیفه‌ای که توسط این گروه توتالیتاریست، توسعه‌طلب و تروریستی کردی به قتل می‌رسند را «مدافعان رژیم» نامیده و به «شهید آزربایجان» خوانده شدنشان اعتراض کرده است. تحلیل‌گر و مولف تورک دیگری (٭.٭.٭.)، با وارونه‌نمایی و بازنویسی تاریخ معاصر، درگیری‌های مردم بومی تورک و نیروهای نظامی دولت ایران با گروههای تروریست کردی (حزب دمکرات کردستان، کومله، رزگاری، طرفداران عزت‌الدین حسینی، ...) را، که با حمله و تهاجم این گروههای تروریست درست یک روز بعد از انقلاب ٢٢ بهمن به شهرها و روستاهای تورک‌نشین غرب استان آزربایجان غربی در تورک‌ائلی آغاز شد و  منجر به کشتار هزاران تن از مردم بی‌دفاع تورک و کرد و فارس (ماموران دولت و ...) گردید، به صورت «حمله‌ی شیعیان صفوی‌زده به کردان مظلومی که صرفا خواستار تحصیل به زبان مادری‌شان بودند» تقدیم کرده است.

جنگهای نيابتی-وکالتی روسيان-اروپائيان-آمريکائيان بر عليه تورکان منطقه در قرن بيستم

قدرتها و مراکز استعماری- مسیحی روسیه-اروپا، علاوه بر جنگ نیابتی بر علیه تورکان-عثمانیان که به دست صفویان در قرون ١٦-١٨ انجام دادند، از اواخر قرن نوزده، همزمان با مداخلات و تهاجم نظامی و اشغال، چند جنگ نیابتی-وکالتی جدید بر علیه تورکان قاجار-ایران، عثمانی-تورکیه و مساوات-آزربایجان را آغاز کرده و تا امروز پی در پی به پیش رانده‌اند. مهمترین این جنگهای نیابتی عبارتند از: «انقلاب مشروطیت» (پروژه‌ی ساقط کردن دولت تورک قاجار، تسلیم حاکمیت در ایران به فارسها، ایجاد «ملت ایران»)، و پروژه‌های ایجاد «ارمنستان بزرگ»، «آسورستان-آثورستان» و «کردستان بزرگ». جنگ نیابتی ضد تورک در زمان مشروطه بدست سران تورک مشروطه‌طلبان افراطی-مجاهدین و دمکراتهای آزربایجانی؛ در سالهای جنگ جهانی اول بدست توسعه‌طلبان و تروریستهای ارمنی-آسوری (پروژه‌های «ارمنستان بزرگ» و «آسورستان-آثورستان»)؛ و پس از آن تاکنون بدست دستجات مسلح و تروریست کردی (پروژه‌ی «کردستان بزرگ») انجام گرفته است.

بریتانیا در اجرائی کردن جنگ نیابتی نخست، یعنی انقلاب مشروطیت و وصول به اهداف آن کاملا موفق شد. اما پرونده‌های «ارمنستان بزرگ» و «آسورستان-آثورستان» در ربع اول قرن بیستم توسط اردوی عثمانی ابدیا بسته و مختومه گردید. از اینرو دولتهای اروپایی-روسیه -آمریکا، به جای آن دو، به پروژه‌ی «کردستان بزرگ» استارت زدند. عملیاتهای اخیر ارتش تورکیه در شمال سوریه تحت نامهای «سپر فرات» و «شاخه‌ی زیتون»، از تلاشهای این دولت برای مقابله‌ با دور اخیر جنگهای نیابتی-پروژه‌ها‌ی امپریالیستی مذکور («کردستان بزرگ») است.

ايجاد حاکميت کردي در سرزمينهاي غير کردي، اشغال است

از آنجائیکه عملیات عفرین را در مقاله‌ی دیگر بررسی کرده‌ام، در اینجا چند نکته را عجالتا ذکر می‌کنم:

یک)- تلاش برای ایجاد «ارمنستان بزرگ»، «آسورستان-آثورستان» و «کردستان بزرگ» به مدیریت دولتهای استعماری روسیه-اروپائی-امریکا و مراکز ضد تورک افراطیون مسیحی و موسوی، به دست گروههای توتالیتاریست و تروریست، و از طریق کشت و کشتار بومیان غیر مسلح و پاکسازی قومی و جنایات جنگی و اشغال و الحاق سرزمینهای دیگران با نامهای پر طمطراق دمکراتیک و خلق و .... ربطی به مجادله‌ی مدنی و صلح‌جویانه برای احقاق و حفظ حقوق ملی ارمنیان و آسوریان و کردهای منطقه ندارد. هرگز نداشته است. به عبارت دیگر هیچ کدام از مجادلات ١٥٠ ساله‌ی اخیر کردها به رهبری گروههای اشقیاء و تروریست کردی، از شیخ عبیدالله نهری و اسماعیل‌ آقا سیمیتقو گرفته تا حزب دمکرات کردستان و کومله و پ‌ک‌ک و پژاک، .... حرکاتی دمکراتیک نبوده و نیست.

دو)-حضور نیروهای کردی در مناطق غیرکردنشین، مخصوصا اگر این نیروها مسلح و تروریستی باشند، نامشروع و مصداق اشغال است. در سوریه مناطق تاریخی کردنشین صرفا ٣-٥٪ از خاک این کشور (در گوشه‌ی شمال شرقی) است.. همه‌ی نیروهای کردی در خارج این منطقه اشغالگرند و باید بی‌قید و شرط به ٣-٥٪ بازگردانده شوند. در سوریه، «روژاوا» و «کردستان سوریه» و ... وجود ندارد. حتی نواحی «عین العرب» (کوبانی) و «عفرین» که امروز از سوی کردها و منابع غربی به صورت نواحی کردنشین عرضه می‌شوند، سرزمینهای عرب و تورکمان هستند که در دهه‌ی گذشته شاهد مهاجرت و اسکان گروههای کردی شده‌اند. این دو منطقه تا سالهای اخیر در نقشه‌های «کردستان بزرگ» هم، کردنشین نشان داده نمی‌شدند، زیرا کردنشین نبودند.

سه)- اقدام و تلاش براي ايجاد هر نوع کردستان مستقل، کنفدرال، فدرال، خودمختار، ... و يا کانتون و کريدور و حاکمیت و مدیریت کردي در سرزمينهاي تاريخا و فعلا غير کردي تورک، عرب و لر - يعني آنچه اکنون در شمال سوريه، شمال عراق و شمال غرب و غرب ايران در حال اجراست-؛ دست‌اندازي به سرزمين ديگران (تورک، عرب، لر، ...)، توسعه‌طلبي ارضي، نژادپرستي و زمينه‌چيني براي پاکسازي قومي بوميان غيرمسلح تورک و عرب و لر در منطقه توسط گروههاي زياده‌طلب مسلح کردی است. بحث خودگردانی مناطق غیرکردنشین تحت کنترل کردها بی‌معنی و «ادبیات اشغال» است و باید تَرْکْ شود. مناطق غیرکردنشین نیازی به مدیریت و حاکمیت کردها ندارند. مساله ساده است: کردها حق خودگردانی و حق تعیین سرنوشت، حق تشکیل هیچگونه حاکمیت و دولت و مدیریتی را بر اراضی و سرزمینهای دیگران ندارند. هیچ ملتی همچو حقی ندارد. اگر هم همچو حاکمیت و دولت و مدیریتی به هر نحوی ایجاد شده باشد، صاحبان اصلی آن سرزمینها به هر طریق ممکن باید آنها را لغو و نابود سازند.

چهار)-اردوغان و حاکمیت اسلامی او ضربات جدی به بنیانهای جمهوری تورکیه وارد کرده است. این ضربات در دو عرصه‌ی خصلت دمکراتیک دولت (نظام لیبرال دمکراسی) و سیستم لائیک در ابعادی تاریخی، و به نظر برخی غیرقابل جبران و ترمیم‌ناپذیر هستند[45]. با اینهمه، این مساله که چه کسی در دینامیکهای داخلی تورکیه خادم آن کشور است و یا خائن، مساله‌ی مردم تورکیه است و خود آنها در این مورد تصمیم خواهند گرفت. ما می‌باید بر خادمین و خائنین خود متمرکز شویم.

پنج)-یکی دیگر از ضربات حیاتی که اردوغان و حاکمیت اسلامی او بر دولت و ملت تورکیه تحمیل کرد و مستقیما با ما نیز مرتبط می‌باشد گسترش تروریسم و مشروعیت توسعه‌طلبی کردی است[46]. سیاستهای فاجعه‌آمیز اردوغان در دهه‌ی اخیر باعث گشتند پ‌ک‌ک که در اوایل دهه‌ی نخست قرن بیست تقریبا در حال متلاشی شدن بود، دوباره جان گرفته مشروعیت جهانی کسب کند. یارگیری‌های نادرست اردوغان و دشمن‌سازی‌های بی‌معنی او از همه‌ی بازیگران منطقه‌ای و جهانی، بویژه از اتحادیه‌ی اروپا، آمریکا، اسرائیل، سوریه و عراق باعث گشت تروریسم و توسعه‌طلبی کردی در دو کشور عراق و سوریه، نه تنها مورد حمایت عملی همه‌ی بازیگران بزرگ و کوچک منطقه‌ای و جهانی قرار گیرد، بلکه در عمل نیز گروههای کردی با چراغ سبز آنها (در دشمنی با اردوغان) به نهادسازی، دولت‌شوندگی و اشغال و پاکسازی قومی تورکمانان، اعراب و آسوریان در شمال عراق و شمال سوریه آغاز کنند. به این نیز بسنده نکرده، به محاصره‌ی زمینی تورکیه از مرز ایران تا دریای مدیترانه اقدام نمایند.

شش)-اقدامات و تدابیر سیاسی و نظامی دولت تورکیه برای جلوگیری از تحقق پروژه‌های یک صد ساله‌ی استعماری-صلیبی و جنگهای نیابتی مزبور که به دست گروههای توتالیتاریست و تروریست ارمنی و آسوری و کردی انجام می‌گیرد، ربطی به این حکومت و آن حکومت، این رهبر و آن رهبر حاکم بر تورکیه، اسلام‌گرایی و ملی‌گرایی و .... وی ندارد. بلکه امری ملی، زائیده از حق دفاع مشروع دولتها و به منظور دفع یک «تهدید امنیتی سخت» است که وجود دولت تورکیه را هدف گرفته است. اما دشمنی با اردوغان و حاکمیت اسلامی او، و تبلیغات کردها چشمهای فعالین سیاسی تورک‌تبار مدافع پ‌ک‌ک در سوریه را کور و آنها را از دیدین این تصویر بزرگتر ناتوان کرده است.

تهديد تروريسم-توسعه‌طلبی کردی، برای ملت تورک ما يک تهديد واقعی است

تهدید به صورتهای زیر تعریف شده است: «بیان و ابراز قصد آسیب رساندن، صدمه، نابودی یا تنبیه کردن دیگران یا دیگر اقدامات خصمانه علیه کسی از روی انتقام یا ارعاب؛ وضعیتی که در آن، خطر یا آسیب جدی، ارزش‌های اساسی و حیاتی یک بازیگر را مورد هدف قرار می‌دهد؛ مخاطره‌ای که در نسبت بین (حداقل) دو تصویر موضوعیت پیدا می‌کند و سپس مبنای عمل در مناسبات عینی قرار می‌گیرد....». با این تعاریف، تروریسم-توسعه‌طلبی کردی، یک تهدید مشترک برای ملت تورک ما و تورکیه است و در همه‌ی انواع آن وجود دارد:

تهديد عمومی»: در نتیجه‌ی کاهش ضریب امنیت افراد جامعه‌ی تورک از ناحیه‌ی کردها، به سبب از بین رفتن موازنه‌ی قدرت بین «ملت تورک» ما و «ملت کرد» که در یک صد سال اخیر - بر عکس ملت ما- دارای شعور ملی بالا -تمایلات قومیتگرایانه‌ی افراطی، به خوبی متشکل شده به لحاظ سیاسی، صاحب توان فیزیکی-اقتصادی برتر، تا به دندان مسلح و فوق العاده مجرب و آزموده در امور نظامی-تروریستی؛ مورد حمایت سیاسی، مالی، تبلیغاتی و تحقیقاتی غربی و بین المللی ... بوده است.

تهديد امنيتی»: کردستان نشان دادن شهرها و روستاهای تورک، و در عمل در گذشته و حال به دفعات اقدام به اشغال آنها کردن، موجودیت ملت ما را نشانه رفته است.

تهديد سخت»: کاربرد روشهای خشونت‌آمیز، ابزارها و تجهیزات مرگبار و در نتیجه‌ی آنها حمله و تهاجم به شهرها و روستاهای تورک، اشغال، نابودی، تخریب و انهدام سرزمینها و مراکز جمعیتی تورک؛ وحشت‌آفرینی و کشتار انسان‌ها، انجام پاکسازی قومی و .... توسط اشقیاء و تروریستهای کردی در ٢٠٠ سال گذشته؛ و پیامدهای سخت‌افزاری آنها از قبیل مهاجرت و فرار و بی‌خانمانی، لشکرکشی دولت مرکزی ...

تهديد نرم»: استفاده از ابزارهای تبلیغات، رسانه‌ها، احزاب، تشکل‌های صنفی و قشری؛ و شیوه‌ی القاء و اقناع و مغزشویی و به خدمت در آوردن فعالین سیاسی ناآگاه و ناآزموده‌ی تورک‌تبار به نفع تروریستهای اشغالگر کردی، با تکیه بر روش‌های سیاسی، روانی و غیرخشونت‌آمیز به منظور تأثیرگذاری بر اراده‌ و نیروی ما؛ چینش و سلطه‌ی مقامات با شعور ملی بالا-تمایلات قومیتگرایانه‌ی افراطی کردی در نظام سیاسی و ادارات و مجلس ایران و ....

نحله‌ها‌ی فکری مخدوش و هويتهای ملی معيوب

من مواضع افراد تورک‌تبار مذکور در دفاع از توسعه‌طلبی، اشغال‌گری، پاک‌سازی قومی و جنایات جنگی دستجات مسلح کرد در شمال عراق و سوریه و تقدیم وارونه‌ی این تبهکاری‌ها به صورت مبارزه‌ای دمکراتیک و .... را -که کاملا مطابق مواضع پان‌ایرانیستها و سلطنت‌طلبان لس‌آنجلسی و جناحهای قومیت‌گرای افراطی فارس بنیادگرای شیعی حاکم بر ایران هم است- مواضعی منفرد و تصادفی نمی‌دانم. بلکه آنها را محصول یک نحله‌ی فکری مخدوش و یک هویت ملی معیوب که ریشه‌ و عقبه‌ی آن به اوایل قرن بیستم و دوران مشروطیت بر می‌گردد و ادامه‌ی خط خیانت تاریخی که پیشینیان فکری آنها از آن دوران آغاز کرده‌اند می‌دانم.

تاثيرات محلی و منطقه‌ای و عامل جغرافيا

فعالین سیاسی تورک‌تبار مذکور، تقریبا همه از شرق و مرکز آزربایجان (تبریز، اردبیل، سراب، ....) هستند و این به هیچ وجه اتفاقی نیست.

-در تاریخ‌نگاری‌های ایران‌گرایانه و آزربایجان‌گرایانه تاثیرات محلی و منطقه‌ای بر جریانها و جنبشهای مشروطیت، ایرانگرایی- پان‌ایرانیسم، اسلام تورکی- رفرمیسم دینی، چپ‌گرایی- کمونیسم، تروریسم، شعور ملی تورک، آزربایجان‌گرایی، تورک‌گرایی و .... بالکل نادیده گرفته شده است. از جمله ماهیت و تاثیرات متفاوت منطقه‌ای «قفقاز-عثمانی»، «شرق آزربایجان -غرب آزربایجان»، .... در این مقاله در موارد متعدد، مسائل از زاویه‌ی تاثیرات محلی و منطقه‌ای نیز تدقیق شده است:

- تاریخا در شرق و مرکز آزربایجان شعور ملی تورک موجود نبوده، بر عکس ایران‌گرایی، فارس‌گرایی، شیعی‌گری، کمونیسم، روس‌گرایی، ارمنی‌گرایی و کردگرایی ریشه‌های عمیقی دارد. یک عامل موثر در این امر، دوری جغرافیائی از عثمانی-تورکیه و نزدیکی به فارسستان- روسیه (قفقاز) است.

- بر عکس غرب آزربایجان که در ربع اول قرن بیستم در فاجعه‌ی «تورک قیرقینی»- جیلوولوق، تهاجمات آندرانیک، تجاوزات سیمیتقو، ... به دفعات از طرف دستجات مسلح اشقیاء و تروریستهای ارمنی، آسوری و کردی مستظهر به دولتهای اروپائی-روسیه-آمریکا، در معرض تهاجم و قتل عام و نسل‌کشی بوده است (این رودرروئی‌های قومی، به نوبه‌ی خود، در تشکل و تعمیق شعور ملی تورک در این ناحیه تاثیر معینی داشته‌اند)؛ مرکز و شرق آزربایجان همچو تجربه‌ای را از سرنگذرانده است. در نتیجه، اغلب فعالین سیاسی این مناطق درکی درست و یا هیچگونه درکی از مسائل و تهدیدهای ارمنی، آسوری و کردی ندارند. به عنوان نمونه سی.مدد. و ضی.صدر. هر دو اهل تبریز، ادعا کرده‌اند «مساله‌ی ارمنی، امری وارداتی در دهه‌های اخیر از جمهوری آزربایجان به ایران بوده، مساله‌ی مردم ما نیست». حمایت اینگونه افراد از موضع دولت آزربایجان در مساله‌ی قاراباغ هم صمیمی و از سر دانش نیست. آنها تهدید کردی را هم ناموجود و دروغی ساخته و پرداخته‌ی ملا حسنی می‌دانند، ....

- در مرکز و شرق آزربایجان حسیات «قبیله‌گرایی»، «محلی‌گرایی» (تعصب بر شهر و منطقه و لهجه و مشاهیر و  ...خود) و «خودمرکزبینی» (در تعریف هویت و زبان معیار و ...) بسیار قوی، و ذهنیت «بخشی از ملت (تورک) بودن» فوق‌العاده ضعیف و یا ناموجود است. به همین سبب بسیاری از فعالین و حتی مردم این مناطق، دیگر مناطق مجاور تورک‌نشین و تورکان ساکن در آنها را پاره‌ای از وطن و ملت خود نمی‌دانند. طبیعتا این ذهنیت کشت و کشتارها و تهاجمات انجام گرفته در غرب آزربایجان توسط اشقیاء و تروریستهای ارمنی و آسوری‌ و کردی را هم مساله‌ی خود نمی‌شمارد.

هويتهای ملی تباری، انتخابی و سياسی

«هويت ملی» چند گونه است:

الف-«هويت ملی تباری»: هویت ملی اکتسابی فرد هنگام تولد از طریق پدر و مادر. فرزند یک پدر و مادر تورک، دارای هویت ملی تباری تورک است. مانند گوگوش، گلشیفته فراهانی و ...

ب-«هويت ملی انتخابی»: هویت ملی که شخص آنرا آگاهانه انتخاب می‌کند. هویت ملی انتخابی تقی‌زاده «ایرانی»، هویت ملی انتخابی جمشیدخان مجدالسلطنه «تورک» و هویت ملی انتخابی باقیروف «آزربایجانی» است.

ج-«هويت ملی سياسی»: کشور و یا ملتی است که یک شخص منافع ملی آن را حفظ می‌کند. هویت ملی سیاسی کسروی «فارس»، هویت ملی سیاسی استالین «روس»، ... است.

تقریبا همه‌ی فعالین سیاسی تورک‌تبار مذکور -حتی اگر خود ندانند- منسوب به جریانات تاریخی «تورکهای چپ ایرانی»، «آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست»، «آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا»، «آزربایجان‌گرایان استالینیست» و «آزربایجان‌گرایان سنتی» هستند. (البته اینها به جز شخصیتها و تشکیلات فارس موسوم به سراسری و ایرانی دولتی و غیر دولتی هستند که به طور تاریخی متفق استراتژیک نیروهای ضد تورک توسعه‌طلب و تروریست ارمنی و کردی و روم-یونانی و ... در منطقه‌ می‌باشند و از یک قرن پیش قلم و رسانه‌های خود را به خدمتگذار و بلندگوی تبلیغاتی این نیروها تبدیل کرده‌اند). وجه مشترک این جریانات تاریخی آن است که «هویت ملی‌ انتخابی» آنها، هویت ملی «تورک» نیست، بر عکس ماهیت ضد تورک دارد. این ویژگی مشترک، دلیل اصلی حمایت جریانات مذکور از سیاستها و «جنگهای نیابتی-وکالتی» مراکز استعماری- مسیحی ضد تورک و ضد قاجاری، ضد عثمانی، ضد مساواتی و ضد تورکیه‌ای در ١٢٥ سال گذشته است:

آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست:

کسانی هستند که به گفته‌ی خود معتقد به «قوم آزربایجانی» منسوب به «ملت ایران» و دارای «وطن ایران» با «زبان ملی فارسی» بوده و از «فارس‌سازی سخت‌افزاری» تورکهای ساکن در ایران حمایت می‌کنند. هویتهای ملی انتخابی و سیاسی این دسته «ایرانی» و یا «فارس» است. مانند تقی‌زاده، فیوضات، کسروی، برادران ایرانشهر، ارانی، شفق، ناصح ناطق، اسماعیل امیرخیزی، رضا تربیت، رضا افشار، ... در گذشته؛ محمد ارسی، سایت آزری‌ها و .... در دوره‌ی جمهوری اسلامی. این جریان (مانند آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا) در دوره‌ی مشروطیت با ایجاد «انجمن آزربایجان»-تقی‌زاده در تهران، «انجمن ایالتی آزربایجان» در تبریز، «نشریه‌ی آزربایجان جزء لاینفک ایران» در باکو، فرقه‌ی دمکرات ایران»، «فرقه‌ی استقلال ایران» در باکو، «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول» در تبریز، نشریات «کاوه» و «ایرانشهر» در برلین، «جمعیت آزربایجانی‌ها» در تهران و ... ایجاد شد و فرم گرفت. در ادبیات مشروطه و آزادی‌ستان (و تورک چپ ایرانی و ...) هر جا که سخن از «آزربایجانی» می‌رود (مثلا در نامهای انجمن ایالتی آزربایجان و یا سخنان شیخ محمد خیابانی)، بدین معنی است. یعنی قومی که جزئی از «ملت ایران» با «میهن ایران» و «زبان ملی فارسی» است.

از آن زمان تاکنون افراد دسته‌بندی شده در این مقوله، به منظور انکار هویت ملی تورک و تجزیه‌ی ملت تورک ساکن در ایران، با منتشر کردن دهها هزار نشریه و کتاب و مقاله و ... با نام «آذربایجان» به ایجاد «هویت قومی آزربایجانی» که بخشی از «ملت ایران» و نافی و جانشین «هویت ملی تورک» است تلاش نموده‌اند. (مانند «دانشمندان آزربایجان»-تربیت، «تاریخ هجده ساله‌ی آزربایجان»-کسروی، «آزربایجان، یا یک مسئله‌ی حیاتی و مماتی در ایران»-ارانی، «قیام آزربایجان در انقلاب مشروطه‌ی ایران»-طاهرزاده بهزاد، «آزربایجان در سیر تاریخ ایران»-رئیس‌نیا، «آزربایجان تورک نیست (تورک‌زبان است)»- کیامهر فیروزی، «آذری یا زبان باستان آزربایجان»-کسروی، «مطالعاتی در باره‌ی تاریخ، زبان و فرهنگ ‌آزربایجان»- فیروز منصوری، «قیام آزربایجان و ستارخان»- اسماعیل امیرخیزی، «تاریخ فرهنگ آزربایجان»-محمد علی صفوت؛ «آذربایگانی چطور ترک‌زبان شد؟»-رسام ارژنگی تبریزی؛ نشریات متعدد فارس‌گرا با نام آزربایجان-آذرآبادگان، ....). آنها همچنین با عَلَم کردن نام و منطقه‌ی جغرافیایی-اداری «آزربایجان»، عامدا از ایجاد مفهوم «وطن تورک» که شامل همه‌ی مناطق تورک‌نشین آزربایجان و نواحی مجاور در خارج آزربایجان (عراق عجم، جبال، دیلمستان و ... سابق) در شمال غرب ایران است جلوگیری کرده و آنرا به دو بخش آزربایجانی و غیر آزربایجانی تجزیه‌ نموده‌اند.

آزربايجان‌گرايان ايران‌گرا:

کسانی که به گفته‌ی خود معتقد به «قوم آزربایجانی» منسوب به «ملت ایران» و دارای «وطن ایران» با «زبان ملی فارسی» بوده، اما در گفتار و یا در عمل از «فارس‌سازی نرم‌افزاری» تورکهای ساکن در ایران حمایت می‌کنند. هویتهای ملی انتخابی و سیاسی این دسته «ایرانی» است. مانند صفوت، خیابانی، عباس جوادی، مرتضی نگاهی، اصغر فردی، رحیم رئیس‌نیا، بسیاری از مقامات دولتی در استانهای آزربایجانی، ... این جریان هم مانند آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی در دوره‌ی مشروطیت و با ایجاد «انجمن آزربایجان» در تهران، «انجمن ایالتی آزربایجان» در تبریز، «نشریه‌ی آزربایجان جزء لاینفک ایران» در باکو، «فرقه‌ی دمکرات ایران» -باکو، «فرقه‌ی استقلال ایران»-باکو، «جمعیت خیریه‌ی ایرانیان»-باکو (به منظور تاسیس مدارس ایرانی-فارس) و «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول» در تبریز، .... بوجود آمده است. از آنجائیکه آزربایجان‌گرایی ایران‌گرا، عینا به اهداف آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی معتقد است و صرفا با آنها در روش (نرم‌افزاری به جای سخت‌افزاری) ایجاد «ملت ایران» تفاوت دارد، «پان‌ایرانیستهای نقابدار» و یا «خجالتی» هم نامیده می‌شود.

تورکهای چپ ايرانی:

اشخاص تورک منسوب به جریانات چپ که به گفته‌ی خود هویت ملی‌شان را «ملت ایران» ایجاد شده در دوران مشروطیت می‌دانند. هویتهای ملی انتخابی و سیاسی این دسته نیز «ایرانی» است. بسیاری از سران و خیل اعضای گروههای چپ ایرانی در فرقه‌ی عدالت، فرقه‌ی کمونیست ایران، حزب توده، و سپس طیفهای گوناگون فدائیان، رنجبران، کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، راه کارگر، حتی سازمان مجاهدین خلق ایران، پیکار، ... در این مقوله جای می‌گیرند. مانند سلیمان میرزا، یوسف افتخاری، ایرج اسکندری، سید جعفر پیشه‌وری، سلام‌الله جاوید (مددزاده)، خلیل ملکی، بابک امیر خسروی، مریم فیروز، بیژن جزنی، حمید اشرف، ویدا حاجبی، پوران بازرگان، کرامت‌الله دانشیان، حسین جودت، انوشیروان ابراهیمی، فرج‌الله میزانی (جوانشیر)، رفعت محمدزاده کؤچری (مسعود اخگر)، فاطمه سعیدی (مادر شایگان)، .... و اکنون بهزاد کریمی-اکثریت، محمدرضا شالگونی-راه کارگر، مینا احدی-حزب کمونیست کارگری ایران، ....

تورکهای چپ ایرانی از همان ابتداء در دوره‌ی مشروطیت و فرقه‌های همت، عامیون-اجتماعیون و عدالت ایران، آلوده به ناسیونالیسم فارسی و حسیات و ذهنیات ضد تورک، و حتی مانند مورد سید جعفر جوادزاده (پیشه‌وری) به باستان‌گرایی ایرانی و مورد تقی ارانی تبریزی به نژادپرستی آریائی بودند[47]. این سنت در میان عده‌ی بی‌شماری از منسوبین غیر تورک چپ (عنایت‌الله رضا، انور خامه‌ای، احسان طبری، فریبرز رئیس دانا، ...) هم یافت می‌شود. (از طرف دیگر، بسیاری از تورکهائی که در سازمانهای سراسری ایرانی غیر چپ از جمله تشکیلات اسلامگرایانه حضور دارند، آلوده به ناسیونالیسم فارسی در لفاف ایرانی‌گری‌اند. مانند بازرگان، چمران و ... در نهضت آزادی، و موسوی تبریزی و .....)

بر خلاف چپهای کرد که هویت ملی خود را «کرد» و نه «ایرانی» می‌دانند و همواره در تشکیلات جداگانه‌ی چپ کردی متشکل شده‌اند، هرگز هیچ تشکیلات چپ در میان تورکان ایران که جدا از تشکیلات چپ سراسری-ایرانی-فارسی باشد و با نام ملی تورک بوجود نیامده است. تورکهای چپ ایرانی همیشه- در دوره‌ی فرقه‌ی عدالت ایران و فرقه‌ی کمونیست ایران و حزب توده‌ی ایران، چریکهای فدائی خلق ایران و ....- خود را ایرانی (با هویت ملی انتخابی ایرانی) می‌دانستند و همواره در تشکیلات سیاسی با نام ایران فعالیت کرده‌اند. به عبارت دیگر در ایران هرگز یک جریان «چپ تورک» (با هویت ملی انتخابی تورک) وجود نداشته، بلکه «تورکهای چپ ایرانی»، یعنی تورک‌تباران چپی که هویت ملی انتخابی خود را ایرانی و میهنشان را ایران می‌دانند، وجود داشته است. (فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به مدت ١٥ سال، بین ١٩٤٤-١٩٥٩ جدا از احزاب ایرانی بود. اما باز هم یک تشکیلات چپ تورک نبود، زیرا به «هویت ملی تورک» اعتقاد نداشت). به واقع کارکرد جریان چپ در ایران شبیه یک ماشین فارس‌سازی است که هویت ملی تورکهای چپ‌گرا را از «تورک» به «ایرانی-فارسی» تبدیل می‌کند. و با این عمل ملت تورک را از قابلیتها و توانائیهای سیاسی و روشنفکری و هنری و ... تورکهای چپ محروم می‌سازد (مانند به هدر رفتن استعدادهایی چون بهروز دهقانی، مرضیه اسکوئی، .... و دهها هزار نخبه‌ی تورک دیگر در سازمانهای تروریستی و غیر تروریستی چپ ایرانی، از دوران فرقه‌ی عدالت تا به امروز).

(٭-تورکهای چپ انترناسيوناليست-روسی: برخی از چهره‌های تورک چپ مانند «حيدرخان عموغلو» (حیدر تانری‌وردیف افشار اورموی)، «عبدالصمد قاجار قزوینی کامبخش» (ملقب به شاهزاده‌ی سرخ)، ... را که بنظر می‌رسد فاقد هرگونه «هویت ملی انتخابی» بودند، ‌باید خارج از مقوله‌ی «تورکهای چپ ایرانی»، شاید تحت نام «تورکهای چپ انترناسیونالیست-روسی» دسته‌بندی کرد. این افراد، بر خلاف «تورکهای چپ ایرانی»، تمایلات ضد تورک و یا ایران‌گرایانه نداشتند، هرچند که هویت ملی سیاسی آنها «روسی» بود.)

آزربايجان‌گرايان استالينيست:

کسانی که به گفته‌ی خود معتقد به «ملت آزربایجان» ایجاد شده بر اساس مولفه‌های قفقازی توسط استالین و میکویان (ارمنی) با خصلت بنیادین ضد تورکی- ضد تورکیه‌ای هستند. شخصیتهای منسوب به این جریان به سبب آنکه در روسیه ایجاد شده است، اغلب اهل جمهوری آزربایجان و یا تربیت شده در آنجا هستند، مانند میرجعفر باقیروف، صمد وورقون، میرزه ایبراهیموف، و ... این جریان پس از ایجاد در روسیه به سال ١٩٣٧، توسط «تورکهای چپ ایرانی» (مهاجرین) و «آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا» به ایران ادخال گردید (فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-دوم، غلام یحیی دانشیان، لاهردوی، و ...). حذف فیزیکی مخالفین و ترور شخصیت دیگراندیشان، مانند هر ایدئولوژی استالینیستی دیگر از بنیانها و علامتهای فارقه‌ی آزربایجان‌گرایی استالینیستی است (اعدام و قتل و سر به نیست کردن نزدیک به چهل هزار تن در دوره‌ی باقیروف در جمهوری آزربایجان).

آزربايجان‌گرايان سنتی و يا کلاسيک:

کسانی که به هر نوع «هویت قومی و یا ملی آزربایجانی مستقل» (در مقابل «دیگر تورکها» در ایران) و «حرکت سیاسی آزربایجان‌مرکز» (به جای «هویت ملی تورک» و «حرکت سیاسی تورک‌مرکز») معتقدند. گونه‌های میانی «آزری»، «تورک آزری»، «تورک آزربایجانی» و ... هم در این مقوله جای می‌گیرند. آزربایجان‌گرایی سنتی پس از فرار رهبران حکومت ملی آزربایجان به شوروی، از التقاط جریانات تورک چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایی ایران‌گرا، آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی (هر سه مولود دوره‌ی مشروطیت-آزادی‌ستان) و آزربایجان‌گرایی استالینیستی (محصول استالین-میکویان در سال ١٩٣٧ میلادی) ایجاد شده است. البته در افراد و تشکیلات آزربایجان‌گرای سنتی متفاوت، وزنه‌ی هر کدام از جریانات تاریخی فوق می‌تواند متفاوت باشد. (برخی نزدیکتر به آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی، برخی نزدیکتر به آزربایجان‌گرایی استالینیستی ...). به عنوان نمونه آزربایجان‌گرایی سنتی رحیم رئیس‌نیا محل التقاء تورک چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایی استالینیستی، آزربایجان‌گرایی ایران‌گرا و آزربایجان‌‌گرایی پان‌ایرانیستی است.

آزربایجان‌گرایی سنتی، اندیشه‌ی غالب در میان بسیاری از فعالین سیاسی تورک پس از جنگ جهانی دوم تا چندی قبل بود. مانند بسیاری از اعضای فرقه‌ی دمکرات آزربایجان (شاخه‌ی ایالتی حزب توده‌ی ایران)، اغلب تشکیلات سیاسی دارای پسوند «آزربایجان»، انجمن قلم آزربایجان؛ علیرضا نابدل، رح.رئ.، مح.صد.؛ عل.اص.؛ سی.مد.؛ ها.قا.؛ عل.قر.؛ اح.اوب.؛ صا.کا.؛ دا.تو.؛ مح.آز.؛ لی.مج.؛ ائل.بؤ.؛ مح.حس.؛ ید.کن.؛ ...

مشخصه‌ها‌ی آزربايجان‌گرايی سنتی:

-فتیشیسم آزربایجانی: يکي نمودن پنج مفهوم متفاوت نام ملت (Ethnonym اتنونيم) - «تورک»، نام زبان (گلوسونيم Glossonym) – «تورکي»، نام وطن (Patridonym پاتریدونیم) -«تورک‌ائلی»، نام دولت (Statonym استاتونیم)، نام لهجه (Dialectonym دیالکتونیم)-«تورکمانی»؛ نامگذاري کودکانه و تماميت‌خواهانه‌ی همه‌ی آنها به شکل آزربايجان

-فقدان شعور ملی تورک

-موجود نبودن درک «وطن تورک»: منطقه‌ی تورک‌نشین در شمال غرب ایران را وطن تورک نمی‌دانند

-موجود نبودن درک «ملت تورک»: اوغوزهای غربی ساکن در ایران را یک ملت واحد نمی‌دانند

-دشمنی با عثمانی-تورکیه؛

-نوعی چپ‌گرایی مبتذل؛

-سطحی بودن، هوچی‌گری، کاربرد ادبیات حماسی-شعاری، لاف‌زنی، گزاف‌گوئی

-مرده‌پرستی، قهرمان‌سازی

-دروغ‌پردازی، تاریخ‌بافی

- این جریان- بر خلاف آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا که نوعا اهل قلم‌اند- آلوده به لودگی، لات‌بازی، لمپنیزم، شارلاتانیسم، بی‌اخلاقی سیاسی و ترور شخصیت است. به درجه‌ای که آنرا «آزربایجان‌گرایی شارلاتانیستی-لمپنیستی» هم نامیده‌اند.

خوی خيانت‌پيشگی تورکهای چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست

واقعیتی تاریخی است که همواره تورک‌تباران ضد تورکی وجود داشته‌اند که از جنگهای نیابتی و وکالتی ضد تورک- به همان دلیل ضد تورک بودن هر دو- حمایت کرده، و یا در آنها به عنوان ماشه‌ی دشمنان و بر علیه ملت خود شرکت کرده‌- بکار رفته‌اند. اکنون نیز عده‌ای از تورک‌تباران ایرانی به دفاع از توسعه‌طلبان و اشغال‌گران و الحاق‌گرایان و تروریستهای کردی در شمال عراق و شمال سوریه برخاسته‌اند. زیرا به سبب هویت ملی انتخابی ضد تورک و خوی تروریسم‌پرستی‌شان، به طور غریزی با دستجات تروریست و اشغالگر کردی که در حال اجرای یک جنگ نیابتی و وکالتی ضد تورک دیگر در منطقه‌اند، احساس یگانگی و پیوستگی می‌کنند. من مواضع این افراد در باره‌ی عملیات عفرین را در مقاله‌ی دیگری تحلیل خواهم کرد. در این نوشته که مقدمه‌ی آن تحلیل است نگاهی گذرا به گذشته‌ی نزدیک این جریانات می‌کنم. زیرا مورد تحت بررسی، یک «بیماری مزمن اجتماعی» است.

١-روش و «متدولوژی» بکار رفته در این نوشته، با استفاده از اصطلاحات طبی، عبارت است از تهیه‌ی «آنامنز» دقیق شامل رفتارها و کرده‌های چند نسل پیشین، گذاردن «دیاگنوز» صحیح، تعیین «اتیولوژی» واقعی، «معالجه»ی بیمار و نجات او. یعنی تنها روش علمی و مفیدترین آنها برای تداوی و یا کنترل هر ناخوشی مزمن. و اما به سبب متعدد بودن این رفتارها و کرده‌های خطا، در اینجا صرفا به چند ماکروخطا که بسیاری در حد خیانت و دارای آثار مخرب ماندگار هستند اشاره کرده‌ام.

٢-در این نوشته «خیانت» را، نه به معنی قانونی-حقوقی، بلکه مطابق با ادبیات سیاسی روزمره و به معنی «همسوئی و همکاری با بدخواهان بر علیه حقوق و آزادی‌های مردم خود و با آگاهی بر زیان دیدن مادی و معنوی جمعیت خود در نتیجه‌ی این همسوئی و همکاری» بکار برده‌ام.

٣- در این نوشته پان‌ایرانیسم را به معنی انکار هویت ملی تورک و دیگر ملتهای ایران، تلاش برای فارس‌سازی آنها و ایجاد یک «ملت ایران» با «وطن ایران» ویا «همه ایرانی‌سازی» بکار برده‌ام.

٤-این نوشته در صد نقد شخصیتها و جریانات مورد مطالعه نیست که به ارزیابی هر دو جنبه‌ی مثبت و منفی آنها بپردازد. به زبان طبی یک گزارش پاتولوژی است و صرفا به تثبیت خطاها و خیانتها و نکات منفی و ناسالم آنها، بعضا با تاکید و بزرگنمائی منعطف و متمرکز است. البته که بسیاری از شخصیتهای نامبرده شده در این نوشته دارای جنبه‌های مثبت هم بوده‌اند. علاقه‌مندان به این جنبه‌ها می‌باید به خیل نوشته‌هایی که در صد سال گذشته در باره‌ی آنها نوشته شده‌اند مراجعه کنند.

٥-آزربایجان‌گرایان در دفاع از شخصیتهای تورک بدون شعور ملی تورک و یا جازدن دشمنان تورک و خائنین به جای قهرمانان ملی، معمولا به این مغلطه متوسل می‌شوند که در زمان ستارخان و خیابانی و ... آگاهی بر هویت ملی تورک وجود نداشت. این ادعا نادرست است. همانگونه در این مقاله و دهها نوشته‌ی دیگر نشان داده‌ام در آن زمان هم آگاهی بر هویت ملی تورک وجود داشت؛ هم یک جنبش ملی تورک و «میللی موجادیله». موضوع صرفا آن است که اولا قهرمانان ساختگی آزربایجان‌گرایان، فاقد شعور ملی تورک، بلکه مخالف و ضد آن بودند و دوما آزربایجان‌گرایان و ایران‌گرایان با وارونه‌نمایی و سانسور و ... مردم را از آگاهی بر وجود آنها محروم نگاه داشته‌اند. وانگاه به فرض آنکه شعور ملی تورک در آن زمان وجود نداشت (که داشت)، چرا این رهبران و روشنفکران به جای دشمنی با و خیانت به ملت تورک، به ایجاد شعور ملی تورک نپرداختند؟ مگر وظیفه‌ی روشنفکران گله شدن است؟ نبود شعور ملی تورک در آن زمان، مجوز قهرمان‌سازی از خائنین و دشمنان ملت تورک نیست. و الا مارشیمون و آندرانیک و سیمیتقو چرا قهرمانان ملی آزربایجان نباشند؟.....

٦-روشنفکران و ملت تورک هر چه زودتر با گذشته‌ی خود مواجه و آن را صادقانه قبول و نقد کنند، به همان اندازه بهروزی و رهائی خود را نزدیکتر کرده‌اند. هر گامی که در مسیر طرد تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایانه و ایران‌گرایانه و قهرمانان و ارزشهای آنان برداشته می‌شود، ملت تورک را یک گام به کشف حقیقت و در نتیجه سعادت نزدیکتر می‌کند. آزربایجان‌گرایی و انواع آن محصول یک خطای ملی و تاریخی است. همانگونه که پديده‌ی استالينيسم ريشه در انقلاب اكتبر دارد و ادامه‌ی منطقی همان مكتب لنين است، انقلاب مشروطیت در آزربایجان و آزادی‌ستان و حکومت ملی آزربایجان و ... هم‌ریشه و ادامه‌ی منطقی یک جریان هویتی غیرتورک «آزربایجان مرکز» هستند. با نگاه سطحی ایدئولوژی آزربایجان‌گرایی هرگز امکان درس‌گیری از تاریخ وجود ندارد.

٧-هیچ یک از جریانات تاریخی مورد مطالعه در این نوشته (فرقه‌های همت و عدالت و اجتماعیون عامیون، مشروطیت، آزادی‌ستان، حکومت ملی آزربایجان، ....) و شخصیتهای سمبلیک آنها تاکنون از سوی آزربایجان‌گرایان نقد نشده‌اند. تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایانه در مورد آنها عبارت است از مدحیه‌سرایی و اسطوره‌سازی و دادن شخصیت کاذب و رهبر فرهمند ساختن از آنها. فرهنگ نقد هنوز جایی در فرهنگ عمومی ما ندارد. یک صد و ده سال پس از انقلاب مشروطیت، یک صد سال پس از ماجراجویی آزادی‌ستان و ٧٥ سال پس از حکومت ملی آزربایجان هنوز کسی از آزربایجان‌گرایان نبود شعور ملی تورک در رهبران این حرکتها، روابط ناسالم و وابستگی آنها به دولتها و نیروهای سیاسی ضد تورک فارس و روس و ارمنی، خشونت‌طلبی و .... آنها را نقد نکرده است.. برای ملت تورک غیرممکن است که با‌‌ تفکر و قالب‌های آزربایجان‌گرایی – که به گواه تاریخ یک صد و ده سال گذشته شکست خورده است - قدمی به جلو بردارد.

٨-نسل اول تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایانه، ایران‌گرا بود و انجمن آزربایجان و انجمن ایالتی آزربایجان و ... را به سبب تاکیدشان بر «هویت قومی آزربایجان» که بخشی از «ملت ایران» بود و تلاش آنها برای وطن ایران و ملت ایران و ....، می‌ستود. نسل دوم تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایانه، استالینستی بود و انجمن آزربایجان و انجمن ایالتی آزربایجان و حکومت ملی آزربایجان را به سبب دارا بودن نام آزربایجان و وابستگی به قفقاز و روسیه‌ی شوروی می‌ستود. و اما این نوشته نمونه‌ی تاریخ‌نگاری تورک است و جریانات مذکور را از دو جهت «نسبت آنها با هویت ملی تورک» و با «مصالح-منافع ملی تورک» میسنجد.

خيانت در دوران مشروطه:

در اوایل قرن بیستم در ایران یک حرکت مردمی برای تجدد، اصلاحات اجتماعی، حاکمیت قانون و تامین آزادی‌های بنیادین با الهام از مشروطیت عثمانی آغاز شد. بسیاری از رهبران و ایدئولوقهای نخستین این حرکت، که نخبه‌گرایان تورک فاقد شعور ملی تورک، معتقد به هویت ملی ایرانی، به شدت تحت تاثیر جو فرهنگی و سیاسی فارسستان و افکار باستان‌گرایانه و آریاگرائی بودند، در کوتاه‌مدت اصل مساله یعنی مبارزه‌ی مدنی و دمکراتیک همگام مردم و دولت برای اصلاحات فرهنگی و سیاسی، به موازات تلاش برای حفظ هویت ملی تورک و حقوق ملی تورک را فراموش، و به جای آن دشمنی با و شیطان‌سازی از قاجارها و سپس تورکها را فلسفه‌ی وجودی خود و جنبش مشروطه کردند. اینان که حاکمیت قاجار را ریشه‌ی تمام مشکلات ایران، بلکه منطقه و جهان گمان می‌کردند (در حالیکه حاکمان قاجار خود، از محمدشاه و عباس میرزا و ناصرالدین شاه تا مظفرالدین شاه و احمدشاه، در انجام اصلاحات و مدرنیزاسیون کشور داوطلب و پیشگام بودند)، با مطلق‌گرایی، یک‌سونگری، ساده‌انگاری و سیاه -سفید دیدن ماوقع، حرکت اصلاحات را تبدیل به یک انقلاب خشونت‌‌آمیز براندازی و ویرانگر کردند.

به زعم آنها انقلاب مشروطیت مجادلهی بین «جبهه‌ی قاجار-تورک-توران» (سمبل اهریمن و تاریکی) و «جبهه‌ی ضدقاجار-پارسی-ایران» (سمبل اهورا و روشنایی) بود[48]. در آن زمان نشریه‌ی «دروشاک»، ارگان حزب داشناک -از رهبران اصلی انقلاب مشروطیت -، مرحله‌ی آخر آن انقلاب یعنی ساقط نمودن سلسله‌ی تورک قاجار و تاسیس سلطنت پهلوی را به این صورت تصویر می‌کرد: «انقلاب مشروطیت ایران، سقوط سلسله‌ی قاجار، پیروزی پهلوی‌ها و نبردهای ارمنیان برای آزادی، همه‌ی این حرکات ادامه‌ی جنگ دیرین ایران بر علیه توران و هرمز بر علیه اهریمن است که نژاد آریایی بر علیه اقوام تورک و تاتار ادامه می‌دهد». آنها که اکنون مجاهدین و مشروطه‌طلبان تورک و آزادی‌خواهان آزربایجانی و ... نامیده می‌شدند، مردم و خود را باوراندند که برانداختن تورکها از حاکمیت و فارس‌سازی آنها، شرط لازم و کافی برای حل تمام مشکلات ایران است[49]. و سپس به بهانه‌ی مخالفت با استبداد قاجاری، به ماشه‌های یک جنگ نیابتی ضد تورک و مزدوران سیاستهای استعماری امپریالیسم بریتانیا، تشکیلات ماسون، قومیت‌گرایان افراطی ضد تورک سوسیال دمکرات ارمنی و داشناک و هنچاک، رهبران پارسی هندی-زرتشتی، سران شیخی و بابی-بیانی-ازلی، باستان‌گرایان و آریاکاران ضد عرب و ضد تورک، آنارشیستها، خرابکاران و تروریستهای قفقازی، و ... که رهبری حرکت مشروطه را غصب کرده بودند تبدیل شدند[50].

مجاهدین و مشروطه‌خواهان با گسترش خشونت، ایجاد آشوبهای بلاانقطاع، جنگ داخلی و برادرکشی، حاکم کردن فضای رعب و وحشت و ترور در شهرها و پایتخت، پایه‌های دولت قانونی و مشروع قاجاری را تضعیف نمودند و در نهایت باعث سقوط آن دولت تورک گردیدند. آنها نقش تعیین کننده‌ای در تسلیم تهران، پایتخت دولت تورک قاجاری به گروههای مسلح ارمنی و لر و فارس؛ و در مقیاس بزرگتر تحویل حاکمیت سیاسی ایران به تاجیک-فارسها و تاسیس رژیم ضد تورک پهلوی داشتند[51]. ساقط کردن دولت تورک قاجار و تاسیس سلطنت رضاشاه-پهلوی پس از هزار و چند صد سال به حاکمیت تورکها در ایران پایان داد و ملت تورک را به ملتی اسیر تحت حاکمیت فارس تبدیل نمود.

تاثيرات مخرب جنبش فارس‌‌محور مشروطيت:

جنبش مشروطه‌ی ایران در آغاز و به مدتی کوتاه یک حرکت آزادی‌خواهانه برای رفرم در تمام ایران بود. اما در آن موقع هم هیچ ربطی به جنبش ملی دمکراتیک ملت تورک و «میللی موجادیله» برای حفظ هویت ملی تورک و احقاق حقوق ملی‌ وی نداشت. این جنبش پس از مدتی رابطه‌ی خود با مشروطه‌خواهی را هم از دست داد و به یک جنگ نیابتی صرف به مدیریت بریتانیا برای ساقط کردن تورکها از حاکمیت ایران تبدیل شد:

-«هویت ملی تورک» را نفی و «هویت ملی ایران»- «ملت ایران» را به جای آن نشاند؛

-به زبان فارسی استاتوس رسمیت انحصاری دوفاکتو و دوژور توسط کاربرد انحصاری آن در نوشتن متن قانون اساسی، متمم قانون اساسی و لایحه‌ی انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی داد[52]؛

-به عمر کوتاه نظام تحصیلی مدرن تورک و مطبوعات تورک پایان داد؛

- لایحه‌ی انجمنهای ایالتی و ولایتی تجزیه شده‌گی سرزمین یکپارچه‌ی تورک‌نشین و منطقه‌ی ملی تورک در شمال غرب ایران (تورک‌ائلی) بین ٧-٨ واحد اداری-سیاسی را تثبیت و  نهادینه نمود و روند فرم گرفتن مفهوم «وطن تورک» بر اساس حدود اتنودمگرافیک را سد کرد[53]؛

-سیاست دولتی فارس‌سازی تورکان و نسل‌کشی زبانی آنها در ایران را آغاز نمود، ....

از منظر ملی، ساقط کردن دولت قاجار با تیپولوژی ملی تورک، بدست شخصیتها و نیروهای سیاسی تورک، و به حاکمیت آوردن ملت رقیب فارس، خیانت محض شمرده می‌شود. با اینهمه تورکهای چپ ایرانی و طیفهای گوناگون آزربایجان‌گرایان که تورک‌ستیزی و خودزنی و بی‌شعوری ملی و آلت بدخواهان شدن را به ارزش تبدیل کرده‌اند، شخصیتها و نیروهای سیاسی مذکور را نه خطاکار و خائن، بلکه قهرمانان ملی خود می‌دانند.

همکاری مشروطه‌طلبان تبريزی با دستجات تروريست ارمنی:

تروریستها و قومیتگرایان افراطی ارمنی قفقازی و بومی، استادان و آموزگاران مشروطه‌طلبان تورک در دوران مشروطیت و از خط دهندگان به تشکیلات انجمن آزربایجان در تهران و انجمن ایالتی آزربایجان-مرکز غیبی تبریز، از تامین کنندگان مالی آنها و مسئول تامین مهمات و اسلحه‌ی مجاهدان مشروطه برای انجام عملیات تروریستی و ضربه زدن به دولت قانونی و مشروع قاجار و ایجاد جنگ داخلی بین تورکها بودند. با آغاز قیام تبریز بر علیه دولت تورک و شعله‌ور شدن آن در سال ۱۹۰۸ میلادی، هنچاکیان به همراه سایر احزاب ارمنی با پیوستن به جنبش نه تنها طرف مذاکره‌ی ستارخان شدند، بلکه با گروههای اجتماعیون شاخه‌ی تبریز نیز پیمان همکاری دو جانبه به امضاء رساندند. آرشاویر چلنگریان، نظریه‌پرداز گروه سوسیال دموکرات ارامنه‌ی تبریز، در سال ١٩١٧ به حزب عدالت ایران-باکو پیوست و در سال ١٩٢٠ به عنوان مسئول شعبه‌ی انزلی در کنگره‌ی موسس حزب کمونیست ایران شرکت کرد. اعضای هنچاک همراه با دیگر احزاب و جریانات سیاسی ارمنی مذکور، نقش مهمی در مقابله با نیروهای عثمانی و تورک ایفا نمودند. از جمله در نبرد سردارآباد -سارداراباد که منجر به اشغال شهر تورک‌نشین ایروان توسط نیروهای ارمنی شد. آنها تبریز را هم به پایگاهی برای صدور اسلحه و مهمات به کمیته‌چی‌ها و چته‌های تروریست ارمنی در شرق آناتولی، برای اجرای عملیات خرابکارانه بر علیه دولت عثمانی و کشت و کشتار تورکان آناتولی در آورده بودند. مشروطه‌طلبان تبریز گروههای تروریست خود را با الهام از دستجات تروریستی ارمنی موسوم به فدائی که بر علیه عثمانی می‌جنگیدند، «فدائی» می‌نامیدند. (نگاه کنید به بحث «نامهای مجاهد و فدائی» در همین مقاله). ورام پیلوسیان و سدراک در تبریز با فعالان مشروطه‌خواه مانند تقی‌زاده، حیدرخان عموغلو، محمدرضا مساوات، و... طرح و اندیشه‌ی فرقه‌ی دموکرات عامیون ایران را شکل دادند. اساسنامه‌ی فرقه‌ی دموکرات را پیلوسیان نوشت و در اختیار کمیته‌ی مرکزی حزب قرار داد. تیگران ترهاکوپیان (درویش) که دارای مسئولیتهای اجرائی در کمیتهی آزربایجان فرقهی دمکرات بود، سپس به تهران رفته مشاور کمیته‌ی مرکزی فرقه‌ی دموکرات شد.

تلاش برای ايجاد ارمنستان بزرگ و آسورستان بر سرزمينهای تورک

خیانت مشروطه‌طلبان تورک و آزادی‌خواهان آزربایجانی به یک مورد فوق منحصر نبود. آنها یک دهه بعد در سالهای جنگ جهانی اول، هنگامی که سراسر تورک‌ا‌ئلی تحت اشغال روسیه و بریتانیا قرار داشت خیانات سه‌گانه‌ی دیگری را (در ، مساوات و سیمیتقو) تحت نام دمکراتهای آزربایجانی مرتکب شدند.

از آغاز قرن بیستم دولتهای مسیحی استعماری اروپائی، آمریکا و روسیه، تصمیم به محاصره و تجزیه‌ی عثمانی و ایجاد یک دولت ارمنی (ارمنستان بزرگ) در شرق آن در ناحیه‌ی وان که شامل ناحیه‌ی خوی نیز می‌شد، و یک دولت آسوری (آسورستان-آثورستان) به مرکزیت اورمیه در شمال غرب تورک‌ائلی (غرب آزربایجان) گرفتند. در این استقامت آنها:

-نخست با انتقال و اسکان صدها هزار تن آسوری و ارمنی خارجی-عثمانی در غرب آزربایجان اقدام به تغییر بافت دمگرافیک منطقه کردند.

-در گام دوم با سرمایه‌ی آمریکایی و اروپائی و توسط فعالیتهای فرهنگی و میسونری و تاسیس مدارس مسیحی و بیمارستانها، چاپخانه‌ها و نشر روزنامه‌ها و کتب بی‌شمار برای اشغالگران مسیحی، موفق به ایجاد و تحریک شعور قومی و حسیات ضد تورک در میان آنها شدند.

-در گام سوم دستجات اشغالگر آسوری و ارمنی اکنون به شدت متنفر از تورک را تا به دندان مسلح کرده و آموزش دادند و از آنها، علاوه بر گروههای اشرار و کمیته‌های بی‌شمار تروریستی منفرد («باشی‌بوزوق چته‌له‌ر»)، یک نیروی نظامی منسجم بی‌رحم بنام «قوای مسلح مسیحی» ایجاد نمودند.

-در گام چهارم «قوای مسلح مسیحی» به همراه دیگر چته‌ها و کمیته‌های تروریستی‌شان، و تحت نظارت افسران و دیپلماتهای روسی و فرانسوی و بریتانیایی و میسیونرهای مسیحی .... به منظور تغییر بافت جمعیتی منطقه از «تورک» به «آسوری-ارمنی»، شروع به قتل عام و کشتار تورکان بومی و پاک‌سازی منطقه از آنها کرد.

-در گام پنجم «قوای مسلح مسیحی» مستظهر به دول اروپائی-روسیه-آمریکا، به اشغال نظامی اورمیه و سلماس و خوی و دیگر شهرهای تورک اقدام و جهد نمود. قتل عام بین ١٣٠ تا ١٥٠ هزار تن تورک در اورمیه و جوار آن اوج این فجایع بود[54].

(٭این سناریو عین سناریویی است که همان دولتها هم اکنون در شمال عراق و شمال سوریه، اما اینبار به دست نیروهای مسلح و تروریستهای کردی در حال اجرا هستند). تا بالاخره اردوی نجات‌بخش عثمانی مداخله کرد و با در هم کوبیدن «قوای مسلح مسیحی» و فراری دادن بقیه‌ی چته‌ها، شهرهای اشغال شده‌ی تورک‌ائلی از خوی و سلماس و اورمیه تا همدان و بیجار و سنقر را یک به یک آزاد، مردم تورک را خلاص و رشته‌های استعماری دولتهای اروپائی-روسیه –آمریکا را پنبه نمود.[55]

خيانت دمکراتهای آزربايجان در حوادث جيلوولوق- تورک قيرقينی:

تلاش برای ایجاد ارمنستان بزرگ و آسورستان بر سرزمینهای تورک توسط دولتهای استعماری با توسل به پاکسازی قومی و نسل‌کشی تورکان، همه چیز بود به غیر از یک مبارزه‌ی دمکراتیک برای احقاق حقوق ملی ارمنیان و آسوریان. و اما آنچه در این موقع مورد نظر ماست، آن است که در طول مجاهدات مردم تورک برای نجات خویش، و اردوی عثمانی که به کمک وی شتافته بود، دسته‌ا‌ی از مشروطه‌طلبان سابق تورک و آزادی‌خواهان آزربایجانی، بویژه دمکراتهای تبریز در نهان و آشکار از جانیان و جلادان ارمنی و جیلو که به قتل عام و نسل‌کشی ملت تورک پرداخته بودند حمایت نمودند[56].

حمایت دمکراتهای آزربایجان و آزربایجان‌گرایان از اشغالگران ارمنی خود را به سه شکل نشان داد:

١-مانع‌تراشی در امر تدارکات آزوقه و لوژیستیک اردوی متحد تورک بومی-عثمانی در شهر تبریز. در حالیکه در سراسر تورک‌ائلی، توده‌های تورک از دل و جان به تهیه‌ی آزوقه و دیگر کمک‌رسانی به اردوی متحد تورک می‌پرداخت. اردویی که از یک سو با جانیان و جلادان جیلوو و آندرانیک و .... .نبرد می‌کرد و از سوی دیگر ارتشهای اشغالگر بریتانیا و روسیه را عقب رانده به آزادسازی تورک‌ائلی و مخصوصا آزربایجان قفقاز مشغول بود. در نهایت اردوی عثمانی مجبور به تبعید عده‌ای از سران آنها (خیابانی، بادامچی، نوبری) به جرم مانع‌تراشی در امر تدارکات اردوی متحد تورک بومی-عثمانی (همچنین همکاری با جانیان و اشغالگران مسیحی؛ شرکت در برخی اقدامات تروریستی محلی، ...) شد.

٢-دمکراتهای آزربایجان به بدرفتاری با و نکوهش مردمی که به مقاومت در مقابل نیروهای متجاوز مسیحی می‌پرداختند. (مواردی از این بدرفتاری‌ها در منابع آن دوره از جمله «خاطرات امین الشرع خویی»[57] و کتاب «تاریخ خوی، اثر مهدی آقاسی» روایت و تنقید شده‌اند).

٣-وارونه‌نمایی و تحریف تاریخ در تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایانه و تقدیم اردوی نجات‌بخش عثمانی به صورت نیروی اشغالگر، در راستای منافع روسیه و ارمنستان. به عنوان نمونه تقی ابوالقاسم‌اوغلو ابراهیموف (شاهین)، در باره‌ی حوادث مذکور چنین دروغهای شرم‌آور آتی را سر هم کرده است: «نیروهای نظامی تورک به فرماندهی احسان بیگ بعد از اشغال اورمیه و سلماس در ژوئن ١٩١٨ به تبریز آمدند؛ با آمدن تورکها قحطی و گرسنگی در شهر شدت بیشتری یافت. زیرا که آنان هر مقدار غله و ارزاق که به دستشان می‌افتاد غارت می‌کردند .... تورکها در تبریز هم به توسط یکی از جاسوسان خود به اسم «یوسف ضیاء» «جمعیت اتحاد اسلام» تشکیل دادند؛ آنان به توسط همین جمعیت در امور داخلی ایالت آزربایجان مداخله کرده، در آنجا سیاست اشغالگرانه‌ی خود را پیش می‌بردند. خلق آزربایجان به رهبری حزب دمکرات با سیاست پان‌تورکیستی تورکها به مبارزه پرداختند. حزب دمکرات طرحهای تجاوزکارانه‌ی آنها را افشاء کرد. عثمانی‌ها شیخ محمد خیابانی، میرزا اسماعیل نوبری و حاجی محمدعلی بادامچی از رهبران حزب دمکرات آزربایجان را به منظور متلاشی کردن آن حزب توسط مکرم الملک مامور تهران دستگیر کرده در ١٦ اوت به اورمیه و از آنجا به قارس تبعید کردند. مبارزه‌ی خلق آزربایجان علیه عثمانی‌ها شدت بیشتری یافت. فرمانده‌ی اوردو ناگزیر از بیرون بردن سربازان از شهر شد. عثمانی‌ها سرانجام در پائیز ١٩١٨ تبریز و سراسر آزربایجان ایران را ترک کردند و بساط جمعیت اتحاد اسلامی آنان در هم پیچيده شد» (پیدایش حزب کمونیست)[58]

این رفتارها بویژه از آنجائیکه در شرایط جنگی سر می‌داد، مصداق بارز خیانت است. با اینهمه مرتکبان آنها، از سوی تورکهای چپ ایرانی و طیفهای گوناگون آزربایجان‌گرایان که تورک‌ستیزی و خودزنی و بی‌شعوری ملی و آلت بدخواهان شدن را به ارزش تبدیل کرده‌اند، به عنوان قهرمانان ملی عرضه می‌شوند.

خيانت دمکراتهای آزربايجان به زبان تورک:

«کمیته‌ی آزربایجان حزب دمکرات ایران» به رهبری شیخ محمد خیابانی، همانگونه که از نامش پیداست، وابسته به حزب دمکرات ایران، تأسیس شده توسط بازماندگان مشروطه‌خواه در جریان انتخابات مجلس دوم مشروطه بود. حزب دمکرات معتقد به «ملت ایران»، منکر هویت ملی تورک و ضدقاجار بوده و از عاملین اصلی انحراف مشروطیت و بسط فرهنگ خشونت‌گرائی و تروریسم سازمان یافته در ایران است. از روسای حزب دموکرات، «سید جلیل اردبیلی» و «سید حسن تقی‌زاده» پان‌ایرانیست، «حسینقلی نواب» متهم به همکاری و «تقی‌زاده» عامل انگلیس بودند (حسینقلی خان نواب مانند تقی‌زاده، به ترور معتقد بود و از طراحان قتل شیخ فضل‌الله نوری به حساب می‌آمد). «حیدر عموغلو» یک تروریست حرفه‌ای و «سید محمدرضا برازجانی شیرازی»، مدیر روزنامه‌ی مساوات ارگان این حزب از مروجین فرهنگ ترور شخصیت در ایران است (نگاه کنید به بخش ترور شخصیت). اکثریت اعضاء «کمیته‌ی آزربایجان حزب دمکرات ایران» تمایلات ایران‌گرایانه و بسیاری پان‌ایرانیستی داشتند (ایرانشهر، کسروی، فیوضات، امیرخیزی، ...). بعد از کشتار تورکها توسط ارمنیان در باکو به تاریخ مارس ١٩١٨ بعضی از اعضاء «کمیته‌ی باکوی حزب دمکرات ایران» تاسیس شده توسط محمدعلی تربیت (در آن دوره پان‌ایرانیست و تروریست) به تبریز آمده به فرقه‌ی دمکرات خیابانی پیوستند. این الحاق، وزنه‌ی ایران‌گرایان فاقد شعور ملی تورک در فرقه‌ی دمکرات آزربایجان را سنگین‌تر کرد.

پس از اشغال استانبول توسط دول اروپائی و عقب‌نشینی اجباری اردوی عثمانی از شمال و غرب ایران به مقصد آزادسازی استانبول، و متعاقب آن سقوط حاکمیت تورک اتحاد-به صدارت جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی، پروژه‌ی تاسیس نخستین و تنها دولت ملی تورک مدرن در شمال غرب ایران ناکام ماند. این فاجعه، رهبران و اعضاي تورک‌ستیز فرقه‌ي دمکرات آزربايجان در تبریز را آنچنان به شعف آورد و لجام گسیخته، وقیح و گستاخ کرد که در يک نشست حزبي به ممنوع کردن زبان تورکي در مدارس و ادارات و مجامع عمومی برخاستند. متن مصوبه‌ي حزبی فرقه‌ي دمکرات آزربايجان در تبريز چنین است:

«پس از تضييقات عده‌ي بسياري از منفعت‌پرستان نسبت به عناصر صالحه‌ي آزربايجان و تبليغاتي که از جانب پاره‌اي اشخاص معلوم الحال براي تفرقه‌ي اهالي و تشتت آراء در آزربايجان به عمل آمد و بي‌نتيجه ماند، بعضي اهالي دوستان و دشمنان وطن خود را تشخيص دادند. جمعيت محترم دموکرات آزربايجان تصميمات سه‌گانه‌ي ذيل را اتخاذ و به عموم افراد خود و اهالي اعلام و اخطار نموده‌اند:

١-جمعيت مزبور تا افتتاح مجلس شوراي ملي از مداخله در سياست مملکت جداً احتراز خواهد داشت.

٢-در تمام حوزه‌هاي حزبي مطلقاً به فارسي تکلم نموده و ترويج «زبان ملي» را جداً مطمح نظر و تعقيب خواهند کرد.

٣-«ميرزا تقي‌خان» [رفعت] سردبير جريده‌ي تجدد، که بدواً ناشر افکار جمعيت و اخيراً از نقطه‌ي نظر منفعت‌پرستي با [جمشیدخان] «مجدالسلطنه»، عبد و عبيد يعني زرخريد عثماني‌ها، نويسندگي «روزنامه‌ي تورکيزم» [آزربایجان] را پيشه‌ي خود کرده و مروّج تبليغات بر ضد وطن خود شده بود، از عضويت جمعيت دموکرات اخراج نموده‌اند.» [59]

بعدها ابوالقاسم فيوضات تبريزي، از مديران روزنامه‌ي تجدد ارگان فرقه‌ي دمکرات آزربايجان و رئيس معارف دوره‌ي آزادي‌ستان و سپس سردار سپه، طرح و نقشه‌ي راهي با جزئيات براي ريشه‌کن کردن زبان تورکي تهيه و آنرا به دولت تقديم نمود[60].

موضع منفی خيابانی به زبان تورک: 

فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به «ملت ایران» و «میهن ایران» معتقد بود و فارسی را «زبان ملی ایرانیان» به شمول تورکها می‌دانست. از اینرو حتی یک نشریه و کتاب و اعلامیه و قبض و مقاله و تمبر و ... به زبان تورکی منتشر نکرد، حتی یک نوشته در باره‌ی زبان تورکی به زبان فارسی منتشر نساخت، حتی یک مدرسه‌ی تورک نگشود، .... آنچه از طرف آزربایجان‌گرایان در باره‌ی تقویت زبان تورکی از سوی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و حکومت آزادی‌ستان ادعا می‌شود؛ بازنویسی تاریخ و تحریف آن است.

اقدامات و تدابیر پان‌ایرانیستهای فرقه‌ی دمکرات آزربایجان بر علیه زبان تورکی، با موضع خیابانی، اقلا قبل از تبعید به اورمیه-قارس، مطابق بود. عبدالله بهرامی از رهبران فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و یاران خیابانی می‌نویسد: «مرحوم خیابانی جدا با تورکها و تورک‌زبانها مخاصمت داشته و چنین عناوینی را ننگ ایرانی می‌دانست. کرارا به رفقای خود توصیه می‌کرد که در بسط زبان فارسی کوشیده و ترتیبی بدهند که کودکان هم در مدرسه به زبان فارسی صحبت کرده، تورکی را بکلی منسوخ سازند. آن مرحوم به خود من چندین دفعه اظهار داشت که چه خوب بود یک حکومت مآل‌اندیشی در تهران زمام امور را به دست می‌گرفت و عوض فرستادن پیشخدمتهای منحوس یا فراشهای دربار، یک صد نفر معلم فارسی به این ایالت می‌فرستاد تا در ولایات مدارس ابتدائی تاسیس کرده و بچه‌ها را به تاریخ ملی خود آشنا سازند و برای همیشه این بهانه را از دست عثمانی‌ها بگیرند تا دیگر آنها به عنوان هم‌زبانی برای ما دلسوزی نکنند. تمام بیانیه‌هایی که در آن زمان انتشار یافته و روزنامه‌هایی که چاپ شده است به زبان فارسی است. اقدامات مرحوم شیخ را که مخالفین به عنوان قیام تلقی کرده‌اند، ابدا ارتباط به تجزیه و خودمختاری نداشته است. در مخابرات و مراسلات آن مرحوم به مرکز یک کلمه عبارتی که چنین معنائی از آن حاصل گردد دیده نمی‌شود. ..... پس از تخلیه‌ی آزربایجان [از قوای عثمانی] عده‌ای مخالفین [تورک‌گرا] که در دوره‌ی [حاکمیت] عثمانی مصدر خدمات محلی بودند، از ترس انتقام آزادی‌خواهان [دمکراتهای آزربایجان] فرار کرده و به تهران پناهنده شده بودند» (عبدالله بهرامی، خاطرات؛ صص٦٣٥-٦٣٦)

(٭عبدالله بهرام به لحاظ ملیت فارس بود. او تمایلات ضد تورکی داشت. امکان کمی دارد که وی در مورد مواضع منفی خیابانی در باره‌ی زبان تورکی اغراق کرده باشد. اما در این صورت نیز این سوال مطرح می‌شود. چطور خیابانی شخصی به این درجه تورک‌هراس و تورک‌ستیز را- که حاضر است به جعل و دروغ‌پردازی در باره‌ی او بپردازد، در حلقه‌ی نزدیکان خود و رهبری فرقه‌ی دمکرات آزربایجان قرار داده است؟)

خيانت دمکراتهای آزربايجان در ماجرای سيميتقو:

آزادی‌ستان حرکتی آنارشیستی-ماجراجویانه و محتوم به شکست برای نجات «وطن ایران» و «ملت ایران» بود، و مانند «انقلاب مشروطیت» ربطی به «میللی موجادیله»[61] نداشت.

پس از ختم ماجراجویی آزادی‌ستان و در سالهای قتل عام ملت تورک توسط تروریستها و اشقیاءی توسعه‌طلب کردی به رهبری اسماعیل آقا سیمیتقو، عده‌ای از دمکراتهای آزربایجانی، اینبار به بهانه‌ی دشمنی با مخبرالسلطنه که وی را قاتل خیابانی می‌دانستند، با اشقیاء و جانیان اشغالگر کردی به همکاری پرداختند. «کشته شدن خیابانی بازتاب بدی در همه جا پیداکرد و همه زبان به بدگویی مخبرالسلطنه گشودند. یاران خیابانی با کینه‌ای که از مخبرالسلطنه داشتند با اسماعیل آقا سیمقو همبسته شدند و او را دوباره به آشوب برانگیختند و ارشدالملک نامی را به نزد سیمقو فرستادند».

به هنگام اشغال اورمیه توسط نیروهای کرد، سیمیتقو «ارشدالملک آقازاده اورمیه‌ای» از دمکراتهای معروف آزربایجانی را به والی‌گری اورمیه منصوب کرد. «در زمستان ۱۲۹۹ ارشدالملک که خود از مردم اورمیه بود با دستور اسماعیل آقا سیمقو به آنجا رفت و با نیرنگ اورمیه را گرفت و دوباره آزربایجان گرفتار آشفتگی شد». ستمکاری و شقاوت این شخص آنچنان بود که مردم از وی به سیمیتقو -که در بیرحمی و بیداد، وحشیت و جلادی نمرود و شدّاد زمان نامیده می‌شد- پناه بردند. «خود این بنده از یک نفر از نجبای افشار شنیدم می‌گفت: شخصی از خود ایشان که وی را آقازاده می‌گفتند و از آقایان دموکرات معروف است، اسماعیل آقا وی را به حکومت اورمیه منتخب می‌نماید و وی در جریمه گرفتن ابدا مضایقه نکرده، سهل است که به اسم اعانه هم وجه هنگفتی از اهالی دریافت می‌کرد» (خاطرات امین الشرع)

 (٭ اسماعیل آقا سیمیتقو یک ناسیونالیست کرد بود. اما تلاشهای وی برای اشغال سرزمینها و شهرهای تورک با پشتگرمی دولتها و مراکز اروپایی، ربطی به مبارزه برای حقوق دمکراتیک مردم کرد نداشت. چنانچه امروز هم اقدامات خشونت‌آمیز گروههای تروریستی و اشقیاءی مسلح کردی در ایران و عراق و سوریه و تورکیه برای ایجاد کردستان بزرگ بر اراضی عرب و تورک و لر، ربطی به مبارزه‌ی دمکراتیک و مدنی برای احقاق حقوق مردم کرد ندارد. احزاب مسلح و رهبران تروریست کردی، در دویست سال گذشته نه تنها دشمن ملت تورک، بلکه دشمن ملت کرد هم بوده و هستند).

عدم اعتقاد ايرانيان مهاجر در قفقاز به هويت ملی تورک

ایرانیان مهاجر در قفقاز، خود را از «ملت ایران» دانسته، تورکهای بومی آن خطه را از ملت خود نمی‌دانستند. در آن سالها بخش بزرگی از «ایرانیان مهاجر» در قفقاز تحت نام چپ‌گرایی و لوای بلشویسم و کمونیسم در «فرقه‌ی همت» و سپس «فرقه‌ی عدالت ایران» و .... متشکل شده بودند. در نشریات و اعلانات این حزب کوچکترین اشاره‌ای به ملت تورک و مساله‌ی ملی وجود ندارد. فرقه‌ی عدالت خود را یک حزب ملی ایرانی و انترناسیونالیست می‌دانست. اثری در شکل مناظره منسوب به موسس و رهبر فرقه‌ی عدالت ایران، اسدالله غفازاده اردبیلی به فارسی بنام «ایرانیه» تالیف ١٩٠٤ در دست است. پیشه‌وری در سال ١٩١٩ رهبر فرقه‌ی عدالت شد. در اعلامیه‌ی عدالتچی‌ها-احتمالا به قلم پیشه‌وری- به مناسبت اعتراض به قرارداد ١٩١٩ ایران انگلیس گفته می‌شود: «٨٥ هزار ایرانی ساکن آزربایجان زیر پرچم سرخ و نجات‌بخش بلشویسم که می‌رود دنیا را دربر گیرد، از «هستی و شرف ملی ایران» با اسلحه پاسداری خواهد کرد». در اینجا نیز اعتقاد فرقه‌ی عدالت که پیشه‌وری رهبر آن بود به «ایرانی» به عنوان ملت، و «هستی ملی ایران» آشکار است. اساسا ایجاد فرقه‌ی عدالت «ایران» توسط تورکهای ایرانی مهاجر در قفقاز، نشان می‌دهد که آنها خود را از ملت ایران و نه ملت تورک می‌دانستند. مقایسه کنید با تشکیل «فدراسیون انقلابی ارامنه» از سوی چپگرایان ارمنی، ٢٧ سال قبل از تاسیس فرقه‌ی عدالت ایران.

گروهی دیگر با شعار «ایران‌گرایی» و «ایران‌پرستی»، در تشکیلات ناسیونالیست افراطی ایرانی ««کمیته‌ی باکوی فرقه‌ی دمکرات ایران» (موسس: محمدعلی تربیت)، وابسته به آزربایجانی آن «کمیته‌ی آزربایجان حزب دمکرات ایران» («فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول» خیابانی)، «مدرسه‌ی ایرانیان» در باکو (مدیر: محمدعلی تربیت)، «جمعیت محصلین ایرانی» در باکو (موسس: سلام‌الله جاوید)، «انجمن خیریه‌‌ی ایرانیان» در باکو، «انجمن اتحاد ایرانیان»  و ... گرد آمده و نشریه‌ی ضد تورک «آزربایجان جزء لاینفک ایران» (مدیر: ف. علیقلی‌زاده، ناشر: فرقه‌ی دمکرات ایران) را منتشر می‌کردند. «استقلال ایران»: نام تشکیلات دیگری بود که از سوی بازرگانان و تاجرها و مامورین کنسولگریهای ایران در باکو و دیگر شهرهای روسیه در برابر «فرقه‌ی عدالت ایران» تشکیل شده بود. آنان با خشونت‌گرایی، مسلح شدن عدالتچی‌ها و شرکت آنها در جنبش بلشویکی مخالف بودند. شماری از ایرانیان مهاجر هم سیاست بی‌طرفی اتخاذ کرده بودند. بی‌طرفی بین ملت خود و دشمنانی که بر وی هجوم آورده‌ بودند، ناشی از نبود شعور ملی تورک در این دسته بود. وجه مشترک همه‌ی این جریانات و تشکیلات ایرانیان مهاجر در قفقاز-روسیه، عدم اعتقاد آنها به هویت ملی تورک و فقدان شعور ملی تورک بود. (بنابراین هیچکدام را نمی‌توان و نباید به عنوان جریانات و تشکیلات تورک قلمداد کرد.

خيانت ايرانيان مهاجر و فرقه‌ی عدالت ايران به دولت مساوات و تورکان آسيای ميانه:

در پایان جنگ جهانی اول، دولت عثمانی که متوجه پروژه‌ی کلان دولتهای استعماری اروپائی-روسیه و آمریکا برای پایان دادن به حاکمیت تورک در اروپا و آسیا و تجزیه و نابود کردن دولتین عثمانی و قاجار شده بود، به منظور حفظ اقلا سرزمینهای تورک‌نشین، در صدد ایجاد یک دولت تورک در جنوب قفقاز («جمهوری خلق آزربایجان» به رهبری رسول‌زاده) و یک دولت تورک دیگر در شمال غرب ایران («حاکمیت اتحاد» به رهبری جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی) و در صورت امکان الحاق آنها به یکدیگر تحت الحمایه‌ی خود برآمد. در این هنگام هم ایرانیان مهاجر در قفقاز و جمعیتها و احزاب آنها، و هم مشروطه‌طلبان تورک سابق و دمکراتهای آزربایجانی پیوسته بدانها، همسو و هماهنگ با بلشویکها و ارمنی‌ها و روسیه و بریتانیا و فرانسه‌ی اشغالگر و بر علیه تورکان یعنی ملت خود عمل کرده و به عوض حمایت از دولت مساوات رسولزاده و حکومت اتحاد جمشیدخان سوباتایلی افشار ارومی، به دشمنی با آنها و نیروهای آزادی‌بخش عثمانی برخاستند.

جنگ استقلال تورکهای خطه‌ی‌ قفقاز، در نهایت با حمایت عثمانی منجر به ایجاد «جمهوری خلق آزربایجان» شد. در طول این جنگ اکثر ایرانیان مهاجر و کارگران ایرانی به جنبش بلشویکی پیوسته، در صفوف روسها و ارمنی‌ها به رهبری بلشویکها بر علیه سپاهیان تورک و تورکهای بومی ‌جنگیدند. «از ایرانیان به نام مسلمانی عده‌ی کمی در جرگه‌ی قوای مسلح مسلمانان [تورکهای قفقاز] بودند». مهمترین تشکیلات ایرانیان مهاجر و کارگران ایرانی در قفقاز فرقه‌ی عدالت ایران بود. یک چهارم از اعضای فرقه‌ی همت نیز از ایرانیان مهاجر تشکیل می‌شد. رهبری این دو حزب در ۱۷ ژوئیه ۱۹۱۸ هنگامی که باکو توسط اردوی عثمانی آزاد گشت، در اعلامیه‌ی مشترکی خواستار جای گرفتن ایرانیان مهاجر و کارگران ایرانی در جبهه‌ی سویت-داشناک باکو، و بسیج و مشارکت فعالشان در قالب گروههای مسلح و نبرد بر علیه استقلال طلبان تورک در آزربایجان قفقاز شد. در این نبردها بلوک تورک مرکب از نیروهای عثمانی و آزربایجانی در مقاطع مختلف بر علیه کمون باکو (به رهبری شائومیان)، دیکتاتوری خزر مرکزی (مرکب از اس ارها، منشویکها، داشناکها)، فدراسیون انقلابی ارمنی (داشناکسوتیون)، ارتش سفید و نیروهای انگلیسی می‌جنگید. در دوره‌ی مورد بحث متحد اصلی بلشویکها و حکومت بلشویک باکو (به رهبری استپان شائومیان) جناح چپ اس‌ارها (سوسیال رئولوسیونر) بود. اما اتحادهای تاکتیکی با جناح راست اس‌ارها، منشویکها، داشناکها و حتی انگلیسها هم تشکیل داد. در مجموع ٧٠٪ از اعضاء و رهبران بلشویکها، منشویکها، اس‌ارها ارمنی و اکثر افسران از داشناکها بود. بنابراین نادرست نخواهد بود که بلوک سویت را بلوک ارمنی- روس بر علیه بلوک تورک نامید.

تشکیلات همت تمام نیروهای خود را برای پاسداری از حاکمیت سویت-داشناک باکو بسیج کرد. فرقه‌ی عدالت هم به منظور تقویت قوای مسلح بلشویکها-داشناکهای باکو بر علیه استقلال‌طلبان تورک، در ماه مارس ١٩١٨ یک نیروی مسلح بنام «گارد سرخ» (قیزیل گاردیا) تشکیل داد که شائومیان (Степан Георгиевич Шаумян) رئیس حکومت اشغالگر بلشویک باکو آن را «اردوی سرخ بین المللی» می‌نامید.  گارد سرخ فرقه‌ی عدالت، بیش از یک هزار کارگر ایرانی مسلح، معادل یک ششم کل قوای سویت باکو، را در بر می‌گرفت. در طول نبردهای اوت-سپتامبر ١٩١٨، قریب به ١٠٠ نفر از رهبران و اعضای فرقه‌ی عدالت ایران که در صف سویت-بلشویک-داشناک می‌جنگیدند کشته و ٩٥ تن از آنان (به عنوان نمونه «بهرام آقایف» عضو کمیته‌ی مرکزی و رهبر فرقه‌ی عدالت ایران بعد از قتل اسدالله غفارزاده، از سراب) زندانی شدند. پس از آزادسازی باکو توسط اردوی عثمانی «بیش از نیمی از اعضای کمیته‌ی مرکزی فرقه‌ی عدالت، توقیف و به قتل رسید». رهبران عدالت در کنفرانس حزب کمونیست آزربایجان در ماه مارس ١٩١٩ در باکو، شرکت کردند. بهرام آقازاده (آقایف) در سخنرانی خود گفت که کارگران ایرانی از تمامی اقدامات کمیته‌ی بلشویک حمایت کرده و با کارگران روس و ارمنی در یک صف خواهند بود. برادران آقایف کمونیستهایی فاناتیک و مطیع بلشویکهای ارمنی چون شائومیان، میکویان و میکائلیان-سلطانزاده بودند. آنها در نبرد بر علیه نیروهای استقلال‌طلب تورک آزربایجانی و اردوی اسلام قفقاز در صف روس-ارمنی فعالانه اشتراک داشتند و به همین سبب از طرف میکویان ستوده شده‌اند: «از همان سال ١٩١٨ آقایف و سازمانهای او با ما همکاری داشتند. ...از رهبران عدالت من سه نفر از کارگران با استعداد را به خوبی به یاد دارم (برادران آقازاده). ... آنها با تمام وجود به کمونیزم وفادار و باید بگویم که با تعصب بیش از اندازه به افکار حزب پایبند بودند» (آ. ای. میکویان). اتحاد و همکاری آنها با حکومت بلشویک باکو (شائومیان و ...) که خواستار خارج کردن متروپول باکو از حاکمیت دولت آزربایجان و وابسته –الحاق کردن مستقیم آن به روسیه بودند لکه‌ی ننگ دیگری در تاریخ است.

فرقه‌ی عدالت ایران و سپس فرقه‌ی کمونیست ایران و ایرانیان مهاجر - کارگران ایرانی غیر حزبی در سرکوب حرکات آزادی‌خواهانه و یا استقلال‌طلبانه در بعضی از مناطق قفقاز، آسیای میانه- تورکستان، سواحل ولگا، روسیه‌ی مرکزی و ... مانند قیام سال ١٩٢٠ هشترخان، قوقند در صف بلشویکها و روسیه‌ی اشغالگر جنگیدند. بهرام آقازاده رهبر گروه مسلحی از ایرانیان عدالتی به اسم «دمیر آتریاد» (گروه پولادین) بود که در سرکوب بومیان ماوراء قفقاز در صف بلشویکها می‌جنگیدند. فرقه‌ی عدالت ایران به منظور کمک به بلشویکها و ارتش سرخ برای اشغال قفقاز، آسیای میانه-تورکستان و ضمیمه ساختن آن به روسیه، مرکب از ١٥٠٠ داوطلب از ایرانیان مهاجر تشکیل داد. در ژانویه ١٩٢٠، آواتیس سلطان‌زاده به همراه علی‌خانوف و فتح‌الله علی‌زاده، فرستادگان کمیته‌ی مرکزی حزب عدالت ایران به تاشکند، نیروی مسلح دیگری بنام «آتریاد سرخ» (آتریاد مستقل انترناسیونالیستی ایرانی‌ها، طبق برخی منابع «ارتش سرخ ایران»- «پرس آرمیا») در تورکستان را تشکیل داده و با مخالفان دولت بلشویکی به مبارزه پرداختند. (این دسته و گروه سواره نظام ایرانیان با گروه «هاقوپ ملکومیان (Yakov Melkumov, Hakob Melkumian)»، قاتل «انور پاشا» در یک صف و بر علیه ملل آسیای میانه و حرکت باسماچی می‌جنگید). میرمقصود لطفی-خلخال از بنیانگزاران فرقه‌ی عدالت و عضو کمیته‌ی مرکزی آن، هدایت امین بیگی، قلیق اوغلو و صدها تن دیگر از ایرانیان مهاجر-عدالتی در جنگ بر علیه آزادیخواهان و استقلال‌طلبان بومی شرکت کرده، بسیاری زخمی و برخی دیگرهلاک شدند.

ايرانيان بلشويک و فرقه‌ی عدالت ايران، طرف دشمنان آزربايجان را گرفتند

جنگیدن ایرانیان مهاجر و تورکهای کمونیست ایرانی (عدالتچی و همتچی) در صف روسها-ارمنی‌ها (سویت-بلشویک-داشناک) بر علیه تورکهای بومی، باعث ایجاد حس نفرت به آنها شد: «علت رنج و مرارتی که اعضای فرقه‌ی عدالت از اهالی باکو دیدند ..... علت اختلافات عده‌ای از مسلمانان دهات اطراف باکو با کارگران ایرانی و بدسلوکی دهاتی‌های باکو با ایرانی‌ها، همان بلشویسم عده‌ای از عمله‌جات ایرانی بود». به آن حد که «تورکها و اهالی محل با ایرانیان مخصوصا با افراد حزب عدالت شدیدا مخالفت ورزیده و حتی از کشتن آنها هم خودداری نمی‌کردند». رئیس دولت جدید (صدراعظم) آزربایجان، فتحعلی‌خان خویسکی (خویلو) که یک وکیل دادگستری تحصیل کرده، اندیشه‌گر و مشاور سیاسی محمدامین رسولزاده بود، در پاسخ به سوال یکی از ایرانیان در باره‌ی همسویی و همکاری ایرانیان مهاجر با اشغالگران و جانیان بلشویک روس و ارمنی چنین گفت: «در نبرد جمهوری‌خواهان آزربایجان با اجنبی‌پرستان، بسیاری از کارگران ایرانی مقیم باکو طرف دشمنان ما را گرفتند».

همکاری رهبران و اعضای فرقه‌ی عدالت ایران (اسدالله غفارزاده-اردبیل، پیشه‌وری-خلخال، سلام‌الله جاوید-خلخال، بهرام آقایف-سراب، کریم حسنوف نیک‌بین-اردبیل (تبریز؟)، میرمقصود لطفی-خلخال، ....) با اشغالگران روس و ارمنی در طول جنگهای استقلال در قفقاز و آسیای میانه و دشمنی آنها با دولت مساوات و .... ، نام ایرانیان مهاجر-فرقه‌ی عدالت را در صدر دشمنان تورکهای قفقاز و مردمان آسیای میانه و استقلال هر دوی آنها در تاریخ ثبت کرد.

اما دولت شوروی و عمال آزربایجان‌گرای آنها در صد سال گذشته با وارونه‌نمایی، نبرد مساوات و عناصر ملی تورک برای استقلال آزربایجان را اشغالگری تورکیه، و مزدوری خودشان برای روسیه‌ی اشغالگر را به صورت «مبارزه‌ی آزادی‌بخش علیه حکومت مساوات و ارتجاع ایران» عرضه می‌کنند: «در پایان ژوئیه‌ی سال ١٩١٨در نتیجه‌ی مداخله و لشکرکشی دولت انگلیس و تورکیه، حکومت شوروی در باکو که در آوریل سال ١٩١٨ برقرار شده بود موقتا سقوط کرد. حزب عدالت با وجود دشواری‌های فراوان، کار بسیاری در ماوراء قفقاز انجام داد. حزب توانست گارد سرخ با شرکت حدود ١٠٠٠ نفر مبارز مسلح ایجاد کند. کارگران ایرانی که در برقراری حاکمیت شوروی در آوریل سال ١٩١٨ در آزربایجان شرکت داشتند، فعالانه به مبارزه‌ی خلق آزربایجان علیه اشغالگران تورکیه و انگلیسی پیوستند. ... انقلابیون ایرانی که همراه با بلشویکهای باکو فعالیت مخفی داشتند، مبارزه‌ی آزادیبخش علیه حکومت مساوات و ارتجاع ایران را سازمان دادند». (مطبوعات کمونیستی ایران در مهاجرت. سولماز روسته‌مووا-توحیدی).

تورکهای چپ ایرانی و طیفهای گوناگون آزربایجان‌گرایان امروزی هم که تورک‌ستیزی و خودزنی و بی‌شعوری ملی و آلت بدخواهان شدن را به ارزش تبدیل کرده‌اند، این شخصیتها را که در صف اشغالگران روس و ارمنی به دشمنی با دولت مساوات و ملت خود و دیگر ملل اسیر روسیه پرداختند به عنوان قهرمانان ملی می‌شناسند.

فعاليتهای ضد مساوات پيشه‌وری:

پیشه‌وری قبل از گرایش به فرقه‌ی عدالت، مدتی عضو فرقه‌ی دمکرات ایران در باکو بود. وی در این دوره، در «مدرسه‌ی ایرانیان باکو» - یک کانون ضدتورک فارس‌گرا - زبان فارسی، عربی و شرعیات تدریس می‌کرد. در آن سالها نزدیک به تمام مهاجرین ایرانی در قفقاز تورک، و زبان اصلی مسلمانان آن خطه هم تورکی بود. اما مدرسه‌ی ایرانیان - که اکثر مسئولین و مدیرانش مانند محمدعلی تربیت تورک بودند- بدانها فارسی می‌آموخت. آموزش زبان فارسی و نه تورکی، به مهاجرین ایرانی تورک، در قفقاز تورک، توسط نخبگان تورک، نشان از تمایلات قوی فارس‌گرایانه و نبود شعور ملی تورک بین آنها دارد. (اساسا حزب ایران‌گرای فرقه‌ی دمکرات ایران یکی از دلایل تجدید تشکیلات خود در حاکمیت مساوات را «لزوم بسط معارف و زبان فارسی» اعلام کرده بود. موسس این حزب، آزربایجان‌گرای پان‌ایرانیست و تروریست بعدا ایران‌گرا شده محمدعلی تربیت است که همزمان مدیر مدرسه‌ی اتحاد ایرانیان باکو بود و بعدها از مولفین نشریات پان‌ایرانیستی کاوه و ... در برلین شد. محمدعلی تربیت و دیگر نخبگان تورک فاقد شعور ملی تورک از مرکز و شرق آزربایجان، به عنوان رهبران جنبشهای مشروطیت، آزادی‌ستان، کمونیسم و .... در ایران، فقدان شعور ملی تورک و تورک‌ستیزی را با فطرت این جریانات و حرکتها عجین ساختند).

در برخی منابع ادعا می‌شود پیشه‌وری به عنوان همکار «چِکا» هم (پلیس مخفی-سازمان اطلاعاتی مخوف بلشویکها) بر علیه مساوات فعالیت داشت و این را دلیل ارتقاء سریع وی به رهبریت فرقه فقط یک سال پس از عضویت در آن می‌دانند [محتاج به تائید با منابع موثق و اسناد است]: «علت ارتقاء مقام و تقرب سریع جوادزاده در دستگاه کمونیستها این بود که پیشه‌وری در جوانی به خاطر وضع نامساعد مالی در خانه‌ی دو برادر از توانگران مسلمان باکو [از فعالین حکومت مساوات؟] به نام عباسقلی و عباسعلی [در همسايگي برادران «آقايف» در محله‌ی «چمبره كندي»؟] با سمت خانه‌شاگرد زندگی می‌کرد. هنگامی که بلشویکها در اوایل انقلاب به باکو نزدیک شدند، این دو برادر که از ثروتمندان و از مخالفین کمونیسم بودند، در خانه‌ی امنی پنهان شدند. زیرا بیم آن داشتند که بلشویکها آنان را اعدام کنند. میرجعفر که سالهای کودکی خود را در خانه‌ی این دو برادر به سر برده بود و از خوان نعمت و میهمان‌نوازی‌شان برخوردار شده بود، به خاطر ایدئولوژی حزبی خود، مهر و وفا را جایز ندید و چون محل پنهان شدن آنها را می‌دانست به نزد فرمانده‌ی بلشویکها رفت و دو برادر را فاش کرد. هر دو برادر به وسیله‌ی بلشویکها دستگیر، محاکمه‌ی صحرایی و تیرباران شدند. مقام میرجعفر پس از این فداکاری حزبی و در حقیقت سخن‌چینی در نزد «چِکا» بالا رفت و روسها به او اعتماد فراوان یافتند و در سازمان جاسوسی خود حقوق و رتبه‌ای با اهمیت برایش تعیین کردند [وارد كميته‌ی عدالت و منشي كميته شد؟]» (سیاست شوروی در ایران، ١٣٢٦-١٣٠٦، ع، منشور گرگانی. ص ٤٣).

پیشه‌وری در نوشته‌ها و خاطراتش، نقش و کرده‌های فرقه‌ی دمکرات ایران، فرقه‌ی عدالت ایران، .... و خود در این دوره‌ی تاریخی را تحریف، وارونه‌نمایی و سانسور کرده است. به عنوان نمونه در خاطرات خود (به فرض صحت این خاطرات چاپ شده در شوروی) ادعا می‌کند که در سپتامبر ١٩١٨ در باکو، نیروهای تورک نوری پاشا مانند داشناکها که در مارس همان سال ٣٠٠٠ تورک را -شامل ٦٠٠ مهاجر ایرانی- قتل عام کرده بودند، به انتقام‌خواهی به کشت و کشتار ارمنیان دست زدند و شهر را غارت کردند. در حالیکه نوری پاشا در گزارش خود به انور پاشا می‌گوید که ارمنیان اغلب توسط تورکهای بومی (و نه سربازان اردوی اسلام قفقاز) کشته شده و تعدادشان از یک صدم تورکان به قتل رسیده توسط ارمنیان در ماه مارس کمتر بوده است. در گزارشات خلیل پاشا هم این تورکهای بومی هستند که به انتقام‌جوئی از ارمنیان می‌پردازند. نوری پاشا برای حفظ نظم می‌کوشید و حتی در روز سوم تعدادی از مسلمانان که به غارت و چپاول در شهر پرداخته بودند را اعدام کرد. جالب توجه آنکه طبق برخی منابع این چپاولگران، از ایرانیان مهاجر و کارگران ایرانی (احتمالا اعضای فرقه‌ی عدالت) بودند و نه تورکهای بومی و یا نیروهای نوری پاشا ....

پیشه‌وری به عنوان عضو ارشد فرقه‌ی عدالت و از نیمه‌ی ١٩١٩ عضو کمیته‌ی مرکزی آن، حین جنگ استقلال تورکهای قفقاز، بر علیه آنها در صف بلشویکها-داشناکها قرار داشت، مخالف استقلال آزربایجان و دشمن مساوات بود. پس از آن نیز در اشغال آزربایجان توسط روسها و ارمنیان (ارتش یازدهم سرخ) در آوریل ١٩٢٠، سقوط دولت مساوات، پایان دادن به استقلال این کشور، ضمیمه شدن آن به روسیه و به قدرت رسیدن حزب کمونیست آزربایجان سهیم بود. وی از سقوط دولت مساوات و اشغال آزربایجان قفقاز توسط قوای بلشویک، و سپس از اشغال آستارا و انزلی به وسیله‌ی ارتش سرخ اظهار خشنودی و مسرت می‌کند: «روزی که حکومت مساواتی در آزربایجان [قفقاز] سرنگون شد، ما خطاب به ایرانی‌ها نوشتیم که انقلاب ایران آغاز گردیده است... انزلی و آستارا از طرف واحدهای ارتش سرخ اشغال گردیده... هدف روسیه احیای سوسیالیسم در آن جاهاست... وظیفه‌ی انقلابی ما کمک به ارتش سرخ است».

از منظر ملی-تاریخی، به همان اندازه که موضع رسولزاده-مساوات در این برهه ملی و تورک‌گرایانه بود، به همان اندازه موضع پیشه‌وری-فرقه‌ی عدالت ضد ملی و ضد تورک بود. اگر موسسین دولت مستقل آزربایجان و در این میان رسولزاده ملی هستند، عاملین سقوط دولت مستقل آزربایجان و اشغال آزربایجان و در این میان پیشه‌وری نمی‌توانند ملی باشند. و اگر پیشه‌وری ملی است، رسولزاده نمی‌تواند ملی باشد. آزربایجان‌گرایانی که عکسهای پیشه‌وری را در کنار عکسهای رسولزاده جای می‌دهند، حقیقت و منطق، اخلاق و اصول را به سخره می‌گیرند، مفهوم استقلال را بی‌ارزش و خیانت را تبدیل به فضیلت می‌کنند.

خيانت ايرانيان مهاجر به حاکميت اتحاد و تورکان تورک‌ائلی:

هنگامی که در تبریز جمشیدخان مجدالسلطنه[62] نشریه‌ی تورک و تورک‌گرای «آزربایجان» را منتشر، اردوی نجات‌بخش عثمانی و بزرگان شهر در اورمیه مدرسه‌ی تورک «خیر یوردو»[63] را تاسیس می‌کردند و تشکیلات «تورک اوجاغی»[64] و حزب «اتحاد اسلام»[65] در شهرهای تورک‌ائلی به بسط و تعمیق خودآگاهی تورک مشغول بودند، سران ایرانیان مهاجر تورک در باکو با نشر نشریات «صدای ایران»، «آزربایجان» («آزربایجان، جزء لاینفک ایران»)، ... مشغول تبلیغات فارس‌گرایانه و تحریک حسیات ضد تورک بر علیه آنها بودند. روزنامه‌ی «آزربایجان جزء لاینفک ایران» ارگان کمیته‌ی باکوی فرقه‌ی دمکرات ایران بود. «کمیته‌ی باکوی فرقه‌ی دمکرات ایران» یک تشکیلات ایران‌گرا-پان‌ایرانیستی بود که در سالهای نخستین جنگ جهانی اول از طرف محمدعلی تربیت تشکیل شده بود. این تشکیلات تابع «کمیته‌ی آزربایجان حزب دمکرات ایران» به رهبری شیخ محمد خیابانی بود. پیشه‌وری نیز یکی از اعضای آن بود و در نشریه‌ی پان‌ایرانیستی «آزربایجان جزء لاینفک ایران» ابتدا به عنوان نویسنده و سپس سردبیر، بر علیه تورک‌گرایان وقت در تبریز و دیگر نقاط تورک‌ائلی، و در مخالفت با احتمال استقلال آزربایجان ایران تحت حاکمیت جمشیدخان، و یا اتحاد او با آزربایجان قفقاز مقالاتی می‌نوشت.: «صدای ایران: ایران دئموقراتلاری طرفینده‌ن»، «آزربایجان-١٩١٧: بو غزئته‌نین آدی «آزربایجان، جزء لاینفک ایران» ایدی. غزئته باکی‌دا ایران دئموقرات فرقه‌سی طرفینده‌ن آزه‌ربایجان استقلالچی‌لاری و آزه‌ربایجانچي‌لیق علیهینه اولاراق چيخاریلییوردو» (آزه‌ربایجان تورک مطبوعاتی. محمدزاده میرزابالا). (جوادزاده پس از تعطیلی آزربایجان جزء لاینفک ایران و انحلال شاخه‌ی باکوی فرقه‌ی دمکرات ایران، به همراه حسین محمودزاده، سیف‌الله ابراهیم‌زاده، حسن ضیاء، .. به فرقه‌ی عدالت پیوست).

به همان اندازه که موضع جمشیدخان مجدالسلطنه برای ایجاد و گسترش خودآگاهی ملی تورک و تاسیس حاکمیت تورک در این برهه ملی بود، موضع پیشه‌وری هم که ملت ایران و ایرانیت را تبلیغ و هویت ملی تورک را نفی می‌کرد به همان اندازه ضد ملی و ضد تورک بود. این واقعیت پس از یک قرن انکار، کم کم در رسپوبلیکای آزربایجان نیز مشاهده و اعتراف می‌شود: «اگر تبریزده [جمشیدخان مجدالسلطنه طرفینده‌ن] نشر ائدیله‌ن آزه‌ربایجان غزئتی و اورمیه‌ده [خیر یوردو] تورک مکتبی، بیر طرفده‌ن تورک بیرلییی ایدئولوژیسی‌نین یاییجی‌لاری، دیگر طرفده‌ن آزه‌ربایجانلی‌لارین تورکچولوک اساسیندا ملی شعورون درینله‌شمه‌سی و گئنیشله‌نمه‌سی واسطه‌سی ایدیسه؛ باکی‌دا نشر ائدیله‌ن آزه‌ربایجان و صدای ایران غزئتله‌ری پان‌ایرانیست ایدئاللارین تبلیغاتچی‌لاری ایدیله‌ر» ترجمه: نشریه‌ی آزربایجان که [توسط جمشیدخان مجدالسلطنه] در تبریز منتشر می‌شد و مدرسه‌ی تورک [خیر یوردو] در اورمیه، از یک طرف مبلغ مفکوره‌ی اتحاد تورک و از طرف دیگر عامل گسترش و تعمیق شعور ملی تورکها بر اساس تورک‌گرایی؛ همزمان نشریات آزربایجان و صدای ایران که در باکو منتشر می‌شدند، مبلغ افکار پان‌ایرانیستی بودند (جنوبی آزه‌ربایجان میللی شوعور، ٢٠نجی عصرین بیرینجی یاریسی. ویدادی موصطافایئف. ١٩٩٨).

خيانت به نهضت جنگل:

من این بخش را، هر چند که با خیانت و یا عمل تروریستی مستقیم بر علیه ملت تورک ما همراه نیست، عامدا به مقاله‌ی خود افزوده‌ام. زیرا ماجرای یک خیانت دیگر (اینبار به ملت گیلک) از سوی مهاجرین قفقازی و تورکهای چپ ایرانی بیرون‌نگر و آلوده به تروریسم که قبلا موجب انحراف حرکت مشروطه هم شده بودند (و در میانشان سید جعفر جوادزاده) است.

نهضت جنگل با حمایت ضمنی دولت قاجار و با نظرات عده‌ای از احرار و مشارکت نمایندگان دولت عثمانی و آلمان و موافقت مراجع مذهبی ایران و نجف اشرف در نخستین ماههای جنگ جهانی اول پای گرفت تا به تجاوزات و زورگویی‌های روسیه‌ی تزاری و بریتانیا پاسخ دهد. دولت قاجار محرمانه از نهضت جنگل پشتیبانی می‌کرد و به آن کمکهای مالی می‌رساند. نامه‌های نهضت جنگل با نشانه‌ی رسمی دولت تورک قاجار «شیر و خورشید و شمشیر» و با جمله‌ی «به نام نامی اعلیحضرت سلطان احمدشاه قاجار خلدالله ملکه» و «هیات اتحاد اسلام» (پیروی سیاست رسمی امپراتوری عثمانی در آن برهه) صادر می‌شد. جنگلیان به احمدشاه قاجار احترام می‌گذاردند و رهبر نهضت میرزا کوچک‌خان (میرزا یونس استادسرایی) هم در نامه‌ها، خطابه‌ها و شعارهای خود از سلطنت احمدشاه قاجار مظهر مشروطیت حمایت می‌کرد. نهضت جنگل مورد حمایت توده‌های شهری و روستایی، طبقات متوسط، روحانیون، خرده مالکان، کسبه، محصلین و دهقانان منطقه قرار داشت. هسته‌ی مرکزی نهضت جنگل اعضای «حزب اتحاد اسلام» بودند. میرزا از طریق زنجان با مقامات و اردوی عثمانی، و با اتحادیه‌ی مسلمانان قفقاز در ارتباط بود. با کمک آن اتحادیه دو افسر آلمانی طبیب و جراح و به خواهش میرزا کوچکت خوان دو افسر و دو درجه‌دار تورک وابسته به اتحادیه‌ی مسلمانان به خدمت سپاه جنگل در آمده بودند (مین‌باشی یوسف ضیاء بیگ، یوزباشی یعقوب بیگ، اون‌باشی عمر افندی، اون‌باشی عثمان افندی). بعدها تعداد آنها به بیست تن افسر و درجه‌دار عثمانی و اتریشی و چند آلمانی افزوده شد. انورپاشا وزیر جنگ عثمانی توسط حسین افندی که اصلا تبریزی و تحصیل کرده‌ی دانشگاه استانبول بود، سیصد قبضه تفنگ، مقدار متنابهی فشنگ و مهمات و یک جلد قران، ساعت جیبی و قبضه‌ی شمشیر (با نوشته‌ی تورکی «ایران مجاهد سری میرزا کوچک خانا هدیه اولویور») به عنوان هدیده به جنگل فرستاد. حسین افندی تبریزی در جنگ با روسها کشته شد. نوری پاشا که آزربایجان قفقاز را آزاد ساخت بود، با فرستادن نماینده‌ای پیشنهاد اتحاد میرزا کوچک خان با جمهوری نوبنیاد خلق آزربایجان را داد. در نهضت جنگل، که بر بخشهای از تورک‌ائلی نیز گسترده می‌شد (در شمال، آستارا، خلخال، طارم، انبارلو، منجیل، ...) تورکان نیز نیز رشادتها از خود نشان داده‌اند. از جمله «بلور خانم» تورک، همسر حسن‌خان شانی از شخصیتهای با نفوذ منطقه‌ی تورک‌نشین منجیل. وی رهبر گروهی از جنگجویان در کمین‌گذاریها بر علیه نیروهای انگلیسی و مصادره‌ی سلاحهایشان بود.

پس از انقلاب اکتبر، بلشویکهای روسیه و قفقاز در صدد تماس با نهضت جنگل، به منظور صدور انقلاب کمونیستی به ایران بر آمدند. در آگوست ١٩١٩ یک بلشویک ارمنی بنام استپان آفونیان از طرف فرقه‌ی عدالت ایران برای تاسیس تشکیلات خود در ایران به گیلان رفت. در فوریه‌ی ١٩٢٠ محرم آقایف (از سراب) با همان ماموریت فرستاده شد .... در نهایت ارتش سرخ (به فرماندهی واسیلی-شاهپور کارگالتلی Василий Дмитриевич Каргалетели) به همراهی گارد سرخ (عدالتی) به گیلان وارد و آستارا و انزلی (١٨ مه ١٩٢٠) و ... را اشغال کرد. ٥ روز پس از ورود ارتش سرخ به انزلی در تاریخ ٢٣ مه ١٩٢٠ دسته‌هایی از اعضای فرقه‌ی عدالت ایران با کشتی به این شهر آمدند. این عده کمونیستهای متعصب و سرسخت بوده، از مراکز و رهبران بلشویک کسب دستور می‌کردند؛ جز اجرای اوامر آنها چیزی نمی‌شناختند و پایبند هیچگونه اصول و قوانین نبودند. عدالتی‌ها به محض ورود به دادن میتینگ و فعالیت حزبی، تبلیغات و انتشار نشریات کمونیستی پرداختند و خواستار تصرف ادارات دولتی، مصادره‌ی اموال و زمینها و ... شدند. پیشه‌وری (خلخال) و بهرام آقایف (سراب) از همان عرشه‌ی کشتی شروع به دادن شعارهای نامربوط کردند. این دومی خطاب به جمعیت مات و مبهوت جمع شده در ساحل گفت: «طبقه‌ی بورژوازی سزاوار کشته شدن و نابودی است». علاوه بر گارد سرخ (مرکب از حدود ٧٠٠ ارمنی و ٢٦٠ گرجی)، بلشویکها و عدالتی‌های باکو، تعدادی از مجاهدین قفقازی که در سال ١٩٠٩ تحت فشار نظامی و سیاسی قشون روس، مجبور به ترک تبریز شده بودند به گیلان آمده بودند، صدها بلشویک ارمنی مسلح، فراریان قفقازی، چند هزار افسر اردوی سرخ تورکیه (قیزیل عسکر: عساکر عثمانی که پس از تسلیم ارتش عثمانی به متفقین در باکو مانده و به قشون آزربایجان قفقاز پیوسته بودند)، همچنین اکراد مسلح منطقه هم بدانها ملحق شده بود. تجمع این گروههای افراطی ماجراجو جان و ناموس مردم شهر را به مخاطره انداخت و آسایش آنها را به هم زد.

بیست روز پس از ورود نیروهای ارتش سرخ به گیلان، ٢٢ ژوئن ١٩٢٠ اولین کنگره‌ی فرقه‌ی عدالت ایران در انزلی (٦٢ نماینده، ٩ مهمان) برگزار شد. پیشه‌وری نقش اساسی در برگزاری و اداره‌ی کنگره داشت (مامویت وی همین بود). کامران آقازاده کنگره را افتتاح می‌کند. کنگره کامران آقازاده، جوادزاده، علی‌خان‌زاده، میربشیرقاسم‌زاده را به هیئت رئیسه برگزید. کنگره‌ اعضای کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست -بلشویک روسیه و لنین را به عنوان ریاست افتخاری خود برگزید و پیام تبریکی به لنین فرستاد. سپس نام «فرقه‌ی عدالت ایران» را به «حزب کمونیست ایران» تغییر داد. کنگره در جلسه‌ی سوم خود ۲۴ ژوئیه ، ١٥ نفر اعضای کمیته‌ی مرکزی، صدر (آوتیس سلطانوویچ میکائیلیان-سلطانزاده، عضو عدالت، از مراغه) و دبیران مسئول کمیته‌ی مرکزی (پیشه‌وری-خلخال، کامران آقازاده-اردبیل) را انتخاب[66] و مرام‌نامه و آیین‌نامه‌ی حزب را تصویب کرد. از آنجائیکه کنگره تحت نفوذ آوتیس سلطانزاده دبیر اول و نظریه‌پرداز حزب بود، نتیجتا نظریه‌ی اولترا افراطی وی که ایران را برای انجام یک انقلاب سوسیالیستی مهیا می‌دید را پذیرفت. آوتیس سلطان‌زاده به همراه دبیران کمیته (پیشه‌وری، کامران آقازاده) در موضع اولترا افراطی و مخالف حیدر عموغلو قرار داشتند که همکاری با میرزا کوچک خان را توصیه می‌کرد. روز بعد رسانه‌ی رسمی حزب با نام «کامونیست» (تلفظ روسی) و به مدیریت پیشه‌وری منتشر شد. پس از کنگره عدالتی‌ها و بلشویکها تبلیغات کمونیستی خود را شدت بخشیدند، مواد موافقتنامه‌ی ٩ ماده‌ای میان خود و سران نهضت جنگل را زیر پا گذاشتند و نهایتا باعث به انحراف کشاندن نهضت جنگل، رادیکالیزه ساختن آن و گسترش نقش منفی شوروی در تحولات جمهوری گیلان شدند.

کودتای کمونيستی

کمونیستهایی که به نهضت جنگل پیوستند میرزا را مردی مذهبی، دگماتیست، خشکه مقدس، بورژوا، نماینده‌ی قشر میانه، خرده مالک، روحانی وابسته به سرمایه‌داران می‌دانستند. به نظر این افراطیون چپ، میرزا کوچک‌خان سکوی پرتاب موشک انقلاب کمونیستی-بلشویکی به ایران بود. آنها برای سرنگون کردن او طرحها و برنامه‌هایی داشتند. چند روز قبل از انجام کودتا سه تن از حامیان سیاستهای کوچک خان [فرمانده‌ی ناوگان خزر شوروی راسکولنیکوف (Фёдор Фёдорович Ильин Раскольников)، مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی ارتش سرخ در رشت (ایوان-اردشیر کاژانوفИван Кузьмич Кожанов )، فرمانده‌ی منطقه‌ی قفقاز ارتش سرخ اورجونیکیدزه (Серго́ Григо́рий Константи́нович Орджоники́дзе)] از طرف مقامات شوروی از گیلان فراخوانده شدند. بالاخره در ٣١ ژوئیه مقامات شوروی («آناستاس میکویان» (Анаста́с Ива́нович Микоя́н) ارمنی، با رهبری و حمایت رئیس کمیته‌ی بلشویکی انقلاب سرخ در انزلی (چلیاپین Антон П. Челяпин ) و با کمک نفرات دیگری از ارتش سرخ که از باکو روانه‌ی گیلان شدند، و همدستی پیشه‌وری و چند تن دیگر دست به یک کودتای غیرمشروع و قانون‌شکنانه زدند. مجری اصلی کودتا «بلومکین Яков Григорьевич Блюмкин» رئیس بعدی اداره‌ی ضدجاسوسی تشکیلات «چِکا ЧК» (سازمان مخوف پلیس مخفی و جاسوسی بلشویکها که مسئول قتل و سر به نیست کردن صدها هزار تن شمرده شده است) و سپس «گی‌پی‌او ГПУ» بود. وی از طرف «ژرژینسکی (Фе́ликс Эдму́ндович Дзержи́нский)» رئیس «چِکا» به گیلان اعزام شد و پس از کودتا فرمانده‌ی کل «ارتش سرخ ایران» شد. طراح اصلی کودتا در محل «مدیوانی Поликарп Гургенович Буду Мдивани»-گرجی رئیس «ایران‌بورو»[67]، رهبر دولت کودتا کمیسر کاباردین «باتیربک لقمان‌اوغلو اوبوخ[68]Batyrbek Loqman uglu Obukh» (فرمانده‌ی واحدهای زمینی ناوگان ولگا - خزر)، همسر لیتوانی‌اش ژنرال بریگارد «میلدا بول‌لهMilda Ottovna Bulle»  عضو بعدی «نِکِوْد» (НКВД) (هر سه تن وابسته به بخش جاسوسی نظامی از ارتش قفقاز روسیه‌ی سویتOsoboe Otdele, Revvoensovet )؛ و صدر اسمی دولت کودتا احسان‌الله خان دوستدار (ملقب به رفیق سرخ)، یک بلشویک تروریست و آدمکش حرفه‌ای عضو «کمیته‌ی مجازات»، دارای تمایلات ایران‌گرایانه-باستان‌گرایانه بود‌[69] (نگاه کنید به کمیته‌ی تروریستی مجازات در همین مقاله).

کودتاگران میرزا کوچک‌خان را عزل و کمیته‌ی اتحاد اسلام را به کناری گذاردند. سپس «دولت جمهوری سوسیالیستی شوروی ایران» را تشکیل دادند. پیشه‌وری در این دولت کمونیستی تمام‌عیار، کمیسر داخله شد. با شرکت جناح اولترا افراطی مرکب از پیشه‌وری و دیگر رهبران حزب کمونیست ایران در حکومت انقلابی گیلان، چپ‌روی‌های آنان به حد کمال رسید. کمونیست‌های کودتاگر خود را صرفاً در برابر کمیته‌ی اجرایی انترناسیونال سوم در مسکو مسئول می‌دانستند و با هرگونه شکلی از حکومت پارلمانی مخالف بودند. عوامل دولت جمهوری سوسیالیستی شوروی ایران، فضای وحشت و ترور بر را شهرها حاکم کردند؛ بسیاری از جنگلی‌ها را دستگیر نموده و یا کشتند و سلاح و مهمات و اموال آنان را غارت کردند؛ به اقداماتی افراطی نظیر تبلیغات علنی علیه دین، تظاهرات بر ضد روحانیون، برداشتن چادر زنان و کشف حجاب اجباری، بستن مساجد، مصادره‌ی اموال ملاکین، دولتی کردن زمین‌های وقفی، ضبط محصول خرده مالکان، تجاوز به اموال مردم، باجگیری با تهدید، مصادره‌ی خانه‌ها، تیربارانهای محرمانه و اعدامهای روزانه و بدون محاکمه پرداختند.اعلانی های تیربارانها مردم را وحشتزده می‌کرد. این رفتارها موجب نارضایتی شدید مردم شد و تمام قشرهای مختلف جامعه را متنفر از بلشویکها و عدالتی‌ها ساخت.

نقش منفی پيشه‌وری در نهضت جنگل:

میرجعفر جوادزاده خلخالی یکی از٣٠-٢٣ عدالتی (سلام‌الله مددزاده جاوید-خلخال، ...) بود که از سوی مقامات شوروی و با ماموریت تشکیل حزب کمونیست ایران در دسته‌های بلشویک با کشتی به گیلان اعزام شد. وی با دیگر اعضای فرقه‌ی عدالت در مدرسه‌ی ارامنه مستقر گردید و از روز ورود آنجا را به صورت باشگاه حزبی در آورده شروع به تبلیغات کمونیستی کرد. او برای تبلیغات هر روز در سالن مدرسه مجلس موزیک ترتیب و در سواحل دریا میتینگ می‌داد. (در آن زمان پیشه‌وری به تورکی نطق می‌کرد، زیرا به مکالمه‌ی فارسی مسلط نبود). سپس قرارگاه خود را به رشت منتقل و در آنجا به عضوگیری کارگران و ملاحان و صیادان و ... برای حزب عدالت و مسلح کردن و دادن تعلیمات نظامی به آنها پرداخت و دسته‌ای مسلح بنام «اتفاق جوانان اشتراکی» (کمونیستی) ایجاد کرد.

پس از کودتا پیشه‌وری در روزنامه‌ی کمونیست، ارگان فرقه‌ی کمونیست ایران که هنوز مدیر آن بود، حمله به محافظه‌کاران و طبقات متوسط را تشدید و در اعلامیه و نوشته‌هایش با شعار پایانی «پاینده باد انقلاب، زنده باد ارتش سرخ» شروع به ترور شخصیت و بدگویی و هتاکی به میرزا کوچک‌خان و طرفداران او و تهدید آنها کرد. در این هنگام «آناستاس میکویان» نیز در نشریه‌ی کمونیست به تخریبات بر علیه کوچک‌خان مشغول بود. در این روزها دیگر همکار پیشه‌وری، کمونیست و تروریست معروف، قاتل کنت فون میرباخ سفیر کبیر آلمان در پتروگراد و رئیس بعدی اداره‌ی ضدجاسوسی چِکا «یاکوف بلومکین» بود. مشخصا بی‌قانونی‌ها و افراطی‌گری‌های میرجعفر پیشه‌وری، باعث خشم و تنفر مردم گیلان و ناخشنودی میرزاکوچک خان شد.

در آن هنگام، تورکهای بومی انزلی و فراریان مساواتی که از قبل با مواضع افراطي و ضد تورک پیشه‌وری آشنا بودند و پس از اشغال آزربایجان قفقاز توسط ارتش سرخ به گیلان آمده بودند، برای مقابله با بلشویکها-عدالتی‌ها متشکل و مسلح شدند: «عده‌ای از تجار و بخصوص تجار تورک‌زبان و ملیون تورک که از بادکوبه مهاجرت کرده بودند، به بهانه‌ی حفظ جان و مال خود، ولی برای مخالفت با جوانان اشتراکی، دسته‌ای از جوانان مساواتی (ملیون آزربایجان قفقاز) تشکیل داده و عده‌ای از جوانان مقیم و متولد انزلی نیز در آن دسته شرکت داشتند. و افراد این گروه مانند «اتفاق جوانان اشتراکی» مسلح گردیده بودند» شوروی در نهضت جنگل. گریگور یقیکیان)

«در کل، پیوستن میرجعفر جوادزاده خلخالی (و دیگر بلشویکهای اولترا افراطی و افراد ارتش سرخ و گارد سرخ و چِکا ...) به نهضت گیلان و اقدامات افراط‌گرایانه، شعارهای بیجا و اعمال بی‌موقع آنها در انزلی و سپس رشت، به زیان جنبش جنگل تمام شد. او (و جناح اولترا افراطی مدیوانی، پیشه‌وری، سلطانزاده و. ..) با بی‌لیاقتی و بی‌درایتی و خیانت به موافقت‌نامه‌ی ٩ بندی که با میرزا کوچک‌خان عقد کرده بودند، آنچه که نهضت جنگل به یاری دولت قاجار و امپراتوری عثمانی از سالها پیش بافته بود، پنبه و جمهوری نوپا را تضعیف کردند؛ باعث ظهور تفرقه بین صفوف مبارزین گیلان و جنگ داخلی بین آنها و در نهایت قتل حیدرخان عموغلو و میرزا کوچک خان و ... شدند؛ جنبش جنگل را به جای بالندگی و گستردگی، به فنا و شکست کشانیدند و با پافشاری بر مواضع نادرست و اطاعت کورکورانه از دولت شوروی-مقامات چِکا و ارتش سرخ، راه را برای تثبیت دیکتاتوری کور و خفقان‌آمیز رضاخان[70] و رسانیدن او به تخت شاهنشاهی هموار نمودند».

در ماجرای نهضت جنگل، پیشه‌وری (و دیگر تورکهای چپ ایرانی دخیل در ماجرا: كامران آقازاده، بهرام آقایف، محمدقلی علی‌خانوف، نعمت بصیر، ....) دچار چندین خطای مهلک، برخی در حد خیانت شده‌اند: «دنباله‌روی از بلشویکهای ارمنی چپ‌رو‌ و افراطي آناستاس میکویان و آوتیس سلطانزده» که تمایلات شدید و بارز ضد تورک هم داشتند؛ «شرکت در کودتای نامشروع»، «شرکت در جنایات دولت کودتا»، «ممانعت از مطرح شدن مساله‌ی ملی و مساله‌ی زبانهای ملی در برنامه‌ی حزب کمونیست ایران» و «عدم نشر نشریات و اسناد و اعلامیه‌های حزب کمونیست ایران به زبان تورکی» (نگاه کنید به بخش «پيشه‌وری و انکار مساله‌ی ملی در مرامنامه‌ی «حزب کمونيست ايران»).

سی اوت ١٩٢٠ کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست ایران (با شرکت باتیربک اوبوخ، همسر وی ماتیلدا بول‌له، پیشه‌وری، ...) جلسه‌ای فوق العاده تشکیل داد و در تلاش برای ترمیم تخریبات و خساراتی که خود پیشه‌وری و جناح اولترا افراطی به بار آورده بود، تصمیم گرفت تبلیغات کمونیستی و مصادره و ضبط اموال و زمینها و ... موقوف شود. یک ماه پس از کودتای سرخ، در ٢٥ سپتامبر ١٩٢٠ کنگره‌ی خلقهای شرق در باکو با شرکت ٢٠ نفر از کودتاگران جنگل شامل پیشه‌وری و آوتیس سلطانزاده برگزار شد. کنگره نظریه‌ی افراطی آوتیس سلطان‌زاده را رد، و نظریه‌ی حیدرخان که بر استفاده از بورژوازی محلی و نفوذ روحانیون در بین دهقانان و اتحاد با همه‌ی نیروهای ملی مترقی تأکید داشت را پذیرفت و از اقدامات کمیته‌ی مرکزی منتخب در انزلی انتقاد کرد. سپس پلنوم وسیع حزب کمونیست ایران توسط شعبه‌ی شرق کمینترن برگزار شد و طی آن حیدر عموغلو به ریاست حزب منصوب، پیشه‌وری و چند چپروی دیگر «به سبب بی‌درایتی و دلائل دیگر» از کمیته‌ی مرکزی اخراج گردید. پلنوم دولت کودتا را منحل؛ آناستاس میکویان و بودو مدیوانی را از سر و کار داشتن با امور ایران و آواتیس سلطانزاده را از بازگشت به ایران ممنوع نمود؛ و دفتر ایران حزب کمونیست آزربایجان را منحل کرد. مقامات شوروی همچنین پیشه‌وری را مجبور به استعفاء از دولت گیلان کردند (وی بعدا از سوی مقامات شوروی مامور به ایجاد اتحادیه‌های کارگری و به تهران اعزام شد) و از احسان‌الله خان خواستند ایران را ترک کند. علی رغم این، پیشه‌وری که هنوز داخل در جناح آوتیس سلطانزاده بود، چپروی می‌کرد و با انحلال کمیته‌ی مرکزی اول و مخالفت می‌نمود. پیشه‌وری نه تنها هرگز کودتای خیانت‌آمیز رشت را محکوم نکرد و افراطی‌گری‌های فاجعه‌بار خود در آن نهضت را نقد ننمود، بلکه آنچه در مقالات و خاطرات خود در باره‌ی نقشش در نهضت جنگل نوشته، بدرجه‌ی بسیار تحریف، وارونه‌نمایی و کتمان حقایق است.

انکار مساله‌ی ملی در مرامنامه‌ی حزب کمونيست ايران

در کنگره و مرامنامه‌ی مفصل «حزب کمونیست ایران» که پیشه‌وری عضو و دبیر کمیته‌ی مرکزی آن بود، بر خلاف آموزه‌های صریح مارکسیسم-لنینیسم و سنن فرقه‌ی عدالت، «مساله‌ی ملی» مطرح نشده و در باره‌ی حل آن مطلبی وجود نداشت[71]. حال آنکه یک ماه پیش از کنگره‌ی انزلی، در ماه مه فرقه‌ی عدالت در باکو برنامه و اساسنامه‌ی خود را که در آن مساله‌ی ملی مطرح شده بود، منتشر و حتی نسخه‌هایی از آن را در ایران از جمله رشت پخش کرده بود. اما کنگره‌ی فرقه‌ی عدالت در انزلی به این دو سند توجه نکرد، آنها را مورد بحث و بررسی قرار نداد و کمیته‌ی مرکزی فرقه‌ی کمونیست ایران را مامور تدوین برنامه و نظامنامه‌ی جدیدی نمود.

«مساله‌ی زبانها» هم در برنامه و اساسنامه‌ی «حزب کمونیست ایران» مسکوت گزارده شده بود. اساسا مطبوعات از جمله نشریه‌ی کمونیست به مدیریت پیشه‌وری و بیانیه‌های حزب کمونیست صرفا به فارسی منتشر می‌شد (لوای سرخ-عبدالحسین حسابی، ایران سرخ-م. لادین، سرباز سرخ-ابوالقاسم ذره). حال آنکه در بین ١٥ عضو کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده از طرف کنگره، روزنامه‌نگاران تورکی‌نویس چون پیشه‌وری، نعمت بصیر و کامران آقازاده وجود داشتند. چاپ نشریه‌ی کمونیست صرفا به زبان فارسی، با سنت خود فرقه‌ی عدالت هم که ارگانهایش بنام «بیرق عدالت» و «حریت» را به دو زبان تورکی و فارسی منتشر می‌کرد ضد بود. حتی اعلامیه‌هایی که عدالتیان و بلشویکها قبل از کنگره به هنگام آمدن به گیلان، با کشتی‌ها در میان مردم پخش کردند به زبانهای تورکی، فارسی، انگلیسی و روسی بود. همزمان با کنگره‌ی عدالت در انزلی، شاخه‌ی فرقه‌ی عدالت در آسیای میانه-تورکستان، جزواتی برای ایرانیان منتشر کرد که چند زبانه و شامل زبان تورکی بودند: «ده فرمان کارگران و دهقانان ایران» به تورکی آزربایجان، «خطاب به خلقهای ستمدیده‌ی خاور» به فارسی، تورکی و عربی، ..... به جز یکی دو نفر هیچکدام از رهبران حزب کمونیست ایران تازه تاسیس، آشنا به زبان فارسی نبود، و ملیت بسیاری تورک بود. چهار تن از وزیران دولت کودتا هم تورک بود. تورکی آواتیس سلطانزاده صدر حزب به مراتب بهتر از فارسی‌اش بود. خود پیشه وری در آن برهه مسلط به فارسی‌گوئی روان نبود. بسیاری از اهالی گیلان، در آستارا و انزلی و منجیل و ... تورک بودند. علاوه بر آن، در آن زمان فارسها حداکثر ١٥-٢٠ درصد و تورکها قریب به ٤٠ درصد جمعیت ایران کثیرالمله را تشکیل می‌دادند. حتی شائومیان هنگامی که رئیس حکومت بلشویکی باکو بود قصد داشت برای تصدی کمیته‌ی بلشویکی انقلاب سرخ در جنگل شخص دیگر تورکی‌دان را به جای چلیاپین (نماینده‌ی دولت بلکشویکی آزربایجان در گیلان) بفرستد: «در نظر دارم کسی را که فارسی و یا لااقل تورکی را خوب بداند به ایران بفرستم. تا با توده‌ی ایرانی تماس مستقیم پیدا کند». این بدین معنی است که حتی به نظر شائومیان ضد تورک، برای تماس با توده‌ی ایرانی دانستن فارسی مفید، اما دانستن تورکی یک ضرورت بود.

و این همه در حالی بود که ٥ سال پیش از آن جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی –مجدالسلطنه مقالاتی در ادبیات و تاریخ تورک منتشر کرده بود، و دو سال پیشتر، حکومت تورک اتحاد در تبریز تاسیس شده و به زبان تورکی موقعیت رسمی بخشیده، برای نخستین بار در تاریخ نشریه‌ی تورکی آزربایجان را منتشر کرده بود. در تبریز و اورمیه و خوی و سلماس و دیگر شهرهای تورک‌ائلی حزب تورک‌گرای «اتحاد اسلام»، حتی در برخی از آنها شعبات «تورک اوجاغی» تاسیس شده بود. مردم و روستاهای اورمیه و خوی و سلماس و تالش و تبریز با عریضه‌نگاری به سلطان، خواهان الحاق به عثمانی شده بودند. چندین تلاش سیاسی از سوی نخبگان تورک برای استقلال شمال غرب تورک‌نشین از ایران و یا الحاق آن به عثمانی انجام شده، و نیت دولت مساوات برای اتحاد با آزربایجان ایران معلوم همه بود ....

به عبارت دیگر، قبل از کنگره‌ی حزب کمونیست ایران در انزلی به سال ١٩٢٠ یک جنبش ملی دمکراتیک تورک و چندین حرکت سیاسی برای تاسیس دولتی تورک در شمال غرب ایران وجود داشت و اعضای کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست ایران و در راس آنها پیشه‌وری به خوبی بر آنها وقوف داشتند (اساسا خود پیشه‌وری در «آزربایجان جزء لاینفک ایران»، جزئی از جبهه‌ی مقاومت بر علیه این حرکتهای تورک‌گرا بود). در چنین وضعیتی، حزب کمونیست ایران نه در برنامه و اساسنامه‌ی خود به مساله‌ی ملی و مساله‌ی زبان در ایران اشاره کرد، و نه مصوبات خود را به تورکی منتشر. یک رهبر بلشویک امکان نداشت که دچار همچو خطا و یا فراموشکاری شود. پیشه‌وری هم نشده بود.

مخالفت پيشه‌وری با طرح مساله‌ی ملت تورک در ايران:

در نهضت جنگل، آوتیس سلطانوویچ میکائلیان - سلطانزاده، آناستاس ایوانوویچ میکویان، میرجعفر جوادزاده خلخالی (پیشه‌وری)، برادران آقایف، ... در یک دسته و جزء بلشویکهای اولترا افراطی بودند. آناستاس میکویان، از آمران کودتای جنگل، از موسسین و کمیسار ٢٧ ام از ٢٦ کمیسار کمون باکو (حاکمیت ارمنی-روس بر باکو بین ٢٥ آوریل-٣١ جولای، مرکب از اس‌ارهای چپ، اس‌ارهای راست، منشویکها، داشناکها، بلشویکها)، رهبر بوروی باکوی حزب بلشویک (کرای‌کوم) در نبرد بر علیه نیروهای تورک مساوات و اردوی عثمانی، کمیسار لشکر یازده ارتش سرخ به هنگام اشغال باکو و در زمان کودتای جنگل، رهبر شورای اتحادیه‌ی کارگران آزربایجان بود. میکویان شخصی ضد تورک بود و به هنگام اقتدار استالین شخص دوم پشت پرده در دولت شوروی و معمار بسیاری از سیاستهای ضد تورک-ضد آزربایجان در این دوره، از جمله آفریدن هویت ملی جعلی آزربایجانی در سال ١٩٣٧ و جایگزین کردن آن با تورک بود (وی از معدود رهبران بلشویکی است که مورد تصفیه‌ی استالینی قرار نگرفت و تنها رهبر بلشویکی است که در اواخر دوره‌ی لنین، در طول حاکمیت استالین، خروشچف و برژنف در راس هرم رهبری دولت شوروی قرار داشت). صدر -دبیر اول آوتیس سلطان‌زاده موضع شدید ضد آزربایجانی (ضد حزب کمونیست آزربایجان قفقاز) و ضد تورک داشت و این موضع را در طول عمر خود حفظ کرد. پیشه‌وری در ماجرای جنگل شخصیت سیاسی مستقلی نداشت و به لحاظ سیاسی دنباله‌روی جناح بلشویکهای ارمنی (آناستاس میکویان، آوتیس سلطانزده، ...) که تمایلات ضد تورک داشتند بود. در نهضت جنگل وی مانند آناستاس میکویان، به ترور شخصیت میرزا کوچک خان می‌پرداخت.

دلیل اصلی مسکوت گذاردن مساله‌ی ملی و مساله‌ی زبانهای ملی در مرامنامه‌ی حزب کمونیست ایران، و نشر مطبوعات و اسناد و بیانیه‌های آن صرفا به فارسی آن بود که برنامه و خط مشی سیاسی حزب کمونیست ایران بر اساس نظریات آواتیس سلطان‌زاده تدوین و تصویب گردیده بود. جناح ارمنی و چپ‌روان افراطی حاکم بر کمیته‌ی مرکزی به شمول پیشه‌وری، مخالف طرح مساله‌ی ملت تورک در ایران، حتی منکر وجود ملت تورک در ایران، و نیز مخالف طرح فدرالیسم و واقعیت کثیرالملگی ایران و یا احتمال و ضرورت تاسیس دولت تورک بودند. کلا نسل نخستین کمونیستهای ایرانی و غیر ایرانی مرتبط با ایران به شدت آلوده با پارسی‌گری و باستان‌گرایی بودند. خود پیشه‌وری دو سال پیش از آن در فرقه‌ی عدالت، دشمن مساوات و رسولزاده بود و در صف سویت بلشویک و میکویان به مخالفت با استقلال آزربایجان؛ و کمی پیشتر در نشریه‌ی پان‌ایرانیستی آزربایجان جزء لاینفک ایران به دشمنی با حکومت تورک اتحاد در تورک‌ائلی برخاسته بود. وی در ماجرای جنگل هنوز به «ملت ایران» و «میهن ایران» (و احتمالا به سنت مشروطه‌طلبان به ملی بودن زبان فارسی) معتقد بود. (جالب توجه است نامهای مستعار بسیاری از بلشویکهای تورک و غیرفارس آندوره باستان‌گرایانه-پارسی است: میرجعفر جوادزاده- پرویز، سلام‌الله مددزاده-جاوید، محمد آخوندزاده-سیروس بهرام، گائوک-هوشنگ، کارگالتلی-شاهپور، کاژانف-اردشیر، ..... حتی «بایرام آقازاده» به «بهرام آقایف» تبدیل شده است). آوتیس سلطان‌زاده و پیشه‌وری که در کنگره‌ی ملل شرق از کمیته‌ی مرکزی اخراج شده بودند، پس از کشته شدن حیدرخان دوباره به عضویت کمیته‌ی مرکزی در آمدند. سلطان‌زاده در تمام دوران فعالیت حزب کمونیست ایران عضو کمیته‌ی مرکزی و نظریه‌پرداز این حزب بود. در نتیجه موضع او و پیشه‌وری از جمله «جمهوری لاینفک» یعنی یونیتار، خط حاکم بر حزب کمونیست (و از آن طریق نسلهای بعدی چپ ایرانی تا به امروز) شد. چنانچه پس از ختم ماجرای جمهوری سوسیالیستی گیلان، فرقه‌ی کمونیست، از مساله‌ی ملی –فدرالیسم ملی دست کشید، شورشهای ایالتی را تقبیح، و به دولت ایران توصیه کرد حکومت مرکزی را تقویت کند.

مناسبات پيشه‌وری و ارمنيان:

پیشه‌وری در جنگهای استقلال تورکان قفقاز، بر علیه آنها در صف سویت-بلشویک-داشناک (روس-ارمنی) جای گرفت. وی در خاطراتش نمونه‌ی وساطتش و نجات دو ارمنی از چنگال سربازان تورک (عثمانی) در سالهای جنگ استقلال را -علی‌رغم آنکه قتل و کشتار تورکهای قفقازی و ایرانی به دست ارامنه را دیده بود- داده است.

در نهضت جنگل دنباله‌روی پیشه‌وری از موضع اولترا افراطی آوتیس سلطانزاده که تمایلات بارز ضد تورک هم داشت قابل توجه است. آوتیس سلطانزاده اصلا هنچاکی و مانند پیشه‌وری عضو فرقه‌ی عدالت بود. پس از کودتا وزنه‌ی ارمنیان در نهضت جنگل سنگین‌تر، حتی بر آن حاکم شدند (آمر کودتا از قفقاز میکویان، رهبر کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست در گیلان سلطانزاده بود. در مراحل پایانی نهضت جنگل هنگامی که دولت کودتای سرخ از طرف قزاقان ایرانی مورد حمله قرار گرفت، مدیوانی با جلب حمایت منشی حزب کمونیست آزربایجان، هنگی باکو از ارامنه به نام «هنگ ٢٦ نفر» به افتخار ٢٦ کمیسار مقتول تشکیل داد و به انزلی آورد. در قشون سرخ قبلا حدود ٧٠٠ ارمنی و ٢٦٠ گرجی بود).

پس از آنکه پیشه‌وری و سلطانزاده از کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست ایران توسط کمینترن اخراج شدند، پیشه‌وری هنوز داخل در جناح حزبی که آوتیس سلطانزاده در راس آن قرار داشت بود و به شدت از موضع اولترا افراطی وی حمایت می‌کرد.

در عرفه‌ی جنگ جهانی دوم، علی رغم آنکه ارمنیان‌ حداکثر یک-دو درصد جمعیت تورک‌ائلی را تشکیل می‌دادند، «جمعیت زحمتکشان آزربایجان» در تبریز و سپس فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، اعلامیه‌های خود را به زبانهای تورکی و ارمنی منتشر می‌کردند: «[در تبریز] یک کرد مسلح که شبیه به حسین کرد افسانه‌ای بود، بدون اجازه وارد اتاق من شده و با نهایت بی‌ادبی پاکتی به طرف من دراز کرده با لهجه‌ی کردی گفت که من از طرف کمیته مامورم این پاکت را به شما داده و رسید بگیرم. تهدیدنامه‌ای بود که با مارک چاپ «آزه‌ربایجان زحمتکشله‌ر جمعیتی» به دو زبان ارمنی و تورکی و دو دست اتحاد به هم داده بودند». (سرگذشت حیرت انگیز. ملکزاده هیربد).

حکومت ملی آزربایجان با الهام از دستجات فدائی ارمنی، نیرویی مسلح به اسم «فدائی» ایجاد کرد. روزنامه‌ی آزربایجان، ارگان فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-دوم به رهبری پیشه‌وری، مطالبی در حمایت از توسعه‌طلبی ارمنی منتشر و در آنها ادعا کرد که تورکیه به نسل‌کشی ارمنیان پرداخته است.

پيشه‌وری و وابستگی به شوروی

تورکان چپ ایرانی از‌‌‌ همان ابتدا شوروی‌پرست و بعدها دل‌بسته‌ی استالین بودند. (در دهه‌ی ١٣٢٠ برخی از فعالین حزب توده‌ی ایران سلام و خداحافظی خود را با زبان روسی ادا می‌كردند). وضعیت پیشه‌وری از این قبیل نبود. وی به لحاظ ملیت انتخابی یک «ایرانی»، اما به لحاظ «ملیت سیاسی» یک «بلشویک روسی» بود. پیشه‌وری -مانند حیدرخان عموغلو که اطاعت از مرکز کمونیسم جهانی (مسکو-روسیه) را امری مقدس می‌دانست- صادقانه ایمان داشت که منافع «ملت ایران»، در به زیر بیرق روسیه‌ی شوروی رفتن است. حیات سیاسی پیشه‌وری، از اول تا به آخر چیزی نبود به جز تلاش برای تحقق این آرمان. به عنوان یک بلشویک ایرانی، مسائلی از قبیل حقوق و منافع ملی تورک –خواست جمشیدخان افشار و رسولزاده- و یا اتحاد آزربایجان ایران با آزربایجان شوروی –خواست باقیروف – هیچ اهمیتی برای پیشه‌وری نداشت: «من می‌دانستم که نجات و سعادت ملت و میهن من در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می‌خواهند و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی «ملت ایران» همیشه در خطر خواهد بود» (پیشه‌وری. آژیر، شماره‌ی ٩١). در اینجا منظور پیشه‌وری از ملت و میهن من، به ترتیب «ملت ایران» و «میهن ایران»، و از انقلابیون روسیه و لوای لنین به ترتیب «کمونیستهای روسیه» و «پرچم بلشویسم» است.

«پیشه‌وری یک کمونیست فاناتیک، مطیع و چشم به دهان رهبران بلشویک بود. وفاداری و عبودیتی بی چون و چرا به روسیه داشت و در هر تصمیمی همیشه راه اطاعت و تسلیم نسبت به کشور شوراها، سرزمین کمونیسم را برمی‌گزید. وی در اطاعت از اوامر و خط‌دهی‌های کمینترن، خواهان اجرای برنامه‌های تهاجمی صدور انقلاب کمونیستی به کشورهای دیگر از جمله ایران بود. او در تعصب سیاسی و فاناتیزم عقیدتی نسبت به مرام کمونیسم و رژیم شوروی از خود روسها و بلشویکهای چندین و چند ساله نیز فراتر می‌رفت». همسر وی معصومه خانم مصور رحمانی این وضعیت را در دیدار با افسران نظامی حزب توده ایران در باکو به طرزی دیپلماتیک اعتقاد و اعتماد به کشور شوروی نامیده است: «ای کاش جعفر آقا بار سوم هم قبول نمی‌کرد. روسها سرانجام از اعتقاد و اعتمادش به کشور شوروی سواستفاده کردند». (بنا به معصومه رحمانی هئیت سه نفره‌ی فرستاده‌ی شوروی در دیدار سوم با پیشه‌وری رضایت او را برای تاسیس فرقه‌ی دمکرات آزربایجان کسب کردند).

همکاری پیشه‌وری با دولت شوروی در جریان حکومت ملی آزربایجان- بر عکس همکاری قاضی محمد با آن دولت- از سر انتخاب بود نه ضرورت. رابطه‌ی پیشه‌وری با دولت شوروی بیشتر رابطه‌ی مامور با آمر بود. واقعیت آن است که وی در رابطه با دولت شوروی از خود استقلال اندیشه و عمل نشان نداده و اگر ابتدائا اختلاف نظری داشت، نهایتا از نظراتش عدول کرده است. مقایسه کنید با رهبر جنبش ملی دمکراتیک تورک در سالهای جنگ جهانی اول جمشیدخان افشار مجدالسلطنه، که از سوی دولت عثمانی به والی‌گری آزربایجان منصوب شد، اما به هیچ وجه وابسته به دولت عثمانی نبود. وی مانند رسولزاده در قفقاز، همکاری با عثمانی را در انطباق با منافع ملی ملت تورک می‌دانست. اما اگر تشخيص می‌داد یک اقدام دولت عثمانی بر علیه مصالح ملت تورک است با آن مخالفت می‌نمود. چنانچه قبلا به هنگام دفاع از اورمیه در مقابل حملات اشقیاء کرد، بر علیه اردوی عثمانی جنگیده بود. جمشیدخان پس از سقوط حاکمیت اتحاد به عثمانی-تورکیه پناهنده نشد. اما پیشه‌وری به درخواست مقامات شوروری به آن کشور پناهنده شد (جمشیدخان که در آغاز جنگ جهانی اول، به جرم جنگیدن بر علیه متجاوزین و جانیان ارمنی و آسوری، به همراه خانواده از طرف ارتش روسیه توقیف و به تفلیس تبعید شده بود، بعد از سقوط حاکمیت اتحاد، اینبار از طرف بخش ABS ارتش بریتانیا (Army of the Black Sea) بازداشت و سپس به تهران تبعید شد. رسولزاده نیز از سوی حاکمیت کمالیست از تورکیه اخراج شده بود).

در پاییز ١٣٢٣ وقتی «اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی» مطرح شد، پیشه‌وری در روزنامه‌ی آژیر و در همسویی با روزنامه‌های وابسته به حزب توده، در دفاع از منافع شوروی و واگذاری امتیاز نفت شمال به آن کشور قلم می‌زد. پیشه‌وری در آن هنگام عضو حزب دموکرات که اکثریت رهبران آن با اعطای امتیاز نفت مخالفت کردند بود. اما پیشه‌وری و گروه اقلیت او موافق اعطای امتیاز بودند و خواستار برگزاری میتینگی از سوی حزب دموکرات به طرفداری از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی شدند. وقتی کمیته‌ی مرکزی با این پیشنهاد مخالفت کرد، پیشه‌وری و دوستانش از حزب جدا شدند. شکل‌گیری حزب دموکرات همزمان با درگیری پیشه‌وری با حزب توده و رد اعتبارنامه‌اش در مجلس بود[72] (پیوستن پیشه‌وری به همراه بعضی از دوستانش چون سلام‌الله جاوید به حزب دمکرات قوام‌السلطنه -در صورت صحت این ادعا- و دلائل آن و اینکه چطور ممکن است تنها یک ماه پس از جدا شدن از این حزب وابسته به دولت، در تبریز و برای خودمختاری و ... ظاهر شود تاکنون مورد بررسی قرار نگرفته است). در این دوره پیشه‌وری بر علیه مصدق تبلیغات و او را به حفظ منافع ملاکین، و بیمناک از دوستی اتحاد جماهیر شوروی متهم می‌کرد.

سه دوره‌ی حيات سياسی پيشه‌وری و سه رهنمود دولت روسيه‌ی شوروی-کمينترن

برخی منابع پیشه‌وری را همکار «چِکا»، ابواب جمعی «کُمینْتِرْن» (یا انترناسیونال سوم، اتحادیه‌ی احزاب کمونیست جهان از سال ۱۹۱۹ تا سال ۱۹۴۳) و ... دانسته‌اند. گرچه پیشه‌وری به عنوان یک بلشویک مومن و فاناتیک، کوچکترین محذور در همکاری با آنها نداشت، اما به سبب در دسترس نبودن اسناد و منابع موثق آرشیوی دولتهای روسیه و آزربایجان و ... فعلا نمی‌توان در این باره حکم قطعی داد (آنچه تاکنون در این مورد منتشر شده قطره‌ای از اقیانوس است).

با اینهمه بین سه دوره‌ی حیات سیاسی پیشه‌وری با سه رهنمود و فراخوان دولت روسیه‌ی شوروی-کمینترن به کمونیستهای جهان مطابقت قابل توجهی وجود دارد:

١-در مارس ١٩١٩ کمینترن در کنگره‌ی تاسیس خود، کمونیستها را به تبلیغات و اقدامات تهاجمی برای «تاسیس احزاب کمونیستی» در سراسر جهان فرا خواند. در این دوره پیشه‌وری به گیلان فرستاده شد و به ایجاد حزب مسلح کمونیست ایران و فعالیتها و تبلیغات بسیار رادیکال و افراطی کمونیستی مشغول گردید.

٢-در جولای-آگوست ١٩٣٥ کمینترن در کنگره‌ی هفتم خود امر به «ایجاد جبهه‌های متحد و توده‌ای بر علیه فاشیسم» به رهبری احزاب کمونیست داد. پیشه‌وری در این دوره در ایجاد حزب توده و تبلیغات ضد فاشیستی در جبهه‌ی آزادی و ... شرکت کرد.

٣-در مه ١٩٤٣ استالین به نشانه‌ی دوستی با متحدان جدید غربی کمینترن را فسخ کرد و به «ایجاد مناطق نفوذ» در کشورهای ضعیف پیرامون شوروری (الحاق، اشغال، ایجاد دولتهای دست‌نشانده‌ی کمونیستی، ...) متمرکز شد. در این دوره پیشه‌وری، به علت داشتن ویژگی «وفاداری مطلق به دولت شوروی و اطاعت بی چون و چرا از حزب کمونیست روسیه» به صدارت فرقه‌ی دمکرات آزربایجان انتخاب شد.

خيانت در ماجرای حکومت ملی آزربايجان:

فرقه‌ی دمکرات آزربایجان (دوم)-حکومت ملی آزربایجان دارای سه لایه‌ی رهبری بود. هر کدام از این لایه‌های رهبری دارای اهداف متفاوتی بوده و سعی در کاربرد ابزاری از دو دیگر برای تحقق اهداف خود داشتند:

١)- لايه‌ی تحتانی-رهبری ايرانی مرکب از تورکهای چپ ایرانی (اغلب منسوب به حزب توده، بازماندگان نسل اول کمونیستهای ایرانی مانند پیشه‌وری، سلام‌الله جاوید، ...)، آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا (بازماندگان جنبشهای مشروطیت و آزادی‌ستان، میرزا ربیع کبیری، نورالله یکانی، ....)، آزربایجان‌گرایان استالینیست (اغلب مهاجرین، غلام یحیی، ....)، حتی آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست (جهانشاهلو، ....) بود. هدف رهبری ایرانی، همانگونه که خودشان هم بارها بیان کرده‌اند، ایجاد پایگاهی در آزربایجان و سپس گسترش آن به تمام ایران و نجات آن بود.

٢)- لايه‌ی ميانی-باقيروف (باقراوف) و مقامات جمهوری سوسياليستی آزربايجان که با سائقه‌های ملی و به نیت استفاده از شرایط استثنائی بوجود آمده پس از جنگ جهانی دوم، غالبیت دولت شوروی و اشغال شمال ایران توسط ارتش سرخ، در صدد الحاق بخش وسیعی از منطقه‌ی تورک‌نشین شمال غرب ایران (در صورت امکان تا پیرامون تهران و اراک و جنوب همدان و ...) به جمهوری آزربایجان شوروی و اتحاد با آن بودند. این همان هدف استراتژیک و امل ملی بود که از اردوی اسلام قفقاز-جمهوری مساوات به جمهوری سوسیالیستی آزربایجان منتقل شده بود. بر خلاف «تورکهای چپ ایرانی»، این دسته وارث تاریخی «کمونیستهای ملی» در آزربایجان بودند که اصطلاحاتی مانند ایران کثیرالمله، «حق تعیین سرنوشت»، «ملت سلطه‌گر و سلطه‌پذیر»، .. را به ادبیات سیاسی در ایران داخل کردند.

٣) لايه‌ی فوقانی مسکو-استالين-ميکويان هدفی برای احقاق حقوق ملی ملت تورک ساکن در ایران نداشتند. بلکه مقصدشان از ایجاد و حمایت از این جریان، در درجه‌ی اول گسترش منطقه‌ی نفوذ اتحاد شوروی، ایجاد پایگاهی ضد تورکیه و خارج کردن تورک‌ائلی  از حوزه‌ی نفوذ تورکیه (در سالهای جنگ جهانی اول بسیاری از مردم و نخبگان به صف عثمانی پیوسته حتی خواهان الحاق به امپراتوری عثمانی بودند)، استفاده از آن به عنوان ابزاری برای اعمال فشار بر دولت ایران و تورکیه به نفع روسیه و ارمنستان، و گرفتن امتیازاتی چون امتیاز نفت شمال و ... بود. البته در لایه ی رهبری شوروری نیز سه جناح استالین، میکویان و بریا وجود داشت. بنا به برخی از منابع، از جمله نوشته‌های رسولزاده، استالین در نیمه‌ی دوم دهه‌ی ٢٠ چندان بی‌میل نبود که در صورت دست دادن فرصت، آزربایجان ایران را به جمهوری سوسیالیستی آزربایجان الحاق کند. اما میکویان هرگز راضی به ایجاد یک دولت آزربایجان دیگر در همسایگی ارمنستان و یا اتحاد دو آزربایجان نبود. زیرا این امر موازنه‌ی قدرت در منٍطقه را به نفع آزربایجان و به ضرر ارمنستان منقلب می‌کرد. از طرف دیگر، بریا که مانند استالین گرجی و از نیات توسعه‌طلبانه‌ی ارمنیان آگاه بود، به مواضع باقیروف و ایجاد آزربایجان متحد مانند اوکراین متحد متمایل بود.

آرایش رهبری بومی این حرکت مرکب از تورکهای چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا و آزربایجان‌گرایان استالینیست؛ باعث بروز چند خطای استراتژیک، به زعم برخی خائنانه، در آن شد. از جمله:

خطاها در رابطه با مساله‌ی ارضی و وطن تورک:

١-رهبران حکومت ملی آزربایجان و بعدها فرقه‌ی دمکرات آزربایجان درکی از «وطن تورک» (بویژه بخشهایی از آن واقع در استانهای کنونی همدان، مرکزی، البرز، قم، تهران، ....) و حدود و ثغور آن نداشتند، بر لزوم طرح و بحث این موضوع واقف نبودند. این طبیعی است، زیرا آنها تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا، اغلب از مرکز و شرق آزربایجان با حسیات قوی محلی‌گرایی بودند، از جنبشهای کارگری، کمونیستی-بلشویکی و آزادی‌خواهی سراسری ایرانی می‌آمدند، ایران را وطن و میهن خود می‌دانستند و هیچگونه سابقه‌ای در امر مبارزات برای احقاق حقوق ملی تورک، حتی اعتقادی به وجود ملت تورک نداشتند.

در ادبیات فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و حکومت ملی آزربایجان حتی یک مقاله و بررسی در باره‌ی وطن تورک و مناطق تورک‌نشین و حدود و ثغور آن و مسائل قانونی و حقوقی و اداری و سیاسی ... در ارتباط با آن، و یا آگاه‌سازی مردم و تبلیغات در باره‌ی آنها وجود ندارد (یکی دو مقاله و اثر موجود در این باره، از کسانی است که بعدها از ایدئولوژی و هویت ملی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان بریده‌اند. مانند فرهنگ «جغرافيائي ملي ترکان ايران‌زمين» اثر ژنرال محمود پناهیان). در حالیکه در آن موقع و بعد از آن، کردها هزاران نقشه و مقاله و کتاب و تدقیق و تحقیق در باره‌ی اراضی کردنشین و وطن کردی ادعائی‌شان و کردستان بزرگ و .... تهیه، در مقیاس دنیا منتشر کرده بودند (بر دیوار اتاق قاضی محمد، حین ملاقاتهای رسمی او با مقامات حکومت ملی آزربایجان، ایران، روسیه و دولتهای اروپایی و آمریکایی، اغلب نقشه‌هایی که سراسر غرب تورک‌ائلی را جزء کردستان بزرگ نشان می‌داد آویزان بود). [نیاز به تائید با اسناد و منابع موثق دارد]: «‌میرجعفر پیشه‌وری به همراه علی شبستری، صادق پادگان، محمد بی‌ریا و سلام‌الله جاوید در ۲۶ دی سال ۲۴ یک ماه بعد از تشکیل حکومت خودمختار آزربایجان، نقشه‌ای تهیه کردند که مرزهای حکومت خودمختار آزربایجان را نشان می‌داد و در آن اراضی اطراف مهاباد قرار داشت. این اراضی در اسناد ضمیمه‌ی آن نقشه «کردستان شمالی» نامیده شده بود. هشت روز بعد از امضای این سند، حزب دموکرات کردستان در همان «کردستان شمالی»، نه خودمختاری، اعلام جمهوری کرد».

٢- رهبران حکومت ملی آزربایجان بدون گرفتن هیچ امتیازی از کردها، مانند گرفتن تعهد و تضمینات عملی از سران کرد به پایان دادن به ادعاهای پوچ و توسعه‌طلبانه‌ی تملک بر شهرهای تورک ماکو، خوی، سلماس، اورمیه، سولدوز، قوشاچای، سایین قالا،....، به تشکیل «جمهوری مهاباد» در اراضی آزربایجان و حتی الحاق مناطق تورک‌نشین سولدوز به جمهوری مهاباد تن در دادند. در حالیکه حکومت ملی آزربایجان به لحاظ سیاسی، از جمله وجود دولت رسپوبلیکای آزربایجان که بخشی از دولت شوروی - طراح و مدیر اصلی ماجرا- و ارتش سرخ بود، همچنین قرار داشتن جمهوری مهاباد در منطقه‌ی جغرافیایی و تقسیمات اداری که آزربایجان نامیده می‌شد، دست بالا را داشت و می‌توانست هر خواسته‌ی مشروع (و نامشروع) خود را به طرف زیاده‌طلب کردی بقبولاند.

٣- رهبران حکومت ملی آزربایجان، بیش از نیمی از وطن تورکی - تورک‌ائلی را که در خارج آزربایجان (در استانهای کنونی همدان، مرکزی، البرز، قم و تهران) قرار داشت، بی آنکه حتی یک بار، محض تعارف هم که شده؛ به وطن بودن و تعلق آنها به ملت تورک اشاره کند، به دولت ایران تقدیم نمود. صرفا بدین سبب که آنها آزربایجان نامیده نمی‌شدند. زیرا در نظرشان، صرفا مناطقی می‌توانند وطن باشند که آزربایجان نام دارند.

٤- در روزنامه‌ی آزربایجان، ارگان فرقه‌ی دمکرات آزربایجان مطابق سیاستهای روسیه و ارمنستان، نوشته‌هایی بر علیه تورکیه منتشر می‌شد. بنا به خاطرات آیت‌الله مجتهدی (ص ٢٤٦)، پیشه‌وری در یکی از نطقهای رادیوئی‌اش می‌گوید: «تورکیه از قدیم دشمن ماست». در روزنامه‌ی آزربایجان، از جمله ادعا ‌شد که تورکیه به نسل‌کشی ارمنیان پرداخته و باید این را جبران کند و .... در حالیکه خاطرات تلخ اشغال سرزمینهای تورک و قتل عام صدها هزار تن تورک در ٢٥ سال پیش از آن در قفقاز جنوبی و شمال غرب ایران و شرق آناتولی توسط ارمنیان و آسوریان هنوز زنده بود.

خطاها در عرصه‌ی هويتی:

١-به لحاظ هویت ملی، بخشی از رهبری ایرانی حرکت معتقد به نوعی «هویت قومی آزربایجانی» به عنوان جزئی از «ملت ایران» ایجاد شده در دوره‌ی مشروطه، و بخش دیگر معتقد به «هویت ملی آزربایجانی» ایجاد شده توسط روسیه‌ی استالینیست در سال ١٩٣٧ بودند. به عبارت دیگر «هویت ملی تورک» و مجادله برای احقاق حقوق ملی «ملت تورک» و «وطن تورک»، برای رهبران بومی این حرکت -به استثنای یکی دو تن از آنان، آن هم به طور بسیار سطحی (بیریا، علی شبستری، ...)- اهمیتی نداشت، حتی ناشناخته بود. گرچه بعدها شماری از رهبران فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، از ایدئولوژی و هویت ملی روسیه ساخته‌ی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان بریده و به «ملت تورک» رسیدند. مانند «ژنرال محمود پناهیان» (مولف فرهنگ «جغرافيائي ملي ترکان ايران‌زمين»). این شخصیتها تحت نام «تورک‌گرایان دمکراتیک» و با جمشیدخان افشار اورومی و حاجی میرزا بلوری و ...یکجا دسته‌بندی می‌شوند.

پیشه‌وری به لحاظ «ملیت تباری» «تورک» (زاده از مادر و پدری تورک) و به لحاظ «ملیت انتخابی» «ایرانی» (خود را منسوب به «ملت ایران» می‌دانست) بود، و اعتقادی به «ملت تورک» نداشت. پیشه‌وری از عنفوان جوانی حسیات ضد تورکی-ضد تورکیه‌ای داشت. در مقاله‌ی «حکومت مرکزی و اختیارات محلی» خود در نشریه‌ی حقیقت به سال ١٣٠١ «تورک خواندن آزربایجان از طرف نویسنده‌های بی‌فکر را خطرناکتر از سیاست دولت و منجر به ایجاد ملتی جدید» می‌شمارد (نقل به مضمون). وی در خاطراتش در باره‌ی تَرْکِ گیلان می‌گوید: «بعد از دو ماه توقف در آنجا، دیدم که وضعیت جور خوبی نیست، و قضیه بالاخره بر خلاف «منافع ملی» انجام خواهد گرفت. پس استعفا داده و به باکو مراجعه کردم». در اینجا منظور وی از «منافع ملی»، «منافع ملی ملت تورک» نیست، بلکه «منافع ملی ملت ایران» است.

پیشه‌وری تا زمان انتخاب شدن به صدارت فرقه‌ی دمکرات آزربایجان در سال ١٩٤٤، در قفقاز اغلب و در ایران همیشه، فارسی‌نویس بود. در این دوره مخصوصا بین سالهای ١٩٢٠-١٩٤٤ که زبان تورکی به شدت از سوی رژیم کودتا- رضاشاه- محمدرضاشاه سرکوب می‌شد، وی دغدغه‌ای به اسم زبان تورکی، حفظ و ترویج و ... آن از خود نشان نداده است. در میان صدها نوشته و مقاله از وی تا صدارت فرقه‌ی دمکرات آزربایجان در سال ١٩٤٤، حتی یک نوشته در باره‌ی ملت تورک، مساله‌ی ملی تورک و یا حق ملت تورک برای تعیین سرنوشت خود، خودمدیریتی او و ... وجود ندارد. یکی دو اشاره‌ی موجود نیز، در مخالفت با آنهاست. وی مخالف ایده‌ی «اتحاد جماهیر متحده‌ی ایران» و مدافع «ایران یونیتار» بود. سرکوب ملت تورک و هویت ملی تورک و زبان تورکی که رضاخان آغاز کرده بود، در حالیکه موج اعتراض در تورکیه و به مقدار کمتری در قفقاز ایجاد کرده بود، اما برای پیشه‌وری اهمیت نداشت، نه بدان اعتراضی کرد و نه اشاره‌ای. بر عکس، وی در این دوره، مانند اکثر رهبری وقت شوروی و تورکهای چپ ایرانی، به رضاخان متمایل بود. (روزنامه‌ی نصیحت قزوین وابسته به فرقه‌ی کمونیست ایران، از رضاشاه با این شعر استقبال کرده بود: «من رضا و تو رضا و ملت ایران رضا»)

پیشه‌وری معتقد به «ملت ایران» و «میهن ایران»، پس از قبول پیشنهاد-درخواست مقامات شوروی[73] برای تصدی رهبری فرقه‌ی دمکرات آزربایجان در سال ١٩٤٤ به یکباره معتقد به «ملت آزربایجان» شد. وی که تاکنون آزربایجان را جزء لاینفک ایران می‌دانست، دفعتا آزربایجان جنوبی را جزء لاینفک آزربایجان (شوروی) دانست («پدر عزیز و مهربان میرجعفر باقراف. خلق آزربایجان جنوبی که جزء لاینفک آزربایجان است، مانند همه خلق‌های جهان، چشم امید خود را به خلق بزرگ شوروی و دولت شوروی دوخته‌است....»). اما این رفتار، غیر صادقانه و صرفا در متابعت از سیاستها و دیرکتیوهای دولت شوروی و حزب کمونیست روسیه بود (یکی دیگر از دلائل قبول تصدی رهبری فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، مخالفت معلوم پیشه‌وری با هویت ملی تورک بود که آنرا موجود در هویت استالین ساخته‌ی «آزربایجانی» هم می‌دید).

٢-ادخال هویت ملی «آزربایجانی» به ایران و تبلیغ آن، تلاش برای تبدیل نام ملت «تورک» به آزربایجانی و تغییر نام زبان «تورکی» به آزربایجانی، از رفتارهای ضد ملی رهبری ایرانی حکومت ملی آزربایجان است. هویت ملی جعلی آزربایجانی - ایجاد شده در مسکو به سال ١٩٣٧ توسط استالین-میکویان، دسیسه‌ا‌ی استعماری و مهندسی هویت قومی خلق تورک بود که مستقیما هویت ملی تورک، نام ملی تورک، یگانگی ملی توده‌های تورک پراکنده در ایران، یکپارچگی وطن تورک در شمال غرب ایران، ادبیات تورک، تاریخ تورک و ... را هدف قرار داده و همه‌ی آنها را نفی و انکار می‌کرد؛ و «ملت تورک» ساکن در ایران و «وطن تورک» در شمال غرب آن را به طور موثر به دو بخش آزربایجانی و غیر آزربایجانی تجزیه می‌نمود. این «هویت ملی آزربایجانی» استالین ساخته، کاملا غیر از واقعیتهای تاریخی و میدانی و در تضاد با هویت ملی ملت تورک ساکن در ایران بود. به همین جهت جنبش ٢١ آذر مورد استقبال جدی مردم تورک بویژه در غرب آزربایجان، در استانهای غیرآزربایجانی جنوب تورک‌ائلی در خمسه و همدان و استانهای مرکزی و ... قرار نگرفت، همگانی نشد و پشتیبانی صمیمی آنها را بدست نیاورد. بر خلاف حرکت «اتحاد اسلامی» در سالهای جنگ جهانی اول که به سبب تاکید بر «تورکیت» که مردم بدان تعلق حسی و عاطفی دارند، و دوری از طرح عوامل واگرایانه مانند مذهب و لهجه و محل، تبدیل به یک حرکت متحد کننده و مردمی میان همه‌ی تورکان در سراسر ایران از خراسان تا خوزستان و از آزربایجان تا کرمان شد و حمایت قاطبه‌ی مردم تورک را بدست آورد.

اعاده‌ی حيثيت باقيروف

بنظر می‌رسد اکثر اجرائات حکومت ملی آزربایجان که «ملی» شمرده می‌شوند (نخست وزیر، پارلمان، هئیت دولت، پول جداگانه، ارتش مجزا از ایران، ...)، مخصوصا رسمی کردن زبان تورکی- هرچند تحت نام زبان آزربایجانی-، اجرائات و به اصرار رهبران رسپوبلیکای آزربایجان دخیل در این حرکت و در راس آنها شخص میرجعفر باقیروف است. باقیروف دارای شعور ملی و وطنی بود. وی پیش از آغاز جنگ شوروی با آلمان هیتلری در گزارشی که درباره‌ی آزربایجان ایران به استالین ‌فرستاد، ‌نوشت: «در دوران دیکتاتوری رضاشاه اهالی آزربایجان نه تنها به مقام‌های بالای دولتی راه نمی‌یابند، بلکه از رسیدن به مناصب متوسط و کوچک نیز محروم‌اند. این وضع شامل ارتش نیز می‌شود. در هیأت فرماندهی ارتش به ندرت می‌توان یک آزربایجانی یافت. حکومت شاه با اعلام زبان فارسی به عنوان زبان رسمی کشور آن را به اداره‌های دولتی در آزربایجان تحمیل کرده است. زبان آزربایجانی از مدرسه‌ها زدوده شده است و آموزش تنها به زبان فارسی است. در مؤسسه‌های دولتی گفت‌وگو به زبان آزربایجانی [تورکی] اکیداً ممنوع است و اسناد و مدارک به زبان فارسی تدوین می‌شوند...». و این در حالی است که تا آن زمان پیشه‌وری در صدها بلکه هزاران نوشته‌ی خود حتی یک بار به مساله‌ی ملی تورک، سرکوب زبان تورکی و سیاستهای ضد تورک رضاشاه اشاره‌ای نکرده بود.

هنگامی که مقامات ارمنستان برای الحاق قاراباغ به ارمنستان تلاش می‌کردند، باقیروف با نامه‌نگاری به رهبری شوروی، اعتراض کرد و آن را صرفا به این شرط ممکن دانست که مناطق تورک‌نشین (آزربایجانی‌نشین) ارمنستان، گرجستان و داغستان هم به جمهوری آزربایجان منضم شوند. باقیروف صادقانه سراسر منطقه‌ی تورک‌نشین در شمال غرب ایران- تا حوالی تهران و رشت و اراک و نهاوند را هم (گرچه با نام آزربایجان) وطن می‌دانست. وی در گزارشی به استالین مساحت «آزربایجان جنوبی» را ۲۳۰ هزار کیلومتر مربع قید می‌کند. در این دوره در مکاتبات با مقامات شوروی گفته می‌شود: «مرزهای جنوبی آزربایجان را در ایران، چه از نقطه‌نظر جغرافیایی و چه از دیدگاه مردم‌شناسی، نمی‌توان درست به شمار آورد چرا که اراضی ایران تا همدان و حتا تا سلطان‌آباد در جنوب همدان سرزمین‌های تورک‌نشین‌اند. شهرستان زنجان صد در صد به تورک‌ها تعلق دارد و در روستاهای اطراف شهر قم نیز تورک‌ها زندگی می‌کنند ... شهرهای رشت، بندر پهلوی، قزوین و زنجان که به طور رسمی جزو استان یکم محسوب می‌شوند از آزربایجان جدا شده‌اند». باقیروف با استفاده از شرایط به وجود آمده پس از غالبیت شوروی در جنگ جهانی دوم، در صدد الحاق کل این منطق‌ی تورک‌نشین به رسپوبلیکای آزربایجان بود. اینها افکار و اهدافی بودند که رهبران ایرانی حکومت ملی آزربایجان ابدا بدانها اعتقادی نداشتند، حتی مخالف آنها بودند.

پیشه‌وری کوچکترین خواستی برای الحاق منطقه‌ی ملی تورک‌نشین در شمال غرب ایران به جمهوری آزربایجان نداشت. مساله‌ی وی داخل کردن کل ایران به دائره‌ی نفوذ دولت شوروی بود. (پیشه‌وری هنگامی که می‌گفت در صدد تجزیه‌ی ایران نیست، و «خودمختاری برای آزربایجان، دمکراسی برای ایران»[74] صادق بود. اما هنگامی که در نامه‌ی محرمانه به باقیروف وی را رهبر آزربایجان بزرگ می‌خواند، صادق نبود). با این وصف، جناح «ملی» در این حرکت، رهبری رسپوبلیکای آزربایجان و میرجعفر باقیروف است، نه رهبران ایرانی آن حرکت و در این میان پیشه‌وری (طنز تاریخ آنکه باقیروف که به عنوان یک رهبر آزربایجان‌گرای استالینیست، از طرف بسیاری در شمال شخصیتی ضدملی شمرده می‌شود، در جنوب مانند یک شخصیت ملی عمل نموده است. این وضعیت مشابه وضعیت رسولزاده است که در شمال شخصیتی ملی است، اما در رابطه با جنوب، با حمایت از رضاشاه و دولت پهلوی، موضعی ضد ملی اتخاذ کرده است).

خطاهای سياسی رهبران فرقه‌ی دمکرات آزربايجان

١-شیطان‌سازی از و ترور شخصیت رهبران حرکت ملی دمکراتیک تورک و «میللی موجادیله» در سالهای جنگ جهانی اول، تورک‌گرایان و شخصیتهای ملی و سابقون تورک مانند مجدالسلطنه افشار اورومی، ابوالفتح علوی، تقی رفعت، حاجی میرزا بلوری، .... و محکوم نمودن اقدامات ملی افتخارآمیز آن بزرگان (مانند انتشار نشریه‌ی آزربایجان به زبان تورکی توسط مجدالسلطنه، ....) در تبلیغات حکومتی و نشریه‌ی آزربایجان.

٢- مجبور به ترک ایران شدن (و یا فرار) رهبران فرقه‌ی دمکرات آزربایجان از طرف مقامات شوروی، به لحاظ روانی ضربه‌ای بسیار بزرگ به حس اعتماد به نفس ملت تورک و در هم شکستن غرور ملی او بود که آثار مخرب آن نسلهای متمادی ادامه خواهد یافت (در نهضت گیلان نیز، پیشه‌وری در نهایت به علت افراطی‌گری و چپ‌روی و درک نادرست وضعیت و شرایط موجود توسط مقامات شوروی از کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست ایران اخراج و مجبور به استعفاء از دولت جنگل شده بود). و این در حالی است که پیشه‌وری و ژنرال پناهیان، در برابر استعلام ١٩ آذر ژنرال غلام یحیی دانشیان، به هنگام بمباران هوایی نیروهای فدایی توسط ارتش، پاسخ می‌دهند: «به هیچ وجه به افراد اجازه ندهید عقب بنشینند. درجه‌دار یا سرباز فدایی که عقب‌نشینی کند، باید بدون کسب اجازه تیرباران شود». (مقایسه کنید با رفتار جمشیدخان مجدالسلطنه افشار اورومی هنگامی که از قتل عام مردم تورک در اورمیه و سلماس و ... خبردار شد، داوطلبانه زندگی راحت و لوکس خود در  استانبول را رها کرد و برای نبرد بر علیه تجاوزکاران ارمنی و آسوری و ارتشهای روس و انگلیس به آزربایجان شتافت. و یا با رفتار قاضی محمد و دیگر رهبران کرد که ماندند و اعدام شدند)

٣-ربودن مجادله برای حقوق ملی ملت تورک از طرف تورکهای چپ ایرانی (مانند پیشه‌وری، که اساسا بدان اعتقادی هم نداشت) و ایجاد ترادف بین آن و کمونیسم روسی-وابستگی به شوروی، باعث دور شدن طبقات متوسط و بالائی جامعه‌ی تورک از مجادله برای حقوق ملی خویش و رانده شدن آنها به سوی ایرانیت، و به درجه‌ی معینی عدم حمایت غرب از آن شد.

٤-یکی دیگر از عواقب ناخوشایند وابستگی حرکت ٢١ آذر به دولت شوروی و قرار داشتن مقامات آن دولت در لایه‌ی فوقانی رهبری آن حرکت، عدم حمایت تورک‌گرایان از آن بود. زیرا این دسته نوعا آشنا با سیاستهای منطقه‌ای روسیه و طبیعتا ضد آنها بودند. به همین دلیل بود که نه رسولزاده-بازماندگان حرکت مساوات در خارج، نه تورک‌گرایان سالهای جنگ جهانی اول در ایران که در «میللی موجادیله» اشتراک داشتند، و نه دولت تورکیه از این حرکت دفاع نکرد. تورکگرایان در نهضت جنگل نیز بر علیه بلشویکها موضع گرفته بودند (تورکهای بومی انزلی و فراریان مساواتی که از قبل با مواضع افراطي و ضد تورک پیشه‌وری آشنا بودند و پس از اشغال آزربایجان قفقاز توسط ارتش سرخ به گیلان آمده بودند، برای مقابله با بلشویکها-عدالتی‌ها متشکل و مسلح شدند: «عده‌ای از تجار و بخصوص تجار تورک‌زبان و ملیون تورک که از بادکوبه مهاجرت کرده بودند، به بهانه‌ی حفظ جان و مال خود، ولی برای مخالفت با جوانان اشتراکی، دسته‌ای از جوانان مساواتی (ملیون آزربایجان قفقاز) تشکیل داده و عده‌ای از جوانان مقیم و متولد انزلی نیز در آن دسته شرکت داشتند. و افراد این گروه مانند «اتفاق جوانان اشتراکی» مسلح گردیده بودند» شوروی در نهضت جنگل. گریگور یقیکیان)

٥-وابسته کردن حرکت ملی ملت تورک به بلوک شرق به مدت ٧٥ سال از سوی آزربایجان‌گرایان استالینیست-ایران‌گرا و فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، موجب ایزوله شدن و محروم ماندن آن از امکانات جهان غرب گردید. اما ارمنیان و کردان مرتکب همچو خبطی نشدند و در ٧٥ سال گذشته متحدان اصلی خود را در غرب جستجو کرده و آفریدند. در حالیکه داشناک و حزب دمکرات کردستان ایران عضو سوسیالیست انترناسیونال هستند، فرقه‌ی دمکرات آزربایجان در آنجا و در هیچ پلاتفورم بین المللی و منطقه‌ای حضور ندارد. («فرقه‌ی دمکرات آزربایجان» ابزاری در دست نیروهای ضدتورک است که با به پیش راندن نام «آزربایجان»، نیروها و فعالین تورک را دلخوش به وجود یک حزب ملی ظاهرا آزربایجانی کرده و بدین طریق آنها را از ایجاد یک تشکل سیاسی چپ واقعی تورک منصرف نمایند. مانند حکایت آن مرد شیادی که با رسم عکس «مار» بر خاک، روستائیان ساده‌دل را فریفت و بر علیه معلم صادقی که نوشتن مار را بدانها می‌آموخت شوراند).

پرچمدار شدن آزربايجان برای بقيه‌ی ايران

پیشه‌روی یک تئوریسین، استراتژیست و یا تحلیل‌گر، حتی یک سیاستمدار نبود. وی یک آژیتاتور و پروپاگاندیست بود[75]. پرتوی علوی در دفاع از اشتباهات پیشه‌وری می‌گوید: «او يك عنصر ساده انقلابي است، نه يك رجل سياسي. ... او در ميدان سياست جهان ورزيده و كاركشته نشده و هنوز به رموز پيچ‌درپيچ و اسرار سياستمداران نامور گيتي واقف نگشته است. او حقيقت را از سياست جدا نمي‌كند.... ... آقاي پيشه‌وري دنياي سياست را تنها با دوربين رنگين و جمال‌نماي حقيقت مي‌نگرد و حقيقت را هم منحصراً در مسلك مقدس خود مي‌داند». نامه‌ی پيشه‌وري به استالین (... بگذارید از تهران كاملا قطع رابطه كنیم و حكومت ملی خویش را بوجود آوریم...) نشان می‌دهد که وی هرگز موضع جاافتاده‌ی رهبری شوروی در رابطه با ایران را درک نکرده بود (موضع رهبری شوروی مطابق با خط حیدرخان عموغلو و در مخالفت با ایجاد پایگاههای منطقه‌ای کمونیستی و یا حرکات جدائی‌طلبانه با حمایت شوروی در ایران بود. وی به همین سبب رهبری شوروری و استالین در ماجرای جنگل پیشه‌وری و سلطانزاده را از کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست ایران-انزلی اخراج و حیدرخان عموغلو را به صدارت آن آورد).

عملهای سیاسی عمده‌ی پیشه‌وری (شرکت در کودتای سرخ و جمهوری سوسیالیستی گیلان، تاسیس حزب کمونیست و حزب توده[76]، تلاش برای نمایندگی مجلس از تبریز، تلاش برای تثبیت دستاوردهای حکومت ملی آزربایجان در نزد دولت ایران، تقلا برای جلب حمایت استالین برای جلوگیری از سقوط آن، ...) به شکست و بدفرجامی ختم شده است. اما او اغلب از خطاهای خود نمی‌آموخت و بر اشتباه اصرار می‌کرد. این خود یک خطا و کمبود جدی، علاوه بر ایده‌آلیسم و فاناتیسم مفرط کمونیستی و بریده بودن از واقعیتهای جهان خارج، اوست. پیشه‌وری به علت فاتاتیسم-کوری ایدئولوژیک و تحت تاثیر آواتیس سلطانزاده و ... بودن، در ارزیابی حوادث دچار اشتباهات بسیار اساسی، گاها در حد خیالپردازی می‌شد. مثلا می‌گفت: «ایران در آستانه‌ی یک انقلاب است، آن هم یک انقلاب پرولتری». (در دوران نهضت جنگل، چپهای افراطی حزب کمونیست ایران به رهبری آوتیس سلطانزاده شرکت در انقلاب بورژوا- دمکراتیک را سپری شده حساب می‌کردند و وظیفه‌ی روز را انجام «انقلاب کمونیستی خالص» می‌دانستند. عموما ارامنه در آن برهه در مسائل سیاسی ایران موضع چپروانه داشتند. چنانچه در دوران انقلاب مشروطیت گروه‌های «چپ» از ارامنه‌ی سوسیال دمکرات تبریز، مخالف با شرکت در صفوف دمکراسی و طرفدار فعالیت «سوسیالیستی خالص» بودند. در کنگره‌ی ملل شرق در باکو، خانم استاسووا (Еле́на Дми́триевна Ста́сова)، از همرزمان لنین و رهبر وقت حزب کمونیست آزربایجان (سپتامبر ١٩٢٠) در یکی از جلسات مشاوره‌ی ایالتی سازمانهای کمونیستی دون و قفقاز (با شرکت استالین، اورجونیکیدزه، استاسووا، پاولوویچ، رادک، چیچرین)، با اشاره به کمونیستهای چپ‌روی ایران (سلطانزاده، پیشه‌وری، ...) گفت: «رفقای جوان ما در کشوری که هنوز مناسبات فئودالی در آنجا حاکم بود، آلوده به پندار استقرار کمونیسم خالص بودند». روتشتاین سفیر وقت شوروی در ایران (معروف به میرزا) به تمسخر گفت: «ایران همانقدر برای انقلاب کمونیستی آماده است که من برای نشستن بر تخت تزارهای رومانوف».

این تنها پیشه‌وری نبود که اسیر خیال‌پردازیهای بلشویکی، در آرزوی ایجاد دولت کمونیستی خالص در گیلان و سراسر ایران شده بود. اسدالله غفارزاده اردبیلی صدر فرقه‌ی عدالت – که پیشه‌وری نیز یکی از رهبران آن بود-  در سال ١٩١٨ به آستارا رفته، با تکلیف کردن دو برابر حقوق به رئیس امنیه و قزاقها و دیگر ماموران دولتی، خواستار کمک آنها برای «ضبط دوایر دولتی و تشکیل یک حکومت بلشویسم در آستارای ایران» شده بود). و یا ادعا می‌کرد که «روسیه اصول فدراسیون را پذیرفته، استقلال ملی را به رسمیت می‌شناسد. امروز در تورکستان، استونی، اوکراین و ... دولتهای ملی شورایی متحد با روسیه وجود دارد که روسیه‌ی انقلابی ابدا در امور داخلی آنها مداخله نمی‌کند». همچو ادعایی از سوی کسی که خود شاهد اشغال آزربایجان قفقاز از سوی روسیه بود، تعجب‌آور است. در آن دوره بر همه مخصوصا تورکان معلوم بود که دولت شوروی و شخص لنین در صدد اشغال قلمروی روسیه‌ی تزاری و احیاء حاکمیت مطلق روسیه بر آنها و از بین بردن استقلال سیاسی و فرهنگیشان بود[77].

هر چند پیشه‌روی در حکومت ملی آزربایجان، درس آموخته از نتایج فاجعه‌بار افراطی‌گریهای خود در نهضت جنگل، از تبلیغات کمونیستی افراطی و ضد دینی بدور ماند. در اثر اصرار باقیروف به زبان بومی نیز لاقید نماند. اما باز در سطح ماکرو، همچنان در راه خطا بود. از جمله باور به نجات ایران (زیر لوای روسیه بردن آن) از طریق ایجاد پایگاهی در شمال غرب ایران توسط دولت شوروی (هدف واقعی بلشویکها و عدالتچی‌ها از اشغال گیلان و سپس کودتای سرخ ایجاد پایگاهی برای شوروی کردن ایران و پیوستن کل ایران به جمهوری‌های شوروی بود). بنا به خاطرات ابراهیم نوروزاف خبرنگار نظامی ارتش سرخ به ایران، پیشه‌وری تنها پس از آنکه باقیروف در معیت عبدالصمد کامبخش، افسر ارتش سرخ و مأمور خدمت در حزب توده وی را مطمئن ساخت این امر خدمت به «ملت ایران» خواهد بود، به تأسیس فرقه راضی شد: «در سال ۱۳۲۳ در جلفای شوروی در داخل قطار ملاقاتی بین جعفر باقراف و سیدجعفر پیشه‌وری صورت گرفت، در آنجا بود که باقراف رهبری فرقه دموکرات آزربایجان ایران را به پیشه‌وری پیشنهاد نمود؛ اما او موافقت نمی‌کرد. ... ‌سرانجام پس از گفتگوی زیاد پیشه‌وری با اطمینان به میرجعفر باقراف «به اعتبار خدمت به ملت ایران» با پیشنهاد آنها موافقت کرد».

گویا پس از فرار رهبران فرقه به آزربایجان شوروی، باقیروف در مباحثه‌ای با پیشه‌وری به او گفت: «علت شکست این بود که به اتحاد دو آزربایجان تاکید نشد» (و یا «لازم بود شما در روز ٢٢ آذرماه سال ١٣٢٤ بلافاصله الحاق آزربايجان ايران را به آزربايجان شوروي اعلام مي‌كرديد»). پیشه‌وری پاسخ داد: «اتفاقا دلیل شکست این بود که به اتحاد با ایران تاکید زیادی نشد» (و یا «علت شكست ما اين بود كه مردم ايران ما را عوامل دولت شوروي تلقي مي‌كردند»). شق اول این مباحثه- در صورت صحت- نشان می‌دهد که پیشه‌وری متوجه نشده بود که:

- مدل (پرچمدار شدن آزربایجان برای بقیه‌ی ایران و سپس نجات دادن آن)، یک فانتزی کودکانه است که هر تلاشی برای تحقق آن، هم وضع ملت تورک و هم کل ایران را بسیار بدتر از قبل کرده است (رهبری جنبش مشروطیت و آزادی‌ستان که به سقوط دولت تورک قاجار و تاسیس دولت فارس‌گرای پهلوی انجامید؛ حکومت ملی آزربایجان که باعث شد پس از سقوط، دولت ایران سیاستهای تورک‌ستیزانه‌ی خود را صد چندان کند، ....). هر چند اصرار پیشه‌وری بر این مدل بدان سبب بود که وی صادقانه آزربایجان را سر ایران می‌دانست و به ملت ایران معتقد بود.

- هر جنبش رهایی‌بخش ملی که به جای احقاق حقوق خود، به تامین همزمان حقوق دیگران و یا همه‌ی ملل پیرامون و جهان اولویت دهد، محتوم به شکست و آغاز نشده پایان یافته است.

استراتژی صحیح همان بود که باقیروف تجویز می‌کرد:

الف) «قطع سریع و کامل هر گونه رابطه‌ی سیاسی و ارگانیک با ایران»

ب) «الحاق کامل به آزربایجان شوروی»

ج) «در مقابل عمل انجام شده قرار دادن جهان » (مانند مورد اوکراین)

به واقع اگر مخالفت استالین و سنگ‌اندازی‌های پیشه‌وری و رهبری ایرانی حکومت ملی آزربایجان نبود و سیاستهای باقیروف تعقیب می‌شد، امروز مرزهای جنوبی جمهوری آزربایجان تا پیرامونهای تهران و اراک و نهاوند امتداد داشت.

ادغام فرقه‌ی دمکرات آزربايجان با حزب توده‌ی ايران

ادغام فرقه‌ی دمکرات آزربایجان با حزب توده‌ی ایران در آگوست ١٩٥٩ (١٢ سال پس از مرگ پیشه‌وری) به هویت سیاسی مستقل ملت تورک ضربه‌ای جدی زد و به روند استحاله و فارس‌سازی وی شتاب فوق العاده بخشید. قابل ذکر است خود پیشه‌وری به کثیرالمله بودن ایران، وجود ملت تورک و ضرورت فدرالیسم ملی اعتقادی نداشت. وی معتقد به ملت ایران، ایران یونیتار و مخالف فدرالیسم ملی بود[78]. یعنی منطقا مخالف ایجاد چند حزب کمونیست در ایران، از جمله ایجاد حزب کمونیست خاص برای ملت تورک و وطن تورک (تحت نام آزربایجان و یا هر نام دیگر) هم بود. او زمانیکه عضو کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی حزب عدالت در انزلی که نام خود را به حزب کمونیست ایران تغییر داد بود، پس از تشکیل کمیته‌ی جدیدی در کنگره‌ی ملل شرق، به وجود دو کمیته‌ی مرکزی در ایران، اعتراض و بابت این امر (به بیان خودش «وجود دو حزب کمونیست در ایران») به کمینترن شکایت کرده بود[79]. این در حالی بود که حتی رهبران کمونیست آزربایجان در نوامبر ١٩١٩، در رفتاری کاملا متضاد، کنفرانسی را که کمیته‌ی باکو برای بحث در باره‌ی وحدت آنها با حزب کمونیست روسیه –بلشویک برگزار کرد تحریم کرده بودند. و این نقطه‌ی اوج مبارزه‌ی کمونیستهای جمهوری آزربایجان برای تاکید بر هویت ملی‌شان بود. قبول مقام صدری فرقه‌ی دمکرات آزربایجان از طرف پیشه‌وری- علی رغم مخالفت معلوم و صریح او با تشکیل دو حزب کمونیست در ایران (حزب توده‌ی ایران، فرقه‌ی دمکرات آزربایجان)، صرفا به سبب اجابت درخواست مقامات شوروی و پیروی وی از سیاستهای وقت آن دولت بود.

به همه حال، رهبران ایرانی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به هویت ملی تورک اعتقادی نداشتند، اکثرا به «ملت ایران» (بخش کوچکی به«ملت آزربایجان») معتقد، و فرمانبردار حزب کمونیست روسیه و دولت شوروی بودند. در نتیجه‌ی این دو ویژگی، به ادغام فرقه‌ی دمکرات آزربایجان با حزب توده‌ی ایران تن در داده، حکم نابودی خود را امضاء نمودند. اما رهبران کرد از هر دو جهت اعتقاد به «هویت ملی کرد» جدا از «ملت ایران» و عدم وابستگی سیاسی به حزب کمونیست روسیه-دولت شوروی، «ملی» بودند. به همین سبب نیز پس از سقوط جمهوری مهاباد هویت تشکیلاتی مستقل خود را حفظ و خود را در حزب توده و یا هیچ تشکیلات سراسری دیگر ایران ادغام و منحل نکردند.

فرهنگ کيش شخصيت و شخصيت‌پرستي پيرامون استالين

در دوره‌ی حکومت ملی آزربایجان، شوروی‌پرستی تبدیل به فرهنگ کيش شخصيت و شخصيت‌پرستي پيرامون استالين شد و بعداً به شخصيتهاي ديگر و حتي حوادث تاريخي نيز شيوع پيدا کرد و آنها را به صورت تابو در آورد (بابک، شاه اسماعیل، ستارخان، خیابانی، خود پیشه‌وری، ...). در تبلیغات این دوره استالین همچون یک پیغمبر مافوق بشر و یک منجی تقدیس، و دفاع کورکورانه از او ترویج می‌شد. نشریات و کتب و تجمعات و تظاهرات این دوره پر است از عکسها و مقالات و اشعار و.... خلیل ملکی تبریزی از تورکهای چپ ایرانی و فرستاده‌ی حزب توده به تبریز، می‌گوید که به نصب عکسهای استالین اعتراض کرده و خواهان نصب عکسهای قهرمانان ملی مشروطیت و چپ ایرانی چون ستارخان و ارانی و ... شده است: «در کمیته‌ی شهرستان تبریز دیدم که شش عکس استالین را با هم به دیوار نصب کرده‌اند. من پنج عکس را با دست خود کندم، و گفتم یکی ... کافی است مشروط بر این که عکس خیابانی و ارانی و ستارخان و باقرخان و سایر انقلابیون ایرانی را نیز در پهلوی عکس استالین نصب نمایند» (البته دلیل اصرار ملکی بر نصب عکس این شخصیتهای تورک‌تبار آشلار است: ایران‌گرا بودن و نداشتن شعور ملی تورک). در تبریز در مدح ژنرالیسموس استالین. حتی مدرسه‌ای به اسم استالینگراد نامگذاری شد. این رفتار، به طور جدی «ملی» و قائم به ذات بودن این حکومت را در نزد مردم تورک و افکار عمومی خارجی به زیر سوال برد و از آن تصویر «دولت دست‌نشانده» را ایجاد نمود.

در حالیکه در جمهوری مهاباد این پدیده‌ مشاهده نشد. رهبران کرد جمهوری مهاباد، شخصیتهای مستقل و «ملی (به معنی باور به هویت ملی کرد، و استقلال سیاسی از دولت شوروی) بودند. آنها نه به سبب وابستگی ایدئولوژیک و ارگانیک به مارکسیسم و بلشویسم و چِکا و کمینترن و حزب کمونیست روسیه و دولت شوروی و ....، بلکه صرفا به سبب آنکه مصالح ملی ملت کرد در آن مقطع زمانی را در اتفاق تاکتیکی با دولت شوروی تشخیص داده بودند به همکاری و اتحاد با آن ‌پرداختند. همکاری قاضی محمد با دولت شوروی از سر ضرورت بود نه انتخاب. به سبب همین ملی و مستقل بودن، در حاکمیت کرد جمهوری مهاباد پدیده‌‌های شوروی‌پرستی و شخصیت‌پرستی از استالین مشاهده نشد. حتی در نشریات آنها بر خلاف نشریات حکومت ملی آزربایجان، گفتمان بلشویکی حاکم نبود. و پس از شکست ماجرا، در حالیکه پیشه‌وری و دیگر رهبران حکومت ملی آزربایجان به توصیه‌ی مقامات شوروی بدان کشور فرار کردند، رهبران ملی کرد در وطن خود مانده و توسط ارتش شاهنشاهی اعدام شدند.

چشم‌پوشی و حمايت ضمني از جنايتها، تصفيه‌هاي خونين و ترور استالينيستي:

یکی دیگر از عواقب وابستگی رهبران فرقه‌ی دمکرات آزریایجان به شوروی و فرهنگ شخصیت‌پرستی استالینی آنها، چشم‌پوشی و سکوت در مقابل جنايتها، تصفيه‌هاي خونين و ترور استاليني بود که به معنی حمايت ضمني از آنها تعبیر شد. این نیز به طور جدی بر ادعاها و تبلیغات «دمکرات و آزادی‌خواه» و .. بودن حکومت ملی آزربایجان شبهه افکند.

در طول حاکمیت استالین بر دولت شوروی، میلیونها تن اعدام و یا در گولاک و .... سر به نیست شدند. بخشی از این کشتارها مربوط به موجي از تصفيه و ترور بر عليه بلشویکهای قدیم، گروههاي روشنفکري، اجتماعي، ملي و اتنيکي  به سالهای ١٩٣٦-١٩٣٨ است که استالین آنها را دشمن خلق و شوروي اعلام کرده بود. در این موج از سرکوب و کشتارهاي استالينيستي (تصفيه‌ي بزرگ و يا ترور کبیر) که مشابه آن در تاريخ بشري ديده نشده، نزدیک به ٨٠٠٠٠٠ تن توسط «نکود» (پليس مخفي شوروي بين سالهاي ١٩٤٣-١٩٣٤) اعدام شد. قبلا در دوره‌ی حاکمیت لنین بین سالهای ١٩١٧-١٩٢٢ در موج دیگری معروف به «ترور سرخ»، نزدیک به ٣٠٠٠٠٠ تن بدست «چِکا» (پلیس مخفی-سازمان امنیت بلشویکها) اعدام و یا سر به نیست شده بود. ترور و تصفيه‌ي بزرگ استالينيستي، ابزاری بود براي تحکيم پايه‌هاي قدرت استالین، مهندسي اجتماعي و قومي توسط نظام استعمارگر اتحاد شوروي و نگاه داشتن اتباع آن نظام توتاليتر در وضعيت هميشه وحشت‌زده و نامطمئن از آينده‌ي خودشان؛ و از جنون قدرت، بي‌ارزش بودن انسان نزد بلشويکها و استالين، پارانوياي شخص وي ريشه، ... مي‌گرفت. ترور استالینی به موازات شوروي و بلوک شرق، در رسپوبليکاي آزربايجان نيز وزيد و باعث قتل و هلاک شدن قریب به ٤٠٠٠٠ انسان شد.

علی رغم آنکه پیشه‌وری یکی از قدیمی‌ترین رهبران کمونیست ایران و منطقه بود و همچنین رابطه‌-همکاری نزدیکی با چِکا و دیگر سازمانهای پلیسی و امنیتی شوروی داشت، و علی رغم آنکه به جز یکی دو تن (سیروس آخوندزاده، ...) تمامی رهبران و کادرهای برجسته‌ی حزب کمونیست ایران-عدالت و همراهان و رفقای وی در نهضت و کودتای جنگل قربانی تصفیه‌ی استالینی و اعدام شده بودند (بهرام آقایف، آوتیس سلطانزاده، احسان‌الله خان،؛ بلومکین، ماتیلدا بول‌له، مدیوانی، نیک‌بین،...)؛ امکان دارد که او هم مانند بسیاری از کمونیستهای ایرانی از ماوقع نظام شوروی و در این میان «ترور سرخ لنینی» و «ترور کبیر استالینی» بی‌خبر مانده باشد. برخی منابع ادعا کرده‌اند: «پیشه‌وری در سفر به دعوت باقروف به باکو سراغ دوستان خود از رهبران و کادرهای درجه‌ی اول حزب کمونیست ایران مانند آقایف، سطان‌زاده، ... را گرفته، اما جواب شنیده بود که رفیق پیشه‌وری مسئولیت شما خیلی مهم است. بهتر است فعلا این مسایل را دنبال نکنید». با اینهمه پیشه‌وری در گذشته‌ی خود هم مخالفتی با اعمال خشونت در راه مرام نشان نداده است. وی در مقام وزارت کشور دولت کودتای سرخ، از مسئولین تیربارانهای انجام گرفته در آن دوره است. علاوه بر آن نیروهای نظامی دولت کودتای سرخ که پیشه وری وزیر کشور آن بود، به قصد کشتن میرزا کوچک خان در حالی که مجهز به توپخانه بودند وارد جنگل شدند، و واحدهای نظامی در حال عقب‌نشینی کوچک خان را مورد حمله قرار داده، تعدادی از آنان را کشته و دستگیر کردند. پیشه‌وری پیشتر، از اقدامات خشونت‌طلبانه و تروریستی عدالتیان به هنگام اشغال آزربایجان قفقاز توسط بلشویکها دفاع کرده بود؛ آگاهانه از تروریست حیدرخان عموغلو قهرمان‌سازی می‌کرد و .... پس از او هم، فرقه‌ی دمکرات آزربایجان هرگز بر علیه استالین موضع نگرفت، در باره‌ی جنایاتی که استالین مرتکب شده بود نه چیزی گفت و نه تلاشی برای شناساندن آنها کرد (بر خلاف برخی از تورکهای چپ ایرانی مانند یوسف افتخاری، خلیل ملکی و ...).

خيانت در سرکوب حرکت خلق مسلمان:

پس از انقلاب بهمن بخشی از تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان (به عنوان رهبران و اعضا در فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و حزب مادر توده‌ی ایران، سازمان فدائیان خلق،.....) به دلیل اطاعت بی چون و چرا از سیاستهای منطقه‌ای شوروی از دولت دینی و حاکمیت روحانیان بنیادگرای شیعی فارس‌گرای حاکم بر دولت ایران، گویا به خاطر ضد امپریالیست بودنشان، و اعدامهای فله‌ای وابستگان به رژیم سابق، اقلیتهای ملی، بهائیان، .... حمایت ضمنی و یا آشکار کردند. کیانوری رهبر حزب توده در ۲۰ شهریور ۶۱ می‌گوید: «توده‌ای هستم و همراه امام، ماندگارم که زمان است به کام». (یکی از دلائل این بروز این وضعیت وابستگی ژنتیک تورک چپ ایرانی به کمونیسم روسی است که فرهنگ خشونت و تروریسم مخصوصا دولتی را ذاتی خود کرده است). آنها همچنین از سرکوب «حرکت خلق مسلمان» دفاع نمودند، حرکتی که اقلا از جهت مخالفت با حاکمیت صنف روحانی و اصل ولایت فقیه، و خواستار شدن جدائی دین از دولت، به طور نسبی حرکتی مدنی و دمکراتیک شمرده می‌شد. (گروهی از فدائیان خلق منشعب بنام «طرفداران اشرف دهقانی» و گروهی با نام «فرقه‌ی دموکرات مستقل آذربایجان» که دکتر محمدتقی زهتابی در راس آنها بود از این جنبش حمایت کردند).

در این میان «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-سازمان حزب توده‌ی ایران در آزربایجان» در تهاجم تبلیغاتی و همکاری با سپاه پاسداران بر علیه حزب خلق مسلمان بسیار فعال بود و حتی خواستار اعدام هر چه بیشتر طرفداران این حرکت شد. در بخشی از یک اعلامیه‌ی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان گفته می‌شود: «..... سرانجام عمل قاطعانه و جانبازانه‌ی پاسداران انقلاب اسلامی و اشغال لانه‌ی فساد حزب خلق مسلمان و برخی از کمیته‌های وابسته به این حزب، ضربه‌ای مهلک به ضد انقلاب در تبریز وارد آورد. و اعدام یازده تن از اوباشان این حزب توسط دادگاه انقلاب تبریز، فصل نوینی در پیکار علیه ضد انقلاب در شهرمان گشود. کمیته‌ی مرکزی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، سازمان حزب توده‌ی ایران در آزربایجان ضمن محكوم ساختن تمام توطئه‌های رنگارنگ ضد انقلاب، از این عمل قاطعانه‌ی دادگاه انقلاب اسلامی آزربایجان شرقی پشتیبانی می‌کند و خواستار است که به ضد انقلاب زخم خورده نباید فرصت تجدید قوا داد. و باید هر چه زودتر آنرا ریشه‌کن نمود. کمیته‌ی مرکزی فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، سازمان حزب توده‌ی ایران در آزربایجان؛ ٢٣-١٠-١٣٥٨».

در این اعلامیه کلیشه‌های ادبیات استالینیستی و شیوه‌های مرسوم آن (ترور شخصیت، خشونت‌طلبی، اتهام‌زنی، ارائه‌ی تصویر نادرست از مخالفین و اشخاص، گزاف‌گویی و بزرگنمایی، ادبیات شعاری،  ...) به روشنی مشاهده می‌شود: لانه‌ی فساد، اوباشان این حزب، ضد انقلاب، دفاع از اشغال مقر حزب، وارد آوردن ضربه‌ی مهلک، حمایت از اعدام طرفداران حزب، پیکار علیه ضد انقلاب، زخم خورده، ریشه‌کن کردن، عمل قاطعانه و جانبازانه، ضربه‌ای مهلک، .....

خيانت در جريان حملات تروريستهای کردی به اورميه و سولدوز:

در دویست سال گذشته در غرب آزربایجان، هر گاه که دولت مرکزی و یا سیستم دفاعی تورکان تضعیف شده است، گروههای تروریستی کردی از فرصت سوء استفاده کرده و به شهرها و روستاهای تورک و در راس آنها اورمیه و سولدوز هجوم آورده‌اند و مردم بی‌دفاع تورک را – به منظور ارعاب و فراری دادن بقیه السیف و اشغال شهرها و روستاهایشان قتل عام کرده‌اند. پس از وقوع انقلاب اسلامی ایران هم همین حادثه تکرار شد. تروریستهای کردی حزب دمکرات کردستان درست یک روز پس از انقلاب در ٢٣ بهمن به دستور عبدالرحمن قاسملو که تا آن زمان در بغداد و مهمان حزب بعث بود، به شهربانی و ژاندارمری ساوجبلاغ –مهاباد حمله کرده آنها را خلع سلاح نمودند. یک هفته بعد در ٣٠ بهمن به پادگان ساوجبلاغ-مهاباد حمله کرده تمام سلاحها و مهمات شامل اسلحه‌های سنگین آنرا غارت نمودند. پس از آن با سلاحها و مهمات غارتی، شروع به تهاجم به شهرها و روستاهای تورک کردند. در جریان این تهاجمات و دفاع مردم تورک و بعدها مداخله‌ی ارتش و سپاه و ...، هزاران تن تورک و کرد به قتل رسید.

در فروردین ١٣٥٨ به امر قاسملو تروریستهای کرد اقدام به تظاهرات و تجمع مسلحانه با شرکت چندین هزار فرد مسلح در نقده، شهری با اکثریت جمعیتی تورک‌ کردند. مردم تورک شهر، با صدور بیانیه‌ها و ارسال عریضه‌های متعدد به برگزاری این تجمع اعتراض کرده، خواستار لغو آن شدند. اما قاسملو مصر بود. زیرا هدف وی ایجاد درگیری و خونریزی، تدهیش و فراری دادن اهالی تورک شهر که همه بی سلاح بودند و سپس اشغال شهر استراتژیک نقده بود. به روایت چمران: «احزاب چپ در تاریخ ٣١ فروردین ٥٨ نیروهای مسلح خود را به نقده (سولدوز) می‏برند، شهری که از بیست هزار نفر جمعیت آن، تقریباً ١٥ هزار نفر تورک‌اند، و معلوم است که از قدیم بین کرد و تورک حساسیت وجود دارد. در وسط این شهر تورک‏نشین، بیست هزار کرد از نقاط مختلف جمع شده و دست به تظاهرات می‏زنند که ده ‏هزار نفر آنها مسلح بودند. چه کسی می‏تواند چنین عملی را توجیه کند؟ راستی چه دلیلی داشت که احزاب در نقده‌ی‌ تورک‏زبان، زور و بازو نشان دهند و همه‌ی قدرت نظامی خود را در آنجا تجهیز کنند؟ جواب روشن است و آن اینکه می‏خواستند مسلحانه بر نقده نیز مسلط شوند. زیرا نقده دروازه‌ی آزربایجان است و برای وصول به اشنویه و جلدیان و پیرانشهر حیاتی است. .... و برای نفوذ به آزربایجان سیطره بر نقده ضروری بود. لذا مسلحانه وارد نقده شدند و قدرت‏نمایی کردند. می‏خواستند هر نفس‏کشی را خفه کنند و خلاصه نقده را مثل شهرهای دیگر زیر سلطه‌ی خود در آورند. ولی حساسیت موجود در نقده به انفجار بدل شد، زد و خورد در گرفت، خون‏ها ریخته شد، جنایت‏ها صورت گرفت، خانه‏ها به غارت رفت و یا بسوخت، به عصمت دختران و زنان تجاوز گردید و روستاهای زیادی در اطراف نقده مورد هجوم و کشتار قرار رفت. تا پس از چهار روز خونریزی، دولت فرمان داد که ارتش از ارومیه به حرکت در آید و بسوی نقده برود و محاصره‏‌کنندگان کرد را متفرق نماید. ارتش نیز تا مثلث نقده پیش رفت و محاصره‌‏کنندگان عقب نشستند...

در روزهای نخستین آغاز تهاجمات تروریستهای کرد به شهرها و روستاهای تورک، خبری از دولت مرکزی و نیروهای امنیتی آن نبود. مردم تورک کاملا غیر مسلح و بی‌دفاع، بدون هر گونه تشکیلات سیاسی در مقابل نیروهای مهاجم کرد تا به دندان مسلح و به خوبی متشکل، به حال خود رها شده بودند (و این بار اردوی عثمانی هم نبود که به کمک آنها بشتابد). در این شرایط عدم توازن مطلق بین قدرت بازیگران، تنها نیرویی که به دفاع از مردم بی‌دفاع و غیر نظامی و شهرها و روستاهای تورک برخاست، خود مردم تورک بودند که خودجوش در گروههای کوچک گرد آمدند، مسلح شده و بنا به غریزه‌ی صیانت نفس و حب وطن به نبرد با گروههای تروریست کرد پرداختند. این، همان حب وطنی است که یک صد سال قبل باعث شده بود جمشیدخان افشار اورومی و کاظم‌خان پاشا و جبار باغچه‌بان و بالازر خانیم و آخان بیگ و ... هم دست به سلاح برده، به بسیج مردم و دفاع از آنها و وطن تورک بپردازند. در راس یکی از این گروههای مردمی حجت الاسلام غلامرضا حسنی قرار داشت. وی با تشویق و تهییج مردم به مسلح شدن و دفاع مسلحانه از خود و سرزمینشان موفق به دفع تهاجم اشقیاء و تروریستهای کرد و حفظ اورمیه و سولدوز و ... شد (جلوگیری از سقوط و اشغال اورمیه و سولدوز به دست تروریستهای کرد، دلیل عمده‌ی نفرت دستجات تروریستی کرد و گولان و غلولان تورک، بویژه تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان استالینیست از حسنی است).

در طول این فجایع، تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان عضو سازمانهای فدائی، پیکار و راه کارگر و .. در صف تروریستهای حزب دمکرات کردستان و کومله و رزگاری و .... بر علیه تورکها صف گرفتند، حتی جنگیدند. در راس آنها، بهزاد کریمی اهل تبریز و مسئول شاخه‌ی کردستان سازمان فدائی قرار داشت که مدافع جنگیدن با نام و نشان سازمان بود.

تروريست‌پروری و تروريسم‌دوستی تورکهای چپ ايرانی و آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست

فوقا در تلاش برای آسیب‌شناسی پدیده‌ی حمایت برخی از فعالین سیاسی تورک از توسعه‌طلبی گروههای تروریست کردی، به دو عامل «نبود هویت ملی تورک» و «خوی خیانت‌پیشگی» که در میان آنان به صورت یک ارزش در آمده است اشاره شد. خصلت مشترک دیگری که در گروههای مذکور دیده می‌شود «خوی خشونت‌پروری و تروریسم‌دوستی» است. این، یکی از دلائل وجود نوعی شیفتگی پنهانی به اشقیاء و تروریستهای کردی در ایشان و ستایش عملیات خشونت‌طلبانه و جانیانه‌ی آنها به عنوان انقلابی‌گری و جنگ پارتیزانی و چریکی و ... از طرف آنهاست. در زیر به چند مولفه و ویژگی فرهنگ خشونت و تروریسم در تورک چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایی استالینیستی (و پان‌ایرانیستی) اشاره کرده و سپس موارد مشخص تاریخی را برای در دست کردن تصویری کلی از سیر و تحول و پیوستگی آن ذکر می‌کنم.

١-تروریسم و خشونت‌خواهي؛ فرهنگ و رفتاری شریرانه، ضد انسانی، ضد اخلاقی و پیشامدنی است. تقديس و تکریم این فرهنگ و رفتار در جهان اسلام، خاورميانه، ايران و تورک‌ائلی زائيده‌ی عوامل عام و خاص بسيار تاريخي و اجتماعي، اقتصادي و روانشناسي است و می‌بايد به عنوان يک مساله‌ی جدي، جداگانه آسيب‌شناسي و بررسي شود. اما همزمان با آن، مشی سیاسی که فرهنگ خشونت‌خواهي و تروريسم را به بکار می‌برد، آن را به ارزش تبدیل می‌کند و به قهرمان‌سازی از صاحبان این فرهنگ منحط می‌پردازد هم، می‌باید افشاء، تنقید و محکوم گردد. وحشیتی که در اردبیل و آزرشهر و تبریز و قوشاچای و اورمیه و همدان و قزوین و ایلخی‌چی و ديگر شهرهای تورک‌نشين در زمان انقلاب اسلامي، از طرف برخی از مردم و انقلابیون تورک بر عليه هنرمندان، پاسبانان، همکاران و مظنونين به همکاري با رژيم پهلوي، و اقليتهاي ديني مخصوصا بهائيان شامل کودکان و زنان و سالمندان و ... آنها رفت، از کشتار خياباني با گلوله و ضربات چاقو و سنگ و چوپ و لينچ کردن تا آتش زدن و غارت کردن اموال و خانه‌ها و محل کسب و کارشان، ... لکه‌ها‌ی ننگي در تاريخ ملت تورک است. همچنین است رفتار ناشایست شماری از تورکان شیعه بر علیه تورکان سنی و علوی در قرون گذشته؛ و قبلتر بیدادگری تورکان علوی (شاه اسعماعیل) بر سنیان، ....

٢-در این نوشته منظور از تروریسم، «تروریسم سیاسی» گروههای غیر دولتی است که خود دارای دو نوع «تروریسم شورشی» و «تروریسم خودگمارنده‌ی قانون» است. «تروریسم شورشی»، تروریسم سازمان یا جریان غیر دولتی بر علیه دولت است. در «تروریسم خودگمارنده‌ی قانون»، سازمان یا جریان غیر دولتی تروریستی، خود را به جای دولت که انحصار استفاده از ابزار خشونت را دارد گذارده و به منظور تنبیه و یا حذف، یک بازیگر غیر دولتی را هدف قرار می‌دهد. «تروریسم شورشی» خود به ٥ دسته منقسم است: «تروریسم انقلابی اجتماعی»، «تروریسم نژادپرست»، «تروریسم مذهبی -قومی». تروریسم کردی، ارمنی و آسوری ترکیبی از همه‌ی انواع تروریسم مذکور هستند. و اما تروریستهای تورک در ایران، به شرحی که در زیر خواهد آمد، در مقوله‌ی «تروریسم شورشی» (نوع «تروریسم انقلابی اجتماعی» در دوره‌ی مشروطیت و در تشکیلات چپگرا) و «تروریسم خودگمارنده‌ی قانون» (در دوره‌ی مشروطیت و آزادی‌ستان) می‌گنجند.

بيرون‌گرايی ناسالم و کپی‌برداری از رسپوبليکای آزربايجان:

تدقیق تاریخ سیاسی مدرن تورک نشان می‌دهد اتخاذ «تروریسم» و «مشی مسلحانه- جنگ‌ چریکی» به عنوان یگانه و یا مؤثرترین راه برای فائق آمدن بر دیکتاتوری از سوی تورک چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان، بیش از آن که انتخابی آگاهانه و یا از سر ناگزیری برای حل مسائل و پس از بررسی واقع بینانه‌ی اوضاع سیاسی – اجتماعی ایران باشد، رفتاری تقلیدی بوده است. «اتخاذ شیوه‌ی خشونت‌گرایی و تروریسم» در دوره‌ی مشروطیت-آزادی‌ستان الگوبرداری از قفقاز-روسیه، و مشی مسلحانه- جنگ‌ چریکی در دهه‌های ٦٠-٧٠  نسخه‌برداری از آمریکای لاتین، فلسطین، .... بود.

در نزد آزربایجان‌گرایان بیرون‌گرایی ناسالم به عرصه‌های هویتی و تاریخ‌نگاری و .... هم سرایت کرده و منجر شده است که این جریان از نام ملت خود (آزربایجانی به جای تورک)، نام زبان خود (آزربایجانی به جای تورکی)، گروههایی که ملت او را تشکیل می‌دهند (ساکنین آزربایجان به جای همه‌ی اوغوزهای غربی ساکن در ایران)، حدود و ثغور وطن خود (منطقه‌ی جغرافیایی-اداری آزربایجان به جای همه‌ی سرزمین تورک‌نشین در شمال غرب ایران-تورک‌ائلی)، الفباء (قبول حرف Ə، ...)، زبان ادبی (آزه‌ربایجانجا)، تاریخ‌نگاری، قهرمانان، سمبلها و پرچم ملی و ..... همه را از رسپوبلیکای آزربایجان کپی‌برداری کند. تقریبا در همه‌ی این موارد، آنچه از جمهوری آزربایجان کپی شده‌ است، با واقعیتها و نیازهای ملت تورک ساکن در ایران تطابقی ندارد، و یا بر علیه منافع و مصالح ملی وی است. این رفتار آزربایجان‌گرایان بیرون‌گرا را از شناخت مردم، وطن، تاریخ، وضعیت و مشکلات خود و پیدا نمودن راهکارهایی واقع‌گرایانه برای خروج از آنها تماما عاجز و ناتوان کرده است.

تاثير مخرب قفقاز، تاثير سازنده‌ی عثمانی

در طول قرن نوزده و ربع اول قرن بیستم، تورک‌ائلی و ایران از طریق دو مرکز با مدرنتیه و افکار آزادی‌خواهی آشنا ‌شد: «عثمانی» و «قفقاز». در این دوره همچنین صدها هزار تن از ایرانیان اغلب تورک، در جستجوی کار و آزادی و شرایط انسانی‌تر زندگی به قفقاز-باکو و به همان مقدار به قلمروی عثمانی –استانبول مهاجرت کرده بود. تاریخ‌نگاری تورک چپ ایرانی و بویژه آزربایجان‌گرایان، نقش قفقاز-روسیه در تاریخ معاصر ایران را بزرگنمائی، تحریف، وارونه‌نمایی و ایدئالیزه کرده، نقش عثمانی را ناچیز و بی‌اهمیت نشان داده است. آنها مساله‌ی مهاجرت صدها هزار تن ایرانی به قلمروی عثمانی را هم مسکوت گذارده‌اند. (بررسی‌ها و داده‌ها و دانسته‌های ما در باره‌ی توده‌ی چند صد هزار نفری تورکان ایرانی مهاجرت کرده به عثمانی- استانبول، آدانا، ازمیر، ارزروم، وان، قارس، ...- که از ارتش تورکیه تا هنر و ادبیات و ... تورک در بسیاری از عرصه‌ها حضور داشته‌اند، بسیار ناچیز است).

در دوره‌ی مورد بحث، عامل عثمانی اغلب نقش مثبت؛ و عامل قفقاز اغلب نقش منفی بر ایران و تورک‌ائلی داشته است. در قرن نوزده عثمانی مرکز صدور افکار و ایده‌های تجدد، قانونمداری، مشروطیت، اصلاحات سیاسی و اجتماعی، آزادی‌خواهی و نواندیشی اسلامی، و از اوایل قرن بیستم کانون صدور شعور ملی تورک و تورک‌گرایی فرهنگی و سیاسی، و مفکوره‌ی استقلال به تورکان ایران و قفقاز بود. استانبول کانون روشنفکری ایرانیان بود. در دوره‌ی مدرن بسیاری از نخستین تورک‌گرایان و تورکی‌نویسان در ایران و حتی قفقاز متاثر از و یا زیسته در عثمانی-تورکیه بوده‌اند (جمشیدخان افشار اورومی، حاجی میرزا بلوری، رفعت، معجز، ساحر، نطقی، هئیت، ....).

و اما قفقاز در تاریخ معاصر عامل صدور چهار جریان مخرب به جنوب است: «ایران‌گرایی»، «فرهنگ خشونت‌طلبی و تروریسم سازمان یافته»، «کمونیسم روسی» و «آزربایجان‌گرایی استالینیستی».

پس از معاهده‌ی تورکمانچای، قفقاز کانون صدور ایران‌گرایی به جنوب بوده است. در قفقاز آن دوره ایران‌گرایی و به درجه‌ای شیعی‌گری در میان نخبگان و مردم نوعی اعتراض به اشغالگری روسیه‌ی تزاری و مسیحی، و سمبل هویت خودی بود. زبان فارسی هنوز زبان مکتوب و ادبی تورکها بود. اما پس از آشنائی تدریجی نخبگان و اقشار میانی با مظاهر تمدن اروپائی و سکولاریسم از طریق روسیه، آنها نخست ضمن حفظ ایرانی‌گری، شیعی‌گری را نفی و به جای آن ایران پیش از اسلام را نشاندند و بدین سان ترکیب ایرانی‌گری و ایران پیش از اسلام، بسیاری از نخبگان قفقاز را به دام فارسی‌گری و باستان‌گرایی آریایی و .... راند (آخوندزاده، طالبوف، مراغی؛ ....). این روند تا دهه‌های پایانی قرن نوزده ادامه داشت. تا آنکه در اثر تعامل با عثمانی، در میان نخبگان ایرانی‌گری نیز تنزل و به جای آن روند بازگشت به هویت تورکی مردم آغاز شد. حتی رسولزاده و علی حسین‌زاده و احمد آقایف و ... تا قبل از تماس با عثمانی (و نریمانوف همیشه) دارای تمایلات ایرانی‌گری بودند. اغلب گروهها و مخصوصا نخبگانی که در این دوره از قفقاز به ایران مهاجرت کردند و یا اخلاف آنها، از سران جریانات ایران‌گرا و پان‌ایرانیستی بعدی شدند (تقی‌زاده-اوردوباد، پرنس ارفع الدوله-ايروان، داود منشی‌زاده موسس سومکا-ايروان، ....). بسیاری از قزاقها و فرماندهان ارتش با تمایلات شدید ضد تورک حتی تا دوره‌ی پهلوی، اصلیت قفقازی دارند (رضاشاه، آیریم، طهماسبی، منشی‌‌زاده، قره‌باغی، ....).

قفقاز از اوایل قرن بیستم در دوره‌ی مشروطیت-آزادی‌ستان توسط قوچی‌ها، مجاهدین و فدائی‌های قفقازی، ایرانیان مهاجر، ... مجرای صدور «تروریسم سازمان یافته و فرهنگ خشونت‌طلبی» به جنوب، منحرف کردن مشروطیت و آلودن آن به تروریسم و خشونت، و سپس توسط فرقه‌های همت و عدالت و اجتماعیون عامیون و کمونیست و .... صدور «کمونیسم روسی» به ایران شد. در این دوره باکو کانون انقلابی‌گری و رادیکالیسم برای ایرانیان بود. پس از سال ١٩٣٧ قفقاز عامل صدور «آزربایجان‌گرایی استالینیستی» شامل «هویت ملی جعلی آزربایجانی» و همه‌ی مخلفات آن از قبیل «فرهنگ ترور شخصیت» به ایران بوده است.

قوچي‌های قفقازی:

در صدر مشروطیت، علاوه بر انقلابیون ایدئآلیست خشونت‌طلب، چند صد تن از قوچی‌های قفقاز، اغلب تورک و شماری ارمنی و گرجی به ایران آمده، کسوت مشروطه‌طلب بر تن کردند و تبدیل به «مجاهدین» و «فدائی» مشروطه‌طلب شدند. بسیاری از این دستجات خشونت‌طلب و افراطی همانهائی هستند که بعدها به کمونیسم روسی-بلشویسم پیوستند. «قوچی‌ها (آدمکشها» که هزار مرتبه شقی‌تر از چاقوکشهای خودمانی بودند» (پیشه‌وری، تاریخچه‌ی حزب عدالت). کاربرد بمب‌اندازی، «موزربندی»- «موزرکشی»، تروریسم و خشونت سیاسی ارمغان این «قوچی‌ها» و «مجاهدین» و «فدائی» قفقازی به ایران است. پس از آن فرهنگ تروریسم در ایران باب و نهادینه شد. اولین شخصی که ساختن بمب و بمب‌اندازی و ترور سازمان یافته را در ایران مرسوم کرد حیدر عموغلو بود که در ایام سلطنت مظفرالدین شاه از روسیه به ایران آمد. یپرم خان از اعضای حزب قومیتگرایان افراطی داشناکسوتیون و از ارمنی‌های «فدائی» قفقازی که به ایران آمد، در صدر مشروطیت به ریاست نظمیه منصوب شد. او شیخ فضل‌الله نوری را در میدان توپخانه بر دار آویخت. قوچی‌های قفقاز در میان مردمان بومی دارای شهرت خوبی نبودند و از آنجائیکه آنها اکثرا تورک بودند، این باعث خشم مردم بر علیه تورکها می‌شد. حتی در نهضت جنگل وضعیت مشابهی وجود داشت. میرزا کوچک خان در یک نامه می‌نویسد: «کمونیستهای حالیه‌ی رشت یک عده قوچی‌ها و آدمکشهای قفقازند که بعضی از آنها خود را ایرانی‌نژاد می‌خوانند. از تمام عادات و اخلاق و شعائر انسانیت بی اطلاع و دور بلکه ضد هستند. ... در قفقازیه شغلشان پول گرفتن و مزدور شدن برای آدمکشی بوده، اخیرا برای اینکه آسانتر و بیشتر مردم را بکشند و غارت کنند، مسلک کمونیستی را به خودشان بستند.»

ايرانيان مهاجر در قفقاز:

بخشی عظیم از جامعه‌ی چند صد هزار نفری ایرانی‌های مهاجر در قفقاز، پایبند تشیع و ایرانی‌گری، کهنه‌پرست و تحت تاثیر جریان فرهنگی ایرانی‌گری-شیعی‌گری که از ایران و روحانیون شیعه‌ی نجف و نمادهای ایران الهام می‌گرفت بودند. آنها از دو جریان فکری «سوسیال دمکراسی-کمونیسم» که از روسیه، و «تورک‌گرایی» که از عثمانی می‌آمد تبعیت نمی‌کردند. برای آنها هر چه از ایران و از تشیع بود، خواستنی و دوست‌داشتنی، احترام‌انگیز، مقدس و در خور مباهات بود. اینها بودند که به نفع مشروطه‌طلبان تبلیغ می‌نمودند و دستورات مراجع تقلید عتبات عالیات را در قفقاز انتشار می‌دادند و به مجاهدین در تبریز و .. کمکهای مالی می‌فرستادند.

بخشی دیگر از ایرانیان مهاجر را خیل عظیم کارگران غیر ماهر، باربران، بارگیران، دستفروشان، دوره‌گردها و ... تشکیل می‌دادند (بر خلاف ایرانیان مهاجر به عثمانی –استانبول که عموما از طبقات متوسط و بالا و محافل روشنفکری بودند). ایرانیان مهاجر در قفقاز معروض به بیگانه‌ستیزی و تحقیرات قومی بودند. بنا به پیشه‌وری: «قفقازی‌ها و اهالی محلی، ایرانی را همشهری خطاب می‌کردند و او را پست و حقیر می‌‌شمردند. حتی خود همشهری نیز برای خود شخصیتی قائل نبود. او را تحقیر می‌کردند و در رستورانها، ترنها، و در محل تفریح و تفرج اجتماعی راه نمی‌دادند. همشهری از برده و غلامان دوره‌ی اسارت پستتر و حقیرتر بود. او مانند حیوانات کارگر برای کار کردن، زحمت کشیدن و کتک خوردن خلق شده بود». کارگران ایرانی، به سبب تاثیر مخربشان بر بازار کار قفقاز، حتی آماج خشم و کینه‌ی کارگران روس، ارمنی و گرجی نیز بودند. تحقیرات و تبعیضات و شرایط فوق العاده طاقت‌فرسای زندگی، این دسته را کینه‌ورز، ستیزه‌جو و آماده‌ی پذیرش افکار و ایده‌های رادیکال و انقلابی کرده بود. در این میان، احزاب کمونیستی روسیه و بلشویکها تنها پشتیبانان ایرانیان مهاجر مخصوصا کارگران بودند. این همه سبب می‌شد که آنها روز به روز به طرف ایده‌های انقلابی-کمونیسم روسی رانده شوند. گرایش به ایدئولوژی کمونیسم، به نوبه‌ی خود مانع از رشد شعور ملی تورک در میان مهاجرین ایرانی می‌شد. افکار تورک‌گرایانه و جریان ناسیونالیسم تورک که از عثمانی به قفقاز می‌رسید، بیشتر در میان طبقه‌ی متوسط تورکان بومی رواج می‌یافت و استقبال می‌شد. اما ایرانیان مهاجر، به دلیل فرهنگ ایرانی‌گری و شیعی‌گری و تعلق به صنف کارگر چندان تحت تاثیر قرار نمی‌گرفتند. برآیند این عوامل، باعث شد که شعور ملی تورک در میان موسسین و رهبران ایرانی انجمنها و موسسات و احزاب ایرانیان قفقاز و از جمله فرقه‌های همت، عدالت، اجتماعیون عامیون، فرقه‌ی کمونیست ایران و ... که تقریبا همه تورک بودند فرم نگیرد.

کمونيسم روسی:

در ایران و تورک‌ائلی رادیکالیسم و توسل به خشونت سیاسی از مؤلفه‌های ایدئولوژی احزاب و جریان‌های چپ و جدایی‌ناپذیر از آنها بوده است. بسیاری از مهمترین جریانهای تروریستی نخستین در تاریخ مدرن ایران به جریان چپ تعلق داشته و تأثیرپذیر از ایدئولوژی خودکامه و مطلق‌گرای لنینیسم بوده‌اند. حتی تروریسم سازمان یافته‌ی اسلامگرا و یا اسلامیست در دوران مدرن، ملهم از نظریات و تجربیات مارکسیستی و تروریسم کمونیستی است. لنین تروریسم را ابزاری سیاسی برای دستیبابی به انقلاب کمونیستی می‌دانست: «هرگز تروریسم را به طور اصولی رد نکرده‌ایم و نمی‌توانیم رد کنیم. ترور یکی از انواع اقدامات نظامی است که ممکن است در شرایط خاصی در نبرد کاملاً سودمند و حتی ضروری باشد» (١٩٠١-روزنامه‌ی ایسکرا). لئون تروتسکی از رهبران انقلاب روسیه و موسس و فرمانده‌ی ارتش سرخ، پدیده‌ها‌ی اجتماعی - سیاسی «تروریسم»، «قیام مسلحانه» و «انقلاب» را به هم ربط می‌داد: «انقلاب از طبقه‌ی انقلابی می‌خواهد که با هر وسیله و روشی، در صورت لزوم حتی با قیام مسلحانه و تروریسم، به هدف خود دست یابد».

کمونیسم روسی (بلشویسم-لنینیسم-استالینیسم) گونه‌ای از مارکسیسم بود که برای بدست گرفتن و نگه داشتن قدرت، به ایجاد رعب و وحشت؛ استفاده از زور، خشونت و ترور؛ و استفاده از نیرنگ و دروغ برای توجیه خشونت متکی بود. حزب کمونیست روسیه (بلشویک) زائیده‌ی استفاده از خشونت نخست علیه «دشمنان طبقاتی»، سپس تعمیم آن بر علیه شهروندان عادی و اعضاء حزب بود. کمونیسم روسی توسط ایرانیان تورک مهاجر در قفقاز (اجتماعیون عامیون، همت، عدالت، فرقه‌ی کمونیست، ...) به ایران وارد شد (بر خلاف چپ فارس-ایرانی حاکم بر جریانهای ٥٣ نفر و حزب توده و .... که ملهم از اروپا و حتی آلمان نازی بودند).

تروريستهای «فرقه‌ی اجتماعيون عاميون ايران» (مجاهد)

گرایش ایرانیان مهاجر در قفقاز -که نوعا ایران‌گرا و فاقد شعور و خودآگاهی ملی تورک بودند- به چپ‌گرایی-کمونیسم روسی بر پایه‌های رادیکالیسم و خشونت و تروریسم، و سپس آغاز جنبش چپ در ایران توسط آنها مخصوصا خط «فرقه‌ی اجتماعیون عامیون-فرقه‌ی عدالت-فرقه‌ی کمونیست ایران-حزب کمونیست ایران»، باعث گشت که چپ‌گرائی در ایران از همان آغاز دارای سه ویژگی بنیادین «ایران‌گرایی-فقدان شعور ملی تورک»، «کمونیسم روسی-وابستگی به روسیه» و «خشونت‌طلبی-تروریسم» باشد.

فرقه‌ی اجتماعیون عامیون ایران (مجاهد) نقشی تعیین کننده در شیوع و نهادینه شدن فرهنگ خشونت و تروریسم در تاریخ معاصر ایران و تورک‌ائلی دارد. بسیاری از اقدامات تروریستی دوران مشروطیت ١٩٠٥-١٩١١ منسوب به این تشکیلات است. «فرقه‌ی اجتماعیون عامیون ایران» (مجاهد) ترور را به عنوان یک تاکتیک قبول کرده بود و از آن به مقیاس وسیع استفاده می‌کرد. «در سازمانهای مجاهد، مبارزه‌ی جدا از توده و گرایشات ترور انفرادی رواج دارد» (بوررامنسکی). اساسنامه‌ی مصوب نمایندگان اجتماعیون عامیون در کنگره‌ی مشهد (١٩٠٧) صراحتا جهت کلی فعالیت فدائی را ترور سیاسی اعلام کرده، «تهیه‌ی بمب و تدارک اسلحه» از اختیارات کمیته‌ی مرکزی شمرده شده و «اقدام به نابود کردن اشرار و مرتجعین و دشمنان» واجب دانسته شده است. هر کدام از شعبات ایالتی حزب اجتماعیون عامیون دارای «هئیت مدهشه» و یا کمیته‌ی ترور بود. این تشکیلات خشونت‌گرای خیره‌سر و محروم از خرد سیاسی، لزومی به پنهان‌کاری نمی‌دید و علنا در اعلامیه‌های خود مقامات و مردم را تهدید به ترور و قتل می‌کرد. چنانچه در اعلامیه‌ای خطاب به دربار می‌گوید: (اگر در عرض چهار روز دست از استباد بر ندارید) «ناچار هستیم وجود ناقابل شما را از روی زمین برداریم». حیدرخان عموغلو در سخنرانی خود بتاریخ ١٩١٩ در مسکو از فعالیت «کمیته‌ی مجازات» که در سال ١٩١٨ عملیات تروریستی متعددی را انجام داده بود، پشتیابی کرد و گفت که این سازمان تروریستی ارگان اجرائی حزب اجتماعیون عامیون بود.

تروريستهای «فرقه‌ی عدالت»

فرقه‌ی عدالت هم به خشونت‌گرائی و تروریسم آلوده بود. ۶۰ در صد اعضای این حزب را کارگران ایرانی شاغل در صنایع باکو –نوعا دهقانان و فقرای ایرانی مهاجرت کرده به قفقاز و عموما ستیزه‌جو و دارای افکار و ایده‌های به غایت رادیکال و انقلابی- تشکیل می‌داد. (۲۷ درصد مامور و اصناف و صرفا ۳ درصد روشنفکر بود). اعضای این فرقه در برخوردهای مسلحانه بین گروههای سیاسی درگیر می‌شدند. تشکیل گاردیای سرخ و آتریاد سرخ برای شرکت در سرکوب حرکات استقلال‌طلبانه‌ی تورکهای قفقاز و آسیای میانه از طرف رهبری فرقه‌ی عدالت را هم می‌توان استفاده‌ی این حزب از ابزار خشونت برای نیل به اهداف و قدرت سیاسی شمرد.

صدر «فرقه‌ی عدالت» اسدالله غفارزاده اردبیلی، خود به عملیات خشونت‌آمیز مانند سرقت بانک و ترور دست زده است. او (و به قولی چند عضو دیگر از این فرقه) در یک گردهمایی ایرانیان در مسجد تزه پیر، به منظور مباحثه‌ی امور ایرانیان، اسلحه کشید و موجب قتل ٥ نفر و در میان آنها یک پسر جوان شد (غفارزاده بعدها به انتقام قتل آن پسر جوان، در رشت کشته شد). پیشه‌وری که در این تجمع حضور داشت، به دفاع و توجیه این خشونت پرداخته و «از روی احساسات عدالتچی‌ها را ذیحق» می‌دانست. بر خلاف پیشه‌وری، حتی نشریه‌ی آزربایجان جزء لاینفک ایران از این عمل تروریستی انتقاد کرد و عدالتی‌ها را «تازه به میدان آمده‌هایی که لوطی‌بازی و رجاله‌گری را با فعالیت سیاسی اشتباه گرفته‌اند» نامید: «به رفقای محترمی که تازه به میدان آمده‌اند و بنام حزب سیاسی ابراز وجود می‌کنند، عرض می‌کنیم،: غرض از تشکیل حزب لوطی‌بازی و رجاله‌گری نیست. مباحثه‌ی حزب، مبارزه‌ی مسلک و یا اختلاف بر سر مسائل جزئی با شلیک وحشیانه و منفورانه‌ی گلوله و کشتن به ناحق پنج نفر انسان بی‌گناه، آنهم در مکان مقدسی که امیدگاه و محل اجتماع هزاران نفر است حل نمی‌شود».

غرب آزربايجان، مرکز-شرق آزربايجان:

غرب آزربايجان در حيطه‌ی زباني، فرهنگي و سياسي عثماني قرار داشت و به این سبب در ربع آخر قرن نوزده و ربع اول قرن بيستم مرکز ترک‌گرائي دمکراتيک و «میللی موجادیله» در تورک‌ائلی شد. اما شرق-مرکز آزربايجان که در حيطه‌ی زباني، فرهنگي و سياسي ايران و روسيه قرار داشت، در همان دوره از چهار جریان آتی متاثر و به کانون آنها تبدیل گشت: «ايران‌گرائي-فارس‌گرائي-آريائي‌گري» (از فارسستان و قفقاز)؛ «جريانات مذهبي شيعي، شيخي، ذهبي، بابي ....» از فارسستان؛ «حرکات کارگري و کمونيسم روسی» از قفقاز؛ «حرکات خشونت‌طلبانه، تروريستي و انقلابي» از قفقاز. ظهور چپ رادیکال و ستیزه‌جو در شرق –مرکز آزربایجان، خود به درجه‌ی معینی واکنشی افراطی به وجود شیعی‌گری افراطی در این منطقه (از زمان صفویان) است. این کنش افراطی-واکنش افراطی در شرق-مرکز آزربایجان نوعی دور باطل ایجاد کرده و چپ افراطی-شیعی‌گری افراطی مدام یکدیگر را، هر بار با شدت بیشتر بازتولید می‌کنند. اما در غرب آزربایجان، به سبب نبود سنت و جریان شیعی‌گری افراطی، واکنش افراطی به آن در فرم چپ افراطی هم پدیدار نشده است. چهار جريان مذکور به طور موثر از رشد هويت ملي مدرن تورک و جريان تورک‌گرائي دمکراتيک در مرکز-شرق آزربايجان جلوگيري کردند.

تصادفی نیست که در مجموع نزدیک بین ٧٠-٨٠ درصد از موسسین و رهبران تورک فرقه‌ی اجتماعیون عامیون ایران، فرقه‌ی عدالت، فرقه‌ی کمونیست ایران و بسیاری از تورکهای داخل در گروه ٥٣ نفر، حزب توده، فدائیان و ... ، (و تقریبا همه شخصیتهای تورک که در این مقاله به عنوان خشونت‌طلب تدقیق شده‌اند) از شرق و مرکز آزربایجان؛ و همه فاقد شعور ملی تورک بودند. (حیدرخان عموغلو یک استثناء منحصر به فرد است. وی گرچه اصلا از اورمیه، اما بزرگ شده در قفقاز-روسیه است. علی رغم خشونت‌طلب و تروریست بودن، وی یک تورک انترناسیونالیست-روسی بود، و بر عکس دیگر تورکهای چپ ایرانی، به هویت ملی ایرانی اعتقادی نداشت. دارای مواضع ضدتورک هم نبود). امروز نيز اکثر مطلق تورک‌هراسان تورک (تورکهای پان‌ايرانيست، تورکهای چپ ایرانی، آزربايجان‌گرايان ايران‌گرا، آزربايجان‌گرايان استالينيست) از اين منطقه‌اند.

مشروطيت و نهادينه کردن خشونت‌طلبی، خودکامگی و قانون‌شکنی:

تاريخ‌نگاری ايران‌گرايانه و آزربايجان‌گرايانه هر دو مشروطه‌طلب است و آن حرکت را ایدئالیزه و تنزیه، بدون هر نوع قصور و تماما آزادی‌خواهانه و انسانی و مترقی و ... عرضه می‌کند. اما دقت در اسناد، مدارک، متون و منابع تاریخی آشکار می‌سازد که ماهیت، شکل و قلمروی خشونت‌طلبی و پیامدهای آن در عصر مشروطیت بسیار عمیق‌تر، گسترده‌تر و پیچیده‌تر از این نگرش رایج ساده‌اندیشانه باشد. مشروطه‌طلبان افراطی با وارد نمودن فرهنگ قانون‌شکني، خشونت‌گرایی، آنارشيسم و تروريسم از قفقاز و روسیه و عرضه نمودن و تقديس آنها به نام انقلابي‌گري، باعث انحراف جنبش مشروطه و کل حرکت آزادي‌خواهانه‌ی مردم و مدرنيته در تورک‌ائلی و ايران، آنهم در زماني که حاکمان تورک صميمانه آزادي‌خواه، اصلاح‌طلب و قانونمدار مانند مظفرالدين شاه و احمدشاه مصدر امور بودند شدند. جنبش مشروطيت (مهاجران قفقازي، کمونیسم روسی و خود جریانات پان‌ايرانيسم، تورک چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایی استالینیستی) سبب نهادينه شدن فرهنگ خشونت‌خواهي و تقديس خشونت و تروريسم و ترور و قانون‌شکني و آدمکشي تحت عنوان انقلابي‌گري در فرهنگ سیاسی ایران و در جامعه‌ی تورک شده‌اند. این گروهها خود هم به رفتارهای خشونت‌گرا و رادیکالیستی و تروریستی اقدام کرده‌اند، و هم فضای سیاسی و فرهنگی جامعه را به سوی رادیکالیسم و تروریسم سوق داده‌اند. خشونت و انقلاب و عملیات مسلحانه و تروریسم و چریک‌بازی و ... مانند همه جا، در ایران نیز نه تنها قانون‌مداری و احقاق حقوق مردم و دمکراسی و .... ببار نیاورد، بلکه روند وصول بدانها را سد کرد.

مشروطيت‌طلبان افراطی و به سخره ‌گرفتن قاعده‌ی بازی دموکراسی:

مشروطه‌خواهان افراطی کسانی بودند که به روشهای خشونت‌آمیز و غیر قانونی، انقلاب و مبارزه‌ی مسلحانه، ترور و براندازی، ماجراجوئی و آنارشیسم  .... تمایل داشتند. آنها می‌خواستند به هر ترتیبی که شده، از جمله با استفاده‌ی نابجا از ابزار قانون و همچنین با توسل به اشکال غیر قانونی و ابزارهای خشونت، که قانونا کاربرد آنها در انحصار دولت قاجار بود، به قدرت سیاسی دست یابند. «مشروطیت‌طلبان افراطی روشی را در پیش گرفتند که هم نفی مطلق الزامات دموکراسی و قواعد پارلمانی بود و هم خلاف خرد سیاسی. آنها غالبا در تفکر سیاسی دارای معلومات عمیقی نبودند و در اندیشه‌ی رادیکالیسم انقلابی مایه‌ی علمی نداشتند. حیات و قدرتشان در سرشت خشونت و افراطی‌گری نهفته بود و بدون اتکاء به ابزار خشونت، از قدرت سیاسی درخور توجه و پایگاه اجتماعی محکم برخوردار نبودند. هدف مشروطه‌خواهان افراطی اجرای قانون و احترام به آن نبود، بلکه دستیابی به قدرت و اعمال رفتارهای اقتداگرایانه از طریق ابزار نامشروع یعنی ترور و خشونت بود. آنها با زمینه‌های فرهنگی استبداد شرقی، دستیابی به قدرت را نه از مسیر قانون بلکه از راه رفتارهای اقتدارگرایانه پی‌گیری می‌کردند».

میرزا عبدالرحیم طالبوف از روشنفکران مشروطه‌طلب معتدل در عصر مشروطیت ایران در نامه‌یی به میرزا فضل‌علی آقا در انتقاد از افراطی‌گری‌ها و هرج و مرج‌طلبی‌های مجاهدین مشروطیت‌طلب، آنها را به اراذل و اوباش و نادانانی تشبیه می‌کند که هزار بار از مستبدین بدترند و به جای اصلاحات، هرج و مرج ببار می‌آورند: «در باب خدمات مجاهدین به سکوت می‌گذرم که موجب دلواپسی حضرت عالی نشوم. از رجاله یا جهله و فعله در هیچ نقطه‌ی دنیا اصلاح امور جمهور به عمل نیامده، مگر هرج و مرج. همان است که عرض کردم. از گاو دوشاخه‌ی استبداد خلاص می‌شویم، به گاو هزار شاخه‌ی مجاهدین با روسای حاجی الله‌یار یا قاری‌اوغلی محمدیار ایشان دچار می‌شویم».

سهم مشروطیت‌طلبان افراطی و پیامدهای سیاست و اقدامات خشونت‌طلبانه‌ی آنان چیزی نبود جز تزلزل سیاسی و اجتماعی همان انقلاب و نظامی که داعیه‌ی حفظ آن را داشتند. انجمنها، احزاب، تشکیلات، گروه‌های سیاسی و شخصیتهای مشروطه‌طلب مدعی بودند که در راه پیشرفت و ترقی جامعه و حکومت قانون و مشروطه مبارزه می‌کنند. اما به ترور مقامات دولتی و مخالفین خود و دگراندیشان دست می‌زد‌ند و یا از تبهکاران تروریست حمایت می‌کردند. آنها قاعده‌ی بازی دموکراسی را به سخره می‌گرفتند، با ایجاد فضای رعب و وحشت دست به تعرض در عرصه‌ی عمومی می‌زدند؛ برای حمایت از ترور انجمنها را بسیج می‌کردند، از احساسات مردم سوء استفاده کرده و آنان را برای حمایت از آدمکشی و ترور به میدان می‌کشاندند. این اقدامات نشان می‌داد که ادعاهای مشروطه‌خواهان افراطی مبنی بر آزادی‌خواهی و قانون‌مداری و مبارزه با خودکامگی و بی‌قانونی و استبداد و ...... پوچ و دروغ است و آنها هیچ ارزشی برای قانون و نهادهای قانونی قائل نیستند. این گروه‌ها که به ظاهر با سلطه‌جویی و قدرت‌طلبی مغایر بودند، خود سرکوبگران آزادی، خودکامگان و قانون‌شکنانی بودندکه هنوز به اقتدار سیاسی دست نیافته بودند.

«اعمال بی‌قاعده و ناسالم انجمنها، نوشته‌های جراید هرزه‌گو و هتاک، و رفتار تندروان مجلس، پارلمان را به سراشیب سقوط سوق داد». (احتشام السلطنه). «دخل و تصرف انجمنها در کل امور دولت و رفتار کوته‌بینانه‌ی سران انجمنها، دولت را از ایفای وظایفش بازداشته است... مداخلات ناموجه انجمنهای به کلی نامسئول، نه فقط فعالیت دولت را عملا فلج گردانیده ... آنها اختیارات مجلس را هم غصب کرده‌اند، وضعیتی که مملکت را به سوی هرج و مرج و آنارشی می‌کشاند» (گزارش مارلینگ به گری وزیر خارجه‌ی بریتانیا)

انجمنهای آزربایجان، مظفری، برادران دروازه‌ی قزوین، شاه آباد و مجاهدین خود را بیش از همه مسلح کرده بودند. اینها توده‌های عوام و جوانان بیکار را که از مشروطه و الزامات آن چیزی نمی‌دانستند و از ماجراجویی استقبال می‌کردند، با سلاح‌هایی که معلوم نبود با کدام پول و از کدام منبع تهیه و چگونه بین مردم توزیع می‌شود، بر علیه دولت قانونی تجهیز می‌کردند. آن هم به بهانه‌ی صیانت از مشروطه. حال آنكه خود آنان بیش از هر كس دیگری مشروطه را مورد تهدید قرار می‌دادند. پاره‌ای از انجمنها برای خود قانون تصویب می‌كردند و با توسل به زور آن را به اجرا می‌گذاشتند. گروهی پا را فراتر گذاشته در مسائل قضایی و انتظامی هم دخالت می‌كردند. مجاهدین و فدائیان منسوب به انجمنها هر كاری تمایل داشتند انجام می‌دادند و از هرگونه تعقیب و مجازاتی مصون بودند.

ماشين ترور مشروطه‌طلبان افراطی:

آنارشیسم سیاسی، آشوب‌طلبی و اقدامات تروریستی و آدمکشی به اسم مبارزه برای عدالت و آزادی‌خواهی، بخشی جدائی‌ناپذیر از انقلاب مشروطه است. بسیاری از کسانی که جریانات تورک چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی (کسروی،...) و آزربایجان‌گرایی استالینیستی (تاریخ‌نویسی کمونیستی، فرقه‌ای، ...) به عنوان قهرمانان ملی و آزادی در دوره‌ی مشروطیت به ما معرفی کرده‌اند، علاوه بر ضد تورک بودن، ماجراجو، آنارشیست و یا تروریست هم بودند. مشترک بودن این قهرمانان مانند ستارخان، خیابانی، حیدرعموغلو و ... بین تورک چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست و آزربایجان‌گرایان استالینیست، نشان از ریشه‌ی ژنتیک مشترک این جریانات دارد.

در آن دوره ترور به مفهوم حذف خشونت‌طلبانه‌ی مخالفین بین روحانیون شیعی طرفداری نداشت، اما آنها نیز با «تکفیر» و «مرتد» اعلام کردن آزاداندیشان و دیگراندیشان و مخالفان سیاسی، در عمل به حمایت از تروریسم می‌پرداختند. الگوی ترور مخالفین در طیف مشروطه‌طلب ریشه‌دار بود و فقط به این حزب یا آن حزب مشروطه‌طلب مربوط نبود. مستعان الملک از رهبران حزب اتفاق و ترقی به ترور باور داشت و زمانی در رأس کمیته‌ی جهانگیر فرمان ترور شیخ فضل الله نوری را صادر کرده بود. بخصوص فرقه‌ی اجتماعیون عامیون (چپگراها، سوسیال دمکراتها و کمونیستهای بعدی) ترورهای بی‌شماری را -با اهداف سیاسی و یا اغراض شخصی- در سراسر ایران انجام دادند. در بین مربوطین به دمکراتها اعتقاد به تروریسم وجود داشت و بسیاری از آنها بعدها هم به فعالیتهای تروریستی روی آوردند. مانند منشی‌زاده، ابوالفتح‌زاده، کریم دواتگر، مشکاه الممالک، حیدرخان عمواوغلو و ... که کمیته‌ی مجازات را تشکیل دادند. ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضا کرمانی را هم باید به عنوان تروریسم مشروطه‌طلبان بررسی کرد. در آن ایام بابیان چند بار به شاه سوء قصد کردند و در نقاط مختلف کشور شورشهایی به وجود آوردند. (بنا به عزیه خانم نوری، خواهر بهاء الله، وی قبل از میرزا رضا کرمانی یک جوان بابی به اسم «محمدصادق تبریزی» را مامور انجام ترور کرده بود). بعد از او، اولین قربانی مشهور تروریسم مشروطه‌طلب، میرزا علی اصغرخان امین السلطان اتابک اعظم بود. تروریستی به نام عباس‌آقا تبریزی مقابل در مجلس شورای ملی وی را ترور کرد. سپس گلوله‌ای در مغز خود جای داد و به زندگی خویش پایان بخشید. بعد از قتل اتابک اعظم، سیّد عبدالله بهبهانی از صدور برجسته و متنفذ مشروطیت را در بالاخانه‌ی منزلش به ضرب چند گلوله کشتند. بعد از مدتی تنی چند از تروریستهای مشروطه‌طلب صنیع الدوله رییس مجلس شورای ملی در دوره‌ی اول تقنینیه و داماد مظفرالدین شاه را هنگام عبور از خیابان در درشکه‌ی خودش به ضرب گلوله از پای در آوردند. اندکی بعد میرزا احمد خان علاءالدوله پسر عمو و داماد عضدالملک نایب السلطنه و برادر احتشام السلطنه یکی از روسای دوره‌ی اول قانونگذاری را در برابر منزلش به قتل رساندند. مطبوعات مشروطه‌خواه نیز به جای محکوم کردن ترورها، از آن استقبال و از تروریستها حمایت و دفاع می‌کردند.

خشونت‌طلبی مشروطه‌طلبان، خود را بر ضد دیگر مشروطه‌طلبان، آن هم به رغم استقرار نظام مشروطیت پارلمانی در کشور نیز نشان می‌داد. مشروطه‌طلبان افراطی برای واداشتن مشروطه‌طلبان معتدل یا منتقد خود به تسلیم و پذیرش افکار و مقاصد سیاسی‌شان، به ابزار تهدید، تهمت، دروغ‌پراکنی، شایعه‌سازی‌، تظاهرات و درگیری، گاه نیز نشانه رفتن لوله‌ی تفنگ به سوی آنان متوسل می‌شدند. در طول جنبش مشروطیت ماشین ترور مشروطه‌طلبان در سراسر ایران شبانه روز و بی وقفه در کار بود. (سوء قصد به جان محمدعلی شاه قاجار، ترور آقابالاخان سردار افخم وکیل الدوله از طرف تروریستهای فدائی ارمنی و گرجی شعبه‌ی رشت فرقه‌ی اجتماعیون عامیون، سوء قصد به جان شیخ فضل‌الله نوری، سوء قصد و زخمی کردن میر هاشم دوه‌چی، کشتن قوام شیرازی، شجاع نظام مرندی و پسرش، .....).

تروريست عباس آقا صراف آزربايجانی:

از نخستین ترورهای سیاسی در تاریخ معاصر ایران که با نام آزربایجان پیوند خورده است، قتل علی اصغر اتابک صدراعظم میانه‌روی دولت قاجار بدست «عباس آقا صراف تبریزی» است. در کارتی که از جیب وی در آمد نوشته بود: «عباس‌آقا صراف آزربایجانی، عضو انجمن، نمره‌ی ۴۱، فدائی ملت». در اینجا انجمن، همان کمیته‌ی دهشت فرقه‌ی اجتماعیون عامیون است. این عملیات تروریستی را حیدر عموغلو، با توافق سازمانهای تروریستی اجتماعیون عامیون در تهران، تبریز، خوی و باکو (دوازده تروریست منقسم در سه جوخه) سازماندهی کرده، خود وی هم در صحنه‌ی عملیات حاضر بود. در آن زمان آزربایجان‌گرایان و مشروطه‌طلبان موفق شده بودند مردم تبریز مرکز آزربایجان را آنچنان خشونت‌ستا، به دور از عقلانیت و بی‌شعور ملی سازند که آنها پس از شنیدن اهل تبریز و آزربایجان بودن این آدمکش و تروریست، کوچه‌ها و میادین شهر و بازار را چراغان، دسته‌های مجاهدین با موزیک و بیرق در خیابانها راهپیمائی و مجلس ختم باشکوهی برای وی در مسجد میدان مقصودیه برگزار کردند. سخنرانی آتشینی که میرزا غفاز زنوزی از مجاهدین قفقازی در این مراسم کرد و در کتب مشروطه‌خواه با تمجید نقل می‌شود، سرشت خشونت و خودکامگی و قانون‌شکی و قدرت‌طلبی مجاهدین مشروطه، و بی‌مایگی و ناتوانی فکری و سطح فوق العاده نازل تفکر سیاسی آنها را نشان می‌دهد: «این جوانمرد جوانمرگ ریشه‌ی ملعنت خیانت را از ایران بریده، ... بر ما فرض است که تاسی به این جوان کرده خائنین بی‌دین را از صحنه‌ی مقدسه‌ی وطن عزیز پاک کنیم». (میرزاغفارخان زنوزی کسی است که در محاصره‌ی پارک اتابک توسط تروریست یپرم خان، نخستین تیر را از دسته‌ی تروریست حیدرخان شلیک کرد و دربان را از پای انداخت). هیچ مراسمی برای امین السلطان، صدراعظم مقتول کشور برگزار نشد. زیرا برگزارکنندگان از جانب همان تشکیلات تروریستی تهدید شده بودند: «کاغذهای تعرض‌آمیز به خانه‌ی وزیر مقتول انداختند، دایر بر اینکه اگر تشیع جنازه‌ی عمومی نمایند، آنجا را با بمب منفجر خواهند کرد». صنیع الدوله رئیس مجلس شورای ملی که در مجلس پیگیر مجازات قانونی مجرمان بود، با تهدید مشروطه‌طلبان وادار به استعفاء شد، چرا که: «علناً در معبرها بد گفتند، بلکه تهدید به قتلم کردند».

تروریستهای مشروطه‌طلب شش ماه پس از به قتل رسانیدن امین السلطان، اقدام به ترور محمدعلی شاه، آن هم زمانی که وی کاملا به مشروطیت تن داده بود، کردند. امين‌السلطان هم درست در روزي ترور شد كه همه‌ی شواهد و قرائن حاكي از برقراري سازش ميان دولت و ملت بود. امين‌السلطان پس از حضور در مجلس شوراي ملي و قرائت دستخط شاه مبني بر تایید مشروطه و اعلام وفاداري نسبت به مشروطه و مجلس به هنگام خروج توسط عباس آقا صراف تبریزی ترور شد. نتيجه‌ی این ترور چیزی نبود جز فلاکت: هرج و مرج در بيشتر مملكت، كناره‌گيري عناصر ميانه‌رو كه مي‌توانستند جوي معتدل حاكم كنند، روي كار آمدن دولتهاي ضعيف (کسی خواستار پذيرش مسئوليت با توجه به خطري كه مسئولين را تهديد مي‌كرد نبود)، امضاي قرارداد ١٩٠٧ ميان انگلستان و روسيه در شب ترور امين‌السلطان و نبود دولتي قدرتمند براي اعتراض يا اقدامي جدي در مقابل آن.....

عباس آقا صراف، تروریستی که صدراعظم کشور را به قتل رسانید و کشور را به سوی فلاکت راند، همواره از سوی تورکهای چپ ایرانی و طیفهای گوناگون آزربایجان‌گرایان، به سبب تبریزی بودن، قانون‌شکنی، خشونت‌گرایی و ضربه زدن به دولت تورک قاجار و ... قهرمان شمرده شده است. حتی در آن زمان، روزنامه‌ی مجاهد (مدیر سید محمود ابوالضیاء) ارگان اجتماعیون عامیون تبریز به دوره‌ی مشروطه‌ی اول، در دفاع از این عملیات تبهکارانه نوشت: «میرزا علی اصغرخان خائن ملت و دولت است و بدخواه وطن عزیز ما، و تحقیق از قاتل او که کشته شده است لزومی ندارد». (در اینجا وطن و ملت طبق هویت ملی مشروطه‌طلبان تورک، «وطن ایران» و «ملت ایران» است). کسروی، آزربایجان‌گرای پان‌ایرانیست هم در ستایش این تروریست و توجیه آدمکشی‌‌اش مفصلا قلم زده است: «کشتن اتابک یک شاهگاری به شمار است .... این یک نمونه‌ای است که عباس آقا چه کار بزرگی را انجام داده بود».

تقی‌زاده‌ی تروريست:

تقی‌زاده (رئیس انجمن آزربایجان-تهران)، محمدعلی تربیت (شوهر خواهر تقی‌زاده)، کسروی و .... از رهبران انقلاب مشروطیت که در عین حال از سران حرکت تاریخی آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی هم شمرده می‌شوند، همگی آلوده به تروریسم بودند. ریشه‌ی اغلب بحرانها به انجمن آزربایجان باز می‌گشت که ریاست آن با تقی‌زاده و معاضد السلطنه پیرنیا بود. ثقه الاسلام به همین دلیل – گرچه مانند تقی‌زاده «شیخی» بود- اطرافیان خود را از همراهی و همگامی با تقی‌زاده و محمدعلی تربیت منع کرده بود. تقی‌زاده شخصی ماسون، متهم به جاسوسی برای بریتانیا و به لحاظ سیاسی فاسد و متلون بود. وی عامل عمده‌ی منحرف کردن حرکت مشروطیت، همسو کردن آن با طرحهای استعماری منطقه‌ای بریتانیا و آغشتن عامدانه‌ی آن به خشونت، رادیکالیسم و تروریسم است. تقی‌زاده مسئول و آمر بسیاری از ترورهایی است که حیدرعموغلو انجام داده است. در یک شعر از آن دوره گفته می‌شود: «فقیهی که اسلام را بود پُشت؛ تقی‌زاده گفت و شقی‌زاده کشت». (صحبت از آیت‌الله بهبهانی می‌رود که به امر تقی‌زاده و به دست شقی‌زاده یعنی حیدرعموغلو ترور شد). تقی‌زاده رئیس جبهه‌ی افراطیون و مدافع همیشگی رفتار غیرقانونی و هرج و مرج‌طلبانه‌ی انجمنها در مجلس و بیرون مجلس بود و همیشه راه افراط را در پیش می‌گرفت. تقی‌زاده، میرزا ابراهیم آقا تبریزی[80] و میرزا ابوالحسن‌خان معاضدالسلطنه[81] از مهم‌ترین رهبران مشروطیت‌طلب افراطی در مجلس بودند. احتشام السلطنه از مشروطه‌طلبان معتدل و دارای خرد سیاسی که مدتی ریاست مجلس را نیز بر عهده داشت، در تشریح تندروی‌ها و خشونت‌طلبی‌هایی که به نام انقلاب و نظام مشروطه در میان گروهی از افراطیون مشروطه‌طلب وجود داشت، تاکید کرد: «بدبختانه بعضی از وکلا که در راسشان تقی‌زاده و حاجی میرزا ابراهیم آزربایجانی قرار گرفته بودند، اصطلاح انقلاب کبیر فرانسه از زبانشان نمی‌افتاد و عاشق گیوتین و دادگاههای انقلاب بودند که ظرف یک ساعت، حکم اعدام شاه و درباریان و جمیع وزرا و امرای حال و گذشته را صادر نماید».

تقی‌زاده از عوامل اصلی تبدیل حرکت مشروطه به یک جنبش ضد تورک (در راستهای سیاستهای منطقه‌ای بریتانیا)، ایجاد «هویت قومی آزربایجانی» به عنوان جزئی از «ملت ایران» و «نافی ملت تورک» است. وی در راس «انجمن آزربایجان» یکی از متنفذترین انجمنهای تهران در دوره‌ی اول مجلس و مشروطه قرار داشت. این انجمن تمایلات شدید براندازانه (ساقط کردن دولت تورک قاجاری) داشت و وظیفه‌ی ترور و قتل مقامات دولت و مخالفین را بر عهده گرفته بود. بسیاری از سران این انجمن ایران‌گرا، حتی پان‌ایرانیستی، نه تورک و نه آزربایجانی بودند. «مساوات، ناشر افکار انجمن آزربایجان» به ترور شخصیت مخالفین و مقامات می‌پرداخت، حتی به مادر محمدعلی میرزا- ام الخاقان- نسبتهای بد می‌داد. مدیر این نشریه یک فارس تربیت شده در مکتب تروریسم قفقاز بنام سید محمدرضا شیرازی بود. وی در ارگان انجمن آزربایجان، صراحتا «شاه‌کشی و آدمکشی را حق مشروع ایرانی» اعلام می‌کرد (نگاه کنید به بخش ترور شخصیت). تقی‌زاده همچنین موسس کمیته‌ی پان‌ایرانیستی ایرانیان در برلین و از نخستین دولتمردانی است که در صحن مجلس خواهان تغییر اجباری زبان تورکان ساکن در ایران به فارسی و نسل‌کشی زبانی آنها شد و به این سبب نیز ملقب به «خائن اعظم» گردید. آزربایجان‌گرایان ایران‌گرا و آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست تبریزی اقدام به تحریف تاریخ و تطهیر تقی‌زاده کرده‌اند.

حيدر عموغلوی تروريست

«هئیت دهشت» (کمیته‌ی ترور)، شعبه‌ی اصلی «انجمن آزربایجان» بود که در راس آن تقی‌زاده قرار داشت. انجمن آزربایجان که تمایلات شدید براندازانه داشت و برای ساقط کردن دولت تورک قاجاری می‌کوشید، وظیفه‌ی ترور و قتل مقامات دولت و مخالفین را بر عهده گرفته بود. اقدامات تبهکارانه‌ی کمیته‌ی ترور انجمن آزربایجان، حتی مورد تائید آزادی‌خواهان منطقی و مشروطه‌طلبان معتدل هم نبود. در راس این تشکیلات تروریستی- آنارشیستی، حیدرخان عموغلو-عمو اوغلی (حیدر بمبی، بعدها رجب بمبی) قرار داشت که سهم بزرگی در منحرف کردن حرکت مشروطه از یک جنبش مردمی مدنی و دمکراتیک و اصلاح‌طلب، به یک انقلاب براندازانه و خشونت‌طلب دارد. حیدر عموغلو به عنوان یک بلشویک، نه تنها تروریسم را مشروع می‌دانست، بلکه خود هم یک تروریست و آدمکش حرفه‌ای بود و در حذف فیزیکی و قتل مخالفین خود بسیار جدی و قاطع عمل می‌کرد (قتل صدراعظم اتابک امین السطان، قتل شجاع نظام مرندی و پسرش، قتل آیت الله سید عبدالله بهبهانی، ترور میرزا حسن خان امین الملک، پرتاب نارنجک به سوی کالسکه‌ی محمد علی شاه، حمله به ستارخان، منفجر کردن بمب در خانه‌ی علاءالدوله، ...). اقدامات تروریستی حیدرخان باعث اوج گرفتن موج ترور و قتلهای انتقامجویانه در ایران شد. گروههایی به انتقام مقتولین ترورهای دمکراتها و مجاهدین، به ترور دمکراتها و مجاهدین اقدام کردند (قتل علی محمدخان تربیت رئیس کل مجاهدین، سید عبدالرزاق خان حکاک از پیروان تقی‌زاده، تیمور عموزاده‌ی حیدرخان، ...)

حيدر عموغلو در دوره‌ی مشروطیت از فعالين فرقه‌ی دموكرات و از طرفداران جدی تقی‌زاده بود. او بسیاری از اعمال تروریستی خود را به امر او انجام داده، به این ترتیب نیز نادانسته به حساب و در خدمت این دولت آدمکشی کرده است. حيدرخان عموغلو با جمعیت آدمکش «کمیته‌ی مجازات» در تهران هم ارتباط داشت. در ماجراي ترور نافرجام محمد‌علي شاه، شش نفر تروريست وی از کمیته‌ی دهشت انجمن آزربایجان بودند در منزل ابوالفتح‌زاده کمین کرده بودند. در اين زمان حيدر عموغلو از فعالين فرقه‌ی دموكرات بود و تحت امر هسته‌ی بالاتري مركب از ابوالفتح‌زاده، منشي‌زاده و مشكات‌الممالك (رهبریت کمیته‌ی مجازات) قرار داشت. ماجراي ترور سيد‌ عبدالله بهبهاني به طراحی حیدر عموغلو توسط تروریست تورک «رجب سرابي (تبریزی)» از مریدان اسماعیل نوبری (دست راست خیابانی در فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-ماجراجوئی آزادی‌ستان) هم اثر این همکاری است. حيدرخان عموغلو با تروریست و آدمکش حرفه‌ای احسان‌الله خان دوستدار، از اعضای کمیته‌ی تروریستی مجازات هم پیوسته بود. احسان‌الله خان در سال‌های جنگ جهانی اول به منظور تامین ریاست حیدر عموغلو بر کمیته‌ی موقت مهاجرت، در طرح ترور نظام السلطنه مافی مشارکت نموده و به واسطه‌ی آن تبعید شده بود. (وی سپس به جنبش جنگل پیوست و به همراه پیشه‌وری در کودتای سرخ بر علیه میرزا کوچک خان شرکت کرد. این دو و دیگر بلشویکها-عدالتی‌ها با افراطی‌گریها و بی‌درایتی‌های خود باعث به شکست کشانیده شدن جنبش جنگل شدند).

"کميته‌ی «بين الطلوعين» تشکیلات دیگر خشونت‌طلب-تروریستی بود که با کمک حيدرخان عموغلو در تهران به وجود آمد. اعضای آن اسدالله خان ابوالفتح‌زاده، داودخان علی آبادي، سيد محمد کمره‌اي، سيد عبدالرحيم خلخالي، ميرزاسليمان خان ميکده، مشکوه الممالمک، ميرزا قاسم خان صدر و شيخ محسن نجم‌آبادی بودند. اكثر این اشخاص در زمره‌ی گردانندگان «لژ بیداری ایران» قرار داشتند كه هدف آن، نه مهار خودسری شاهان قاجار، که حداقل در دوره‌ی مظفری به حداقل خود رسیده بودند، بلکه از بیخ و بن بَرکندن دولت تورک قاجار بود. بسیاری از اینان در زمره‌ی افراطی‌ترین جناح‌های مشروطه‌طلب بودند و در دامن زدن بر اغتشاشات، شكل دادن به درگیری‌های خیابانی، ایجاد آشوب‌های اجتماعی و ترورهای سیاسی نقش درجه اول را داشتند. با اینكه در لاف از مشروطه‌ی اروپایی دفاع می‌كردند، اما ابزار آنان برای پیشبرد اهداف سیاسی خود، نه گفت وگوهای مسالمت‌آمیز و اقناعی بلكه گلوله بود. به بهانه‌ی مشروطه با هر كس اراده می‌كردند تسویه حساب می‌كردند.

حیدرخان عموغلو حلقه‌ی رابط بین جریانات تورک چپ ایرانی و طیفهای گوناگون آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی و آزربایجان‌گرایی استالینیستی؛ محبوب و حتی قهرمان ملی آنهاست. آنها وی را تبدیل به یک اسطوره کرده‌اند. اما حیدر خان عموغلوی واقعی بیشتر به آنچه «سامی بیگ» شهبندر تیزبین عثمانی در خوی در سالهای جنگ جهانی اول، هنگامی که حیدرعموغلو را به جرم فعالیتهای تروریستی به زندان انداخته بود، به خود او گفت شبیه‌تر است: «تو نه یک حاکم، بلکه یک قلدر وحشی هستی».

.

(٭حیدرخان، بر عکس بسیاری از رهبران مشروطه‌طلب، آزربایجان‌گرایان و تورکهای چپ ایرانی؛ یک «تورک چپ انترناسیونالیست-روسی» بود و تمایلات ملی ایرانی (تعلق به «ملت ایران)» و حسیات ضد تورک نداشت. وی در سال ١٩١٧ بنا به دعوت تقی‌زاده که در برلین مجله‌ی باستان‌گرای کاوه را منتشر می‌کرد به ان شهر رفت. اما بین حیدرخان و تقی‌زاده اختلاف نظر اساسی بوجود آمد. تقی‌زاده با دادن اختیارات به حیدرخان مخالفت کرد و وی را طرد نمود. (البته وی شعور ملی تورک هم نداشت. اساسا روابط حیدرخان با بسیاری از شخصیتهای ضد تورک مانند تقی‌زاده، عارف قزوینی، ابراهیم منشی‌زاده و .... ؛ همچنین اشتراک وی در اشغال آسیای میانه توسط ارتش سرخ و روسیه، به همراه آوتیس سلطانزاده و کریم حسنوف (نیک‌بین اردبیلی (تبریزی؟)) به دلیل نبود حس تعلق ملی تورک در وی است).

خيانت حيدر عموغلو:

شش ماه پس از ترور امین السلطان به جان محمدعلي شاه سوء قصد شد. طي اين شش ماه از سوي محمدعلي شاه و درباريان و امرا و سركردگان گامهاي مهمي براي نزديكي به مشروطه‌خواهان و مجلس برداشته شده بود. در هر واقعه‌اي شاه و همراهانش از مواضعشان عقب نشسته، اكثريت وكلاي مجلس شوراي ملي هم با آغوشي باز مستقبل شاه و يارانش شده بودند.

حیدر عموغلو نقش اصلی را در طراحی و آماده‌سازی طرح قتل محمدعلی‌شاه داشت. این اقدام یک تصمیم جمعی بود که از جانب گروه تروریستی ١٥-٢٠ نفره به رهبری حیدرخان عموغلو و با مشارکت حوزه‌ی اجتماعیون عامیون تهران، تبریز، تفلیس و «انجمن آزربایجان» صورت گرفت. هر چهار عامل انداختن بمب مجاهد فققازی ساکن باکو و فرستاده‌ی کمیته‌ی باکو بودند (دو تن اصلا از اسکو). این ترور که در هنگامه‌ی اوج همکاری شاه با مشروطه‌خواهان اتفاق افتاد، یک خیانت بزرگ در تاریخ معاصر ایران و ملت تورک و دسیسه‌ای خائنانه برای رو در رو قرار دان ملت و دولت تورک قاجار است. در اسفندماه ١٢٨٦، پیش از ظهر جمعه، نمایندگان مجلس شورای ملی با شاه دیدار و گفت‌وگو کرده بودند. بعد از ظهر همان روز ترور شاه رخ داد. شاه برای گردش به دوشان تپه می‌رفت که ناگهان در راه با پرتاپ دو نارنجک به سوی کالسکه‌ی شاهی به او سوء قصد شد. شماری از افراد بیگناه کشته و زخمی شدند. اما شاه از خطر رهایی یافت.

پس از ترور، رهبران تورک مشروطیت‌طلب و مجاهدین آزربایجان، خیانت را به اوج رساندند و برای نخستین پار خلع سلطنت تورک قاجار را تلفظ کردند و زمینه را برای کودتا آماده ساختند. یکی از جرايد هفتگي به طايفه‌ی تورک قاجاريه پرداخته آنها را عيب‌جويي و ملامت كرد. در جراید تلگرافي از آزربايجان مبني بر خلع سلطنت از محمدعلي شاه درج شد. در  افواه شايع شد كه به زودی يك كودتا به ظهور خواهد رسيد.

«طرح و اجرای ترور با هدف به قتل رساندن شاه، روندی مملو از بدگمانی، گسست، خشونت، کودتا، آدم‌کشی و بحران سیاسی را برای ایران و ایرانیان پدید آورد. طراحی و اجرای این ترور، رشته‌های ملایمت و مسالمتِ محتمل میان شاه، مجلس، مشروطه‌طلبان و مردم را از هم گسست و تخم نفرت را در زمین بدگمانی افشاند و محصول زهرآگین آن موج کشتار نخبگان و پیشتازان جنبش مشروطه، همانند جهانگیرخان صوراسرافیل، سیدمحمدرضا مساوات، ملک‌المتکلمین، سیدجمال واعظ اصفهانی، بهاء‌الواعظین، میرزا داودخان، ... بود.

طرح قتل محمدعلی شاه هنگامی صورت گرفت که همکاری محمدعلی شاه با مشروطیت در اوج خود بود. سفیر انگلیس (و نه سفیر روس که شائبه‌ی حمایت از شاه را ایجاد کند) می‌نویسد: «با توجه به اینکه در مدت اخیر رفتار خلاف مشروطه‌گی از شاه دیده نشد، این سوءقصد خلاف انتظار بود.» محمدعلی‌شاه پیش از این سوء ‌قصد، با فرستادن تلگرافی به علمای نجف، اعلام کرده بود که مشروطه‌خواه است. آنها نیز در نیمه‌ی محرم تلگرافی مبنی بر امتنان از مساعدت شاه با مشروطه ارسال کردند. شاه یک روز پیش از اجرای طرح ترور، طی دست‌خطی که به مجلس فرستاد، از نمایندگاه قدردانی و اعلام کرد که روز افتتاح مجلس رسماً در عمارت جدید حضور می‌یابد. وقتی دست‌خط شاه قرائت شد، ناگهان نمایندگان مجلس یک‌صدا فریادِ «زنده باد اعلی‌حضرت» برآوردند و هیاتی برای عرض تشکر به حضور شاه گسیل کردند. شاه نيز با مهرباني آنها را پذيرفت. گفت‌وگوهای این هیات و شاه، دوستانه و توام با مهربانی شاه بود.

پس از سوء‌ قصد، شاه در کمال پایبندی به قانون و بدور از هر گونه واکنش انتقام‌جویانه، خواهان شناسانی و مجازات عوامل ترور ‌شد. (قبل از آن نیز شاه مانند یک شهروند قانونمدار از نشریه‌ی مساوات ارگان انجمن آزربایجان که به هتک حرمت مادر شاه ام الخاقان دست می‌زدند، به عدلیه شکایت کرده و بعدا شکایت خود را پس گرفته بود. نگاه کنید به بخش ترور شخصیت). اما اقدامی جدی صورت نگرفت. آمران و مرتکبان ترور شاه مشخص نشدند و كسی مجازات نگردید. مسکوت گذاشتن پیگرد قضایی آمران و عاملان ترور محمدعلی شاه، نشان از قانون‌گریزی، نقض بی‌طرفی، رفتار ضد اخلاقی و صحه نهادن به اِعمال خشونت از سوی مشروطه‌خواهان داشت. تا این‌که شاه نامه‌ای گلایه‌آمیز به مجلس شورای ملی ‌فرستاد. بدین سان، بهار مسالمت و تفاهم به خزان بدگمانی نسبت به مشروطه‌خواهان انجامید و شاه تا آن هنگام که به باغشاه رفت و مجلس به توپ بسته شد، از کاخ سلطنتی بیرون نیامد. محمدعلی میرزا وقتی احساسات مشروطه‌طلبان و تنی چند از نمایندگان و حتی انجمنها، چراغانی‌ها و شکرگزاری‌ها را دید، سیمائی معصوم و مظلوم به خویش گرفت، کمتر از چهار ماه بعد از سوء قصد، مجلس را به یاری قزاقان روسی با توپ در هم کوبید و به عمر مشروطیت صغیر پایان داد. بمباران مجلس تنها یکی از نتایج سوء قصد به جان شاه بود ....»

تروريستهای انجمن ايالتی آزربايجان و انجمن غيبی تبريز:

«انجمن ایالتی آزربایجان» و «مرکز غیبی تبریز» آغشته به خشونت‌گرایی و تروریسم بودند و به حذف فیزیکی و قتل مقامات دولتی و مخالفان سیاسی خود می‌پرداختند. این انجمن، همچنین بانی سنت «ترورهای درون تشکیلاتی در ایران» است که در سازمانهای تروریستی-توتالیتاریستی چپ به وفور دیده می‌شود. در انجمن ایالتی آزربایجان سوسیال دمکراتها که ترور را مشروع می‌شمردند اکثریت داشتند. در شهر تبریز سوسیال دمکراتهای ارمنی آلوده به تروریسم (داشناکها، هنچاکها، ...) هم بسیار فعال بودند. در میان رهبران این تشکیلات میرزا محمد علی خان تربیت، یک تروریست و آزربایجان‌گرای پان‌ایرانیست؛ و حاج علینقی گنجه‌ای، از قدماى احرار و مشروطه‌طلبان دو آتشه قرار داشت (وی پس از استقرار مشروطیت به حزب دموکرات پیوست و از سران آن حزب در آزربایجان شد. سپس تدریجا با شیخ محمد خیابانى نزدیک گردید و به نهضت آزادی‌ستان پیوست. (خلیل ملکی موسس نیروی سوم با دختر حاج علینقی گنجه‌ای ازدواج کرد).

بین مرکز غیبی تبریز، تشکیلات ترور انجمن آزربایجان در تهران، فرقه‌ی اجتماعیون عامیون مستقر در قفقاز، حزب همت مستقر در باکو و حزب سوسیال دموکراسی کارگری روسیه (جناح بلشویک شعبه‌ی قفقاز به رهبری استالین)، رابطه‌ی تشکیلاتی و سیاسی وجود داشت. مرکز غیبی تبریز تحت تاثیر، حتی تحت کنترل مجاهدین و فدائیان (آنارشیستها و تروریستهای) قفقازی بود.

انجمن ایالتی آزربایجان در هدایت، سازماندهی و عمل سیاسی از «سویتهای روسیه» الگوبرداری می‌کرد. مانند استفاده از تروریسم و تشکیل حوزه‌ی مخفی و علنی که از آموزه‌ها و تاکتیکهای لنینی در تشکیلات حزبی بلشویکها اخذ کرده بود. دیگر انجمنهای موجود در ایران به نوبه‌ی خود، از انجمن ملی آزربایجان تبریزکه افراطیترین انجمنهای مشروطه‌طلب بود و از اقدامات آن و در راس آنها تروریسم بر علیه مخالفین مشروطه الگوبرداری می‌کردند. چنانچه حیدرخان عموغلو تشکیلات ترور فرقه‌ی اجتماعیون عامیون در تهران (هئیت مدهشه) را با الگوبرداری از شیوه‌های مافیایی و تشکیلاتی تروریستی مرکز غیبی در تبریز تشکیل و اقدامات تروریستی خود را به پیروی از آن انجام می‌داد.

«مرکز غیبی» نه تنها برای ارعاب دشمنان و حذف آنان از روشهای نظامی و ترور بهره می‌جست، بلکه این روش و یا «ترور درون تشکیلاتی» را برای از میان برداشتن اعضای متمرد و متخلف خود هم به کار می‌بست. چنانچه چند تن از مجاهدین از جمله «یوسف خزدوز» (خزدار) به فرمان «مرکزغیبی» و با دست همراهانشان کشته گردیدند. قتل «یوسف خزدوز» (خزدار) از اعضای مرکز غیبی و از سردستگان مجاهدان، اولین ترور درون تشکیلاتی در ایران است. انجمن علت ترور یوسف خزدور را «تخلف از ضوابط تشکیلاتی و اخلاقی» ذکر کرد. کسروی که مدافع و حامی تروریسم مشروطه‌خواه و ضد قاجار بود، اعلامیه‌ی فارسی مرکز غیبی به مناسبت ترور یوسف خزدار که «با جمله‌های نیکی» نوشته شده بود را در اثر خود نقل کرده است: «مرکز غیبی» خودسریهایی از او سراغ می‌داشت و این بود دستور کشتنش را داد و چون روزنامه‌ی انجمن، این سرگذشت را با جمله‌های نیکی برشته‌ی نوشتن کشیده و چنین پیداست که همان نوشته‌ی خود «مرکز غیبی» است. اینک همان را در پائین می‌آوریم: «مشهدی یوسف خزدار که از چندی باید طرف کسوت فداکاری را محض پیشرفت خیالات خود در بر کرده بود، نقشه‌ی افعال او هر دقیقه با دست مفتشین مخفی در دایره‌ی قضاوت فرقه‌ی مجاهدین فی سبیل الله مکشوف و هر روز صفر عصیان را در نامه‌ی اعمال او می‌گذاشتند تا اینکه حدود قانونی این سلسله‌ی نجیبه بآخر رسیده و خط اعدام بنام وی کشیده شد».

«انجمن ایالتی آزربایجان» و «مرکز غیبی تبریز» مانند دیگر نهادهای مشروطیت معتقد به ملت ایران، میهن ایران و زبان ملی فارسی بودند و ملت تورک برای آنها موضوعیتی نداشت. علی مسیو و حاجی علی دوافروش و حاج رسول صدقیانی و دیگران «مرامنامه»، اساسنامه و مقررات اجتماعیون عامیون قفقاز را که به تورکی بود، عوض بازنشر آن به زبان تورکی در تبریز، به فارسی ترجمه و نشر کردند، زیرا خود را ایرانی و زبان ملی ایران را فارسی می‌دانستند و دغده‌شان نجات ایران بود. این، دلیل تغییر نام «انجمن ملی آزربایجان» به «انجمن ایالتی آزربایجان» بود. زیرا نمی‌خواستند شبهه‌ی وجود ملتی به غیر از ملت ایران ایجاد شود.

کميته‌ی تروريستی مجازات:

یکی از تشکیلات تروریستی مشروطه‌طلب ایجاد شده (در تهران) توسط تورکهای قفقازی و ایرانی کميته‌ی مجازات است. بسیاری این کمیته را زیرمجموعه‌ی فرقه‌ی اجتماعیون عامیون ایران می‌دانند که پیوند نزدیکی با اجتماعیون عامیون یا سوسیال دموکراتهای قفقاز داشت. از ترورهای انجام یافته توسط این جمعیت آدمکش مشروطه‌طلب، قتل میرزا اسماعیل‌خان (رئیس انبار غله‌ی وزارت مالیه)، عبدالحمیدخان ثقفی متین‌السلطنه (مدیر روزنامه‌ی عصر جدید)، میرزا محسن مجتهد (برادر صدر العلماء)، منتخب‌الدوله، میرزا احمدخان استوار، احمدخان، سردار رشید و چند نفر دیگر که به نظر آنها «خائن به منافع کشور» بودند است. این گروه تبهکار که هیچ راه فعالیتی به جز خشونت و برخورد قهرآمیز نمی‌شناخت، به ترور درون تشکیلاتی هم دست می‌زد. در پی نافرمانی و اختلاف با دیگر  اعضای گروه، رشیدالسلطان خلخالی، یکی دیگر از اعضاء بنام کریم دواتگر زنجانی را که از مجریان ترور میرزا اسماعیل‌خان بود، ترور کرد. کریم دواتگر زنجانی از مشروطه‌طلبان تروریست بنام بود که خود قبلا اقدام به سوء قصد به جان شیخ فضل‌الله نوری کرده و از این رو به «پهلوان آزادی‌خواه» مشهور شده بود.

«میرزا ابراهیم‌خان منشی‌زاده» دبیرکل این تشکیلات تروریستی، فرزند کریم‌بیک منشی‌اف از تورکهای ایروان بود که در زمان ناصرالدین شاه به تهران آمد. نخست شغل پدر در قزاقخانه را پیشه کرد، اما بعدها خدمت نظام را رها و به مشروطه‌خواهان پیوست. او در انقلاب مشروطه مجدانه شرکت داشت. (فرزند وی «داود منشی‌زاده» موسس حزب نژادپرست آریایی «سومکا»-حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران- است. نفرت از اعراب، تورکها، یهودی‌ها و کمونیست‌ها از ویژگی‌های حزب سومکا بود). «اسدالله ابوالفتح‌زاده تبریزی» سرتیپ سابق فوج قزاق، رئیس قوای عامله‌ی کميته‌ی مجازات، فرزند ابوالفتح‌خان میرپنج از مهاجرین پس از عهدنامه‌ی تورکمانچای و از طایفه‌ی شریرلوی قفقاز بود. او فردی با گرایش‌های سوسیالیستی و از دوستان نزدیک وکیل افراطی «میرزا ابراهیم آقا تبریزی» بود. (میرزا ابراهیم‌آقا تبریزی، روحانی نماینده‌ی تبریز در مجلس اول، از اعضای لژ فراماسونری بیداری و رئیس «انجمن غیرت» بود. وی انجمن غیرت را به همراه ابوالفتح‌زاده و منشی‌زاده، رهبران تشکیلات تروریستی «کمیته‌ی مجازات» اداره می‌کرد. هر سه‌ی این اشخاص با اجتماعیون و عامیون ارتباط داشتند). ابوالفتح‌زاده تبریزی که در این دوره برای مشروطه‌خواهان اسلحه تهیه می‌کرد، از نخستین کسانی است که فکر انجام یک کودتا در ایران بر علیه دولت تورک قاجار را مطرح کرد. منشی‌زاده، ابوالفتح‌زاده و شماری دیگر از رهبران و اعضای کميته‌ی مجازات، مانند احسان‌الله خان دوستدار، بر دین بهائی بودند (احسان‌الله خان دوستدار و یا رفیق سرخ، صدر اسمی دولت کودتای سرخ در گیلان، و پیشه‌وری وزیر داخله‌ی آن بود. احسان‌الله خان در سال ١٩١٥ و به بعد در کمیته‌ی مجازات کار می‌کرد و پس از دستگیری و اعدام رهبران کمیته‌ی مجازات به نهضت جنگل پیوست. او در نهضت جنگل، در مقام صدر دولت کودتا، از تروریست قاتل ناصرالدین شاه تعریف می‌کرد). رهبران این کمیته، به همراه چند تن مشروطه‌طلب افراطی و آزربایجان‌گرای پان‌ایرانیست (سیدحسن تقی‌زاده، سیدجلیل اردبیلی، سیدعبدالرحیم خلخالی، حاج‌میرزا ابراهیم تبریزی و حیدرخان عموغلو) عضو انجمن سری دیگری بنام انجمن بین الطلوعین هم بودند.

علاوه بر «رشیدالسلطان خلخالی»، «کریم دواتگر زنجانی»، «حاجی بابا اردبیلی» (از دستجات ستارخان در تبریز و نزدیکان عموغلو در تهران)، «عمادالکتاب قزوینی» و «مشهدی یوسف» (از رفقای ستارخان)، عده‌ای از مجاهدین فراری تبریز که با مهاجرین به کرمانشاه و بغداد رفته بودند هم به کميته‌ی مجازات ملحق شده بودند. عبدالله بهرامی، رئیس نظمیه‌ی تبریز در دوره‌ی آزادی‌ستان و از نزدیکان خیابانی، حامی و عضو این کمیته‌ی تروریستی بود. سران این کمیته‌ی جنایتکاران، از دوره‌ی آزادسازی تبریز توسط اردوی عثمانی-حکومت اتحاد که عده‌ای از دمکراتهای تبریز با آنها همکاری کردند، با تورکان دشمنی به هم رساندند.

کميته‌ی تروريستی خيابانی- دمکراتهای آزربايجان:

فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول نه تنها از جهت هویت ملی انتخابی‌اش (ملت ایران، وطن ایران، زبان ملی فارسی) فرزند انقلاب مشروطیت ایران بود، بلکه به لحاظ مشی سیاسی هم، از جمله کاربرد تروریسم، ادامه دهنده‌ی راه آن بود. در دوران حاکمیت خیابانی-نوبری سایه‌ی تروریسم بر شهر تبریز گسترده شد و هر روز یکی دو تن از مقامات دولتی، تجار، مطبوعاتیان، سیاسیون، روحانیون، .... به دلایل سیاسی (مخالفت با خیابانی و نوبری)، انتقام از عمّال دوره‌ی صمدخانی، بی‌قانونی و هرج و مرج ... به قتل می‌رسید (فخرالمعالی دادستان تبریز، سید نعمت‌الله خان مدیر روزنامه‌ی کلید نجات، حاجی ملک التجار، پسر ملاباشی دوره‌ی صمدخان، معتضد لشکر رئیس قشون تبریز، ...): «در شهر چندین جنایت واقع شد، .... چند نفر از عمال کوچک دوره‌ی صمدخانی بدست اشخاص ناشناسی کشته شدند.... پسر ملاباشی صمدخان را .... در روز روشن در پشت عمارت حکومتی با تیر زدند.... معلوم بود که این جنایت از طریق انتقام بدست مجاهدین اتفاق افتاده، ....بلافاصله یکی از کلانتریهای قدیم را .... شب در خانه‌اش مقتول نمودند. این دو جنایت واضح بود که برای انتقام از اعمال گذشته است.... سپس یک تاجری را ترور نمودند که ....  مردم محترم و معمری بود موسوم به ملک التجار که مورد احترام اهالی بود... دو روز بعد سردار ظفر را هم در خانه‌ی خودش مقتول ساختند... اما جنایتی که شهر را تکان داد و اسباب زحمت فوق العاده برای من فراهم ساخت، قتل امام جمعه‌ی تبریز بود .... در مراجعت نزدیکی کلانتری محله‌ی ششکلان مورد حمله‌ی سه نفر از مجاهدین مربوط به دموکراتها شده و خود او و پسرش کشته شده بودند. ... امام جمعه در آن ایام در امور دخالتی نداشته و ظاهرا زندگنی بی‌طرفی را انتخاب کرده بود.... این اشخاص از طرف «علی حریری» موظف و نگهداری می‌شدند.... قتل امام جمعه باعث انزجار مردم نسبت به آزادی‌خواهان شد» (خاطرات عبدالله بهرامی).

قتلهای سیاسی بدست یک «کمیته‌ی ترور» انجام می‌گرفت که پس از رفتن روسها از تبریز و پیش از آمدن اردوی نجات‌بخش عثمانی، ظاهرا به دستور خیابانی و برای کشتن عمال صمدخان و کسانی که با روسها همکاری داشتند تاسیس و توسط نوبری و حریری اداره می‌شد. اما مانند هر تشکیلات تروریستی دیگر، دستش به خون بیگناهان نیز آلوده گشت، بعدها تورک‌گرایان و مقامات «حکومت تورک اتحاد» (جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی) را نیز مورد هدف قرار داد. ظاهرا کمیته‌ی ترور دمکراتهای آزربایجان، الگوبرداری از کمیته‌ی ترور مجازات تهران پس از مشروطه بود. عبدالله بهرامی (ملیت فارس، با تمایلات ضد تورک) رئیس نظمیه‌ی تبریز در دوره‌ی آزادی‌ستان و عضو حزب دمکرات، از این کمیته‌ی ترور حمایت می‌کرد. وی قبلا در تهران هم با کمیته‌ی تروریستی مجازات ارتباط و همکاری داشت: «در آنوقت خیابانی و نوبری و علی حریری و بادامچی در منزل من هفته‌ای یک دو بار جلسه‌ی محرمانه تشکیل داده و راجع به سیاست حزب و سایر امور تبادل نظر می‌کردیم». (خاطرات عبدالله بهرامی). یوسف ضیاء و دیگر مقامات حکومت اتحاد-اردوی عثمانی عبدالله بهرامی را عامل ترور امام جمعه ی تبریز می دانستند. شیخ میرزا اسماعیل نوبری، شخص دوم جنبش خیابانی و دست راست او، از دوره‌ی مشروطه آلوده به تروریسم بود. وی در ماجرای فرستادن بمب به شجاع نظام مرندی به منظور قتل او شرکت مستقیم داشت. تروریستی بنام رجب سرابی تبریزی هم که سید عبدالله بهبهانی را ترور کرد، از مجاهدین تبریز و مرید میرزا اسماعیل نوبری بود. کربلائی علی‌آقا حریری، از نزدیک‌‌ترین یاران قیام خیابانی، از اعضای فوج نجات تبریز (به رهبری هوارد باسکرویل) در دوره‌ی جنگ بر علیه محمدعلی شاه بود. حکومت اتحاد-اردوی عثمانی قصد تبعید وی را هم داشت ولی او فرار کرد.

پس از آزادسازی تبریز توسط اردوی عثمانی و تشکیل حکومت اتحاد به صدارت جمشیدخان مجدالسلطنه افشار اورومی، این حاکمیت تورک عده‌ای از تروریستها و آدمکشان دمکرات آزربایجانی را دستگیر و پس از محاکمه اعدام نمود. از جمله تروریستی به اسم اسدالله اهل قفقاز که به کشتن معتضد لشکر، رئیس قشون تبریز به امر دمکراتها اعتراف کرده بود. بدین ترتیب به حاکمیت تروریسم و فضای رعب و وحشت دوره‌ی دمکراتها در تبریز پایان داده شد و مردم نفسی به راحت کشیدند. خیابانی و دو تن از یارانش نیز توسط حکومت اتحاد-اردوی عثمانی به اورمیه و سپس قارس تبعید شدند. علت تبعید آنها «کارشکنی در امور حکومت تورک اتحاد و تدارکات نیروهای مسلح تورک بومی-اردوی عثمانی» بود. (اشتراک در عملیات قانون‌شکنانه و تروریستی از جمله ترور امام جمعه‌ی تبریز، و طبق برخی منابع همکاری با دستجات ضد تورک ارمنی هم در میان علل فرعی ذکر شده‌اند). پس از آنکه اردوی عثمانی تبریز را ترک کرد و مکرم الملک نائب الایاله‌ی آزربایجان گشت، او هم «تنی چند از کارکنان کمیته‌ی آدمکشی را که در پیرامون خیابانی بودند گرفتار کرده و به نام کشنده‌ی امام جمعه به دار آویخت».

کميته‌ی ترور دمکراتها بر عليه تورک‌گرايان

رعب از کمیته‌ی ترور دمکراتها، علاوه بر مردم، در میان تورک‌گرایان و دمکراتهایی که در دوره‌ی حکومت تورک اتحاد مصدر امور بودند واقعی بود. خیابانی خود قبلا، «حاجی میرزا بلوری» را پس از درگیری با مجاهدین تورکچو-تورک‌گرای وی دستگیر و از شهر بیرون رانده بود. حاجی میرزا بلوری، نائب رئیس «مجلس اتحاد اسلام» و رئیس بلدیه‌ی تبریز در دوره‌ی حکومت اتحاد بود. وی دومین شخصیت برجسته‌ی تورک‌گرا در تاریخ معاصر تورک‌ائلی (پس از جمشیدخان سوباتایلی افشار ارومی-مجدالسلطنه) است. گزارشات اداره‌ی استخبارات (جاسوسی)، دفتر اطلاعات (خبررسانی) بریتانیا جمشیدخان مجدالسطنه و میرزا آقا بلوری را تورکوفیل- تورک‌گرا می‌نامد. «باید دانست که این تسلط ایشان [دمکراتها] نه تنها بر توده‌ی مردم، بلکه بر آزادی‌خواهان نیز سنگین بود و همه در پرده و آشکار زبان خرده‌گیری باز کرده بودند. و نخستین نغمه‌ی مخالفت را مجاهدان سرودن آغازیدند. و آنچنان بود که حاجی میرزا آقای بلوری که یکی از سردسته‌های مجاهدان بود و در جنگهای ١٣٢٦ و محرم ١٣٣٠ هنرها و دلیری‌ها از خود نشان داده و پس از چیره گردیدن روسها با دیگر سردسته‌ها به اسلامبول گریخته بود و در میان تورکها می‌زیست، در آغاز سال ١٣٣٦ به تبریز آمد. و مجاهدان بر سر وی گرد آمده بیرق مخالفت با خیابانی را بلند کردند. و روزنامه‌ای نیز به نام شرق برپا کردند و شماره‌ی نخستین آن چاپ گردید. لیکن خیابانی به دستیاری نظمیه عرصه را بر ایشان تنگ ساخت و سرانجام کار به زد و خورد کشید و بلوری دستگیر و از شهر بیرون رانده شد. لیکن کینه‌ی مردم در باره‌ی پیشوایان دمکرات روز به روز زیادتر می‌گردید و بر شماره‌ی مخالفان می‌افزود» (قیام شیخ محمد خیابانی). (رئیس نظمیه‌ی مورد بحث در این روایت، عبدالله بهرامی است که با کمیته‌ی ترور دمکراتها در تبریز و کمیته‌ی ترور مجازات در تهران پیوندهایی داشت).

بسیاری از تورک‌گرایان و دمکراتهای مصدر امور در حاکمیت اتحاد، پس از خروج اردوی عثمانی از آزربایجان، از ترس کشته شدن توسط کمیته‌ی تروریستی دمکراتها در گوشه‌ و کنار شهر پنهان شدند و یا از شهر فرار کردند. آنها تا سقوط حاکمیت آزادی‌ستان مخفی بودند: «پس از تخلیه‌ی آزربایجان [از قوای عثمانی] عده‌[ای از] مخالفین [تورک‌گرا] که در دوره‌ی [حاکمیت] عثمانی مصدر خدمات محلی بودند، از ترس انتقام آزادی‌خواهان [دمکراتهای آزربایجان] فرار کرده و به تهران پناهنده شده بودند...... [پس از سقوط حاکمیت آزادی‌ستان] مخالفین که در گوشه‌های شهر پنهان شده بودند .... فراریان آزربایجان و عواملی که در دوره‌ی هجوم عثمانی‌ها مصادر امور بودند... یکدفعه بیرون آمده .......» (خاطرات عبدالله بهرامی)

کسروی تروريست‌پرور:

کسروی یک آزربایجان‌گرای پان‌ایرانیست است که در تشکل مفهوم «قوم آزربایجانی» جزئی از «ملت ایران» سهم بزرگی دارد. وی با عَلَم کردن آزربایجان و نوشتن تاریخی جدا از تاریخ مناطق تورک‌نشین مجاور در استانهای همدان و مرکزی و .... برای آن، آگاهانه به انکار ملت تورک و تجزیه‌ی آن به آزربایجانی و غیر آزربایجانی، انکار یکپارچه‌گی منطقه‌ی تورک‌نشین در شمالغرب ایران و تجزیه‌ی آن به دو بخش آزربایجانی و غیر آزربایجانی کوشید. آثار کسروی جایگاهی همانند کتب مقدس بین تورکهای چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست و آزربایجان‌گرایان استالینیست دارد (تاریخ‌نگاری پان‌ایرانیستی و آزربایجان‌گرایانه در مورد مشروطه تقریبا یکی است). در نزد تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان، نقل قول از کسروی با عبارت «کسروی می‌گوید»، دارای مقامی مشابه «قال رسول الله» در ادبیات اسلامگرایان است و به زعم آنها مطالبشان را تائید کرده و به وثوق و پرستیژ و «کلاس» آنها می‌افزاید. (حال آنکه تاریخ‌نگاری کسروی در باره‌ی ربع اول قرن بیستم و حرکت مشروطیت، آکنده از وارونه‌نمایی، تحریف و سانسور است. او در آثار خود، حرکت مشروطه را که بنا به منابع علمی خارجی و مشاهدان بی‌طرف، فاقد پشتیبانی قاطبه‌ی ملت تورک در تورک‌ائلی و ایران بود، به عنوان حرکت سیاسی اصلی مردمی، و حرکت ملی دمکراتیک تورک - «میللی موجادیله»[82] که جریان اصلی سیاسی مردمی در آن سالها بین تورکان در سراسر تورک‌ائلی و در سراسر ایران و برخوردار از حمایت بسیار گسترده‌ی تمام اقشار جامعه بود را حذف و سانسور و ناموجود کرده است).

در آثار کسروی در باره‌ی رهبران تورک‌گرای آن دوره مانند جمشیدخان افشار اورومی و ابوالفتح علوی و دیگران که فرهنگ‌ساز، مسالمت‌جو، آزادی‌خواه، رفرمیست و مشروطیت‌طلب معتدل بودند، مطلب مهمی یافت نمی‌شود. اما همین شخص در آثارش همه جا با آب و تاب به تقدیس خشونت و ستایش و توجیه و دفاع از اعمال تروریستی مشروطه‌طلبان افراطی مانند عباس آقا صراف تبریزی که مقامات دولتي و مخالفان سیاسی و حتی یاران دگراندیش خود را به قتل می‌رسانیدند و يا کساني مانند حيدرخان که تروريسم سرخ بلشويکي را به ايران داخل کرده و نقش مهمي در منحرف نمودن و ناکام شدن روند مسالمت‌آميز و رفرميستي آزادي‌خواهي و مدرنتيه داشته‌اند می‌پردازد و از این آدمکشان و تروریستها و دشمنان آزادی، به عنوان آزادی‌خواه قهرمان‌سازی می‌کند. برای «گُرد آزادی» نامیده شدن فردی از سوی کسروی (و مشروطه‌طلبان و آزربایجان‌گرایان) کافی است که وی عملی خشونت‌آمیز و تروریستی بر علیه دولت تورک قاجاری کرده باشد.

مراسم کتاب‌سوزانی سالانه‌ی کسروی («بهروز»- اول دی ماه)؛ تلاش او برای نابود کردن زبان تورکی-نسل‌کشی زبانی تورکها؛ همچنین ادبیات تخریبی و روش ترور شخصیتی که بر علیه مخالفین خود از جمله دولت تورک قاجار و بویژه تورک‌گرایان (تقی رفعت، جمشیدخان مجدالسلطنه، ....)، حتی شعرایی که نمی‌پسندید (حافظ را «شاعرک یاوه‌گوی مفت‌خوار»، سعدی را «مرد ناپاک»، ...) بکار می‌برد، انعکاس خوی تروریست‌پروری و تمایلات خشونت‌دوستی این شخصیت مشروطه‌طلب، پان‌ایرانیست و از رهبران فرقه‌ی دمکرات آزربایجان است. طنز تاريخ آنکه کسروی که به تقديس تروريسم و خشونت‌خواهي مشروطه‌طلبان بر عليه دولت قاجار مي‌پرداخت؛ از تروریسم فرهنگی بر علیه کتب و نسل‌کشی زبانی تورکها دفاع می‌کرد؛ و بر علیه مخالفان خود شیوه‌ی ترور شخصیت را بکار می‌برد، خود بعدها قرباني همان فرهنگ تروریست‌پرور، اما از نوع اسلامیستی گردید و توسط تروریستهای اسلامگرا ترور شد. کسروی تاوان تائید و تشویق اقدامات تروریستی مشروطه‌خواهان ضد قاجار را بعدتر پرداخت.

ترور شخصيت به عنوان يک شيوه‌ی سياسی

مانند پدیده‌ی «تروریسم مدرن» و «ترور درون تشکیلاتی»، پدیده‌ی «ترور شخصیت به عنوان یک شیوه‌ی سیاسی» هم، ره‌آورد مجاهدین و فدائیان قفقاز، تورکهای چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست و آزربایجان‌گرایان استالینیست به ایران و تورک‌ائلی است. بویژه «حزب توده‌ی ایران» و «فرقه‌ی دمکرات آزربایجان» در شیوع ادبیات موسوم به استالینیستی در ایران مسئول درجه اولند. ارکان ادبیات استالینیستی را خشونت‌طلبی، ترورگری، شخص‌پرستی، گزاف‌گویی و بزرگنمایی، ادبیات شعاری، و شیوه‌های غیر اخلاقی مبارزه‌ی سیاسی مانند ترور شخصیت، (افترا، برچسب‌زنی، اتهام‌زنی‌های دروغین و مرعوب کننده با هدف تخریب شخصیت و شهرت و محبوبیت افراد، ارائه‌ی تصویر نادرست از مخالفین و رقبای سیاسی، قلب واقعیت و ارائه‌ی تصویری غیرواقعی از آنها، دستکاری و دگرگون جلوه دادن نظرات آنها، شیطان‌سازی، لجن‌مالی، ایجاد ارعاب و وحشت در باره‌ی قربانیان و زیرآبزنی، ناسزا، سرانجام حذف آنها) .تشکیل می‌دهد (از کلیشه‌های ثابت اعلامیه‌های حزب توده و فرقه‌ی دمکرات آزربایجان پس از انقلاب: سگ زنجیری امپریالیسم، عامل سیا و موساد، دشمن خلقهای تحت ستم، مداحان نوکر صفت امپریالیسم، توطئه‌های خائئانه، گروهکهای مائویستی، چماقداران ارتجاع، اوباشان این به اصطلاح حزب، مزدوران رژیم، مشتی لیبراال، دنباله‌روی بورژوازی، و ....).

روزنامه‌های هتاک مشروطيت:

مهمترین روزنامه‌های مشروطیت در تهران (حبل المتین، صوراسرافیل، مساوات، روح القدس، ..) با آفریدن تشنجهای سیاسی، مدام شرایط را بحرانی‌تر می‌کردند. آنها سرگرم فحاشی بودند و لحنشان نشان از گفتار مسلط بر جامعه یعنی استبداد داشت. کمتر کسی بود که به دنبال مصلحت عمومی و احقاق حقی باشد، هدف خفه کردن حریف به هر شکل ممکن بود. توده‌های مردم به دنبال اینان به راه می‌افتادند زیرا نه تنها درکی از مشروطه نداشتند، بلکه به این دلخوش بودند که برخی رجاله‌ها و عوام‌فریبان آنان را به سرابی موهوم سرگرم می‌کردند. «هرکس بیش‌تر ناسزا می‌گفت مشروطه‌خواه‌تر بود، هر کس قدرت بیشتری در بدگویی داشت آزادی‌خواه بود و اگر به مصلحت چیزی می‌گفت مستبد» (مخبرالسلطنه هدایت). روزنامه‌های مشروطه‌طلب به دستگاه سلطنت محمد علیشاه- آن هم زمانی که با مشروطه همکاری می‌کرد- هتاکی می‌کردند و به طور زننده وارد زندگی خصوصی شاه می‌شدند.

در این میان «مساوات، ناشر افکار انجمن آزربایجان» - یکی از متنفذترین انجمنهای تهران در دوره‌ی اول مجلس و مشروطه- به مبتذل‌ترین شکل به ترور شخصیت مخالفین و مقامات می‌پرداخت و قانون مطبوعات مصوب مجلس شورای ملی را به باد مسخره می‌گرفت. «هنرش درشت‌گویی و ناهنجارنویسی بود» (دکتر فریدون آدمیت). «مسلک خود را بر هتاکی قرار داده بود، چنانکه پادشاه را به نوشیدن باده و سایر قبایح و شنایع نسبت می‌داد و هیچ ملاحظه نمی‌کرد» (مجد الاسلام). مدیر نشریه‌ی مساوات، سیدیعقوب انوار شیرازی بود که بعد از قتل ارباب فریدون زرتشتی (از تامین کنندگان کمک مالی به انجمنهای مسلح) دریدگی را به حدی رسانید که به مادر محمدعلی میرزا- ام الخاقان- نسبت «بدکاره» داد و شاه را فرزند ام الخاقان نامید، کنایه از اینکه پدر او مظفرالدین شاه نیست و شاه زنازاده است: «مساوات» را سید محمدرضای شیرازی می‌نوشت. .... او یک مرد بیباک و خیره‌سری بود... این همچون «روح القدس» شاخ به شاخ محمدعلی میرزا انداخته زور به تندنویسی می‌زد. ... در شماره‌ی ٢١ روزنامه‌اش گفتار درازی زیر عنوان «شاه در چه حال است؟» نوشته، باز سخنان تند و زشتی دریغ نگفت. و چون محمدعلی میرزا از عدلیه دادخواهی کرد. و از دادگاه سیدمحمدرضا را خواستند، او نرفت و در یک شماره از روزنامه‌ی خود، سراپا ریشخند به دادگاه نوشت... و به این بسنده نکرده به یک کار بسیار زشت‌تری برخاست. و آن اینکه یک چلوار بزرگی به نام استشهادنامه آماده گردانید که در آن گواهی مردم را در باره‌ی «بدکاره بودن» «ام الخاقان» مادر محمدعلی میرزا خواستار گردید. و آن را به دست یکی داده به بازار فرستاد که مردم آگاهی خود را نویسند[83].... روزنامه‌های «صوراسرافیل» و «روح القدس» نیز اینگونه گفته‌ها را می‌نوشتند. سید جمال و ملک المتکلمین نیز در منبرها هر گونه بدگویی می‌کردند. بهاء الواعظین بالای منبر محمدعلی میرزا را «پسر ام الخاقان» می‌نامید» (کسروی). «در قانون مطبوعات که از مجلس گذشت و به صحه‌ی شاه رسیده است، صریحا نوشته است جسارت به شاه نباید کرد. ولی روزنامه‌ی «صور اسرافیل» و »مساوات» علنا به شاه فحش دادند و هزار قسم نسبتهای زشت به او دادند. و شاه بر خلاف تمام قوانین، حاضر شده که وکیل بفرستد و در عدلیه با آنها محاکمه کند... اما جبهه‌ی افراطيون از درون و بیرون مجلس مانع شدند و از روزنامه‌نویس حمایت کردند» (تاریخ انحلال مجلس، مجدالاسلام کرمانی).

ادبیات مشروطه‌طلبان و آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست، به عنوان نمونه کتب احمد کسروی در باره‌ی تاریخ مشروطیت و... پر است از ترور شخصیت مخالفین، کاربرد نامها و صفتها با بار منفی برای مخالفین (مرتجع، مستبد، بیداد، دشمن، لجباز، خودکامه، خونریز، خونخوار، دشمنان آزادی، مردم‌آزار، سنگدل، نادان، بوقلمونسار، خائن،  ....)، اما کاربرد نامها و صفتها با بار مثبت برای مشروطه‌طلبها (آزادی‌خواهان، مترقی، دلیران، غیرتمندان، گردنفرازان، جانبازی، آزادگی، بی‌باکی، شیردل، پردل، بی‌باک، وطن‌پرست، ...).

تورکهای چپ ايرانی، آزربايجان‌گرايان و شيوه‌ی ترور شخصيت

همچنین است ادبیات تورکهای چپ ایرانی نخستین. به عنوان نمونه پیشه‌وری در نوشته‌های خود به هنگام عضویت در فرقه‌ی دمکرات، فرقه‌ی عدالت، فرقه‌ی کمونیست و ... (بر علیه کوچک‌خان، مساوات، عثمانی-تورکیه، مخالفین سیاسی، ......) و سپس در دوره‌ی حکومت ملی آزربایجان (بر علیه سابقون تورک‌گرا، تورکیه، مخالفین سیاسی، ....) با گشاده‌دستی شیوه‌ی ترور و تهدید و تخریب و تخطئه‌ی شخصیت را بکار برده است.

امروز هم آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست و آزربایجان‌گرایان استالینیست به طور گسترده از شیوه‌ی ترور شخصیت برای حذف مخالفین سیاسی و دیگراندیشان مخصوصا معتقدین به هویت ملی تورک و لجن مال کردن شخصیتهای تاریخی تورک استفاده می‌کنند. به عنوان نمونه رحیم رئیس‌نیا یک آزربایجان‌گرای سنتی، بدین شکل به ترور شخصیت رسولزاده می‌پردازد: «وی هنگامی که در عثمانی بود به حزب اتحاد و ترقی و تورکان جوان پیوست و سپس سر از حزب دموکرات مسلمان که بعدها به مساوات تغییر نام داد در آورد. حزب اخیر از منافع بورژوا-ملاکهای آن سوی ارس پاسداری می‌کرد و در سال ١٩١٨ به یاوری تورکان اشغالگر قدرت سیاسی در آزربایجان شمالی بدست آورد. ... بعد از پیروزی ارتش سرخ و برچیده شدن بساط مساواتیستها در آزربایجان، رسولزاده که در منجلاب شونیسم و خیانت سقوط کرده بود، از اتحاد شوروی فرار کرد و بعد از مدتی در بدری در اروپا، سرانجام در ترکیه رحل اقامت افکند و بیش از پیش در تلاشهای باطل پان تورکیستی مستغرق گشت.»

قهرمان‌سازی از تروريستها و شخصيتهای خشونت‌طلب تاريخی

خوی تروریسم‌دوستی و خشونت‌پرستی تورک چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایی استالینیستی از جمله در اشکال زیر تجلی یافته است:

ترور شخصيت

واله‌گی و شيدايی به اشقياء و تشکيلات تروريستی کردی

وارونه‌نمائی ماهيت و اعمال گروههای تروريستی و يا آغشته به تروريسم در تاريخ معاصر؛ تطهير و آزادی‌خواه و دمکرات نشان دادن و سمبل‌سازی از آنها: مشروطه‌طلبان افراطی، انجمن آزربایجان، انجمن ایالتی آزربایجان، مرکز غیبی تبریز، فرقه‌ی اجتماعیون عامیون ایران، فرقه‌ی عدالت ایران، حزب کمونیست ایران، فرقه‌ی دمکرات آزربایجان-اول،.... (علاوه بر آلودگی به «تروریسم»، این گروهها «منکر هویت ملی تورک» و «ایران‌گرا» هم بودند).

تاسيس و يا پيوستن به سازمانهای چپ مسلح و تروريستی: از قبیل سازمان چریکهای فدائی خلق ایران، سازمان مجاهدین خلق ایران، پیکار و دهها سازمان دیگر که تحت نام قهر انقلابی، مبارزه‌ی چریکی، قیام مسلحانه، جنگ پارتیزانی و ... به انجام عملیات تروریستی می‌پرداختند و یا مانند حزب توده به آن آغشته بودند. این تشکیلات از تروریسم برای برطرف کردن اختلافات درون تشکیلاتی هم استفاده می‌کردند (حزب توده از روشهای سیاسی بهره می‌برد. اما در میان برخی جناحهای داخلی آن تمایل به رفتار مسلحانه و تروریستی نیز مشاهده می‌شد: قتل محمد مسعود، حسام لنکرانی، پرویز نوایی، محسن صالحی، داریوش غفاری، آقا برار فاطری و .... سازمان چریکهای فدایی خلق ایران چندین مورد ترور یا تصفیه و حذف فیزیکی درون تشکیلاتی داشت: عبدالله پنجه‌شاهی، مهندس نوشیروان پور، ...ٰ). سازمان مجاهدین خلق ایران که بسیاری از موسسین و رهبران آن تورک بوده و هستند (حنیف‌نژاد، سعید محسن، خیابانی، ابریشمچی، داوری، ....)، به تصفیه‌ی مخالفین و منتقدین داخلی با ترور دست زده است (مرتضی هودشتیان، علی محبی، مجید شریف واقفی، جواد سعیدی، ...)

تکريم خشونت از طريق کاربرد نامهای مجاهد و فدائی:

هر دو نام مجاهد و فدائی، مفاهیم خشونت و نابودی را در خود مستتر دارند. اين دو نام که بین گروههای تروریست همواره از محبوبیت برخوردار بوده‌اند، توسط مشروطه‌طلبان به تورک‌ائلی و ایران وارد شده‌اند. در دوران معاصر دو گروه تروریست اصلی در ایران، که بسیاری از موسسین و اعضایشان تورک بوده و هستند، سازمان فدائی و سازمان مجاهدین نام داشته‌اند.

الف-«مجاهد» در فرهنگ اسلامی به کسی که در راه دین خدا بجنگند گفته می‌شود. اعضای فرقه‌ی اجتماعیون عامیون (دارای شش هزار عضو غالباً ایرانیانی مهاجر) را در روسیه و ایران مجاهد می‌نامیدند. با الهام از آنها در جنبش مشروطه‌ی ایران، مجاهد به کسانی گفته می‌شد که با دولت تورک قاجار و بعدها بر علیه محمدعلی‌شاه می‌جنگیدند. به قوچیان و مهاجرین ایرانی در قفقاز که برای نبرد با دولت تورک قاجاری به ایران می آمدند مجاهدین قفقازی گفته می‌شد. انتخاب نام مجاهد از سوی مشروطه‌طلبان نشان می‌دهد آنها خودشان هم واقف بودند که جنبش مشروطیت از یک حرکت مدنی و مسالمت‌آمیز و صلح‌جو و عقلانی، به یک انقلاب طالب خشونت و جنگ و براندازی و ایدئولوژیک (فارس‌گرا-ضد تورک) تبدیل شده است.

ب- «فدائی» به معنی کسی است که جان خود را در راه هدفی قربانی کند. در منطقه‌ی ما فدائی برای نخستین بار برای نامیدن دستجات تروریستی ارمنی که بر علیه دولت تورک عثمانی می‌جنگیدند بکار رفته است. در باکو عده‌ای از افراد مسلح فرقه‌ی اجتماعیون عامیون فدائی نامیده می‌شدند. در دوره‌ی مشروطه به گروههایی از مجاهدین، از جمله به آزربایجانیان و قفقازیان تروریست عضو «هیات مدهشه» (کمیته‌ی ترور انجمن آزربایجان) که به تهران می‌رفتند و بر علیه دولت تورک قاجاریه می‌جنگیدند و یا مجاهدینی که عملیات تروریستی انجام می‌دادند فدائی گفته می‌شد. بر کارت تروریست عباس آقا صراف تبریزی قاتل صدراعظم اتابک عبارت (فدائی ملت) نوشته شده بود. حکومت ملی آزربایجان نیروی مسلحی بنام فدائی ایجاد نمود. انتخاب نام فدائی برای سازمان «چریکهای فدائی خلق ایران» پیشنهاد محفل تبریز آنها بود. (در این ترکیب «فدائی» به خاطره‌ی نیروی مسلح فدائی حکومت ملی آزربایجان، «خلق» در زبان تورکی به معنی مردم و «چریک» کلمه‌ای تورکی به معنی نظامی، جنگنده است). یک سازمان اسلامیست تروریست فدائیان اسلام نام داشت. اینها نشانگر درجه‌ی تاثیرپذیری مشروطه‌طلبان و آزربایجان‌گرایان و کمونیستها، همچنین اسلامیستها از تروریسم ارمنی است.

قهرمانان ساختگی تاريخ‌نگاری آزربايجان‌گرايانه

تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایانه مجذوب قهرمانان تروریست است. کسانی که از تروریستها قهرمان‌سازی می‌کنند، خودشان هم مانند آنها اغلب افرادی کنش‌گرا، بی‌صبر، ستیزه‌جو، تشنه‌ی تحرک و جویای هیجانند و نابود ساختن و رفتارهای غیرعقلانی و مرگ و شهید شدن و قهرمان‌بازی و ... را بسیار دوست می‌دارند. این افراد، ناآگاه از دینامیکهای پیچیده‌ی حرکات جوامع انسانی، سازندگان تاریخ را محصول قهرمانان و برگزیدگان می‌دانند. قهرمان‌سازی و قهرمان‌پروری، از یکسو به سبب خلاصه کردن آمال و آرزوها در فرد، مانع پیدایش تفکر جمعی و گروهی در جامعه می‌شود و از سوی دیگر، با بازنویسی و جعل، به تحریف تاریخ منجر می‌گردد. این نیز به نوبه‌ی خود مانع درس‌آموزی از تاریخ می‌گردد. چرا که برای گرفتن درس از تاریخ، می‌بایست بر آن آگاهی یافت. اما قهرمان‌سازی و تحریف تاریخ واقعیتها و شخصیتها و رویدادهای واقعی را غیرقابل دسترسی می‌سازند.

تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایانه پر است از اینگونه قهرمانان ساختگی که با شخصیتهای تاریخی واقعا موجود همنام آنها هیچ عینیت و نسبتی ندارند. به عنوان نمونه سمبلهای بابک، شاه اسماعیل، ستارخان، خیابانی، پیشه‌وری و .... که آزربایجان‌گرایان آفریده و خصلتها و کرده‌هایی که بدانها نسبت داده‌اند، شباهتی به شخصیت واقعی این سیماها ندارد. بر خلاف ادعاهای آزربایجان‌گرایان این شخصیتها نه به هویت ملی تورک و ملت تورک و وطن تورک، و نه به آزادسازی و استقلال و ..... آنها اعتقادی داشتند. بنابراین نه تنها «قهرمان ملی تورک»، بلکه «شخصیت ملی تورک» نیز نیستند. آنها «شخصیتهای به لحاظ ملیت تباری تورک» هستند (ملیت انتخابی‌شان «ایرانی» بود).

در بسیاری از موارد، کار تحریف و جعل به هنگام قهرمان‌سازی به حدی لجام گسیخته می‌شود که به دروغ‌پردازی عیان و فریفتن آگاهانه‌ی مخاطبین و مردم تبدیل می‌گردد. این رفتار، بی ارزش شمردن حق مردم برای آگاهی به حقیقت، بی احترامی به حقیقت و مردم، و به سخره گرفتن فهم و شعور انسانها است. مشکل دیگر آن که در ایدئولوژی آزربایجان‌گرایی، برخی از خصلتهای منفی مانند «نداشتن شعور ملی تورک»، «مخالفت با هویت تورک»، «خودزنی»، «غیرعقلانی بودن» و «خشونت‌ورزی» به ارزش؛ و قهرمان‌سازی از شخصیتهای فاقد شعور ملی تورک و خشونت‌پرور به یک اصل و قاعده تبدیل شده است. در اینجا دو مثال ذکر می‌کنم:

قهرمان ملی ساختن از عليرضا نابدل

علیرضا نابدل یک شاعر تورک با استعداد متوسط (تخلص اوختای)، یک آزربایجان‌گرای کلاسیک-استالینیست و مولف اثری پرخاشگرانه و جاهلانه‌ بر علیه ملت تورک بنام «آزربایجان و مساله‌ی ملی» است. برخی اشخاص، از جمله محمدتقی زهتابی، انتساب این کتاب به نابدل را به زیر سوال برده‌اند. اما این ادعای آنها، به قدر کافی قانع کننده و به هیچ وجه مستند نیست. تا زمانیکه این ادعا به روشی مقبول اثبات نشده است، باید کتاب آزربایجان و مساله‌ی ملی را به عنوان اثر علیرضا نابدل پذیرفت.

نابدل در اثر خود بارها نام «کرد» را با احترام ذکر می‌کند. اما از ذکر نام ملی ما «تورک» هراسان و گریزان است و از موضع خودبزرگ‌بینی الیتیستی[84] آنرا به «آزربایجانی‌ها، خلق آزربایجان، ...»؛ و نام زبان «تورکی» را به «آزری» تغییر می‌دهد. (در حالیکه در ایران قوم و ملت و زبانی بنام آزری و یا آزربایجانی وجود ندارد). او به هر کس که خود را تورک بداند مارک پان‌تورکیست می‌زند و می‌تازد. به هنگام بیان بسیاری از مطالب، مربوط و یا نامربوط، خود را ملزم به حمله به عثمانی-تورکیه هم حس می‌کند (از کتاب نابدل: کله‌خرهای دلار پرورده‌ی آنکارا و استانبول، بچه بورژواهای ایرانی در حال تحصیل در تورکیه، توسعه‌طلبی عثمانی، مداخلات اشغالگرانه‌ی عثمانی، زبان استانبولی (در اشاره به تورکی سلیس ساهر)، ...).

در عرصه‌ی هویت ملی، این اثر ملقمه‌ای است از تورک چپ ایرانی، آزربایجان‌گرایی پان‌ایرانیستی و آزربایجان‌گرایی استالینیستی. نابدل با انکار هویت ملی و وجود ملت تورک (بکار بردن نام «آزری» به جای «تورکی»، «آزربایجانی» و «تورک‌زبان» به جای «تورک»، «ادبیات آزربایجان» به جای «ادبیات تورک»)؛ محدود ساختن ملت «تورک» به آزربایجان (در حالیکه صرفا بخشی از ملت تورک در آزربایجان ساکن است؛ بخشی از آزربایجان هم وطن ملت کرد است)؛ انکار یگانگی ملی توده‌ی تورک پراکنده در ایران (آنها را به «آزربایجانی» و «دیگر تورکها» تجزیه می‌کند)، ... خود یک نژادپرست، بلکه «پان» است.

نابدل در اثر خود، در پیروی از سنت نکوهیده‌ی چپ تورک ایرانی و آزربایجان‌گرایان پان‌ایرانیست و آزربایجان‌گرایان استالینیست، به استفاده‌ی گسترده از شیوه‌ی تخریب و ترور شخصیت، تهمت‌زنی، ناسزاگوئی و تحقیر افراد می‌پردازد. در ریشه‌یابی توسل به شیوه‌ی ترور شخصیت عواملی چون مطلق‌گرایی، خود بر حق‌بینی ایدئولوژیهای مذهب‌گونه (استالینیسم، ...)، شیفته و عاشق کسب قدرت بودن، نادیده گرفتن حرمت و کرامت انسانی، باور به اصل هدف وسیله را توجیه می‌کند، بی ارزش شمردن آزادی‌ها،... را می‌توان برشمرد. قربانیان ترور شخصیتی نابدل عبارتند از تورک‌گراها، آنان که خود را تورک می‌دانند، دیگراندیشان و مخالفین سیاسی وی. مانند علی تبریزی، محمدعلی فرزانه، فتحی، شهریار، بولوت قاراچورلو سهند، علی توده، بالاش آزراوغلو، مدینه گلگون، میر مهدی اعتماد، بهبودوف، دکتر حسین‌قلی کاتبی؛ و مقامات حکومت ملی آزربایجان، جمهوری آزربایجان، تورکیه، دولت قاجار و .... (از کتاب نابدل: دلقکهای بی‌سواد، ناسیونالیستهای ولایتی، تصور کودکانه‌ی پان‌ترکیستها، مزخرف، روباه‌صفتان، غدارترین دشمنان، توطئه‌چینی‌های خیانت‌آمیز، ریاکاری چاپلوسانه، دست‌نشاندگان امپریالیسم، سازشکاری خیانت‌آمیز لیبرالها، چاکران سابق، قراضه‌ترین سنگر، تدابیر کینه‌توز، سرکوب وحشیانه، نمایندگان مفلوک، خرفتی بی حد و حصر، دشنه‌ی خونریز ارتجاع، شعارهای ابلهانه، مشتی مقام‌پرست سبک‌مغز و نان به نرخ روز خور، ارتجاع انتقامجو، بیان حقیر و ناچیز شهریار، گنده‌گوها، نان به نرخ روز خورها، اشعار توخالی‌شان، بورژواهای نوکیسه، معدودی سبک‌مغز، مبتذل و تهوع‌آور و توخالی، دلقک‌وار، پان‌ترکیست سبک‌مغز، مغز بی‌استعداد یک فرصت‌طلب و سودجوی کبیر، تسلیم‌طلب جبون، ولایتگرایی ضدانقلابی، شهریارپرستی، لجن ولایت‌پرستی، قورباغه‌های خروشچفیسم، حضرت استاد، کثافتها، مشت ناچیز پان‌تورکیستها، .....)

تاریخ‌نگاری کتاب نابدل، تکرار دروغ‌پردازی‌ها، قصه‌گویی‌ها، جعلیات ایدئولوژیک و تاریخ‌بافی‌های کسروی و محققین دولتی شوروی است (در مورد صفویان، مشروطه، حرکت خیابانی، جنبش گیلان، مداخله‌ی عثمانی در جنگ جهانی اول، حکومت اتحاد، ...). او در این راستا به نقل مکرر از کسروی، این پان‌ایرانیست و پیغامبر آزربایجان‌گرایان می‌پردازد. در کتاب وی ادعاهایی در باره‌ی رویدادهای تاریخی وجود دارند که نشانگر جهل ادعا کننده‌ی آنها در موضوع مورد بحث است: «در آن روزها طرفداران اتحاد اسلامی که از امپریالیسم آلمان آب می‌خورد و از پشتیبانی امپراتوری عثمانی برخوردار بود، در تبریز روزنامه منتشر کرده، روی شعار تورک بودن آزربایجان پافشاری می‌ورزیدند و تلاش داشتند جنبش دمکراتیک ایران را دچار تفرقه و پراکندگی سازند. خیابانی نقشه‌های ضدانقلابی و ضدملی آنها را افشاء نمود و روزنامه‌شان را توقیف کرد ....». اینها همه خیال‌پردازی و بافندگی است. در سالهای مورد بحث، ١٩١٨-١٩١٧ چیزی به عنوان جنبش دمکراتیک ایران وجود نداشت. بخشهای گوناگون کشور تحت اشغال روسیه و بریتانیا بود و دولت مرکزی عملا حاکمیت و کنترلی بر بخش اعظم کشور نداشت. در شمال غرب گروههای مسلح و تبهکار تروریست ارمنی و آسوری و کردی مشغول کشت و کشتار مردم تورک و تاراج و تخریب روستاها و شهرها بودند. تا آنکه طرفداران «اتحاد اسلامی» و «امپراتوری عثمانی» آنها را نجات دادند. با گرد آمدن تورکان سراسر ایران، بلکه دیگر مردمان کشور حول حرکت دمکراتیک و ضد استعماری آنها، به طور موقت هم که شده تفرقه و پراکندگی‌شان پایان یافت. چاپ روزنامه‌ی تورکی آزربایجان در تبریز به همت و سرمایه‌ی جمشیدخان افشار اورومی و پافشاری بر تورک بودن مردم تورک در آن نشریه‌، نه تنها «نقشه‌ی ضدانقلابی و ضدملی» نبود، بلکه ملی‌ترین رویداد در تاریخ معاصر ملت تورک است. خیابانی در آن جریانات، نقشه‌های کسی را افشاء نکرد. وی در آن مقطع مواضعی ضد تورک، ضدملی و ارمنی‌دوست-روس‌‌پرستانه داشت و با این موضع‌گیری هم، خود و دمکراتهای آزربایجان را افشاء نمود. به علاوه خیابانی نشریه‌ی تورک‌گرایان را توقیف نکرده است.....

نابدل تروریستی است که به نام کمونیسم به نیهیلیسم رسید. سوای بحث نسبت بین جنگ مسلحانه و مبارزه‌ی چریکی و تروریسم، اصرار مکرر نابدل برای کشتن خود در حالیکه حتی طبق منطق چریکی آن زمان، این عمل نه ضروری و نه معقول بود، آن هم به طرزی مشابه عملیات انتحاری پاک‌باختگان داعشی، مصداق تروریسم و حد اعلای پوچی‌گرایی است. اندیشه‌ای که نابدل سمبل آن بود یعنی کمونیسم بلشویکی و مبارزه‌ی مسلحانه‌ی گروههای چپ، خاستگاه استبداد، کشتار و تخریب بوده و تاکنون بیش از ۱۰۰ میلیون انسان را به قتل رسانده است. شخصی با این میزان از گرایش به ستیزه‌جویی و خشونت، و نفرت آشکار نسبت به آزاداندیشی و آزادی و جامعه‌ی دموکراتیک، فاقد ویژگی‌هایی است که بتوان از او یک قهرمان و یا سمبل ساخت.

در قهرمان‌سازی از علیرضا نابدل، علاوه بر تقدیس خشونت و نیستی؛ عواملی چون تبریزی بودن، مواضع شدیدا ضد تورک و محبت او به تروریسم کردی هم دخیل بوده‌اند. چرا که آزربایجان‌گرایان و تورک چپ ایرانی عموما دارای تمایلات شدید محلی‌گرایی و ضد تورک‌اند و نیستی و خشونت و محبت به تروریسم کردی را گرامی می‌دارند. وضعیت نابدل، متفاوت از صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مرضیه اسکویی،.... است. زیرا علیرغم اشتراک در ترمینولوژی -کاربرد اصطلاحات «زبان آزربایجانی» و مشی سیاسی-«مبارزه‌ی چریکی» و ... بینشان؛ بر خلاف نابدل، آنها آگاهانه به هویت ملی تورک نتاخته‌اند، به ترور شخصیتهای ملی تورک و سابقون تورک‌گرا، و مدح و ستایش تروریستهای کردی نپرداخته‌اند، .....

قهرمان ملی ساختن از «زينب پاشا» و سانسور «مستوره افشار»

آزربایجان‌گرایان با تحریف تاریخ و با کاربرد ادبیات مرسوم شعاری-حماسی آزربایجان‌گرایانه (شیرزن آزربایجانی، اسطوره‌ی مقاومت، خاتون تبریز مه‌آلود، ....) از «زینب پاشا» یک قهرمان ملی، پارتیزان جنگهای چریکی، رهبر تشکیلات زنان، تئوریسین فمینیسم، پیشگام بیداری زنان ایرانی، پیشتاز تجددطلبی، مبارز بر علیه نابرابریهای جنسی و ... ساخته‌اند. حال آنکه او صرفا رهبری یک مورد شورش مردمی در مورد مساله‌ی نان در محله‌ای از تبریز را داشت و بدین سبب البته می‌باید -شاید به عنوان یک «قهرمان مردمی»، اما نه «قهرمان ملی»، گرامی داشته شود. از نظر تاریخ ملی تورک، «بالازر خانیم اورمیه‌ای» و یا «بی‌بی بیگیم قشقایی» که اولی با متجاوزین و تروریستهای ارمنی-لشکر ژنرال آندرانیک، و دومی با دولت پهلوی-ارتش رضاشاه درگیر شده‌اند، و یا «آخان بیگ باهارلی» که به هنگام اشغال همدان توسط ارتش تزاری دسته‌ای پارتیزانی تشکیل داده با آنها به نبرد پرداخت و به همراه یارانش از طرف روسها دستگیر و اعدام شد، به مراتب بیش از زینب پاشا سزاوار مرتبت «قهرمان ملی»‌اند.

زینب پاشا رهبر تشکیلات زنان و تئوریسین حرکت فمینیستی و .... نبود، با این مفاهیم از دور و نزدیک آشنائی نداشت. در سخنان منسوب به وی «ناموس و نامردی و مردانگی» وجود دارند. وی در میان عوام نه به سبب اهل قلم و اندیشه‌ورز بودن، بلکه به سبب کاربرد «ده‌یه‌نه‌ک» و «زوپا» (چماق) تقدیر می‌شود. آزربایجان‌گرایان در حالی از این شخصیت ارجمند قهرمان‌سازی می‌کنند که ملت تورک شخصیتهای زنی مانند مستوره افشار اورومی و خواهرانش توران و اولجای و هایده که حقیقتا اهل قلم، فرهیخته، پیشگام در تجددطلبی، رهبر تشکیلات زنان، و اندیشه‌ورز و تئوریسین جریان فمینیسم بودند را دارد. اما نام مستوره افشار و خواهرانش اولجای و توران و هایده در خیل کتب «مشاهیر و نام‌آوران آزربایجان» تالیف آزربایجان‌گرایان دیده نمی‌شود. زیرا:

-مستوره افشار خشونت‌طلب و قانون‌شکن نبود، به حرکت مسالمت‌آمیز و فرهنگ‌سازی معتقد بود. اما آنچه سبب ماندگاری نام زینب پاشا شده، تمایل وی به خشونت و قانون‌شکنی و ستیزه‌جویی است. یعنی چیزهایی که آزربایجان‌گرایان آنها را ارج می‌نهند.

-مستوره افشار یک تورک‌گرا و دارای شعور ملی تورک به معنی مدرن و تورکی‌نویس بود. اما زینب پاشا دارای شعور ملی تورک نبود. آزربایجان‌گرایان با تورک‌گرایان بویژه در تاریخ معاصر و کلا هویت ملی تورک مساله دارند. قهرمانان ملی آنها اغلب کسانی‌ هستند که فاقد شعور ملی تورک و یا حتی منکر و مخالف آنند.

-مستوره افشار شخصی سکولار بود، به چادر و حجاب و تستر اسلامی و ... اعتقادی نداشت، در عمل هم آنها را رعایت نمی‌کرد. اما زینب پاشا شخصی مذهبی بود (دومین رویدادی که از زینب پاشا ثبت شده، درگیری وی حین «زیارت کربلا» با نیروهای انتظامی عثمانی که وی را به رعایت قوانین و نظم عمومی دعوت می‌کردند است). سکولاریسم در میان آزربایجان‌گرایان ارزش شمرده نمی‌شود.

-مستوره افشار اهل اورمیه بود، اما زینب پاشا اهل تبریز. آزربایجان‌گرایان نوعا از مرکز و شرق آزربایجان و دارای تعصب قوی محلی‌گرایی‌اند. در میان شخصیتهای تاریخی، آنها متمایل به قهرمان‌سازی از هر کس که از مرکز و شرق آزربایجان باشد هستند، حتی اگر این اشخاص غدارترین دشمنان ملت تورک باشند. (آزربایجان‌گرایان اعدام «ثقه الاسلام» و یارانش توسط روسها را، به حق، به عنوان یک فاجعه‌ی مهم ذکر می‌کنند. اما اعدام «حاجیان بالو» توسط همان روسها در تاریخ‌نگاری و سمبل‌سازی آزربایجان‌گرایان جائی ندارد. زیرا ثقه الاسلام و یارانش «تبریزی»، «شیخی» (شیعی) و «ایران‌گرا» بودند. اما حاجیان بالو «سنی»، «اورموی» و «تورک‌گرا»). به سبب این محلی‌گرایی و قبیله‌گرایی «زینب پاشا» قهرمان ملی آزربایجان‌گرایان است، اما نه «قره العین قزوینی» و «بالازر خانیم اورمیه‌ای» و «بی‌بی بیگم قشقایی» و ....

-مستوره افشار بر علیه دولت تورک قاجار شورش و عصیان نکرده بود، اما زینب پاشا بر علیه دو دولت تورک قاجار و عثمانی نافرمانی داشت. نزد تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان، خودزنی و مخالفت با دولت تورک قاجار (و عثمانی) به تنهایی یک ارزش فوق العاده مثبت و بزرگ شمرده می‌شود (مشروطه‌طلبی مترادف قاجارستیزی و تورک‌ستیزی بود). به همین سبب، «ستارخان قراجه‌داغی» (از تبریز) که بر علیه دولت تورک قاجار قیام کرده بود قهرمان ملی آنان است، اما «قوشچولو کاظم‌خان پاشا» (از اورمیه) که بر علیه متجاوزین و تروریستهای ارمنی و آسوری و کردی نبرد می‌کرد قهرمان ملی‌شان نیست.

-مستوره افشار از طبقه‌ی اعیان و اشراف بود، اما زینب پاشا از طبقات محروم. تورکان چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان، به تکریم و گرامی‌داشت فقر می‌پردازند. درک آنها از عدالت، فقیر کردن همه است.

-مستوره افشار با خاندان سلطنتی دو دولت تورک قاجار و افشار پیوندهای نسبی و سببی داشت. اما زینب پاشا فاقد این پیوندها بود. تورکهای چپ ایرانی و آزربایجان‌گرایان، به سبب تعلق هویتی و عاطفی به حرکت انگلیسی مشروطه و یا کمونیسم روسی که هر دو از قاجارها شیطان‌سازی می‌کنند، دشمن خونی قاجارها هستند (تقی‌زاده در خاطرات خود بی‌احترامی و رفتار زشت و ناشایست ستارخان با همسر محمدعلی‌شاه را نقل کرده است).

-شیعه بودن، در سمبل‌سازی آزربایجان‌گرایان، به دلائل بسیار از جمله تعلقشان به هویت ایرانی، دارای اهمیت است. زینب پاشا یک شیعه‌ی معتقد بود، اما مستوره افشار چنین نبود (افشارها به طور سنتی دورترین گروه تورک از مذهب فارسی امامی شیعه‌اند). شاید به این دلیل باشد که «فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی»، شخصیت تورک بابی که شریعت و از جمله حجاب اسلامی را علنا رد کرد، در تاریخ‌نگاری آزربایجان‌گرایان سنتی منزلتی ندارد.


[1] برای جلوگیری از ایجاد سوء تفاهم تروریست نامیده شدن ملت کرد، در این نوشته به جای گروههای تروریست «کرد»، همه‌جا ترکیب گروههای تروریست «کردی»، به معنی منسوب و یا ادعای منسوبیت به کرد بکار رفته است.

[2] بهزاد کریمی، از رهبران سازمان فدائی اکثریت و اهل تبریز، سابقه‌ای طولانی در حمایت از تروریسم کردی دارد. مراجعه کنید به بخش خیانت در حمله‌ی تروریستهای کردی به اورمیه و سولدوز در همین نوشته.

[3]اردوغان ريشه‌ي سکولاريسم در تورکيه را خشکاند

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/05/blog-post_6.html

ما و اقتدار اسلاميستها - اخوانيستها در تورکيه

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/01/blog-post_8.html

[4] اسلاميستهاي تورکيه و مشروعيت دادن به تأسيس دولت کردستان بر روي سرزمينهاي غيرکردي

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/06/blog-post.html

[5] بر خلاف عقیده‌ی عمومی که سوسیالیسم و کمونیسم را طبیعتا انترناسیونالیست می‌داند، در عمل یک سوسياليست و کمونيست مي‌تواند ناسیونالیست افراطی باشد. به واقع در قرن بيستم ناسيوناليسم افراطي – علاوه بر ملي‌گرائي کلاسيک- اغلب اوقات در قالب دو ايدئولوژي -دکترين سياسي «سوسياليستي- کمونيستي» و «ديني –مذهبي» ظاهر شده ‌است. کليساهاي ارمني، صربي و روسي؛ جريانات افراطي موسوي، بنيادگرايان هندو در هندوستان و بودیست در میانمار؛ روحانيون شيعي در ايران و مجاهدين خلق رجوي که مبلغ ناسيوناليسم افراطي فارسی و پان‌ايرانيسم در داخل و توسعه‌طلبي در خارج کشورند، نمونه‌ي ناسيوناليسم افراطي به پيش رانده شده توسط دين و مذهب‌اند. شوروي دوره‌ي استالين و به بعد و يوگوسلاوي صربي هم نمونه‌هایي از ناسيوناليسم در لباس سوسياليسم و کمونيسم بودند. در کره‌ي شمالي خاندان سونگ موفق شده است ترکيبي جالب از کمونیسم و نژادپرستي خالص بيولوژيک بوجود آورد. تشکیلات «پ‌ک‌ک» در ميان کردان و «وطن پارتیسی» («ايشچي پارتيسي» سابق) در ميان تورکان تورکيه، نمونه‌ي تلفيق چپ با ناسيوناليسم افراطي؛ و «ميللي گؤروش» و «ميللي حرکت» و ... نمونه‌ي آميختن اسلام با ناسيوناليسم افراطي‌اند.

[6] تبريز مرکز جنبش مليت‌گرايی ايرانی بوده است

http://sozumuz1.blogspot.com/2018/01/blog-post_12.html

[7] کتاب درسي مشروطيت: بعد از اين ترکي حرف نزنيم. اگر او ترکي حرف زد جواب ندهيم

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/04/blog-post_19.html

[8] پخمه تورک مشروطيت‌چيله‌ري

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/08/blog-post_8.html

[9] از خيانتهای آزربايجان‌گرايان مشروطه‌طلب و دمکراتهای آزربايجان: برآمدن رضاشاه

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_12.html

[10] مغلوبيتمان در انقلاب مشروطه‌ی ايران و خبطمان در انجمن آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_19.html

[11] قانون تشکيل ايالات و ولايات مشروطه و تجزيه‌ي منطقه‌ي ملي تورک

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_24.html

[12] تورک قیریمی (قارا قیرقین): کشتار تورکان در غرب آزربایجان توسط دستجات ارمنی و آسوری

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/09/blog-post_29.html

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/09/blog-post_88.html

تهاجم ارامنه به فرماندهي ژنرال آندرانيک اوزانيان به خوي به روايت ابوالقاسم امين الشرع خويي

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/07/blog-post_10.html

[13] استقبال شديد همدان از قوا و فرماندهی قشون عثمانی، علی‌احسان پاشا

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_67.html

استقبال تبريز از نفرات دلير و سلحشور علي‌احسان پاشا و اردوي نجات‌بخش عثماني، و یا مساله‌ي تحت الحمايگي- پروتکتورا و يا ادعاي حمايت دولتهاي بزرگ اروپائي از اقليتهاي مسيحي شرق

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/12/blog-post_76.html

زنده باد خويي‌ها، زنده باد تورکها، زنده باد علي‌احسان پاشا و ژون تورکها

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/09/blog-post_25.html

[14] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: حماسه‌ي مقاومت خوي

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/06/blog-post_30.html

[15] تاريخ تهاجمات و جنايات ارامنه، اسماعيل سيميتقو و سردار ماکو در آزربايجان. مقدمه، لغتنامه، ويرايش و بازنويسي مئهران باهارلي

[16] ادعاهای تقی شاهین ابراهیموف سراسر مهمل‌اند:

-اردوی عثمانی اورمیه و سلماس و تبریز را آزاد کرد، نه اشغال.

-با آمدن اردوی عثمانی قحطی تشدید نشد. بر عکس، قحطی شدید قبلا موجود با دخالت و تنظیم مقامات عثمانی و پاک کردن شهر از ترور فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و گشودن دوباره‌ی بازارها اندکی تخفیف یافت و آزوقه دوباره در میان مردم پخش شد.

-مین‌باشی یوسف ضیاء بیگ (برادر عبدالله شايق) صدر اتحاد اسلام در آزربایجان جاسوس نبود، یکی از قهرمانان ملی ملت تورک است. صفت جاسوس برای اشخاص و تشکیلاتی برازنده است که در پرونده‌شان از بدو پیدایش به جز مزدوری روس و ارمنی و فارس چیزی وجود ندارد.

-جمعیت اتحاد اسلام، بر خلاف فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، یک تشکیلات مردمی و تورک‌گرا بود و در سرتاسر تورک‌ائلی و از جمله در تبریز و اورمیه و سلماس و خوی و همدان و اردبیل و ... از طرف مردم و نخبگان بومی و با حمایت عثمانی تشکیل و مورد استقبال قرار گرفته بود.

-«خلق آزربایجان» به مبارزه با سیاست پان‌تورکیسم نپرداخت. چرا که خلقی به نام آزربایجان وجود نداشت.

-مردم تورک به حمایت از جمعیت اتحاد اسلام پرداختند، اما عده‌ای دشمن تورک لانه کرده در فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به دشمنی با تورک‌گراها پرداختند و با این عمل ماهیت خائنانه و ضد تورک خود را افشاء کردند.

-نیروهای عثمانی نه سبب مبارزه‌ی خلق آزربایجان علیه عثمانی‌ها- چیزی که خیالپردازی پان‌ایرانیست و استالینیستهایی مانند تقی شاهین است- به سبب اشغال استانبول از طرف دولتهای اروپائی از تورک‌ائلی عقب‌نشینی کرد و  ...

[17] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: ممنوع کردن تورکي توسط دمکراتهاي آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/07/blog-post.html

[18] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: فيوضات و طراحي نسل‌کشي ملي و زباني تورکي در ايران

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/08/blog-post_17.html

[19] میللی موجادیله»، نام مقطع جنبش ملی دمکراتیک تورک در ربع اول قرن بیستم ایران بوده و شامل سه جریان تاریخی زیر است:

الف-مبارزات با اشغالگران و متجاوزین ارمنی، آسوری (جیلوولوق) و کردی (اسماعیل آقا سیمیتقو)؛

ب-ایجاد حکومت اتحاد توسط جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی؛

ج-پیوستن تورکان سراسر ایران به اتحاد اسلام- اردوی عثمانی بر علیه دولتهای امپریالیستی اروپایی

[20] جمشيد سوباتايلي آوشار اورومي (جمشيدخان مجدالسلطنه افشار ارومي) والي آزربايجان نيمه‌مستقل- تحت الحمايه‌ي امپراتوري عثماني (٨ ژوئن ۱۹۱۸ - اول اکتبر ۱۹۱۸)

http://sozumuz1.blogspot.com/search?q=%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87

[21] ٩٨ مين سالگرد تاسيس مدرسه‌ي تورک خير يوردو (صلاحيه) اورميه و ١٠٧ مين سالگرد مدرسه‌ي تورک بالو و يادي از حاجي ميرزا فضل الله مجتهد اورمولو

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/02/blog-post_22.html

[22] کميته‌هاي بومي «تورک اجاقي» و گزارش کارگزار وزات خارجه‌ي ايران در مورد ريشه‌کن کردن زبان تورکي و مستعمره‌سازي آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/search?q=%D8%A7%D9%88%D8%AC%D8%A7%D8%BA%D9%8A

[23] تشکيل «حزب اتحاد اسلام» در خوي، سلماس و اورميه

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/08/blog-post_31.html

[24] در هیچ منبعی نام و مشخصات دقیق همه‌ی ١٥ نفر عضو کمیته‌ی مرکزی داده نشده است. لیست زیر نتیجه‌ی بررسی‌های اینجانب است. از این لیست فعلا فقط عضویت هشت نفر برای من قطعی است:

١-احمد سلطان‌زاده (آواتيس سلطانوویچ میکائیلیان، مراغه)، ٢-پيشه‌وري‌ (سيدجعفر جواد‌زاده، خلخال)، ٣-كامران آقازاده (اردبیلْ، روستای پری)، ٤-بهرام جعفراوغلو آقایف (کد: مشدی داداش، سراب، روستای شیخ ایرگول)، ٥-باتیربک لقمان‌اوغلو اوبوخ (آبوکف؟)، ٦- میلدا اوتوونا بول‌له (همسر باتیربک اوبوخ)، ٧-محمدقلی علی‌خانوف (علی‌خان‌زاده)، ٨-نعمت بصیر، ٩-محمد فتح‌الله‌یف (؟)، ١٠-رحمت‌الله (؟)، ١١-محمدعلی حسین‌زاده (؟)، ١٢-حسین رحمی‌اوغلو (؟)، ١٣-سیدقلی (؟)-(کربلایی صدق‌علی؟)، ١٤-عیسی فتح‌‌وئردی‌اوغلو (؟)، ١٥- آرشاویر چلنگریان (؟) و یا محمدآخوندزاده-سیروس بهرام (؟)

[25] شعبه‌ی ایران «قاوبورو» (دفتر قفقاز به رهبری اورجونیکیدزه) تاسیس شده در جولای ١٩٢٠ برای ایجاد و مدیریت انقلاب کمونیستی-بلشویکی در ایران.

[26] و یا «آبیخ» با ملیت کاباردین از آدیغه-چرکسها. در برخی منابع این شخص به صورت یک شاهزاده‌ی تاتار به نام «ب. ل. آبوکوف Б.Л. Абуков» معرفی شده است. شاید هم در نهضت جنگل دو شخصیت با نامهای «آبیخ-اوبوخ» و «آبوکوف» (آیوازوف-عیوضوف-عوض‌زاده) وجود داشت.

[27] احسان‌الله خان که با بسیاری از شخصیتهای این نوشته، از جمله پیشه‌وری و حیدر عموغلو ارتباطاتی داشت، مانند همه‌ی بسیاری از چپهای ایرانی آن دوره دارای تمایلات باستان‌گرایانه و ضد قاجار بود. وی در یک نطق خود در نهضت جنگل چنین می‌گوید: «ایران قدیم بزرگ بود و اولاد بزرگ او مانند داریوش، اردشیر، شاهپور، نادر و امثالشان هندوستان، آسیای صغیر، مصر، یونان، قفقاز، ترکستان و بالکان را تحت تسلط خود داشتند. ایران مرکز تمدن آسیا و ایرانیان ثروتمندترین اشخاص دنیا بودند. ولی بر اثر سوء سیاست خانواده‌ی سلطنتی قجرها ... از عظمت و تمدن و ثروت محروم گردید».

[28] کودتای سرخ جنگل در ٩ مرداد ١٢٩٩، عملی بودن کودتا در ایران را به سردار سپه و انگلیسها نشان داد. هشت ماه بعد در ٣ اسفند ١٢٩٩ کودتای انگلیسی رضاخان با الگوبرداری از کودتای سرخ بوقوع پیوست.

[29] بعدها در منابع رسمی حزب کمونیست آزربایجان و شوروی هم به مطرح نشدن مساله‌ی ملی در کنگره و مرامنامه‌ی حزب کمونیست ایران انتقاد و اعتراض ‌شد. اما ریشه‌یابی نگشت و «انکار مساله‌ی ملی» به صورت «فراموش شدن مساله‌ی ملی» تقدیم و توجیه ‌شد: «مهمترین نقصان و نارسائی مرامنامه عبارت بود از فراموش شدن طرح مساله‌ی ملی در آن. ... حزب کمونیست ایران با چنین وضعیتی [مرکب بودن ایران از چندین ملت و گروه ملی، و ملت حاکم بودن فارسها] می‌بایست به شدت مباره می‌کرد و مساله‌ی ملی را بر اساس نظریه‌ی مارکسیسم لنینیسم در مرامنامه‌ی خود وارد می‌کرد. ... برای اجرای چنین تدبیری [بوجود آوردن جبهه‌ی ضد امپریالیستی واحد مرکب از تمام خلقهای ساکن ایران و گروههای ملی و قبائل] حزب در درجه‌ی اول می‌بایست با مساله‌ی ملی درست برخورد می‌کرد... نادیده گرفته شدن مساله‌ی ملی و عدم حل مارکسیستی آن توسط حزب کمونیست ایران یکی از نقایص عمده‌ی مرامنامه‌ی آن بود. سیاست حزب در زمینه‌ی تبلیغات نیز که با مساله‌ی ملی ارتباط داشت بدون نقص نبود.. ... برای چاپ این تصمیم [چاپ اوراق به منظور آشنا کردن دهقانان با مبارزه‌ی طبقاتی و مبارزه با فئودالها و اشغالگران] این مساله‌که اوراق مذکور به چه زبانهایی می‌بایست چاپ می‌گردید، بسیار اهمیت داشت و با اینهمه مسکوت گذاشته شده بود. از اسناد موجود چنین بر می‌آید که مطبوعات حزب کمونیست ایران و تمام نوشته‌هایش به زبان فارسی بود. ناگفته پیداست که دهقانان غیرفارس نمی‌توانستند از این ورقه‌ها استفاده نمایند. از این روی حزب می‌بایست این ورقه‌ها را به زبانهای محلی منتشر می‌کرد تا خلقهای غیرفارس هم از محتوای آنها آسانتر باخبر گردند...... بی‌اعتنائی به مساله‌ی زبان به مثابه‌ی وسیله‌ای برای پیوند با توده‌های انبوه زحمتکش، از جهات نقصان کنگره و مرامنامه بود. به نظر من این نیز ناشی از فراموش شدن طرح مساله‌ی ملی در کنگره و به هنگام تنظیم مرامنامه بوده است».  (پیدایش حزب کمونیست ایران)

[30] «حزب عامیون که از آزادی‌خواهان و وطن‌پرستان با ایمان بودند ... او و رفقایش مثل سلام‌الله جاوید را در حزب خود پذیرفتند. هنگامی که توده‌ای‌ها به نفع کافتارادزه سینه می‌زدند ... پیشه‌وری پیشنهاد داد که ... حزب عامیون ... حرکتی کند و با تظاهراتی ... کافتارادزه را تقویت کند. این پیشنهاد در حزب طرفداری نداشت... پیشه‌وری در اصرار خود توفیق نیافت، و با گفتن این عبارت که «هرجا عقل زیاد است، کار نمی‌شود کرد»  از عضویت کمیته ... استعفا کرد... یک ماه بعد در تبریز ظاهر شد» (به نقل از حسین جودت و عبدالرضا هوشنگ مهدوی. ٢٧٤-٢٧٣)

[31] مقامات شوروی‌ قبل از انتخاب پیشه‌وری برای ریاست بر فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به سراغ بسیاری دیگر نیز رفته بودند. از جمله خائنی به اسم «ابوالقاسم موسوی تبریزی» که به همراه قوای اشغالگر بلشویک-داشناک بر علیه جمهوری خلق آزربایجان جنگیده بود. بنا به ایرج اسکندری در خاطراتش: «روسها قبل از پیشه‌وری به ابوالقاسم موسوی تبریزی مراجعه کرده بودند. او از کمونیستهای قدیمی بود و با ارتش یازدهم بلشویکها به فرماندهی کیروف وارد باکو می‌شوند و مقاومت حکومت نو بنیاد ملی مساوات‌چی‌ها را در هم می‌کوبند.». بنا به خلیل ملکی [محتاج به تائید با منابع موثق و اسناد است]: «شوروی‌ها پیش از پیشه‌وری با آقای «موسوی» که بیش از ده سال زندانی سیاسی بود، صحبت کرده بودند که برود آزربایجان و نهضت آنجا را اداره کند. موسوی که آدم با پرنسیپ و تابع اصول بود، گفته بود قبول، به شرط اینکه شما سیاست دولت بی طرف مساعد و نه دولت فرمانده را بازی کنید. ماموران دولت شوروی به او گفتند «تو ناسیونال کمونیست هستی». (خاطرات خلیل ملکی).

[32] آشکار است که در اینجا منظور پیشه‌وری از دموکراسی، آزادی نیست. بلشویسم و استالینیسم سابقه‌ای در ایجاد و حمایت از رژیمهای آزادی‌دوست ندارند. شاید منظور وی از دمو.کراسی حاکمیت «دمو» یعنی مردم بوده باشد. هر چند این نیز، با توجه به کیفیت ایجاد حکومت ملی آزربایجان، اشغال شمال غرب ایران توسط ارتش سرخ، عدم حمایت بخشهای غربی و مخصوصا مرکزی و جنوبی تورک‌ائلی از حکومت ملی آزربایجان، واکنش مردم پس از فرار رهبران حکومت ملی - پیش از ورود ارتش شاهنشاهی، ... محل مناقشه است.

[33] فعالیت برای تاثیر سیاسی در توده‌ها تا مسلک و مرام و برنامه‌ی کمونیسم بلشویکی در بین مردم از طریق نطق و میتینگ، جراید، کتب و غیره ترویج و تبلیغ گردد.

[34] در مهر ۱۳۲۰ پیشه‌وری، ایرج اسکندری، سلیمان میرزا و رضا روستا در جلسه‌ای تشکیل شده در خانه‌ی سلیمان میرزا، انتخاب شدند تا مقدمات تشکیل حزب توده را فراهم کنند. او به همراه ایرج اسکندری مرامنامه‌ی حزب توده را نوشت. اما حزب توده در اولين كنگره‌ی خود پيشه‌وري را به این دلیل که «او به اصول حزب متعهد نيست» از حزب اخراج کرد (ضاهرا به سبب تسليتي كه پیشه‌وری به هنگام مرگ رضاشاه به چاپ رسانيد. اما در واقع به سبب اختلافات شدید او با رهبران حزب توده ایرج اسکندری و آرداشس-اردشیر آوانسیان و ... از زمان زندان).

[35]  اصل تورکي نامه‌ي رسولزاده به استالين و ترجمه‌ي صحيح آن به فارسي

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/05/blog-post_18.html

[36] از نوشته‌های پیشه‌وری در مخالفت با فدرالیسم ملی قبل از سال ١٩٤٤: «ایران باید یک دولت ملی و مستقل به تمام معنا داشته باشد. تمام افراد ملت زیر یک بیرق و یک قانون تمرکز یابند. هر کسی خلاف این رفتار بکند خائن است.» .... «ارتجاع بین الملل از وحدت ایران خوشش نمی‌آید و سعی می‌کند در پیکر ایران دولتهای کوچکتر به وجود بیاورد».

[37] پس از ورود ارتش سرخ به انزلی، «فرقه‌ی عدالت ایران» نخستین کنگره‌ی خود را از شعبه‌های ایران و خارج آن تشکیل و نام خود را به «فرقه‌ی کمونیست ایران» تغییر داد و کمیته‌ی مرکزی انتخاب کرد (پیشه‌وری عضو بود). پس از تخریبات و خساراتی که افراطی‌گری‌ها و بی‌درایتی‌های این کمیته در نهضت جنگل ایجاد کرد، نخستین کنکره‌ی ملل شرق در باکو، سپتامبر ١٩٢٠ کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی اول را منحل، عده‌ای از افراد منتخب کنگره‌ی اول را (جوادزاده پیشه‌وری، سلطانزاده، برادران آقازاده، چلنگریان=مسئول شعبه‌ی انزلی فرقه‌ی عدالت و خبرنگار دفتر اطلاعاتی شوروی در ایران و ...) را به علت «عدم لیاقت و سببهای دیگر» از کمیته‌ی مرکزی اخراج و نه نفر از کمونیستهای هوادار موضع حیدر عموغلو را به جای آنها گمارد. (حیدرخان دبیر اول شد). آواتیس سلطانزاده و پیشه‌وری از کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی اول تصمیم کنگره‌ی ملل شرق برای انحلال خود و انتخاب کمیته‌ی جدید به ریاست حیدر عموغلو را غیرقانونی اعلام و به کمینترن شکایت نمودند. کمیته‌ی مرکزی سومی در آگوست ١٩٢١ در کنگره‌ی دوم حزب در باکو برگزیده شد (بوروی قفقاز). کمیته‌ی اجرائی کمینترن، موضوع را بررسی و اعلام کرد در ایران باید فقط یک کمیته‌ی مرکزی به رسمیت شناخته شود.‌ در ١٩٢٢ نمایندگانی از کمیته‌های مرکزی اول و دوم و بوروی قفقاز و کمینترن، کمیته‌ی مرکزی جدیدی را تشکیل دادند.

[38] میرزا ابراهیم‌آقا تبریزی فرزند حاج شیخ‌علی زنجانی، از روحانیانی که پس از تشکیل مجلس اول به نمایندگی اصناف تبریز انتخاب گردید و رئیس «انجمن غیرت» بود. وی انجمن غیرت را با ابوالفتح‌زاده و منشی‌زاده، رهبران تشکیلات تروریستی «کمیته‌ی مجازات» اداره می‌کرد؛ هر سه‌ی این اشخاص با اجتماعیون و عامیون ارتباط داشتند. وی که مسلح بود و در جریان حمله‌ی دولتیان به مجلس، به همراه تقی‌زاده اصرار به مقاومت مسلحانه داشت، نخستین کسی بود که در این واقعه ‌کشته شد. حسن تقی‌زاده در مجله‌ی پان‌ایرانیستی کاوه و حسین کاظم‌زاده ایرانشهر در مجله‌ی پان‌ایرانیستی ایرانشهر از او تمجید فراوان نموده‌اند.

[39] میرزا ابوالحسن‌خان معاضدالسلطنه رئیس «انجمن آزربایجان»، پس از استعفا تقی‌زاده از آن بود. بعدها به استانبول رفت و در آن‌جا به ریاست «انجمن سعادت» منصوب شد. معاضدالسلطنه با مقوله‌ی ترور بیگانه نبود و به حذف فیزیکی رقیب روی خوش نشان می‌داد.

[40] «میللی موجادیله»، نام مقطعی از جنبش ملی دمکراتیک تورک در ربع اول قرن بیستم ایران شامل سه جریان تاریخی زیر است:

الف-مبارزات با اشغالگران و متجاوزین ارمنی، آسوری (جیلوولوق) و کردی (سیمیتقو)؛

ب-ایجاد حکومت اتحاد توسط جمشیدخان افشار اورومی؛

ج-پیوستن تورکان سراسر ایران به اتحاد اسلام- اردوی عثمانی بر علیه دولتهای امپریالیستی اروپایی

[41] وقتی این هرزه‌سرایی چاپ شد، محمدعلیشاه مانند یک شهروند قانونمدار علیه او به عدلیه شکایت برد. اما مساوات شماره‌ی بعدی را تمام صرف تمسخر و مضحکه‌ی دادگاه کرد و در عین حال همان استشهادنامه (بدکاره بودن مادر شاه‌) را برای امضاء به بازار فرستاد. شاه دستور داد در عدلیه وکیلش با سیدمحمدرضا مساوات روبه رو شود، و اگر مساوات نتوانست ادعاهای خود را ثابت نماید مجازات گردد. مطبوعات مشروطیت‌طلب نسبت به نیات شاه ابراز بدگمانی کردند و انجمنهای مسلح و تروریستی مشروطه‌خواه با محاکمه‌ی مساوات به مخالفت برخاستند. علیرضاخان عضد الملک رئیس ایل قاجار از محمدعلیشاه خواست از شکایت خود صرف نظر کند. شاه با سعه‌ی صدر پاسخ داد: «جناب عضدالملک، تقصیرات مدیر مساوات هر قدر بزرگ باشد ولی مقام شما بزرگتر است. توسط شما را درباره‌ی او قبول کردیم»

[42] نخبه‌گرایانه، خود را ولی و قیم مردم دانستن، مردم را بی‌شعور و گنگ و نادان و سفیه تصور کردن عده‌ای خود برحق‌بین

[43] برای جلوگیری از ایجاد سوء تفاهم تروریست نامیده شدن ملت کرد، در این نوشته به جای گروههای تروریست «کرد»، همه‌جا ترکیب گروههای تروریست «کردی»، به معنی منسوب و یا ادعای منسوبیت به کرد بکار رفته است.

[44] بهزاد کریمی، از رهبران سازمان فدائی اکثریت و اهل تبریز، سابقه‌ای طولانی در حمایت از تروریسم کردی دارد. مراجعه کنید به بخش خیانت در حمله‌ی تروریستهای کردی به اورمیه و سولدوز در همین نوشته.

[45]اردوغان ريشه‌ي سکولاريسم در تورکيه را خشکاند

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/05/blog-post_6.html

ما و اقتدار اسلاميستها - اخوانيستها در تورکيه

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/01/blog-post_8.html

[46] اسلاميستهاي تورکيه و مشروعيت دادن به تأسيس دولت کردستان بر روي سرزمينهاي غيرکردي

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/06/blog-post.html

[47] بر خلاف عقیده‌ی عمومی که سوسیالیسم و کمونیسم را طبیعتا انترناسیونالیست می‌داند، در عمل یک سوسياليست و کمونيست مي‌تواند ناسیونالیست افراطی باشد. به واقع در قرن بيستم ناسيوناليسم افراطي – علاوه بر ملي‌گرائي کلاسيک- اغلب اوقات در قالب دو ايدئولوژي -دکترين سياسي «سوسياليستي- کمونيستي» و «ديني –مذهبي» ظاهر شده ‌است. کليساهاي ارمني، صربي و روسي؛ جريانات افراطي موسوي، بنيادگرايان هندو در هندوستان و بودیست در میانمار؛ روحانيون شيعي در ايران و مجاهدين خلق رجوي که مبلغ ناسيوناليسم افراطي فارسی و پان‌ايرانيسم در داخل و توسعه‌طلبي در خارج کشورند، نمونه‌ي ناسيوناليسم افراطي به پيش رانده شده توسط دين و مذهب‌اند. شوروي دوره‌ي استالين و به بعد و يوگوسلاوي صربي هم نمونه‌هایي از ناسيوناليسم در لباس سوسياليسم و کمونيسم بودند. در کره‌ي شمالي خاندان سونگ موفق شده است ترکيبي جالب از کمونیسم و نژادپرستي خالص بيولوژيک بوجود آورد. تشکیلات «پ‌ک‌ک» در ميان کردان و «وطن پارتیسی» («ايشچي پارتيسي» سابق) در ميان تورکان تورکيه، نمونه‌ي تلفيق چپ با ناسيوناليسم افراطي؛ و «ميللي گؤروش» و «ميللي حرکت» و ... نمونه‌ي آميختن اسلام با ناسيوناليسم افراطي‌اند.

[48] تبريز مرکز جنبش مليت‌گرايی ايرانی بوده است

http://sozumuz1.blogspot.com/2018/01/blog-post_12.html

[49] کتاب درسي مشروطيت: بعد از اين ترکي حرف نزنيم. اگر او ترکي حرف زد جواب ندهيم

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/04/blog-post_19.html

[50] پخمه تورک مشروطيت‌چيله‌ري

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/08/blog-post_8.html

[51] از خيانتهای آزربايجان‌گرايان مشروطه‌طلب و دمکراتهای آزربايجان: برآمدن رضاشاه

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_12.html

[52] مغلوبيتمان در انقلاب مشروطه‌ی ايران و خبطمان در انجمن آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_19.html

[53] قانون تشکيل ايالات و ولايات مشروطه و تجزيه‌ي منطقه‌ي ملي تورک

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_24.html

[54] تورک قیریمی (قارا قیرقین): کشتار تورکان در غرب آزربایجان توسط دستجات ارمنی و آسوری

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/09/blog-post_29.html

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/09/blog-post_88.html

تهاجم ارامنه به فرماندهي ژنرال آندرانيک اوزانيان به خوي به روايت ابوالقاسم امين الشرع خويي

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/07/blog-post_10.html

[55] استقبال شديد همدان از قوا و فرماندهی قشون عثمانی، علی‌احسان پاشا

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_67.html

استقبال تبريز از نفرات دلير و سلحشور علي‌احسان پاشا و اردوي نجات‌بخش عثماني، و یا مساله‌ي تحت الحمايگي- پروتکتورا و يا ادعاي حمايت دولتهاي بزرگ اروپائي از اقليتهاي مسيحي شرق

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/12/blog-post_76.html

زنده باد خويي‌ها، زنده باد تورکها، زنده باد علي‌احسان پاشا و ژون تورکها

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/09/blog-post_25.html

[56] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: حماسه‌ي مقاومت خوي

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/06/blog-post_30.html

[57] تاريخ تهاجمات و جنايات ارامنه، اسماعيل سيميتقو و سردار ماکو در آزربايجان. مقدمه، لغتنامه، ويرايش و بازنويسي مئهران باهارلي

[58] ادعاهای تقی شاهین ابراهیموف سراسر مهمل‌اند:

-اردوی عثمانی اورمیه و سلماس و تبریز را آزاد کرد، نه اشغال.

-با آمدن اردوی عثمانی قحطی تشدید نشد. بر عکس، قحطی شدید قبلا موجود با دخالت و تنظیم مقامات عثمانی و پاک کردن شهر از ترور فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و گشودن دوباره‌ی بازارها اندکی تخفیف یافت و آزوقه دوباره در میان مردم پخش شد.

-مین‌باشی یوسف ضیاء بیگ (برادر عبدالله شايق) صدر اتحاد اسلام در آزربایجان جاسوس نبود، یکی از قهرمانان ملی ملت تورک است. صفت جاسوس برای اشخاص و تشکیلاتی برازنده است که در پرونده‌شان از بدو پیدایش به جز مزدوری روس و ارمنی و فارس چیزی وجود ندارد.

-جمعیت اتحاد اسلام، بر خلاف فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، یک تشکیلات مردمی و تورک‌گرا بود و در سرتاسر تورک‌ائلی و از جمله در تبریز و اورمیه و سلماس و خوی و همدان و اردبیل و ... از طرف مردم و نخبگان بومی و با حمایت عثمانی تشکیل و مورد استقبال قرار گرفته بود.

-«خلق آزربایجان» به مبارزه با سیاست پان‌تورکیسم نپرداخت. چرا که خلقی به نام آزربایجان وجود نداشت.

-مردم تورک به حمایت از جمعیت اتحاد اسلام پرداختند، اما عده‌ای دشمن تورک لانه کرده در فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به دشمنی با تورک‌گراها پرداختند و با این عمل ماهیت خائنانه و ضد تورک خود را افشاء کردند.

-نیروهای عثمانی نه سبب مبارزه‌ی خلق آزربایجان علیه عثمانی‌ها- چیزی که خیالپردازی پان‌ایرانیست و استالینیستهایی مانند تقی شاهین است- به سبب اشغال استانبول از طرف دولتهای اروپائی از تورک‌ائلی عقب‌نشینی کرد و  ...

[59] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: ممنوع کردن تورکي توسط دمکراتهاي آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/07/blog-post.html

[60] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: فيوضات و طراحي نسل‌کشي ملي و زباني تورکي در ايران

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/08/blog-post_17.html

[61] میللی موجادیله»، نام مقطع جنبش ملی دمکراتیک تورک در ربع اول قرن بیستم ایران بوده و شامل سه جریان تاریخی زیر است:

الف-مبارزات با اشغالگران و متجاوزین ارمنی، آسوری (جیلوولوق) و کردی (اسماعیل آقا سیمیتقو)؛

ب-ایجاد حکومت اتحاد توسط جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی؛

ج-پیوستن تورکان سراسر ایران به اتحاد اسلام- اردوی عثمانی بر علیه دولتهای امپریالیستی اروپایی

[62] جمشيد سوباتايلي آوشار اورومي (جمشيدخان مجدالسلطنه افشار ارومي) والي آزربايجان نيمه‌مستقل- تحت الحمايه‌ي امپراتوري عثماني (٨ ژوئن ۱۹۱۸ - اول اکتبر ۱۹۱۸)

http://sozumuz1.blogspot.com/search?q=%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87

[63] ٩٨ مين سالگرد تاسيس مدرسه‌ي تورک خير يوردو (صلاحيه) اورميه و ١٠٧ مين سالگرد مدرسه‌ي تورک بالو و يادي از حاجي ميرزا فضل الله مجتهد اورمولو

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/02/blog-post_22.html

[64] کميته‌هاي بومي «تورک اجاقي» و گزارش کارگزار وزات خارجه‌ي ايران در مورد ريشه‌کن کردن زبان تورکي و مستعمره‌سازي آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/search?q=%D8%A7%D9%88%D8%AC%D8%A7%D8%BA%D9%8A

[65] تشکيل «حزب اتحاد اسلام» در خوي، سلماس و اورميه

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/08/blog-post_31.html

[66] در هیچ منبعی نام و مشخصات دقیق همه‌ی ١٥ نفر عضو کمیته‌ی مرکزی داده نشده است. لیست زیر نتیجه‌ی بررسی‌های اینجانب است. از این لیست فعلا فقط عضویت هشت نفر برای من قطعی است:

١-احمد سلطان‌زاده (آواتيس سلطانوویچ میکائیلیان، مراغه)، ٢-پيشه‌وري‌ (سيدجعفر جواد‌زاده، خلخال)، ٣-كامران آقازاده (اردبیلْ، روستای پری)، ٤-بهرام جعفراوغلو آقایف (کد: مشدی داداش، سراب، روستای شیخ ایرگول)، ٥-باتیربک لقمان‌اوغلو اوبوخ (آبوکف؟)، ٦- میلدا اوتوونا بول‌له (همسر باتیربک اوبوخ)، ٧-محمدقلی علی‌خانوف (علی‌خان‌زاده)، ٨-نعمت بصیر، ٩-محمد فتح‌الله‌یف (؟)، ١٠-رحمت‌الله (؟)، ١١-محمدعلی حسین‌زاده (؟)، ١٢-حسین رحمی‌اوغلو (؟)، ١٣-سیدقلی (؟)-(کربلایی صدق‌علی؟)، ١٤-عیسی فتح‌‌وئردی‌اوغلو (؟)، ١٥- آرشاویر چلنگریان (؟) و یا محمدآخوندزاده-سیروس بهرام (؟)

[67] شعبه‌ی ایران «قاوبورو» (دفتر قفقاز به رهبری اورجونیکیدزه) تاسیس شده در جولای ١٩٢٠ برای ایجاد و مدیریت انقلاب کمونیستی-بلشویکی در ایران.

[68] و یا «آبیخ» با ملیت کاباردین از آدیغه-چرکسها. در برخی منابع این شخص به صورت یک شاهزاده‌ی تاتار به نام «ب. ل. آبوکوف Б.Л. Абуков» معرفی شده است. شاید هم در نهضت جنگل دو شخصیت با نامهای «آبیخ-اوبوخ» و «آبوکوف» (آیوازوف-عیوضوف-عوض‌زاده) وجود داشت.

[69] احسان‌الله خان که با بسیاری از شخصیتهای این نوشته، از جمله پیشه‌وری و حیدر عموغلو ارتباطاتی داشت، مانند همه‌ی بسیاری از چپهای ایرانی آن دوره دارای تمایلات باستان‌گرایانه و ضد قاجار بود. وی در یک نطق خود در نهضت جنگل چنین می‌گوید: «ایران قدیم بزرگ بود و اولاد بزرگ او مانند داریوش، اردشیر، شاهپور، نادر و امثالشان هندوستان، آسیای صغیر، مصر، یونان، قفقاز، ترکستان و بالکان را تحت تسلط خود داشتند. ایران مرکز تمدن آسیا و ایرانیان ثروتمندترین اشخاص دنیا بودند. ولی بر اثر سوء سیاست خانواده‌ی سلطنتی قجرها ... از عظمت و تمدن و ثروت محروم گردید».

[70] کودتای سرخ جنگل در ٩ مرداد ١٢٩٩، عملی بودن کودتا در ایران را به سردار سپه و انگلیسها نشان داد. هشت ماه بعد در ٣ اسفند ١٢٩٩ کودتای انگلیسی رضاخان با الگوبرداری از کودتای سرخ بوقوع پیوست.

[71] بعدها در منابع رسمی حزب کمونیست آزربایجان و شوروی هم به مطرح نشدن مساله‌ی ملی در کنگره و مرامنامه‌ی حزب کمونیست ایران انتقاد و اعتراض ‌شد. اما ریشه‌یابی نگشت و «انکار مساله‌ی ملی» به صورت «فراموش شدن مساله‌ی ملی» تقدیم و توجیه ‌شد: «مهمترین نقصان و نارسائی مرامنامه عبارت بود از فراموش شدن طرح مساله‌ی ملی در آن. ... حزب کمونیست ایران با چنین وضعیتی [مرکب بودن ایران از چندین ملت و گروه ملی، و ملت حاکم بودن فارسها] می‌بایست به شدت مباره می‌کرد و مساله‌ی ملی را بر اساس نظریه‌ی مارکسیسم لنینیسم در مرامنامه‌ی خود وارد می‌کرد. ... برای اجرای چنین تدبیری [بوجود آوردن جبهه‌ی ضد امپریالیستی واحد مرکب از تمام خلقهای ساکن ایران و گروههای ملی و قبائل] حزب در درجه‌ی اول می‌بایست با مساله‌ی ملی درست برخورد می‌کرد... نادیده گرفته شدن مساله‌ی ملی و عدم حل مارکسیستی آن توسط حزب کمونیست ایران یکی از نقایص عمده‌ی مرامنامه‌ی آن بود. سیاست حزب در زمینه‌ی تبلیغات نیز که با مساله‌ی ملی ارتباط داشت بدون نقص نبود.. ... برای چاپ این تصمیم [چاپ اوراق به منظور آشنا کردن دهقانان با مبارزه‌ی طبقاتی و مبارزه با فئودالها و اشغالگران] این مساله‌که اوراق مذکور به چه زبانهایی می‌بایست چاپ می‌گردید، بسیار اهمیت داشت و با اینهمه مسکوت گذاشته شده بود. از اسناد موجود چنین بر می‌آید که مطبوعات حزب کمونیست ایران و تمام نوشته‌هایش به زبان فارسی بود. ناگفته پیداست که دهقانان غیرفارس نمی‌توانستند از این ورقه‌ها استفاده نمایند. از این روی حزب می‌بایست این ورقه‌ها را به زبانهای محلی منتشر می‌کرد تا خلقهای غیرفارس هم از محتوای آنها آسانتر باخبر گردند...... بی‌اعتنائی به مساله‌ی زبان به مثابه‌ی وسیله‌ای برای پیوند با توده‌های انبوه زحمتکش، از جهات نقصان کنگره و مرامنامه بود. به نظر من این نیز ناشی از فراموش شدن طرح مساله‌ی ملی در کنگره و به هنگام تنظیم مرامنامه بوده است».  (پیدایش حزب کمونیست ایران)

[72] «حزب عامیون که از آزادی‌خواهان و وطن‌پرستان با ایمان بودند ... او و رفقایش مثل سلام‌الله جاوید را در حزب خود پذیرفتند. هنگامی که توده‌ای‌ها به نفع کافتارادزه سینه می‌زدند ... پیشه‌وری پیشنهاد داد که ... حزب عامیون ... حرکتی کند و با تظاهراتی ... کافتارادزه را تقویت کند. این پیشنهاد در حزب طرفداری نداشت... پیشه‌وری در اصرار خود توفیق نیافت، و با گفتن این عبارت که «هرجا عقل زیاد است، کار نمی‌شود کرد»  از عضویت کمیته ... استعفا کرد... یک ماه بعد در تبریز ظاهر شد» (به نقل از حسین جودت و عبدالرضا هوشنگ مهدوی. ٢٧٤-٢٧٣)

[73] مقامات شوروی‌ قبل از انتخاب پیشه‌وری برای ریاست بر فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به سراغ بسیاری دیگر نیز رفته بودند. از جمله خائنی به اسم «ابوالقاسم موسوی تبریزی» که به همراه قوای اشغالگر بلشویک-داشناک بر علیه جمهوری خلق آزربایجان جنگیده بود. بنا به ایرج اسکندری در خاطراتش: «روسها قبل از پیشه‌وری به ابوالقاسم موسوی تبریزی مراجعه کرده بودند. او از کمونیستهای قدیمی بود و با ارتش یازدهم بلشویکها به فرماندهی کیروف وارد باکو می‌شوند و مقاومت حکومت نو بنیاد ملی مساوات‌چی‌ها را در هم می‌کوبند.». بنا به خلیل ملکی [محتاج به تائید با منابع موثق و اسناد است]: «شوروی‌ها پیش از پیشه‌وری با آقای «موسوی» که بیش از ده سال زندانی سیاسی بود، صحبت کرده بودند که برود آزربایجان و نهضت آنجا را اداره کند. موسوی که آدم با پرنسیپ و تابع اصول بود، گفته بود قبول، به شرط اینکه شما سیاست دولت بی طرف مساعد و نه دولت فرمانده را بازی کنید. ماموران دولت شوروی به او گفتند «تو ناسیونال کمونیست هستی». (خاطرات خلیل ملکی).

[74] آشکار است که در اینجا منظور پیشه‌وری از دموکراسی، آزادی نیست. بلشویسم و استالینیسم سابقه‌ای در ایجاد و حمایت از رژیمهای آزادی‌دوست ندارند. شاید منظور وی از دمو.کراسی حاکمیت «دمو» یعنی مردم بوده باشد. هر چند این نیز، با توجه به کیفیت ایجاد حکومت ملی آزربایجان، اشغال شمال غرب ایران توسط ارتش سرخ، عدم حمایت بخشهای غربی و مخصوصا مرکزی و جنوبی تورک‌ائلی از حکومت ملی آزربایجان، واکنش مردم پس از فرار رهبران حکومت ملی - پیش از ورود ارتش شاهنشاهی، ... محل مناقشه است.

[75] فعالیت برای تاثیر سیاسی در توده‌ها تا مسلک و مرام و برنامه‌ی کمونیسم بلشویکی در بین مردم از طریق نطق و میتینگ، جراید، کتب و غیره ترویج و تبلیغ گردد.

[76] در مهر ۱۳۲۰ پیشه‌وری، ایرج اسکندری، سلیمان میرزا و رضا روستا در جلسه‌ای تشکیل شده در خانه‌ی سلیمان میرزا، انتخاب شدند تا مقدمات تشکیل حزب توده را فراهم کنند. او به همراه ایرج اسکندری مرامنامه‌ی حزب توده را نوشت. اما حزب توده در اولين كنگره‌ی خود پيشه‌وري را به این دلیل که «او به اصول حزب متعهد نيست» از حزب اخراج کرد (ضاهرا به سبب تسليتي كه پیشه‌وری به هنگام مرگ رضاشاه به چاپ رسانيد. اما در واقع به سبب اختلافات شدید او با رهبران حزب توده ایرج اسکندری و آرداشس-اردشیر آوانسیان و ... از زمان زندان).

[77]  اصل تورکي نامه‌ي رسولزاده به استالين و ترجمه‌ي صحيح آن به فارسي

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/05/blog-post_18.html

[78] از نوشته‌های پیشه‌وری در مخالفت با فدرالیسم ملی قبل از سال ١٩٤٤: «ایران باید یک دولت ملی و مستقل به تمام معنا داشته باشد. تمام افراد ملت زیر یک بیرق و یک قانون تمرکز یابند. هر کسی خلاف این رفتار بکند خائن است.» .... «ارتجاع بین الملل از وحدت ایران خوشش نمی‌آید و سعی می‌کند در پیکر ایران دولتهای کوچکتر به وجود بیاورد».

[79] پس از ورود ارتش سرخ به انزلی، «فرقه‌ی عدالت ایران» نخستین کنگره‌ی خود را از شعبه‌های ایران و خارج آن تشکیل و نام خود را به «فرقه‌ی کمونیست ایران» تغییر داد و کمیته‌ی مرکزی انتخاب کرد (پیشه‌وری عضو بود). پس از تخریبات و خساراتی که افراطی‌گری‌ها و بی‌درایتی‌های این کمیته در نهضت جنگل ایجاد کرد، نخستین کنکره‌ی ملل شرق در باکو، سپتامبر ١٩٢٠ کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی اول را منحل، عده‌ای از افراد منتخب کنگره‌ی اول را (جوادزاده پیشه‌وری، سلطانزاده، برادران آقازاده، چلنگریان=مسئول شعبه‌ی انزلی فرقه‌ی عدالت و خبرنگار دفتر اطلاعاتی شوروی در ایران و ...) را به علت «عدم لیاقت و سببهای دیگر» از کمیته‌ی مرکزی اخراج و نه نفر از کمونیستهای هوادار موضع حیدر عموغلو را به جای آنها گمارد. (حیدرخان دبیر اول شد). آواتیس سلطانزاده و پیشه‌وری از کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی اول تصمیم کنگره‌ی ملل شرق برای انحلال خود و انتخاب کمیته‌ی جدید به ریاست حیدر عموغلو را غیرقانونی اعلام و به کمینترن شکایت نمودند. کمیته‌ی مرکزی سومی در آگوست ١٩٢١ در کنگره‌ی دوم حزب در باکو برگزیده شد (بوروی قفقاز). کمیته‌ی اجرائی کمینترن، موضوع را بررسی و اعلام کرد در ایران باید فقط یک کمیته‌ی مرکزی به رسمیت شناخته شود.‌ در ١٩٢٢ نمایندگانی از کمیته‌های مرکزی اول و دوم و بوروی قفقاز و کمینترن، کمیته‌ی مرکزی جدیدی را تشکیل دادند.

[80] میرزا ابراهیم‌آقا تبریزی فرزند حاج شیخ‌علی زنجانی، از روحانیانی که پس از تشکیل مجلس اول به نمایندگی اصناف تبریز انتخاب گردید و رئیس «انجمن غیرت» بود. وی انجمن غیرت را با ابوالفتح‌زاده و منشی‌زاده، رهبران تشکیلات تروریستی «کمیته‌ی مجازات» اداره می‌کرد؛ هر سه‌ی این اشخاص با اجتماعیون و عامیون ارتباط داشتند. وی که مسلح بود و در جریان حمله‌ی دولتیان به مجلس، به همراه تقی‌زاده اصرار به مقاومت مسلحانه داشت، نخستین کسی بود که در این واقعه ‌کشته شد. حسن تقی‌زاده در مجله‌ی پان‌ایرانیستی کاوه و حسین کاظم‌زاده ایرانشهر در مجله‌ی پان‌ایرانیستی ایرانشهر از او تمجید فراوان نموده‌اند.

[81] میرزا ابوالحسن‌خان معاضدالسلطنه رئیس «انجمن آزربایجان»، پس از استعفا تقی‌زاده از آن بود. بعدها به استانبول رفت و در آن‌جا به ریاست «انجمن سعادت» منصوب شد. معاضدالسلطنه با مقوله‌ی ترور بیگانه نبود و به حذف فیزیکی رقیب روی خوش نشان می‌داد.

[82] «میللی موجادیله»، نام مقطعی از جنبش ملی دمکراتیک تورک در ربع اول قرن بیستم ایران شامل سه جریان تاریخی زیر است:

الف-مبارزات با اشغالگران و متجاوزین ارمنی، آسوری (جیلوولوق) و کردی (سیمیتقو)؛

ب-ایجاد حکومت اتحاد توسط جمشیدخان افشار اورومی؛

ج-پیوستن تورکان سراسر ایران به اتحاد اسلام- اردوی عثمانی بر علیه دولتهای امپریالیستی اروپایی

[83] وقتی این هرزه‌سرایی چاپ شد، محمدعلیشاه مانند یک شهروند قانونمدار علیه او به عدلیه شکایت برد. اما مساوات شماره‌ی بعدی را تمام صرف تمسخر و مضحکه‌ی دادگاه کرد و در عین حال همان استشهادنامه (بدکاره بودن مادر شاه‌) را برای امضاء به بازار فرستاد. شاه دستور داد در عدلیه وکیلش با سیدمحمدرضا مساوات روبه رو شود، و اگر مساوات نتوانست ادعاهای خود را ثابت نماید مجازات گردد. مطبوعات مشروطیت‌طلب نسبت به نیات شاه ابراز بدگمانی کردند و انجمنهای مسلح و تروریستی مشروطه‌خواه با محاکمه‌ی مساوات به مخالفت برخاستند. علیرضاخان عضد الملک رئیس ایل قاجار از محمدعلیشاه خواست از شکایت خود صرف نظر کند. شاه با سعه‌ی صدر پاسخ داد: «جناب عضدالملک، تقصیرات مدیر مساوات هر قدر بزرگ باشد ولی مقام شما بزرگتر است. توسط شما را درباره‌ی او قبول کردیم»

[84] نخبه‌گرایانه، خود را ولی و قیم مردم دانستن، مردم را بی‌شعور و گنگ و نادان و سفیه تصور کردن عده‌ای خود برحق‌بین

[85] برای جلوگیری از ایجاد سوء تفاهم تروریست نامیده شدن ملت کرد، در این نوشته به جای گروههای تروریست «کرد»، همه‌جا ترکیب گروههای تروریست «کردی»، به معنی منسوب و یا ادعای منسوبیت به کرد بکار رفته است.

[86] بهزاد کریمی، از رهبران سازمان فدائی اکثریت و اهل تبریز، سابقه‌ای طولانی در حمایت از تروریسم کردی دارد. مراجعه کنید به بخش خیانت در حمله‌ی تروریستهای کردی به اورمیه و سولدوز در همین نوشته.

[87]اردوغان ريشه‌ي سکولاريسم در تورکيه را خشکاند

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/05/blog-post_6.html

ما و اقتدار اسلاميستها - اخوانيستها در تورکيه

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/01/blog-post_8.html

[88] اسلاميستهاي تورکيه و مشروعيت دادن به تأسيس دولت کردستان بر روي سرزمينهاي غيرکردي

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/06/blog-post.html

[89] بر خلاف عقیده‌ی عمومی که سوسیالیسم و کمونیسم را طبیعتا انترناسیونالیست می‌داند، در عمل یک سوسياليست و کمونيست مي‌تواند ناسیونالیست افراطی باشد. به واقع در قرن بيستم ناسيوناليسم افراطي – علاوه بر ملي‌گرائي کلاسيک- اغلب اوقات در قالب دو ايدئولوژي -دکترين سياسي «سوسياليستي- کمونيستي» و «ديني –مذهبي» ظاهر شده ‌است. کليساهاي ارمني، صربي و روسي؛ جريانات افراطي موسوي، بنيادگرايان هندو در هندوستان و بودیست در میانمار؛ روحانيون شيعي در ايران و مجاهدين خلق رجوي که مبلغ ناسيوناليسم افراطي فارسی و پان‌ايرانيسم در داخل و توسعه‌طلبي در خارج کشورند، نمونه‌ي ناسيوناليسم افراطي به پيش رانده شده توسط دين و مذهب‌اند. شوروي دوره‌ي استالين و به بعد و يوگوسلاوي صربي هم نمونه‌هایي از ناسيوناليسم در لباس سوسياليسم و کمونيسم بودند. در کره‌ي شمالي خاندان سونگ موفق شده است ترکيبي جالب از کمونیسم و نژادپرستي خالص بيولوژيک بوجود آورد. تشکیلات «پ‌ک‌ک» در ميان کردان و «وطن پارتیسی» («ايشچي پارتيسي» سابق) در ميان تورکان تورکيه، نمونه‌ي تلفيق چپ با ناسيوناليسم افراطي؛ و «ميللي گؤروش» و «ميللي حرکت» و ... نمونه‌ي آميختن اسلام با ناسيوناليسم افراطي‌اند.

[90] تبريز مرکز جنبش مليت‌گرايی ايرانی بوده است

http://sozumuz1.blogspot.com/2018/01/blog-post_12.html

[91] کتاب درسي مشروطيت: بعد از اين ترکي حرف نزنيم. اگر او ترکي حرف زد جواب ندهيم

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/04/blog-post_19.html

[92] پخمه تورک مشروطيت‌چيله‌ري

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/08/blog-post_8.html

[93] از خيانتهای آزربايجان‌گرايان مشروطه‌طلب و دمکراتهای آزربايجان: برآمدن رضاشاه

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_12.html

[94] مغلوبيتمان در انقلاب مشروطه‌ی ايران و خبطمان در انجمن آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_19.html

[95] قانون تشکيل ايالات و ولايات مشروطه و تجزيه‌ي منطقه‌ي ملي تورک

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_24.html

[96] تورک قیریمی (قارا قیرقین): کشتار تورکان در غرب آزربایجان توسط دستجات ارمنی و آسوری

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/09/blog-post_29.html

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/09/blog-post_88.html

تهاجم ارامنه به فرماندهي ژنرال آندرانيک اوزانيان به خوي به روايت ابوالقاسم امين الشرع خويي

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/07/blog-post_10.html

[97] استقبال شديد همدان از قوا و فرماندهی قشون عثمانی، علی‌احسان پاشا

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_67.html

استقبال تبريز از نفرات دلير و سلحشور علي‌احسان پاشا و اردوي نجات‌بخش عثماني، و یا مساله‌ي تحت الحمايگي- پروتکتورا و يا ادعاي حمايت دولتهاي بزرگ اروپائي از اقليتهاي مسيحي شرق

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/12/blog-post_76.html

زنده باد خويي‌ها، زنده باد تورکها، زنده باد علي‌احسان پاشا و ژون تورکها

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/09/blog-post_25.html

[98] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: حماسه‌ي مقاومت خوي

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/06/blog-post_30.html

[99] تاريخ تهاجمات و جنايات ارامنه، اسماعيل سيميتقو و سردار ماکو در آزربايجان. مقدمه، لغتنامه، ويرايش و بازنويسي مئهران باهارلي

[100] ادعاهای تقی شاهین ابراهیموف سراسر مهمل‌اند:

-اردوی عثمانی اورمیه و سلماس و تبریز را آزاد کرد، نه اشغال.

-با آمدن اردوی عثمانی قحطی تشدید نشد. بر عکس، قحطی شدید قبلا موجود با دخالت و تنظیم مقامات عثمانی و پاک کردن شهر از ترور فرقه‌ی دمکرات آزربایجان و گشودن دوباره‌ی بازارها اندکی تخفیف یافت و آزوقه دوباره در میان مردم پخش شد.

-مین‌باشی یوسف ضیاء بیگ (برادر عبدالله شايق) صدر اتحاد اسلام در آزربایجان جاسوس نبود، یکی از قهرمانان ملی ملت تورک است. صفت جاسوس برای اشخاص و تشکیلاتی برازنده است که در پرونده‌شان از بدو پیدایش به جز مزدوری روس و ارمنی و فارس چیزی وجود ندارد.

-جمعیت اتحاد اسلام، بر خلاف فرقه‌ی دمکرات آزربایجان، یک تشکیلات مردمی و تورک‌گرا بود و در سرتاسر تورک‌ائلی و از جمله در تبریز و اورمیه و سلماس و خوی و همدان و اردبیل و ... از طرف مردم و نخبگان بومی و با حمایت عثمانی تشکیل و مورد استقبال قرار گرفته بود.

-«خلق آزربایجان» به مبارزه با سیاست پان‌تورکیسم نپرداخت. چرا که خلقی به نام آزربایجان وجود نداشت.

-مردم تورک به حمایت از جمعیت اتحاد اسلام پرداختند، اما عده‌ای دشمن تورک لانه کرده در فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به دشمنی با تورک‌گراها پرداختند و با این عمل ماهیت خائنانه و ضد تورک خود را افشاء کردند.

-نیروهای عثمانی نه سبب مبارزه‌ی خلق آزربایجان علیه عثمانی‌ها- چیزی که خیالپردازی پان‌ایرانیست و استالینیستهایی مانند تقی شاهین است- به سبب اشغال استانبول از طرف دولتهای اروپائی از تورک‌ائلی عقب‌نشینی کرد و  ...

[101] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: ممنوع کردن تورکي توسط دمکراتهاي آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/07/blog-post.html

[102] از خيانتهاي آزربايجان‌گرايان: فيوضات و طراحي نسل‌کشي ملي و زباني تورکي در ايران

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/08/blog-post_17.html

[103] میللی موجادیله»، نام مقطع جنبش ملی دمکراتیک تورک در ربع اول قرن بیستم ایران بوده و شامل سه جریان تاریخی زیر است:

الف-مبارزات با اشغالگران و متجاوزین ارمنی، آسوری (جیلوولوق) و کردی (اسماعیل آقا سیمیتقو)؛

ب-ایجاد حکومت اتحاد توسط جمشیدخان سوباتایلی افشار اورومی؛

ج-پیوستن تورکان سراسر ایران به اتحاد اسلام- اردوی عثمانی بر علیه دولتهای امپریالیستی اروپایی

[104] جمشيد سوباتايلي آوشار اورومي (جمشيدخان مجدالسلطنه افشار ارومي) والي آزربايجان نيمه‌مستقل- تحت الحمايه‌ي امپراتوري عثماني (٨ ژوئن ۱۹۱۸ - اول اکتبر ۱۹۱۸)

http://sozumuz1.blogspot.com/search?q=%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87

[105] ٩٨ مين سالگرد تاسيس مدرسه‌ي تورک خير يوردو (صلاحيه) اورميه و ١٠٧ مين سالگرد مدرسه‌ي تورک بالو و يادي از حاجي ميرزا فضل الله مجتهد اورمولو

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/02/blog-post_22.html

[106] کميته‌هاي بومي «تورک اجاقي» و گزارش کارگزار وزات خارجه‌ي ايران در مورد ريشه‌کن کردن زبان تورکي و مستعمره‌سازي آزربايجان

http://sozumuz1.blogspot.com/search?q=%D8%A7%D9%88%D8%AC%D8%A7%D8%BA%D9%8A

[107] تشکيل «حزب اتحاد اسلام» در خوي، سلماس و اورميه

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/08/blog-post_31.html

[108] در هیچ منبعی نام و مشخصات دقیق همه‌ی ١٥ نفر عضو کمیته‌ی مرکزی داده نشده است. لیست زیر نتیجه‌ی بررسی‌های اینجانب است. از این لیست فعلا فقط عضویت هشت نفر برای من قطعی است:

١-احمد سلطان‌زاده (آواتيس سلطانوویچ میکائیلیان، مراغه)، ٢-پيشه‌وري‌ (سيدجعفر جواد‌زاده، خلخال)، ٣-كامران آقازاده (اردبیلْ، روستای پری)، ٤-بهرام جعفراوغلو آقایف (کد: مشدی داداش، سراب، روستای شیخ ایرگول)، ٥-باتیربک لقمان‌اوغلو اوبوخ (آبوکف؟)، ٦- میلدا اوتوونا بول‌له (همسر باتیربک اوبوخ)، ٧-محمدقلی علی‌خانوف (علی‌خان‌زاده)، ٨-نعمت بصیر، ٩-محمد فتح‌الله‌یف (؟)، ١٠-رحمت‌الله (؟)، ١١-محمدعلی حسین‌زاده (؟)، ١٢-حسین رحمی‌اوغلو (؟)، ١٣-سیدقلی (؟)-(کربلایی صدق‌علی؟)، ١٤-عیسی فتح‌‌وئردی‌اوغلو (؟)، ١٥- آرشاویر چلنگریان (؟) و یا محمدآخوندزاده-سیروس بهرام (؟)

[109] شعبه‌ی ایران «قاوبورو» (دفتر قفقاز به رهبری اورجونیکیدزه) تاسیس شده در جولای ١٩٢٠ برای ایجاد و مدیریت انقلاب کمونیستی-بلشویکی در ایران.

[110] و یا «آبیخ» با ملیت کاباردین از آدیغه-چرکسها. در برخی منابع این شخص به صورت یک شاهزاده‌ی تاتار به نام «ب. ل. آبوکوف Б.Л. Абуков» معرفی شده است. شاید هم در نهضت جنگل دو شخصیت با نامهای «آبیخ-اوبوخ» و «آبوکوف» (آیوازوف-عیوضوف-عوض‌زاده) وجود داشت.

[111] احسان‌الله خان که با بسیاری از شخصیتهای این نوشته، از جمله پیشه‌وری و حیدر عموغلو ارتباطاتی داشت، مانند همه‌ی بسیاری از چپهای ایرانی آن دوره دارای تمایلات باستان‌گرایانه و ضد قاجار بود. وی در یک نطق خود در نهضت جنگل چنین می‌گوید: «ایران قدیم بزرگ بود و اولاد بزرگ او مانند داریوش، اردشیر، شاهپور، نادر و امثالشان هندوستان، آسیای صغیر، مصر، یونان، قفقاز، ترکستان و بالکان را تحت تسلط خود داشتند. ایران مرکز تمدن آسیا و ایرانیان ثروتمندترین اشخاص دنیا بودند. ولی بر اثر سوء سیاست خانواده‌ی سلطنتی قجرها ... از عظمت و تمدن و ثروت محروم گردید».

[112] کودتای سرخ جنگل در ٩ مرداد ١٢٩٩، عملی بودن کودتا در ایران را به سردار سپه و انگلیسها نشان داد. هشت ماه بعد در ٣ اسفند ١٢٩٩ کودتای انگلیسی رضاخان با الگوبرداری از کودتای سرخ بوقوع پیوست.

[113] بعدها در منابع رسمی حزب کمونیست آزربایجان و شوروی هم به مطرح نشدن مساله‌ی ملی در کنگره و مرامنامه‌ی حزب کمونیست ایران انتقاد و اعتراض ‌شد. اما ریشه‌یابی نگشت و «انکار مساله‌ی ملی» به صورت «فراموش شدن مساله‌ی ملی» تقدیم و توجیه ‌شد: «مهمترین نقصان و نارسائی مرامنامه عبارت بود از فراموش شدن طرح مساله‌ی ملی در آن. ... حزب کمونیست ایران با چنین وضعیتی [مرکب بودن ایران از چندین ملت و گروه ملی، و ملت حاکم بودن فارسها] می‌بایست به شدت مباره می‌کرد و مساله‌ی ملی را بر اساس نظریه‌ی مارکسیسم لنینیسم در مرامنامه‌ی خود وارد می‌کرد. ... برای اجرای چنین تدبیری [بوجود آوردن جبهه‌ی ضد امپریالیستی واحد مرکب از تمام خلقهای ساکن ایران و گروههای ملی و قبائل] حزب در درجه‌ی اول می‌بایست با مساله‌ی ملی درست برخورد می‌کرد... نادیده گرفته شدن مساله‌ی ملی و عدم حل مارکسیستی آن توسط حزب کمونیست ایران یکی از نقایص عمده‌ی مرامنامه‌ی آن بود. سیاست حزب در زمینه‌ی تبلیغات نیز که با مساله‌ی ملی ارتباط داشت بدون نقص نبود.. ... برای چاپ این تصمیم [چاپ اوراق به منظور آشنا کردن دهقانان با مبارزه‌ی طبقاتی و مبارزه با فئودالها و اشغالگران] این مساله‌که اوراق مذکور به چه زبانهایی می‌بایست چاپ می‌گردید، بسیار اهمیت داشت و با اینهمه مسکوت گذاشته شده بود. از اسناد موجود چنین بر می‌آید که مطبوعات حزب کمونیست ایران و تمام نوشته‌هایش به زبان فارسی بود. ناگفته پیداست که دهقانان غیرفارس نمی‌توانستند از این ورقه‌ها استفاده نمایند. از این روی حزب می‌بایست این ورقه‌ها را به زبانهای محلی منتشر می‌کرد تا خلقهای غیرفارس هم از محتوای آنها آسانتر باخبر گردند...... بی‌اعتنائی به مساله‌ی زبان به مثابه‌ی وسیله‌ای برای پیوند با توده‌های انبوه زحمتکش، از جهات نقصان کنگره و مرامنامه بود. به نظر من این نیز ناشی از فراموش شدن طرح مساله‌ی ملی در کنگره و به هنگام تنظیم مرامنامه بوده است».  (پیدایش حزب کمونیست ایران)

[114] «حزب عامیون که از آزادی‌خواهان و وطن‌پرستان با ایمان بودند ... او و رفقایش مثل سلام‌الله جاوید را در حزب خود پذیرفتند. هنگامی که توده‌ای‌ها به نفع کافتارادزه سینه می‌زدند ... پیشه‌وری پیشنهاد داد که ... حزب عامیون ... حرکتی کند و با تظاهراتی ... کافتارادزه را تقویت کند. این پیشنهاد در حزب طرفداری نداشت... پیشه‌وری در اصرار خود توفیق نیافت، و با گفتن این عبارت که «هرجا عقل زیاد است، کار نمی‌شود کرد»  از عضویت کمیته ... استعفا کرد... یک ماه بعد در تبریز ظاهر شد» (به نقل از حسین جودت و عبدالرضا هوشنگ مهدوی. ٢٧٤-٢٧٣)

[115] مقامات شوروی‌ قبل از انتخاب پیشه‌وری برای ریاست بر فرقه‌ی دمکرات آزربایجان به سراغ بسیاری دیگر نیز رفته بودند. از جمله خائنی به اسم «ابوالقاسم موسوی تبریزی» که به همراه قوای اشغالگر بلشویک-داشناک بر علیه جمهوری خلق آزربایجان جنگیده بود. بنا به ایرج اسکندری در خاطراتش: «روسها قبل از پیشه‌وری به ابوالقاسم موسوی تبریزی مراجعه کرده بودند. او از کمونیستهای قدیمی بود و با ارتش یازدهم بلشویکها به فرماندهی کیروف وارد باکو می‌شوند و مقاومت حکومت نو بنیاد ملی مساوات‌چی‌ها را در هم می‌کوبند.». بنا به خلیل ملکی [محتاج به تائید با منابع موثق و اسناد است]: «شوروی‌ها پیش از پیشه‌وری با آقای «موسوی» که بیش از ده سال زندانی سیاسی بود، صحبت کرده بودند که برود آزربایجان و نهضت آنجا را اداره کند. موسوی که آدم با پرنسیپ و تابع اصول بود، گفته بود قبول، به شرط اینکه شما سیاست دولت بی طرف مساعد و نه دولت فرمانده را بازی کنید. ماموران دولت شوروی به او گفتند «تو ناسیونال کمونیست هستی». (خاطرات خلیل ملکی).

[116] آشکار است که در اینجا منظور پیشه‌وری از دموکراسی، آزادی نیست. بلشویسم و استالینیسم سابقه‌ای در ایجاد و حمایت از رژیمهای آزادی‌دوست ندارند. شاید منظور وی از دمو.کراسی حاکمیت «دمو» یعنی مردم بوده باشد. هر چند این نیز، با توجه به کیفیت ایجاد حکومت ملی آزربایجان، اشغال شمال غرب ایران توسط ارتش سرخ، عدم حمایت بخشهای غربی و مخصوصا مرکزی و جنوبی تورک‌ائلی از حکومت ملی آزربایجان، واکنش مردم پس از فرار رهبران حکومت ملی - پیش از ورود ارتش شاهنشاهی، ... محل مناقشه است.

[117] فعالیت برای تاثیر سیاسی در توده‌ها تا مسلک و مرام و برنامه‌ی کمونیسم بلشویکی در بین مردم از طریق نطق و میتینگ، جراید، کتب و غیره ترویج و تبلیغ گردد.

[118] در مهر ۱۳۲۰ پیشه‌وری، ایرج اسکندری، سلیمان میرزا و رضا روستا در جلسه‌ای تشکیل شده در خانه‌ی سلیمان میرزا، انتخاب شدند تا مقدمات تشکیل حزب توده را فراهم کنند. او به همراه ایرج اسکندری مرامنامه‌ی حزب توده را نوشت. اما حزب توده در اولين كنگره‌ی خود پيشه‌وري را به این دلیل که «او به اصول حزب متعهد نيست» از حزب اخراج کرد (ضاهرا به سبب تسليتي كه پیشه‌وری به هنگام مرگ رضاشاه به چاپ رسانيد. اما در واقع به سبب اختلافات شدید او با رهبران حزب توده ایرج اسکندری و آرداشس-اردشیر آوانسیان و ... از زمان زندان).

[119]  اصل تورکي نامه‌ي رسولزاده به استالين و ترجمه‌ي صحيح آن به فارسي

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/05/blog-post_18.html

[120] از نوشته‌های پیشه‌وری در مخالفت با فدرالیسم ملی قبل از سال ١٩٤٤: «ایران باید یک دولت ملی و مستقل به تمام معنا داشته باشد. تمام افراد ملت زیر یک بیرق و یک قانون تمرکز یابند. هر کسی خلاف این رفتار بکند خائن است.» .... «ارتجاع بین الملل از وحدت ایران خوشش نمی‌آید و سعی می‌کند در پیکر ایران دولتهای کوچکتر به وجود بیاورد».

[121] پس از ورود ارتش سرخ به انزلی، «فرقه‌ی عدالت ایران» نخستین کنگره‌ی خود را از شعبه‌های ایران و خارج آن تشکیل و نام خود را به «فرقه‌ی کمونیست ایران» تغییر داد و کمیته‌ی مرکزی انتخاب کرد (پیشه‌وری عضو بود). پس از تخریبات و خساراتی که افراطی‌گری‌ها و بی‌درایتی‌های این کمیته در نهضت جنگل ایجاد کرد، نخستین کنکره‌ی ملل شرق در باکو، سپتامبر ١٩٢٠ کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی اول را منحل، عده‌ای از افراد منتخب کنگره‌ی اول را (جوادزاده پیشه‌وری، سلطانزاده، برادران آقازاده، چلنگریان=مسئول شعبه‌ی انزلی فرقه‌ی عدالت و خبرنگار دفتر اطلاعاتی شوروی در ایران و ...) را به علت «عدم لیاقت و سببهای دیگر» از کمیته‌ی مرکزی اخراج و نه نفر از کمونیستهای هوادار موضع حیدر عموغلو را به جای آنها گمارد. (حیدرخان دبیر اول شد). آواتیس سلطانزاده و پیشه‌وری از کمیته‌ی مرکزی منتخب کنگره‌ی اول تصمیم کنگره‌ی ملل شرق برای انحلال خود و انتخاب کمیته‌ی جدید به ریاست حیدر عموغلو را غیرقانونی اعلام و به کمینترن شکایت نمودند. کمیته‌ی مرکزی سومی در آگوست ١٩٢١ در کنگره‌ی دوم حزب در باکو برگزیده شد (بوروی قفقاز). کمیته‌ی اجرائی کمینترن، موضوع را بررسی و اعلام کرد در ایران باید فقط یک کمیته‌ی مرکزی به رسمیت شناخته شود.‌ در ١٩٢٢ نمایندگانی از کمیته‌های مرکزی اول و دوم و بوروی قفقاز و کمینترن، کمیته‌ی مرکزی جدیدی را تشکیل دادند.

[122] میرزا ابراهیم‌آقا تبریزی فرزند حاج شیخ‌علی زنجانی، از روحانیانی که پس از تشکیل مجلس اول به نمایندگی اصناف تبریز انتخاب گردید و رئیس «انجمن غیرت» بود. وی انجمن غیرت را با ابوالفتح‌زاده و منشی‌زاده، رهبران تشکیلات تروریستی «کمیته‌ی مجازات» اداره می‌کرد؛ هر سه‌ی این اشخاص با اجتماعیون و عامیون ارتباط داشتند. وی که مسلح بود و در جریان حمله‌ی دولتیان به مجلس، به همراه تقی‌زاده اصرار به مقاومت مسلحانه داشت، نخستین کسی بود که در این واقعه ‌کشته شد. حسن تقی‌زاده در مجله‌ی پان‌ایرانیستی کاوه و حسین کاظم‌زاده ایرانشهر در مجله‌ی پان‌ایرانیستی ایرانشهر از او تمجید فراوان نموده‌اند.

[123] میرزا ابوالحسن‌خان معاضدالسلطنه رئیس «انجمن آزربایجان»، پس از استعفا تقی‌زاده از آن بود. بعدها به استانبول رفت و در آن‌جا به ریاست «انجمن سعادت» منصوب شد. معاضدالسلطنه با مقوله‌ی ترور بیگانه نبود و به حذف فیزیکی رقیب روی خوش نشان می‌داد.

[124] «میللی موجادیله»، نام مقطعی از جنبش ملی دمکراتیک تورک در ربع اول قرن بیستم ایران شامل سه جریان تاریخی زیر است:

الف-مبارزات با اشغالگران و متجاوزین ارمنی، آسوری (جیلوولوق) و کردی (سیمیتقو)؛

ب-ایجاد حکومت اتحاد توسط جمشیدخان افشار اورومی؛

ج-پیوستن تورکان سراسر ایران به اتحاد اسلام- اردوی عثمانی بر علیه دولتهای امپریالیستی اروپایی

[125] وقتی این هرزه‌سرایی چاپ شد، محمدعلیشاه مانند یک شهروند قانونمدار علیه او به عدلیه شکایت برد. اما مساوات شماره‌ی بعدی را تمام صرف تمسخر و مضحکه‌ی دادگاه کرد و در عین حال همان استشهادنامه (بدکاره بودن مادر شاه‌) را برای امضاء به بازار فرستاد. شاه دستور داد در عدلیه وکیلش با سیدمحمدرضا مساوات روبه رو شود، و اگر مساوات نتوانست ادعاهای خود را ثابت نماید مجازات گردد. مطبوعات مشروطیت‌طلب نسبت به نیات شاه ابراز بدگمانی کردند و انجمنهای مسلح و تروریستی مشروطه‌خواه با محاکمه‌ی مساوات به مخالفت برخاستند. علیرضاخان عضد الملک رئیس ایل قاجار از محمدعلیشاه خواست از شکایت خود صرف نظر کند. شاه با سعه‌ی صدر پاسخ داد: «جناب عضدالملک، تقصیرات مدیر مساوات هر قدر بزرگ باشد ولی مقام شما بزرگتر است. توسط شما را درباره‌ی او قبول کردیم»

[126] نخبه‌گرایانه، خود را ولی و قیم مردم دانستن، مردم را بی‌شعور و گنگ و نادان و سفیه تصور کردن عده‌ای خود برحق‌بینود برحق‌بین