تاریخ

اواسط فروردین ۱۳۲۶ است. هیئت دادگاه تجدید نظر از تهران مامور شده اند. وارد مهاباد می شوند. متجاوز از ۸۰ روز است که محکمه بدوی صحرائی٬ سه نفر قاضی ها- قاضی محمد٬ محمدحسین صیف/ سیف قاضی وعبدالقاسم صدر قاضی- راbild 2021 12 23 124744 محکوم به اعدام نموده است.

این حکم٬ متهمین و زمامداران حکومت خودمختار کردستان را زیاد نگران ننموده است. آنها اطمینان دارند که محکمه تجدید نظر نظامی که در تهران تشکیل خواهد شد آنان را یا تبرئه می کند و یا اینکه برای مدتی زندان محکوم می نماید که در آینده نیز آثار این حکم مرتفع خواهد شد.

هیئت افسران حکومت مرکزی از تبریز مامور تشکیل محکمه در مهاباد شده بود. هیئت محکمه تجدید نظر٬ تحت ریاست سرهنگ عطاء و دادستانی سرهنک نکوزاد تشکیل و سروان صلح جو و سروان نبوی هم به وکالت مدافع متهمین از طرف دادگاه معین شده بودند. نگرانی و وحشت متهمین رو به تزاید گذارده و جلسات دادگاه صورت دیگری بخود گرفته بود.

 

اتهامات منتسبه به محمد قاضی صدر فرقه کومله و رئیس حکومت خودمختار کردستان٬ یکی قیام مسلحانه بر علیه دولت مرکزی و دیگری عقد قرارداد نفت با بیگانگان نسبت به اراضی نفت خیز کردستان به تناسب ۵۱ سهم و ۴۹ سهم بود و دیگری توهین به ارتش و حکومت مرکزی بود که در یکی از مجالس سخنرانی های خود گفته بود که موقعیت ارتش ایران و قوای مرکزی با این شعر مصداق دارد:

خواجه در بند نقش ایوان است             –           خانه از پایبند ویران است

 پیرمردی ز نزع می نالید                 –           پیرزن صندلش همی مالید

اتهام دیگر محمد قاضی دستور قتل و حریق خانه مامورین محلی است که به اتهام این امور در محکمه بدوی محکوم به اعدام شده و چون تقاضای تجدید نظر نموده بود تمام این امور منتسبه در محکمه تجدید نظر مطرح و رسیدگی شده است.

 

اتهامات سیف قاضی هم کمتر از اتهامات محمد قاضی نیست. مشتمل بر همان اتهامات٬ شرکت و یا معاونت می باشد.

 

اما اتهامات صدر قاضی برادر محمد قاضی و نماینده دوره ۱۴ مجلس شورای ملی عبارت از بعضی از مراسلات و نامه هایی است که به متهمین دیگر نوشته و در آن نامه ها اشاره به تحریک و توطئه بر علیه قوای مرکزی٬ مقاومت و جاسوسی کرده است. 

نکته ای که زیاد افسران محکمه را عصبانی نموده بود توهینی بود که در یکی از نامه های خود نوشته و اشاره کرده بود که زبان حال ارتش ایران این شعر میباشد :

همه سر به سر تن به  کشتن دهیم        –           از آن به که کشور به دشمن دهیم

جریان محاکمه که ۴۸ ساعت متناوبا به طول انجامید٬ خیلی عادی بود. هر زمان که متهمین٬ انتساب یکی از اتهامات را منکر شده و از خود نفی می نمودند٬ فورا دلایل و شهودی از طرف دادستان اقامه می شد.  فقط یکی دو مرتبه که دادستان در ضمن بیانات خود نسبت به متهمین تندی نمود و آنها را به نام «کردهای سگ صفت» نامید. محمد قاضی سخت عصبانی شده و نسبت به دادستان حمله نمود. دادگاه خیلی متشنج و عصبانی شد که منجر به دادن تنفس و تعطیلی دادگاه  شد.

 

 محمد قاضی شخصا ناطق زبردست بود. و اصولا محتاج به وکیل مدافع نبود. موقعیت او نسبت به دو نفر متهم دیگر٬ موقعیت آقا و ولی نعمت با نوکر بود. تا اجازه نشستن به آن دو نفر نمی داد آنها نمی نشستند. در ضمن مدافعات خود٬ صراحتا اقرار به وجود رابطه با بیگانگان و عقد قرارداد نمود. منتها اظهار می داشت که این ارتباط در نتیجه فشار بیگانگان و عدم توجه مرکز و تهران بود. 

در آخرین دفاع از خود صریحا اظهار داشت که «تصور ننمایید که من از مقررات اطلاع نداشتم٬ بلکه به خوبی می دانستم و قبل از ورود ارتش و قوای مرکز به مهاباد خود پیشگوئی کرده بودم که بالاخره مرا به دار خواهند زد.» اما صریحا می گوید « با این کیفیت چرا فرار ننمودم؟ نه اینکه نتوانستم. بلکه شش دستگاه اتومبیل سواری و جیپ در تحت اختیار داشته و هر دقیقه و ساعتی که تصمیم داشتم می توانستم از مرز عبور نموده و خود را مستخلص نمایم. اما بدانید که من مثل پیشه وری «زن صفت» نبودم که در موقع مواجهه با خطر فرار نمایم. کجا فرار میکردم؟ اینجا زمین کردستان است و هنوز قبور هشت نسل از پدران و اجداد من در آن باقی است.»

 

صدر قاضی در مدافعات خود همیشه از بی تقصیری و بی گناهی خود صحبت مینمود. زمانیکه بنا بر تقاضای دادستان رئیس دادگاه از متهم نامبرده می پرسد که «منظورتان از مطالب یکی از نامه ها که به محمد قاضی نوشته و اطمینان داده ای که مقاومت نمایید تا به آنها کمک برسد٬ منظور از این کمک چیست؟ و آیا این کمک بیگانه٬ مسبوق به سابقه و اطلاع قبلی بوده است یا خیر؟» نامبرده از پاسخ به این سوال در می ماند و شروع به التماس و تضرع می کند که پرونده آنها را برای رسیدگی به تهران حواله دهید.

 

بالاخره جریان دادرسی خاتمه پذیرفت. هیئت دادگاه مشغول مشاوره شد. یک محیط متشنج و پر هیاهویی تشکیل و مدت شور و اتخاذ تصمیم٬ بیشتر از دوازده ساعت بطول انجامید. در تمام این مدت رابطه تلگرافی بوسیله بی سیم بین مهاباد و ستاد ارتش در جریان بود. تا اینکه نیم ساعت بعد از نصف شب٬ حکم دادگاه به اکثریت آراء مبنی بر اعدام سه نفر «قاضی ها» صادر و فورا به وسیله فرماندار نظامی مهاباد با بی سیم به ستاد ارتش مخابره شد. اگر چه هیچکس از فحوای حکم اطلاع حاصل ننمود ولی ناظران دقیق وقتی که دیدند فرماندار مشغول رمز نمودن حکم دادگاه و مخابره آن است از صورت رنگ پریده و وجنات او به خوبی آگاه شدند که حکم اشد از دادگاه صادر شده است.

به طوری که میگفتند و جریان هم حاکی بود که هر نیم ساعت دستورات از ستاد ارتش میرسید. در آن شب تا صبح٬ ستاد ارتش مشغول کار و فعالیت بود. بالاخره آخرین خبری که از مهاباد به مرکز مخابره شد صدور حکم اعدام به اکثریت آراء بود که از طرف دادگاه هیات تجدید نظر صادر و حکم اولیه را تنفیذ نمود. فردای آن روزی که ساعت نصف شب آن حکم دادگاه تجدید نظر مبنی بر اعدام «قاضی» ها صادر شده بود سه ساعت بعد از ظهر٬ از ستاد ارتش به فرماندار مهاباد دستور رسید که در ظرف ۲۴ ساعت حکم اجراء گردد.

البته این تاخیر ۱۵ ساعت و وصول دستور را ناظرین چنین حدس میزدند که ستاد ارتش در مقام کسب اجازه مقامات بالاتر بوده والا همان شب ممکن بود که دستور اجراء برسد .

 

بمجرد اینکه دستور اجراء حکم به فرماندار نظامی مهاباد رسید. چنین تصمیم اتخاذ شد که برای جلوگیری از هر پیشامد احتمالی٬ اولا باید نیمه شب همان روز موقعی که تمام اهالی مهاباد در خواب هستند و مقررات حکومت نظامی اجازه خارج شدن از خانه ها را نمی دهد اجرا گردد. ثانیا قبلا باید نظامیان و مامورین تامینیه احتیاطات اولیه را انجام دهند. از طرفی هیات دادگاه محکمه تجدید نظر هم وظیفه خود را خاتمه داده و می بایستی به تبریز مراجعت نماید. ولی چون دادستان این محکمه باید در موقع اجراء حکم نظارت داشته باشد بنابراین موافقت شد که وسایل مسافرت را قبلا تهیه و به مجرد خاتمه عملی و اجراء حکم فورا مسافرین به طرف میاندوآب و تبریز حرکت نمایند.

 از طرفی فرماندار نظامی و قوای تامینیه نیز قبلا احتیاطات مقدماتی اولیه را انجام و تمام اطراف و جوانب میدان و جاده هائی که منتهی به میدان شهر میشد نظامی های مسلح با مسلسل بگذارد. و در قبال سوال کنجکاوان که اتخاذ این احتیاطات از چه لحاظ است جواب های بی سر و تهی داده میشود.

 

محکومین به اعدام از مدتی قبل در یکی از اتاق های عمارات نظامی واقع در بیرون شهر مهاباد٬ هر سه نفر با یکدیگر در یک اتاق زندانی بوده ولی سخت گیری و مقررات زندان در مورد آنان اجراء نمیشد. همیشه حق ملاقات با اقوام٬ اولاد و خویشاوندان خود را با حضور یک نفر افسر ارشد داشتند.

خوراک و غذای آنان را از منازل خود می آوردند. ولی از بیرون مراقبت شدیدی میشد که احتمال هر گونه فرار و یا تبانی محال بود.

 

ساعت یازده همان شبی که چند ساعت قبل آن دستور اجراء حکم رسیده بود٬ یک نفر افسر نظامی وارد اتاق زندانیان شد. و به آنها اطلاع داد که دولت اجازه داده است که آنها را به تهران اعزام دارند. و بنا بر این فورا مقدمات کارهای خود را حاضر کنند که تا یک ساعت دیگر به طرف مرکز عزیمت نمایند. محکومین از این مژده فوق العاده مسرور و خوشوقت شدند. همدیگر را بوسیده و حتی با افسر نظامی که اعلام کننده این خبر بود روبوسی نمودند. یکی از آنها اظهار داشت که چون برای مخارج مسافران خود پول نقد نداریم٬ اجازه دهند که به خانواده های خود اطلاع دهند که مبلغی وجه نقد برای هزینه مسافرت برای ما بفرستند.

افسر رابط در پاسخ اظهار داشت که چون مقامات بالا اعتبار و وجه کافی در اختیار افسران نگهبانان که در معیت شما حرکت می نمایند گذارده است بنابراین لزومی به تهیه و آوردن وجه از منازل خود نمی باشند. با این کیفیت محکومین با عجله٬ کلیه اثاثیه و مایحتاج سفر خود را بسته و طبق نقشه قبلی هر یک از آنان را جدا-جدا در یک کامیون ارتش که پر از نظامیان مسلح بود گذارده و در بیرون سربازخانه منتظر دستور شدند. تمام این مقدمات در ظرف یک ساعت و نیم انجام شد. نیم ساعت بعد از نصف شب بود که کامیون ها حاضر و منتظر دستور بودند.

 

محل زندان محکومین در خارج شهر و  در محل سربازخانه ارتش بود. طبق نقشه قبلی مقرر بود که حکم را در میدان شهر مهاباد اجراء و محکومین به دار آویخته شوند. بنا بر این پس از آنکه محکومین را جدا-جدا در کامیون های نظامیان مسلح سوار نمودند٬ نخست کامیون اول که در آن محمد قاضی رئیس حکومت خودمختار کردستان بود به طرف میدان حر کت داده شد. در گوشه میدان٬ عمارتی بود که دارای چندین در بود طوری که یک در آن به طرف میدان و در دیگر آن به طرف میدان مهاباد باز می شد. ابتدا به عنوان اینکه باید در این عمارت تشریفات مقدماتی مبنی بر حرکت مسافرین به تهران انجام و تحقیقات جزئی بعمل آید٬ کامیون را در مقابل در خارج عمارت نگاه داشته و محمد قاضی را وارد عمارت نمودند٬ در یک اتاقی که میز بزرگی گذاشته شده بود و یک جلد قرآن بر روی آن بود.  رئیس بهداری مهاباد جدیدا وارد شد. یک نفر آخوند محلی و دادستان هم حضور داشتند.

 

در داخل اطاق روشنائی کافی بود. به غیر از این عده که در اتاق حضور داشتند٬ شخص دیگری نیز از خارج در تاریکی از پشت پنجره ها مراقب بود. به مجرد اینکه محمد قاضی وارد اتاق شد فورا جریان را فهمید. دانست که موضوع مسافرت به تهران دروغ و برای اغفال او بوده است.

سرهنگ نکوزاد دادستان هیئت دادگاه تجدید نظر حکم محکمه را قرائت و به او فهماند که باید الساعه حکم اجرا گردد. و اگر وصیتی و یا تقاضایی دارد انجام دهد.

نخست٬ محمد قاضی در پشت میز که در وسط اتاق بود نشسته و خواست شخصا وصیت خود را بنویسد. ولی قادر نشد و نتوانست که منویات خود را بنویسد.  بنابراین از آخوند کرد محلی تقاضا نمود که منویات او را که دیکته می نماید بنویسد.

سپس شروع به انشاء وصیت خود نمود. مقداری از اموال خود را تخصیص به ایجاد دبستان و بیمارستان برای مردمان کرد و در مهاباد نمود. کردها را نیز نصیحت به اتحاد و یگانگی و امثال آن نمود.

وصیت نامه که تمام شد تقاضا نمود که نماز بخواند و بنابراین به پیشوائی آخوند نامبرده شروع به نماز نمود. متجاوز از دو ساعت به طول انجامید. با اینکه دادستان بیتابی و اظهار کم حوصلگی می نمود٬ معهذا جریان نماز اولیه تا سه ساعت بعد از نیمه شب بطول انجامید.

بالاخره ساعت قضا و قدر رسید. او را بطرف دری که بطرف میدان بود وارد نمودند.  به مجرد اینکه وارد میدان شد و چشم او به شبه دار های متعدد که در تاریکی دیده می شد افتاد٬ فوق العاده نگران شد و اظهار داشت که «چون دار زدن در مذهب اسلام مکروه می باشد تقاضا دارد که او را تیر باران نمایند» ولی چون دستور ستاد ارتش٬ اعدام بوسیله دار بود این تقاضا انجام نشد و رد گردید.

سپس قبل از رفتن بالای دار تقاضا نمود که اجازه دهند شهادت گفتن و تشریفات اولیه قبل از مرگ انجام شود. با این تقاضا موافقت شد. مدت ده دقیقه نیز این تشریفات انجام و سپس او را بالای دار کشیدند که بیش از چهار دقیقه بطول نیانجامید. رئیس حکومت خودمختار کردستان با هزاران حسرت و امید دنیا را ترک گفت. ….

 

در ساعت سه و نیم بعد از نصف شب که با اشاره و رمز به کامیون دوم که حامل سیف قاضی وزیر جنگ حکومت کردستان بود اطلاع داده شد که  در همین عمارت توقف نماید. سیف قاضی از کامیون پیاده و وارد عمارت شد.

به مجرد اینکه وارد عمارت شد و چشمش به دادستان و رئیس بهداری و آخوند محلی افتاد فورا قضایا را استنباط نمود٬ ولی هیچگونه تشنج و نگرانی در او ایجاد نشد.

وقتی که قرائت حکم محکمه خاتمه یافت و به او اطلاع داده شد که میتواند وصایای خود را بنویسد٬ شخصا در پشت میز رفته و خود با خط خود آخرین وصایای خود را تنظیم نمود. سپس او هم شروع به نماز خواندن نمود و تشریفات او هم مدتی بطول انجامید بطوریکه وقتی که به او اشاره شد که از در دیگر عمارت٬ وارد میدان شود٬ حدود پنج ساعت از نصف شب گذشته بود.

در این ساعت شفق صبح ظاهر و در محوطه میدان روشنائی کمی ظاهر شده بود.

به مجرد اینکه سیف قاضی وارد میدان شد و چشمش به جسد محمد قاضی که در بالای دار بود افتاد شروع به نعره و فریاد نمود. و به اطرافیان خود حمله می نمود و دائما فریاد « زنده باد پیشوای کرد» و «زنده باد استقلال ملت …» و  …. میزد.

نعره های سیف قاضی که مانند رعد صدا می نمود مردمان مهاباد را که در خواب بودند بیدار نمود و متوجه جریاناتی نمود. ولی چون تمام خیابانهای اطراف مملو از نظامی و هنوز هم حکومت و مقررات آن پابرجا بود نمی توانستند که از منازل خود خارج شوند.

بنابراین فورا او را کشان کشان به پای دار آورده و با بستن دست های او عمل انجام و به بالای دار کشیده شد. اما دو دقیقه دیگر و قبل از اینکه عمل انجام شود طناب دار پاره شد. سیف قاضی بر زمین افتاد. فورا او را پای دار سوم که برای صدر قاضی تهیه شده بود برده و بالای آن دار کشیدند و بلافاصله عمل انجام  شد. …

 

ساعت پنج صبح بود که نوبت صدر قاضی نماینده دوره ۱۴ مجلس گردید.

مشارالیه به واسطه معطلی زیاد در کامیون مقابل سربازخانه و همچنین شنیدن داد و فریاد و نعره های سیف قاضی تا اندازه  ای جریان را استنباط نموده بود. بنابراین وقتی که او را به طرف عمارت آوردند٬ شروع به ناله و زاری می نمود. و طوری با سربازان که او را احاطه و به طرف اتاق میبردند التماس و تضرع و زاری می نمود که تمام حاضرین و اطرافیان را متاثر نمود. مثلا خود را بر روی زمین انداخته و کفش سربازان و پاهای آنها را دائما می بوسید و استغاثه و ناله می نمود که از اعدام او صرف نظر شود.

زمانی که وارد اتاق معهود شد آخوند محلی با حالت عتاب آمیز به صدر قاضی گفت «این رفتار هیچ گونه تاثیری در وضعیت تو نخواهد داشت. این سرباز و من قادر نیستیم که تو را نجات دهیم. بلکه حکم دادگاه باید اجراء گردد. بنابراین مردانه رفتار کن و آخرین وصایای خود را بنویس… »

و این حرفها و تسلی که از طرف آخوند داده شد٬ قدری از حالت تضرع و زاری او کاست. ساعت شش صبح بود که او را وارد میدان نموده و بمجرد اینکه چشمش به اجساد محمد قاضی و سیف قاضی افتاد٬ سخت حال او بهم خورد. طوری که مأموران و سربازان او را پای دار برده و دیگر حالت او طبیعی نبود و از حال رفته بود. و دیگران مقدمات حکم را انجام و بلافاصله جسد او بالای دار رفت.

بلافاصله اتوبوس اعضاء هیئت دادگاه تجدید نظر از کنار میدان با مسافرین خود به طرف تبریز و میاندوآب حرکت نمود. در ساعت ده صبح بود که مسافرین وارد میاندوآب شد. و مقرر شد که کمی استراحت نمایند تا بعدا راهی تهران شوند.

مردمان مهاباد صبح زود که از خانه های خود بیرون آمده و متوجه میدان شدند٬ فوق العاده مبهوت و نگران شدند. با یک حالت بهت زده به یکدیگر نظاره می نمودند. زیرا که ابدا تصور نمینمودند که ممکن است روزی برسد که مقدرات زمامداران حکومت ملی کردستان به این صورت خاتمه یابد.

 

مدتی بعد که جنازه ها را پایین آوردند٬ دوستان٬ خویشاوندان و اهالی مقداری پول سفید بنا بر عادت خود نثار اجساد نمودند. اگر قدرت حکومت نظامی و احتیاطات اولیه نبود٬ ممکن بود که حوادث غیر مترقبه هم پیش آید که نیامد.

در اینجا پرده این صحنه تئاتر زندگانی پایین افتاد. …

 

یونس لیثی دریلو

برگرفته از مجله مرد امروز٬ جزییات آخرین دقایق اعدام قاضی محمد٬ سیف قاضی و صدر قاضی در کردستان٬ بازنشر در خواندنیها٬ ش. ۷۸ ٬ ۲۹ اردیبهشت ۱۳۲۶ ٬ ص. ۱۲-۱۶.