تاریخ

یاد آر زشمع خفته یاد آرMaham

هرگز ندانستم آن شب چگونه سحر شد و شاید هم نشد.

از اصل و نسب استوار شکوهی همین‌قدر می‌دانم که نظامی( ارتشی) بود و در گردان زرهی پادگان قوشچی خدمت کرده و بازنشسته شده بود.

«استوار شکوهی»

همه او را فقط به این نام می‌شناختند استوار شکوهی خود از اهالی ترک‌های طرفه‌ای مشهد و حتم به‌یقین اهل قوچان بود. ولی چه چیز باعث شده بود او این‌همه فاصله مکانی را طی کرده و از آذربایجان غربی وانهم از یک روستای خیلی کوچک بنام« حاجی باغلو»که تعداد خانوارش به ده تا هم نمی‌رسید همسر انتخاب کرده و ازدواج نماید؟ چیزی قابل‌تأمل بود. هنوز که هنوز است بنده جواب آنرا نیافته‌ام و جالب اینجاست که استوار شکوهی زن دومی نیز اختیار کرده بود آن‌هم اهل روستای« چیانه» از روستاهای سولدوز و نزدیک شهر نقده بود ولی متأسفانه همسر دومش پس از متولد شدن فرزند پسرش بنام مختار گویا خود فوت کرده بود.

 

آری همسر اولی استوار شکوهی دختر محمودآقا علیزاده از خرده‌ مالکان روستای حاجی باغلو بود و از این همسر استوار شکوهی دو پسر بنام‌های محمود و مقصود و سه دختر داشت .ای‌کاش حال نیز می‌دانستم این عزیزان در کجای این کره خاکی زندگی می‌کنند و در فراق و هجران آن الهه محبت چه غم سنگینی را بر دل خود حمل می‌کنند.

فرزند بزرگ استوار شکوهی محمود نام داشت و متولد سال 1339بود. جوان نورسته‌ای که در حسن اخلاقش همانندی نداشت همه‌ی بزرگتر هارا عمو یا عمه خطاب می‌کرد و همسالانش را دوست، و همه بر اوصافش رشک می‌ورزیدند و همه شیفته دوستی با او بودند.

گویا طبیعت خود می‌دانست که چه شقایق پرطراوتی را در دل می‌پروراند همچنان که زود سر از غنچه واکرده بزودی نیز پرپر خواهد شد.

تازه نور آفتاب پرفروغش نمایان می‌شد هنوز طلوعش پایان نیافته بود که غروب کرد. البته نه اینکه خود بخواهد و یا بر اتفاق روزگار چنین شود بلکه طلوعش را به غروب بدل کردند فروغش را خاموش، غروبی بس غم‌انگیز برایش گستراندند. آری شقایق را بر داس کینه در اوج شکوفه قلم کردند شقایقی که به‌تنهایی به وسعت پهنای یک دشت و دمن بود. شقایقی که یک آسمان ستاره داشت و در آسمانی که هزاران چراغش سوسو می‌زدند.

سال‌های 1353یا 1354 بود که استوار شکوهی پس از بازنشسته شدن برای ادامه زندگی، روستای عظیم‌خانلو از محال آق قلعه سولدوز را که فاصله نزدیکی با حاجی باغلو داشت و در فاصله سه کیلومتری تپه باستانی حسنلو واقع‌شده است ، موطن اختیار نموده و باغ سیبی را در کنار روستا از موسی بهزادی خریداری کرده در داخل آن نیز منزل مسکونی و همچنین محلی برای دامداری و حتی یک جوجه‌کشی کوچک احداث کرده وزندگی روستانشینی را تجربه می‌کرد. معاشرت شهرنشینی و همچنین حسن خلق فرزندان استوار شکوهی مخصوصاً محمود سبب شد در اندک زمانی کوتاه همه بچه‌های ده با بچه‌های استوار انس و الفت صمیمانه‌ای پیدا کنند. و از بین همه آن بچه‌ها من بودم که خیلی صمیمانه با محمود دوست شده بودیم و حس سیری‌ناپذیری از دوستی‌اش داشتم و حتی بیشتر اوقات در فراقش دل در تشویش داشتم و از اول صبح تا غروب حتی اگر انجام کاری یا هر دلیل دیگری مانع دیدارمان شده بود، در تنگ غروب هم شده بود حتماً به سراغش رفته او را پیداکرده لااقل چند کلمه صحبت کرده بعد به خانه‌برمی گشتم و در اشتیاق دیدار بعدی لحظه‌شماری می‌کردم.

این حس اشتیاق دوستی مهارنشدنی و سیری‌ناپذیری من، سبب شده بود حتی دوستی او با دیگران نیز برایم تحمل‌ناپذیر باشد و در دلم به همه‌کس حسد ورزم و بغض بگیرم و این موضوع مرا ناخودآگاه زجر می‌داد.

سال 1354.ش بود استوار شکوهی در ملک حاجی باغلو زمینهای یحیی «بُستان»( مزرعه هندوانه و خربزه ) کاشته بود. و ما نیز در نزدیکی آن در زمین حسنعلیخان زرگرزاده چغندر کاشته بودیم. نزدیکی محل کشتزار و رفاقت بین ما سبب شده بود که تمام اوقات روز را در کنار هم باشیم و برای سرگرمی بیشتر هر یک خانواده 5   الی 6 رأس بره خریداری کرده و در حاشیه همین جالیز و چغندر پروارش می‌کردیم که شاید کمکی برای تأمین هزینه مدرسه سال آینده و همچنین گوشت قَیله برای زمستان خانواده باشد. روزها با خنده شادی و گاها با شیطنت‌ها بازی گوشی‌های زیاد به پایان می‌آمد از همه‌چیز جالب‌تر این بود که ما هرروز منتظر غروب آفتاب بودیم و غروب برای ما لذت دیگری داشت هرچند بعلت تاریکی هوا بازی‌هایمان محدود می‌شد و باید بزودی به خانه‌برمی گشتیم ولی همین زمان کوتاه شیرین‌ترین لحظات زندگی ما بود. آفتاب باتمام عظمتش به سمت افق سرازیر می‌شد ما در آسمان بدنبال اولین ستاره می‌گشتیم که در اولین لحظات تاریکی در آسمان هویدا می‌شد. به‌محض پیداکرده اولین ستاره آنرا برای خود می‌گرفتیم اولی مال من، دومی ، سومی، . . . الی‌آخر اینکار ادامه پیدا می‌کرد تا زمانی که ستاره‌ها در آسمان قابل‌شمارش بودند ستاره‌ای مانند ستاره قطب شمال، ستاره پروین، ستاره صلیب، دب اکبر، دب اصغر، راه شیری و . . . تا لحظه‌ای که دیگر ستاره‌ها قابل‌شمارش نبودند ، اینبار خرمن ستاره‌ها را از وسط آسمان به دونیم شرقی و غربی‌ یا شمالی و جنوبی تقسیم می‌کردیم «نیمی از آسمان از آن تو و نیمی از آن مال من». اینکار، کار هرروز غروب ما بود که از دریای آسمان یک خرمن ستاره چیدن. و ستاره در بغل با هزار خیال و آرزو به خانه برگشتن و درخواب و رؤیاهای خود به سحری دل‌انگیزتر ورویایی شادتر ترسیم کردن بود.

آه محمودم ستاره محبوبم، پس از 39 سال من امشب سهم ستاره‌هایم را برداشتم سهم تو همچنان باقی است همین پروین که پرفروغ‌تر از همه است از آن توست و برای تو چشمک می‌زند دوباره . . .

حال که عکس خفته‌ی محمود را می‌بینم تازه حس می‌کنم که چقدر من پیر شده‌ام و محمود چقدر جوان مانده است ما چقدر بی کام شدیم و محمودمان ناکام. و چقدر بیدادگران او مرا تنها گذاشتند.و شاید از این تقدیر نه او گریزی داشت و نه من. هردو می‌بایست باید این راه به تنهای سفر می‌کردیم برای آن بود که در آخرین سفر همسفر من نشد. اگرچه او نیست، اگرچه او زود رفت و کوله‌بار سنگین زندگی و جامعه را از دوشش بر زمین گذاشت، باید بگویم بار ما سنگین شد. اگرچه ما ادعای رفاقت داشته‌ایم بی‌ادعا و بی تمنا بارش بر دوش گیریم و در مسیر آرزوها و آمالش ره سپاریم که شاید زره ای ازآنچه به وظیفه‌مان گذارده است، بجای آوریم.

من واقعاً از بیان این مطلب شرمنده‌ام از این‌که داغ جگرگوشه‌هایم را دیگربار پس از گذشت سالیان سال تازه‌تر می‌کنم ولی طرف دیگر مسئله این است که او را همچو وجود خودم دوست داشتم هنوز که هنوز است سوز فراغش تمام وجودم را می‌سوزاند و یادش از دلم خارج نمی‌شود. برای همین منظور بر خود وظیفه می‌دانم که یاد او را دیگربار به یادآورم و بر همه گان بگویم، که محمود بی‌دلیل بر جهایت و کوری و نادانی عناصری نادان بدست جمعیتی جنایت‌کار و اشرار قربانی شد و به قتل رسید که آنها به حتم از این عملشان جز ننگ و نفرت ابدی سودی نبردند.

شاید همه ماجرا فقط یکروز فرق داشت و با همین یکروز بود این ‌همه فاصله افتاد. قرار بود باهم همسفر شویم تقریباً آخرهای اسفندماه 1357.ش بود روزی او را پس از مدت‌زمانی طولانی که صبرم به پایان آمده بود دوباره در روستایمان دیدم باهم به درد و دل نشستیم من از وضع زندگی و بیکاری ، او نیز از پدرش گلایه‌مند بود می‌گفت« بااینکه پدرم مرا از همه بچه‌ها بیشتر دوست دارد ولی ازبس‌که بدخلقی می‌کند برای من هم قابل‌تحمل نیست با خود می‌گویم اگر که ناراحتی مادرم نبود من هم می‌گذاشتم و می‌رفتم به یک جای دوری که بیش از این با پدر کلنجار نمی‌رفتیم». همین صحبت‌ها بود، روز پنجشنبه 13/ 12/1357.ش باهم قرار گذاشتیم کوله‌هایمان را برداریم و باهم به کوه برویم که هم حسابی درد و دل کرده باشیم و هم تنوعی در زندگی مان شده باشد. اما محمود روز پنجشنبه نیامد و من هم دیگر تحمل ماندن در روستا را نداشتم از طرفی مدرسه‌ها بدلیل بحران انقلاب و مسلح شدن اکثر دانش آموزان به سلاح گرم، بنوعی به وضع ناهنجاری درآمده بود طوری شده بود که مدرسه‌ها بیشتر به اردوگاه‌های جنگی شباهت داشت تا به یک مدرسه. غرور جوانی سبب می‌شد دائماً با خودمان کلنجار برویم مخصوصاً من که نه توان خرید اسلحه را داشتم و نه این‌که حاضر بودم بخاطر نداشتن اسلحه در روبرو شدن و مقابله با وقایع و پیشامدها از آن پرهیز کنم. لذا بهتر آن می‌دیدم که به مدرسه نروم و تا آنروز نمی‌دانستم که واقعاً اگر قرار باشد روزی جنگی در شهر درگیرد چه باید بکنیم . در آن روزها در تهران واقعاً انقلاب شده بود مردم قبل از 22 بهمن پادگان‌ها را خلع سلاح کرده بیشترشان مسلح شده بودند این مسئله اشتیاقمان را نیز بیشتر می‌کرد که سلاحی بدست آوریم و برایمان فرق نداشت سلاح چه باشد فقط خود سلاح مهم بود حال چه نوعش باشد کسی در قید آن نبود هرچه قابل‌حمل‌تر بهتر. ولی در منطقه ما یعنی در خود شهر ما نقده نه پادگانی بود که خلع سلاحش کرده باشند که ما هم اسلحه‌ای از این طریق بدست آوریم نه مراکز نظامی بزرگی بود، تنها یک پاسگاه کوچک ژاندارمری در نقده بود و آن نیز به‌شدت محافظت می‌شد که حتی مردم شهر چند روز قبل از 22 بهمن در نزدیکی آن تجمع کرده بودند ژاندارم‌ها مردم را به گلوله بستند و چند نفر مرد و چندین نفر نیز زخمی شدند. ولی پس از 22بهمن در یک‌زمان کوتاهی شهر نقده به بزرگ‌ترین بازار خریدوفروش سلاح‌های سبک (کمری و سلاح‌های انفرادی) بدل شد. من دیگر آن روزها در شهر نبودم و رو به‌سوی تهران گذارده جهت پیدا کردن کار برای معاش راهی تهران شده بودم. پس از چندین روز بیکاری در تهران، در منطقه شمیران توسط یکی از اقوام دور در شرکتی که ظاهراً بیمارستان می‌ساختند ماهم مشغول کار شدیم روزها سپری می‌شد مثل امروز امکانات تلفن و غیره هم موجود نبود که لااقل از دوستان و کسان خود خبری بگیریم در یک دنیای بی‌خبری بسر می‌بردیم نه‌تنها از محمود بلکه از هیچ‌کسی خبری نداشتم تا اینکه روز سی و یکم فروردین‌ماه سال 1358.ش روز جمعه بود عصری برای هواخوری به میدان آزادی که آن روزها پاتوق آذربایجانی‌ها بود رفتیم. برای سرگرمی بیشتر روزنامه کیهان خریدم و چشمم به این نوشته افتاد (کردها مردمان ترک شهرستان نقده را قتل‌عام نمودند) با خواندن این مطلب دیگر توان یک‌لحظه ایستادن را نیز نداشتم. سه نفر رفیق بودیم بلافاصله به شرکت برگشتیم به هر شکلی بود با شرکت تسویه کرده مزدمان را گرفته همان غروب با یک دستگاه سواری پیکان دربستی راهی خانه(نقده) شدیم مسیر تبریز به‌طرف نقده راهش به علت ناامنی بسته بود و ما مجبورا از راه تبریز مرند و خوی و اورمیه باید به نقده می‌آمدیم. آن شب تا صبح خوابم نبرد از اولین لحظات حرکت تمام فکرم این بود« من که موقع آمدن به تهران موفق به دیدار محمود نشده بودم و حال که برمی‌گشتم در دلم می‌گفتم« ای‌کاش اولین نفری که پس از رسیدن به نقده خواهم دید محمود باشد.» شوق دیدار محمود یک‌لحظه رهایم نمی‌کرد و تا صبح در رؤیاهای خودم چه نقشه‌هایی که نکشیدم. هزاران رؤیا در خیال خود بافتم هزاران کلبه امید ساختم که پس از دیدار با محمود چه‌کارهایی که باید بکنیم. بعضاً نیز نگران از این بودم که نکند محمود نیز بعد از رفتن من او هم به تهران یا به مشهد پیش اقوامشان رفته باشد و من باز تنها بمانم و او را نبینم.

نه راه پایانی داشت و نه شب انتها، به یاد ندارم آن شب چگونه سحر شد و می‌خواهم بگویم شاید هم . . .

فراقی که به ابد پیوست و راهی که پایان نیافت شبی که روز نشد نه برای من، بلکه برای محمودم .

ساعت 8 صبح با اولین اتوبوسی که پس از سه روز قتل و عام مردم نقده از سمت اورمیه به سمت نقده درحرکت بود ما نیز به هر مکافاتی بود سوار آن شدیم و ساعت 5/9 یا 10 بود در محمدیار مردم لخت‌وعور پابرهنه‌ای از روستاهای اطراف را دیدم و پی بردم که فاجعه چقدر بزرگ و عمیق است. قبل از آمدنم به خانه خود، قصد دیدار محمود را داشتم چون او تنها مونس من بود و می‌توانستم از او اهم خبرهای به وقوع پیوسته را بدست بیاورم. در همین خیال‌ها بودم که یکی از آشنایان از دهنش پرید و گفت پسر شکوهی را نیز کشته‌اند و جنازه‌اش در بیمارستان شیر خورشید توی سردخانه است. دیگر حتی اینکه بپرسم کدام پسرش را جرات این را نداشتم تمام وجودم کرخت شده بود مغزم از کار می‌ایستاد نمی‌دانستم چه بگویم چه کلامی بر زبان بیاورم مبهوت مات شده بودم فقط راه می‌رفتم در دلم می‌گفتم ای‌کاش این گفته دروغ باشد ای‌کاش اینها اشتباهی گفته باشند. حتی خودم در پیش خودم جرات اینکه نام محمود را بر زبان بیاورم نداشتم . آن لحظه چه غم فشار سنگینی بود و چه حس غریب، نه، نه، نه، نباید این‌چنین باشد من هنوز لب به سخن نگشوده بودم . من با محمود هزاران هزار حرف نگفته داشتم همه را برای محمود همه‌چیز را برای او از نو می‌خواستم تعریف کنم همه‌چیز را از دوباره بگویم. هر آنچه دیشب در بین راه تا صبح در تخیل خود بافته بودم در سینه‌ام حبس شده بود باورم نمی‌شد می‌گفتم مگر در این شهر فقط یکنفر شکوهی هست که آن‌هم این عزیز ما باشد. هنوز که هنوز است پس از گذشت 33سال از این مرگ غم‌انگیز، هنوز از دلم برنمی‌آید بگویم محمود است که کشته‌اند. من برای دیدن جنازه محمود تا بیمارستان شیر خورشید نقده رفتم به هر راهی زدم ولی موفق به دیدن جنازه نشدم فقط نفری در آنجا برایم گفت آری کت چرمی بر تن داشت و ضمن اینکه یک گلوله از شکمش زده بودند سرش را نیز بریده بودند. تا گفت کت چرمی به تن داشت آه از نهادم برید دیگر شکی برایم نماند چون قبل از رفتن من به تهران در آخرین دیدارمان در ده کت چرمی به تن داشت و برایم تعریف می‌کرد که تازه خریده است.

محمود را همان شب اول که شهر بدست جنایت‌کاران، ارازل و اوباش محاصره‌شده و متعاقباً قتل‌عام گردیده بود کشته بودند. خانه پدری محمود در خیابان چیانه در بدو ورودی محله فرود آباد در نزدیکی «دبستان یادبود» آن روزی بود.پدر محمود استوار شکوهی یک قبضه اسلحه شکاری دولولی داشت و بارها با آن اسلحه من و محمود به‌اتفاق هم به شکار رفته بودیم هرچند شکارچی خوبی هم نبودیم ولی برایمان اینکار لذت‌بخش بود. ما بیشتر ماهی گیری را بلد بودیم تا شکار. درهرصورت تا این حدود من نیز اطلاع داشتم که استوار شکوهی اسلحه‌ای به این صورت داشت. ولی چند روز قبل از جنگ نقده استوار شکوهی که یک دستگاه خودروی لندرور خریداری کرده بود با ماشین خود قصد مسافرت به سمت مشهد می‌کند و از قراری موقع رفتن بعلت ناامنی جاده‌ها، و از طرفی چون خود نظامی بود اسلحه را به همراه خود می‌برد.گویا اکراد که خانه به خانه وارد منازل مردم شده و پس از قتل‌عام مردم در منازلشان، خانه هارا نیز تفکیک کرده به بهانه گرفتن اسلحه همه‌چیز را نیز غارت می‌کردند. وارد خانه استوار شکوهی نیز می‌شوند، محمود پسر بزرگ استوار شکوهی چند روز پیش که فهمیده بود پدرش به مسافرت رفته برای اینکه مادر و خواهرانش تنها نمانند بعد از رفتن پدرش به خانه برگشته بود چون فرزند بزرگ خانه بود اکراد که وارد خانه شده طلب اسلحه نموده بودند محمود از در بیرون آمده و جواب داده بود ما در خانه سلاحی نداریم. با همین جواب جانیان شرور در جوابش گلوله‌ای به سینه محمود شلیک می‌کنند. محمود از پله‌های ورودی خانه به پایین می‌افتد برادر و مادر و خواهرانش به صدای شلیک گلوله با فریاد و شیون به حیات فرار می‌کنند. ولی این درنده‌خوها به این هم اکتفا نکرده با قمه ضمن شکافتن شکم محمود سرش را نیز از پشت می‌برند.آری سینه‌ی محمود را در آن شب در مقابل چشمان سوسوزن هزاران هزار ستاره‌هایش با گلوله آتشین دریده قلب مهربانش را از نفس انداختند و دلش را با تیغ جهالت نه بلکه حیوانی دریدند. فریاد استغاثه خواهران و برادران و مادر محمود تا پیش ستاره‌های آسمان بلند شد اما به گوش این حیوانات سبعگون هرگز نرسید آیا تاکنون کسی در پیش خود یا از خود سؤال کرده است این جنایت برای چه بود، عامران عامدانش چه کسانی یا فرقه‌ای و یا انسان‌نماهای حیوان‌صفت بودند؟ و جوابش باید یقیناً نه خیر باشد. شباهت قضیه را ببین: در داخل پرانتز باید بگویم این فاجعه، انسان را به یاد فجایع چند سال پیش آذربایجان غربی می‌اندازد که برای مردم مظلوم اورمیه اتفاق افتاده بود. زیاد دور نیست در سال‌های 1296و1297توسط ارامنه و نصارا و در سال 1298 .ش توسط اکراد مزدور داخلی، همچون بلایی بر سر مردم اورمیه آمد که فجایعش به‌مراتب از چند صد برابر فاجعه نقده بود. قضیه ازاین‌قرار بود« ارامنه و نصارا (جیلوها)که در داخل شهر اورمیه و روستاهای اطراف دست به جنایات عظیمی زده بودند و حتی در عرض چند ساعت (بعدازظهر چهارشنبه‌سوری) حدود ده هزار انسان بی‌دفاع را در اورمیه قتل‌عام کرده و بزرگ‌ترین جنایت تاریخ بشری آفریده بودند ولی در بین این‌همه جنایات گویا جنایت قتل ملا پیشنماز نامی دردناک‌تر از همه بوده است.

5/4/1297.ش (17رمضان1336.ق، 1918.م) روز پنجشنبه. روز قتل فجيع آقای میرمحمد خلخالی پيشنماز اورمیه‌ای بدست جيلوها در منزل وی. چند نفراز قواي مسلحه جيلوها وارد منزل آقاي سیدمحمد پيشنماز شده طلب تفنگ می‌نمایند.آقاي پيشنماز مي‌گويد من یک روحانی هستم اسلحه من همین تسبیح ام است من اسلحه ندارم. آنها قبول نكرده او را با قنداق تفنگ به‌سختی كتك مي‌زنند، بعد به ضرب شمشير دست راست بعد دست چپ و بعد پاي راست و پاي چپ او را قطع مي‌كنند و سپس سرش را بریده و جسدش را پاره‌پاره می‌نمایند. جنايت به‌قدری وحشتناك بوده است كه الكساندر مناسريان يكي از اعضاي ستاد قواي مسلحه ارامنه و جیلوها با دیدن صحنه، او نيز اعتراض كرده مي‌گويد «دعا كنيد كه در آسمان خدايي وجود نداشته باشد و الا از قهر و غضبش شما رهايي نخواهيد يافت.»

و مورد دیگر این بود یک سال بعدازاین واقعه عمرخان شکاک از سران اکراد محال صومای برادوست به دستور اسماعیل سیمتکو با حیله و فریب مردم شهر اورمیه را با عنوان اینکه سیمتکو می‌خواهد از آزار و اذیتی که به مردم شده است از همه دلجویی کرده و جبران خسارات مادی نماید، حتی به‌زور هم که شده بود تمام مردان شهر را کشان‌کشان در قلعه قیصرخانم در محل فعلی بانگ صادرات در «خیابان کاشانی» جمع نموده سپس درب قلعه را بسته اعلان می‌نماید « این جمعیت باید مبلغ ده هزار لیره عثمانی و یا چهل هزار تومان پول ایرانی و ده هزار قبضه اسلحه و صد هزار عدد فشنگ تحویل من داده سپس از آن ازاینجا خارج خواهند شد». مردم اورمیه در طول دو سه سال گذشته دهها بار توسط ارامنه و نصارا و اکراد، تمام هستی‌شان غارت‌شده و به خاک سیاه نشانده شده بودند و چیزی حتی برای خوردن خود نیز نداشتند با این اوصاف اکراد همچو شحنه‌ها دست بکار شده مردم را به‌قصد مرگ کتک زده و شکنجه می‌کردند و می‌گفتند تفنگ و فشنگ و پول بدهید مردم بدجوری به حیله مکارانه آنها به دام افتاده بودند.

به قول شاعر عندلیب افشار:

«مرغ بی‌بال و پریم افتاده‌ایم بر دام تو       یا بکُش یا دانه دِه یا از قفس آزاد کن»

   ولی این گرگ‌صفتان فقط کشتن را بلد بودند نه آزاد کردن را. در جواب کسانی که هیچ‌چیز نداشتند می‌گفتند «چیزی نداریم به شما بدهیم» عمرشکاک در جواب آنها می‌گفته است « سن وئر قوی اولماسین» (شما بدهید بگذار که نباشد) و از نبودها بودی می‌خواستند و صدها نفر را با این شیوه در زیر شکنجه کشته و یا چه رسوایی‌هایی بر سر نوامیس مردم آوردند. و امروز همین مسئله در نقده تکرار می‌شود. وارد خانه شکوهی می‌شوند می‌گویند اسلحه بده و این اسلحه را برای چه می‌خواهند، چرا از مردم می‌خواهند؟ مگر این مردم مظلوم، این زنان و دختران، این فرزندان خردسال، مرتکب چه جرمی شده‌اند که شاهد قتل پدران و مادران و خواهر برادران خویش در جلوی چشمانشان باشند و جنازه‌هایشان را ساعت‌ها و روزها بغل کرده شیون کنند و یا نوزادان شیرخوار پستان مادران مرده را بر دهان گرفته بجای شیراز آن خون بمکند. واقعاً این نوع انسانیت در کجای حس این نوع بشر خفته است این‌همه نفرت در کنار نام چه صیغه آدمی می‌گنجد و کدام جماعت این را می‌پذیرد؟. در آن روزهای وانفسا، دو شب و دو روز جنازه محمود در جلو چشمان خواهران و مادر و برادرش در کنج حیات به خون آغشته می‌ماند و هر آنچه زجر عالم بود این خانواده مظلوم متحملش می‌شوند. محمود دیگر نه‌تنها پاسبان مادر و خواهرانش نبود خود نیز خاموشی گزیده در کنجی خفته بود. پس از سه روز جنگ، کشتار به پایان می‌آید کم‌کم شهر خلوت شده مردم اقدام به جمع‌آوری اجساد می‌کنند از خانواده‌های قتل‌عام شده، بودند کسانی که یکی یا دوتا و یا حتی بودند خانواده‌هایی که حدود ده الی یازده نفرشان به قتل رسیده بودند. جنازه‌ها از خانه‌ها به بیرون کشیده شدند. صدها خانه   غارت و ویران گشته بود. هرکس در سراغ عزیز خویش بود وامصیبتا و وااسفا بود. من در تنهایی و در این احوال پریشان، قبل از اینکه به روستایمان برگردم در شهر به منزل عمه‌ام رفتم همه اهل فامیل در آنجا جمع شده بودند از اجتماع آنها نگران شدم پس از پرس‌وجو خبری تازه دریافتم و اینکه همان روز اول درگیری از جمعه‌بازار شهر نقده پدرم را اکراد به گروگان گرفته وبا جمعی در حدود 300 نفر به سمت اشنویه برده بودند . غم ما گویا پایانی نداشت پدرم مدت 45 روز در دست عوامل به‌اصطلاح «دمکرات کردستان» اسیر بود که با وساطت مسئولین امر، آنها آزاد شدند آن‌هم نه اینکه یک‌طرفه آزادشده باشند بلکه در قبال اسرای مردم کرد که ناچار از دهات جمع‌آوری‌شده بودند، معاوضه شدند. من حتی برای یک‌بار هم که شده بود نتوانستم به خود جرات بدهم به دیدن خانواده داغ‌دیده و محترم محمود که برایم همچو خانواده خودم عزیز بود بروم. واقعاً تحمل نگاه‌های خواهر و برادر و مادر محمود را نداشتم. حدود شاید شش ماه بعد از فاجعه بود روزی برادر کوچک محمود (مقصود ) را در خیابان دیدم ولی به‌غیراز سلام و احوالپرسی چیزی نتوانستم بر زبان بیاورم و اشک مجالم نداد زود خداحافظی کرده گذشتم. بعدها شنیدم استوار شکوهی پس از شنیدن فاجعه قتل‌عام مردم نقده بلافاصله به خانه برگشته بود ولی عزیزترین فرزندش در این جنایات به قتل رسیده بود. بیچاره مرد از فشار وارده روحی تعادل خود را ازدست‌داده بود. و آن‌چنان‌که من شنیدم دیگربار حالش بهبود نیافت سنگینی غم از دست دادن جوان ناکامش او را نیز خرد کرد و درهم شکست. و با نهایت تأثر و تأسف می‌گویم من هنوز که هنوز است نتوانستم باکسان محمود دیداری حاصل کنم به‌غیراز اینکه برادرش مقصود در صداوسیمای استان گلستان مشغول کار بودند یک‌بار شماره او را یافتم و جویای احوالشان شدم و اما باتمام احساس منتظر روزی هستم که در کنار یکی از عزیزان او قرارگرفته سفره غم دلم را برایشان بازکنم.

(محمود تنها شهید نقده و جنگ نقده است که بر روی مزارش نه تاریخ و نه محل و نه عنوان شهادتشت قید نشده است و این بیشترین غم و غریبی این عزیز است.)

چه ساده بر همه‌چیز رشک می‌ورزیدیم و چه ساده بر همه‌چیز دل می‌بستیم. واقعاً بازی‌های کودکانه چه دنیای عجیب‌وغریب و شاید شیرینی بود

یاد آر زشمع خفته یاد آر

محمود شکوهی از دوستان نزدیک همکلاسی من (حاجیلو، نویسنده متن) بود و سالها با هم همانند فرزند یک خانواده در کنار هم زندگی کرده بودیم.