آنا ديلي

آنان در لابلای سه امر محال زندگی می کردند. که از قضا من آن را محال های زبانی می خوانم. چون خوندان آنها به این نامMehdi Hamidi ساده ترین کار است. اما می توانند به نام دیگر و کاملا متفاوتی خوانده شوند. اینها عبارتند از: امر محال ننوشتن، امر محال نوشتن به آلمانی، امر محال نوشتن به زبان دیگر. می توان به اینها مورد دیگری هم اضافه کرد، امر محال نوشتن...به این ترتیب حاصل، ادبیاتی بود که از هرچهار نظر محال بود.

-فرانتس کافکا، نامه به ماکس برود (ژوئن 1921)

 

...این دوره هیجام انگیزترین دوره تاریخ شهر هم بود، جنگ جهانی دوم، اشغال تبریز، حضور چندسال ارتش سرخ، وجود فرقه دموکرات و حرکات ناشی از همجواری با شوروی، بازشدن کتابت ادبی و مطبوعاتی به زبان مادری، بریده شدن بعدی این زبان و جانشینی فارسی و کوشش بی امانی که من نویسنده آینده باید می کردم تا بر زبان مسلط، تسلط پیدا کنم.... زمانی که در کلاس ششم ابتدایی، متن انشای خود را به زبان ترکی نوشتم، معلم مرا وادار کرد تا کاغذهای دفترم را بخورم و آنگاه من قورت دادم زبان مادری ام را... وقتی لیسانسم را در تبریز گرفتم، با چهار زبان خارجی، یعنی فارسی، عربی، انگلیسی و فرانسه به صورت مکتوب سروکار پیدا کرده بودم و دو تا از آنها را بسیار خوب بلد بودم، فارسی و انگلیسی را. ولی هنوز تسلط به زبان مکتوب مادری نداشتم. کسی درسم نداده بود. از نظر زبانی من پنج شقه شده بودم. بعدها این روند رنج آور را به نوعی توفیق تبدیل کردم. به همین دلیل هرگز یادم نرفته که چه زجری کشیدم...

-رضا براهنی، بخش هایی از اتوبیوگرافی و مصاحبه ها

... تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند. پیش از آن هر روزه به مدرسه عذاب وحشتناکی بود، انگار بچه را هر روز تحویل جزیره ای می دادند که ساکنین آن مجبور بودند با زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و نفهمیدن این کلمات غریبه علاوه بر عقوبت، خفت و خواری فراوانی هم همراه داشت و حرف زدن، زبان خودی همراه بود با نوازش کف دست ها با ترکه های خیس خورده بید...به هر صورت برای بچه های آذربایجانی مدرسه عوض سوادآموزی، جائی بود برای یادگرفتن زبان خارجی، یعنی فارسی. و سنگینی این بار اگر هم مایه ی گریزپائی از مدرسه نمی شد، درعوض بسیار طاقت فرسا بود. در عرض آن یک سال، بچه ها به معنی دقیق لغات زبان مادریشان آشنا شدند که ورد زبان دهاتی ها و کارگران و مردم عادی کوچه و بازار بود. و درست بعد از ورود "آرتش ظفزنمون" بود که کتاب های درسی دوباره به زبان فارسی برگشت و خواندن و نوشتن به زبان محلی به طور کامل قدغن شد.. مأموران حکومت مرکزی در آذربایجان برای تسلط جابرانه قدرت شاهنشاهی، علاوه بر همه سلاح های جورواجور، دشنه زبان فارسی را بیشتر از همه به کار می بردند تا آنجا که نوشتن و چاپ کردن حتی چندین و چند کلمه به زبان محلی جُرم بزرگی محسوب می شد تا آن جا که حروف چین های چاپخانه ها دستور داشتند که کلمات آذربایجانی را به فارسی ترجمه کنند و در متن خبر بچینند.

-غلامحسین ساعدی، ریشه در خویش

 

... یک دهانی آواره خسروشاه، ممقان و دهخوارقان. یک کولی... نه یک "عاشق" بمعنی آذربایجانی اش. عاشقی که تارش را "میلت" به دوش می کشد... این زبان روستای آذربایجان- این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی- این همپالگی تازه براه افتاده هانس اندرسن- این معلم سیار که از لای سطور "حیدربابایه سلام" پا در راه گذاشته بود و به ساوالان و خلخال می گریخت؟ و بعد رفتیم به تبریز. اردبیهشت 46 با ساعدی. صمد بود- بهروز بود-آن یکی بهروز بود- کاظم بود... آن گپ ها که کشید به "طرح تبریز" که ساعدی و من در برگشتن کاملش کردیم... محرک اصلی آن طرح یکی صمد بود و یکی ساعدی. طرحی برای جان دادن از نو به شهری که ما در سراسر ایران اینهمه بهش بدهکاریم و صمد کاری را که باید در آن طرح می کرد، آماده داشت... به چه حوصله ای نشسته بود و از لغات مشترک فارسی و ترکی (که فرموده اند بگویید آذری!) یک کتاب اول ابتدایی نوشته بود تا بچه های آذربایجانی مجبور نباشند "سو" و "چرک" را آب و نان بنویسند و نفهمند چرا... چه اصراری داشت در زنده کردن زبان مادری اش. که بترس از حضور این داس بین- که ارس باشد و دیگر مباینت ها- پنجاه و شصت سالی هست که حضورش را در فرهنگ و مدرسه دیگر تحمل نمی کنیم... آخر او در خداآفرین به آب زده و به آب ارس! این داس بین-این فارق یک فرهنگ و زبان. آخر من دیده بودم که این اسم ها چقدر برای صمد مقدس بود.

-جلال آل احمد، چرا صمد مرد؟

 

رضا براهنی، غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی سه چهره برجسته ادبیات ایران، علیرغم اینکه زبانشان ترکی بود، تقریبا همه آثار خود را به زبان فارسی نوشته اند- البته صمد بهرنگی، چند ترجمه ترکی از اشعار فارسی و چند مجموعه کوچک دیگر در مورد فولکولور آذربایجان هم دارد-. ساعدی را می توان به یک معنا بهترین نمایشنامه نویس ایران و یکی از بهترین ها در حوزه داستان کوتاه خواند. رضا براهنی منتقد ادبی، نویسنده و شاعر معاصر یکی از آخرین غول های ادبیات ایران است که تاثیر بسیار زیادی بر جامعه ادبی ایران گذاشته است و صمد بهرنگی به اعتبار آثاری که خلق کرد، بدون شک مهم ترین چهره در تحول ادبیات کودکان و نوجوانان در ایران است. این سه تن را باید مهم ترین حلقه روشنفکری آذربایجان در دهه 40 خواند که نقش آنها در انتقال سنت چپ آذربایجان به به نسل های بعدی غیرقابل انکار است. این سه روشنفکر و نویسنده برجسته متاثر از دوران پیشه وری و تدریس زبان مادری در آن دوره هستند و حتی ساعدی در این دوران به عضویت سازمان جوانان فرقه دموکرات در می آید و همیشه به نیکی از شخصیت پیشه وری یاد می کرد.  

آنها مثل اکثر روشنفکران دهه 40 تحت تاثیر هژمونی اندیشه چپ بودند، اما تفاوت بارزی که با روشنفکران فارس زبان چپ داشتند، در این بود که آنها تحت تاثیر دوران پیشه وری که برای یک بازه زمانی کوتاه از حق تحصیل و آموزش به زبان ترکی برخوردار شدند، میراث دار این افسوس و حسرت برای جدایی و قطع ارتباط با زبان مادریشان بودند و این دغدغه یکی از ارکان اصلی اندیشه سیاسی آنها را تشکیل می داد. جلال آل احمد که اینگونه مرگ تراژدیک بهرنگی را به تصویر می کشد، یکی از معدود روشنفکران فارس زبان بود، که بیشتر تحت تاثیر صمد در کتاب "خدمت و خیانت روشنفکران" آذربایجان را مستعمره فرهنگی ایران خواند و از حقوق زبانی و فرهنگی مردم آذربایجان تمام قد دفاع کرد، آن هم نه با ادبیات فرمالیته و استریلیزه، بلکه با ادبیاتی برخاسته از دل سنت چپ آذربایجان!

تراژدیک ترین سرنوشت را صمد داشت که در اوج جوانی در رود ارس غرق شد و بیش ازآنکه به خاطر وجهه ادبی اش شهرتی برهم زند، به شهید سازمان چریک های فدایی خلق ایران تبدیل و داستان ماهی سیاه کوچولو هم، به عنوان مانیفست این سازمان چریکی مطرح شد. غلامحسین ساعدی هم اگرچه یک نویسنده قهار بود، اما هیچگاه دغدغه سیاست او را رها نمی کرد و یک بار قبل از کودتای 28 مرداد به اتهام حمایت از فرقه دموکرات آذربایجان و یک بار هم در سال 53 دستگیر می شود و بعد از انقلاب اسلامی هم مجبور به مهاجرت از ایران می شود و در غربت پاریس می میرد. اما براهنی همچنان زنده است، او که آخرین بازمانده این سه تفنگدار است، هم اکنون در کانادا بسر می برد. این روشنفکر سرشناس در دوران قبل از انقلاب یک بار توسط رژیم شاه دستگیر می شود و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مجبور به مهاجرت از ایران می شود. براهنی از معدود نویسندگان ایرانی است که به اعتبار آثار ادبی ارزنده اش، از شهرت و اعتبار جهانی برخوردار است، اما وی همیشه به خاطر دفاع از حق تحصیل به زبان مادری و و حقوق فرهنگی و زبانی مردم آذربایجان، از طرف روشنفکران تمامیت خواه فارس زبان بدون توجه به این خدمات غیرقابل انکار به زبان فارسی، مورد تاخت و تاز قرار گرفته است.

اما این سه تفنگدار ادبیات ایران، میراث داران سنت چپ آذربایجان و دغدغه مندان زبان مادری چرا همه آثار خود را به زبان فارسی نوشتند؟! هر سه نفر به اعتبار آثاری که افریده اند از افراد تاثیرگذار در جریان ادبی ایران هستند و به اعتبار این آثار خود حتی از شهرت جهانی هم برخوردار شده اند، آیا این امکان فراروی آنها بود تا با آفرینش این آثار ادبی به زبان مادری خود، این اعتبار را نصیب جهان ادبی زبان مادری اشان سازند؟ اینها سئوالاتی اند که من در این مجال، با تکیه بر نظریه ادبیات اقلیت در پی پاسخگویی به آنها هستم.  من هر سه نفر را تبعدیان زبانی می نامم که علیرغم میل باطنی و شور و شوق فراوانی که به زبان مادری اشان داشته اند، مجبور به کوچ اجباری از این زبان و آفرینش آثار خود به زبان فارسی شده اند، جالب اینکه به جز صمد که گرفتار مرگ زودهنگام شد، ساعدی و براهنی هر دو تبعیدی اند، اما آنها بیش از تبعید از وطن، داغ تبعید دیگری را چشیده اند؛ تبعید از ساحت زبان مادری اشان، تبعیدی خودخواسته و اجتناب ناپذیر که سایه سنگین آن تا اخر عمر بر آثار آنها سنگینی می کند و در لایه هایی از متن هایشان دیده می شود.

آنها بهترین توصیف را از وضعیت بغرنج و اجتناب ناپذیری که آنها را به سمت زبان فارسی هدایت می کند، ارائه کرده اند. سیاست انحصارز زبانی در ایران و تلاش در جهت حذف و انکار زبان های غیرفارسی و پیوند زبان فارسی با قدرت سیاسی و اجتماعی در ایران، از مهم ترین این دلایل است. در واقع این انتخابی آگاهانه و از روی اختیار نبوده است و آنها مجبور به خلق آثار خود در قالب زبان بزرگ شده اند. پاسکال کازانووا در کتاب جمهوری جهانی ادبیات در این باره می نویسد: "همه مبارزات درون فضاهای ادبی ملی بر دو نوع رهیافت اصلی استوارند. از یک سو، فرآیند جذب شدن است. یا فرآیند ادغام شدن در فضا ادبی مسلط از طریق کمرنگ کردن یا پاک کردن تفاوت های اولیه؛ از سوی دیگر فرایند افتراق یافتن است، یعنی فرآیند بیان کردن تفاوت به خصوص براساس هویت ملی." در مورد این نویسندگان مهم ترین مولفه تمایزبخش "زبان" است که آنها برای ادغام در فضای ادبی مسلط که به زبان فارسی است، مجبور به کوچ زبانی می شوند.

ادوارد گلیسان شاعر اهل هند غربی این دوراهی را ضمن اضافه کردن مسئله زبان به طور مشابه بیان کرده است: "یا در انزوا زیستن یا درها را به روی دیگری باز کردن: ظاهرا برای مردمی که می خواهند از حق سخن گفتن به زبان خودشان برخوردار باشند این دو شق تنها گزینه است... ملت ها فقط می توانند از آینده فرهنگی و زبانی واحدی برخوردار باشند- یا باید در درون یک امر خاص محدودکننده انزوا گزینند یا آن که در یک امر عام تعمیم یابنده رنگ ببازند...نویسندگان جهان های ادبی زیرسلطه به یک معنا ناگزیر از این انتخاب هستند و این انتخاب برای آنان دردناک و اجتناب ناپذیر است: یا باید تفاوت هایشان را تصدیق کنند و با این کار خود را به سرنوشت سخت و نامعلوم نویسندگان ملی بسپارند و به زبانهای ادبی کوچکی که در جهان ادب بین المللی شناخته شده نیستند، بنویسند یا اینکه به میراث خود پشت کنند و ضمن انکار تفاوتها، ارزش های یکی از مراکز بزرگ ادبی را جذب کنند. از این رو ادوارد گلیسان به "رنج های بیانی"اشاره می کند که منحصر به کشورهای زیرسلطه است و تا حدی که برای کشورهای دیگر غیرقابل درک اند، چون بی خبر از آن اند:" برخلاف انتظارمان آدم هایی را کشف می کنیم که راحت در بدنه خونسرد زبان شان جاافتاده اند، و حتی نمی توانند درک کنند که کسی در جایی ممکن است در رنج زبان به سر برد و رک و پوست کنده به شما می گویند، چنانکه در ایالات متحده گفته اند،  "این که مسئله ای نیست." البته این گزاره قابل تعمیم به زبان های حاشیه ای در داخل مرزهای یک کشور هم هست و تنها مخمصه نویسندگان و شاعرانی نیست که در وضعیت استعماری بسر می برند.

شارل فردیناند رامو هم به زبانی دیگر این مسئله را مطرح می کند: "... چه آنان که به رغم پیوندشان با یک فرهنگ به دلیل زبانشان، به یک معنا از آن تبعید شده اند و یا به دلیل دین یا به دلیل تعلق خاطر سیاسی... دیر یا زود مسئله خود را مطرح می کند: یا باید برای ورود به یک حرفه قبل از هر چیز تسلیم یک سلسله قواعدی شد که نه فقط زیبایی شناختی یا ادبی، بلکه اجتماعی و سیاسی یا حتی رفتاری و آداب و رسومی اند؛ یا آنکه عمادانه با آنها قطع رابطه کرد،  نه فقط با فاش کردن تفاوت های خود بلکه با اغراق کردن شان. حتی اگر این به معنای آن باشد که بعدا دیگران را هم به پذیرفتن شان وادار کنیم، البته اگر بتوانیم."میلان کوندرا در این باره مفهوم ملت های کوچک می گوید: " این مفهوم، مفهومی کمی نیست؛ این مفهوم موقعیتی را توصیف می کند، تقدیری را.: ملیت های کوچک از حس راحت حضور همیشگی برخوردار نیستند، حضور در گذشته و آینده... آنها همیشه با تجاهل متکبرانه ملیت های بزرگ مواجهند، فکر می کنند موجودیت شان دائم در معرض خطر است یا مورد سئوال است؛ چون اصلا وجودشان از بنیاد زیر سئوال است. آنها غم و غصه هایی دارند که ملت حاکم، بویی از آن نبرده اند."

در این مقاله مفهوم "کوچک" به معنای محرومیت ادبی به کار برده شده تا به ما در درک وضعیت نویسندگان جهان های ادبی زیر سلطه یاری برساند. "همه نویسندگان زیرسلطه، مستقل از از فاصله زبانی و ادبی شان از مرکز، با پرسش تفاوت زبانی مواجه می شوند. نویسندگان جذب شده، که نسبت شان با زبان مسلط حاصل خارجی بودن و عدم امنیت است، سعی می کنند تا تمام نشانه های زبانی اصل و نسب خود را محو بکنند، درست مثل کاری که آدم در مورد لهجه یا گویش خود می کند. از سوی دیگر، کسانی که می توان آنها را نویسندگان جذب نشده خواند، چه زبان دیگری در دسترس شان باشد چه نباشد، سعی می کنند تا با استفاده از هر وسیله ای ممکنی از زبان مسلط فاصله بگیرند، یا با ابداع کاربرد جدید و (در نتیجه تا حدی غیرمشروع) این زبان، یا با ایجاد و گاهی هم با احیای یک زبان ملی و (بالقوه ادبی) جدید. به سخن دیگر، تصمیم های نویسندگان زیر سلطه در ارتباط با زبان، تصمیم هایی نه اگاهانه اند نه محاسبه شده- برخلاف تصمیم های نویسندگان ملت های بزرگ، تبعیت مطیعانه از هنجارهای ملی نیست، اگرچه به هرحال وابستگی زیادی به سیاست های زبانی ملی دارند، در مورد این نویسندگان، مسئله زبان خیلی پیچیده است، و راه حل هایی هم که که ابداع می کنند بسیار متنوع اند. طیف امکان هایی که برای آنها وجود دارد از چند متغیر مهم نظیر، درجه ادبی بودن زبان ملی، موقعیت سیاسی، درجه دخالت شان در مبارزه ملی و عزم آنها در مورد به رسمیت شناخته شدن در مراکز ادبی، قوم محوری و کوری خود این مراکز و ضرورت تفهیم تفاوت نویسندگان پیرامون به آنها تاثیر می پذیرد."

تنها با تکیه بر این نظریات بدیع و راهگشاست که ما می توانیم از نسبت این نویسندگان زیر سلطه زبانی با زبان مادری خود و زبان رسمی و مسلط- زبان فارسی- آگاه شویم و با تجزیه درونی متون تولیدی آنها و تحلیل سبک ادبی و ابداعات ادبی آنها، آثار ادبی آنها را از نو کشف کنیم. اگر بخواهیم سه نمونه برای سه شق اصلی که در پاراگراف بالا به آن اشاره شد، اشاره کنیم، پروین اعتصامی یک نمونه از آن دست نویسندگان و شاعرانی است که سعی می کند تمام نشانه های زبانی اصل و نسب خود را محو کند. صمد بهرنگی بیشتر، براهنی کم و ساعدی خیلی کم از آن دست نویسندگان جذب نشده اند که همیشه با ابداعات و سبک منحصر بفرد خود کوشیده اند تا فاصله خود را با زبان مسلط نشان دهند. سهند، حبیب ساحر و گنجعلی صباحی هم به دنبال خلق و آفرینش ادبیات ملی رفته اند و به زبان ترکی نوشته اند.  در این مورد براهنی در مقاله " اسطوره صمد و موضوع زبان" می نویسد: سقوط فرقه در واقع سقوط زبان مردم آذربایجان هم بود. از آن به بعد، تاریخ غدار، چهار راه مختلف در پیش روی نویسندگان آذربایجان گذاشت: 1- یا به ترکی بنویسند، و از چشم حکومت نژادپرست، و طبعا از چشم مردم، نوشته ها را پنهان کنند –کاری که نویسندگان و شاعران بردبار و شجاعی چون سهند، حبیب ساهر، محزون، علیرضا نابدل( اختای) و مرضیه اسکویی در شعر و گنجعلی صباحی در قصه کردند. 2- یا تن به مهاجرت دهند و به زبان ترکی آثار خود را بنویسند، و دور از مخاطبان اصلی خود، یعنی مردم آذربایجان، آثار خود را به صورت محدود چاپ کنند، که از این منظر محمدتقی زهتابی قابل ذکر است. 3- یا به فارسی و ترکی بنویسند، مثل شهریار و مفتون امینی در شعر، که آثار فارسی خود را نسبتا به راحتی چاپ می کردند و اشعار ترکی خود را به زحمت.  از این نظر "حیدربابا"ی شهریار که بارها هم در ایران، ترکیه و هم آذربایجان شوروی چاپ شده، یک استثنای باشکوه ولی نادر است. 4- یا زبان فارسی را برای نگارش کلیه آثار خود انتخاب کنند، و حتی اگر چیره دستی حرفه ای در زبان مادری خود داشتند، و گهگاه توانستند در آن زبان ذوق آزمایی در سطح عالی بکنند، و حتی با نویسندگان و شاعران حرفه ای برابری بکنند مثل صمد بهرنگی و بهروز دهقانی.

در مورد آثار ادبی صمد بهرنگی به دو خصلت مهم روایی بودن و مادی بودن آنها اشاره می کند که به عقیده وی برگرفته از منابع ادبی جهان ترک زبان است. براهنی تسلط و دانش بر فرهنگ بومی و ملی آذربایجان را یکی دیگر از مختصات بارز صمد می داند و همچنین از تسلط کلی وی بر فرهنگ عام ترکان جهان به خصوص دو کشور آذربایجان و ترکیه سخن به میان می آورد و از این منظر وی را در مسیر بین المللی شدن میداند. علاوه بر این، براهنی به ساختار زبانی قصه های صمد بهرنگی اشاره می کند که بسیار متاثر از زبان مادری نویسنده است. این سبک نوشتاری وی که حتی باعث شده تا خیلی از منتقدان ادبی نوشته های وی را در هم و برهم و از لحاظ ادبی شلخته و بدون رعایت قواعد ادبی تلقی کنند، به عقیده براهنی متاثر از زبان مادری و فرهنگ بومی است که صدر در آن نفس می کشد. براهنی می گوید صمد با کلمات غیرفارسی رفتاری "ملی" نمی کند، او به فارسی نوشته که معاصر است، سره نیست و با اصرار به سره نویسی به دامن فارسی خواهی غلطیده است.

نکته جالب اینکه هر سه نویسنده از تحولات ادبی جهان ادبی کوچک خود مطلع اند و هر سه ستایشگر کوشندگان و تلاشگران این فضای ادبی حاشیه ای هستند. محمد علی فرزانه، حسین محمدزاده صدیق، حبیب ساحر، گنجعلی صباحی، بولوت قاراچورلو (سهند) و علیرضا نابدل هرچقدر در مجامع ادبی فارس زبان شناخته نشده اند، اما برای این نویسندگان ترک زبان و فارسی نویس نام آشنا و مورد احترام اند. براهنی از محمد علی فرزانه در کمال احترام یاد می کند و ساعدی که از سکوت مجامع دانشگاهی، علمی و ادبی ایران در برابر کتاب "دستور زبان ادبی" فرزانه خشمگین است، به یاد می آورد که در دانشگاه کلن آلمان، از این اثر به عنوان یک حادثه معتبر در زبان شناسی معاصر استقبال شده بود. یا علاقه اجتناب ناپذیر آنها به سهند (بولوت قارچورلو) که چون به زبان ترکی شعر می سرود، موفق نشد تا آثار خود را به چاپ برساند و در گمنامی جان باخت. نکته مهم دیگر اینکه هر سه نفر به خصوص، براهنی و بهرنگی از فضای ادبی کشور همسایه یعنی ترکیه اطلاع کامل داشتند و از طریق ترجمه آثار آنها، سهم زیادی در انتقال تجربیات ادبی نویسندگان و شاعران این کشور به فضای ادبی ایران داشتند.

ساعدی در مقاله "ریشه در خویش" در مورد شیفتگی بهرنگی به زبان مادری چنین می نویسد: "...و اما صمد، در این مقوله شیفتگی دیگری داشت. او اوایل قبول نداشت که تنها تسلط و ستم و اختناق حکومت شاهنشاهی است که نمی گذارد من و تو به زبان خود بنویسیم و چاپ کنیم، معتقد بود که جسارت، نیز کم تر است. این حق ماست که باید به زبانی که حرف می زنیم، بنویسیم و منتشر بکنیم. و درست زمانی که "پاره پاره" را تدوین و چاپ کرد، تنها به این دلیل نام مستعار برای خود برگزید که از شهرت کاذب، به شدت بیزار بود و نمی خواست با انتشار یک جُنگ که برای انتخابش، به قول خود کار عمده ای نکرده بود، جز این که هر چه را می پسندیده چیده و کنار هم گذاشته، جزو فضلا جا بخورد. "پاره پاره" هنوز خوب پخش نشده بود که از طرف مأمورین امنیتی جمع آوری و معدوم گشت. بله، "پاره پاره" مجموعه ای از شعرهای آذربایجانی با معیارها و ارزش های متفاوت و با محتوای گوناگون و اشکال مختلف گیرم غزل یا قصیده، کهنه یا نو، چون زبان آذربایجانی بود، در نظر متولیان فرهنگ مسلط، ضدامنیتی بود... زمانی که "سازمین سوزو" اثر "سهند" منتشر شد، صمد سرازپا نمی شناخت و تنها کسی بود که نتوانست شوق و ذوق خود را برای تمام مردم ایران فاش نسازد و مقاله ای نوشت در "راهنمای کتاب" و عمداً در "راهنمای کتاب" که این حادثه را به رُخ عُلما و فضلای عصاقورت داده بکشد."

و باز در ادامه این مقاله می نویسد: "بله، هیچ لحظه ای نبود که او از زبان ظریف و بسیار زیبای وطن خود غافل بماند، تمام جیب ها و کیف دستیش پُر بود از یادداشت ها و دفترچه های متعدد. هرچه را که می شنید از یک لغت گرفته تا ترکیبات تازه، و مثـل و افسانه و غیره، همه را فوری روی کاغذ می آورد. به تدریج به این فکر افتاد که بهتر است فعلاً با نشر "فولکلور آذربایجانی" راهی باز کند. چاپ "بایاتیلار" فرزانه به شدت او را سرشوق و ذوق آورده بود و دست در دست بهروز دهقانی به این مهم کمر بست. این توأمان آگاه که در برابر هر مسئله ی مهمی نبض شان با هم می زد، دهات و آبادی های ریز و درشت را زیرپا می گذاشتند و از هر قصه یا هر مَثـل متن های مختلفی گیر می آوردند، البته نه برای نسخه ی بدل سازی، بلکه برای دست یابی به کامل ترین و بی نقص ترین صورت روایت ها. اولین محصول چشم گیر "افسانه های آذربایجان" بود. انبان گرانبهائی بود از باورها و شکفتگی خیالبافی های رنگین توده ها. و آن وقت مسئله ی عمده ی دیگر، که این ها را چه کار باید کرد. هیچ ناشری حاضر نبود متن آذربایجانی قصه ها را منتشر کند. و تازه اگر حاضر بود، با کدام امکانات و در کدام چاپخانه و به چه صورتی باید به دست مردم رساند. روزها و شب های زیادی کلنجار رفتیم تا قانع شد، یعنی قانع شدند، صمد و بهروز، که فعلاً متن فارسی آنها منتشر شود که منتشر شد. ولی رنگ رضایتی در صورت صمد ظاهر نشد، بارها گفت و نوشت که کی می شود متن اصلی را به زبان اصلی چاپ کرد، آرزوئی که تا امروز عملی نشده است. یک بار به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شروع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: "گجه دور، باخ، گجه دور".! و بعد شعر شاملو و همه از علاقه صمد به این دو شاعر باخبر بودند."

 

تب زبان آذربایجانی که قسمتی از مسئله ملیت برای صمد بود، هیچ وقت او را رها نکرد که نکرد. یکی از کارهای برجسته اش، طرح کتابی بود که از یک فکر ساده ولی بسیار عمیق مایه گرفته بود. لمس روزمره و لحظه به لحظه ی زندگی روستائی جماعت، برای صمد روشن کرده بود که فی المثل صندوق پستی و میز ناهارخوری و کارت تبریک و ... در زندگی آن ها نه تنها وجود ندارد که معنی هم نمی تواند داشته باشد. این نکته اول، نکته دوم این که لغات مشترک بین زبان فارسی و زبان آذربایجانی کم نیست. با توجه به نکته اول شروع کرد به جمع آوری لغات مشترک این دو زبان. و از این دستاورد، کتابی ساخت برای بچه های آذربایجانی که مطلقاً سنگینی کتاب های فارسی صادره از پایتخت را نداشت و درعین حال نمی توانست محل ایراد ازمابهتران نیز قرار بگیرد و انگ اجنبی پرستی را بر پیشانیش بچسبانند. در تدوین این کتاب نکته بسیار ظریفی هم وجود داشت که بچه های دبستانی- بخصوص در سال های اول- لغات فارسی را به تدریج و با راحتی یاد می گرفتند.این کار شگفت که فقط از روی ناچاری و برای نجات بچه ها از بختک زبان غیرمادری نوشته شده بود، همه را به هیجان آورد. آل احمد به تکاپو افتاد و صمد به تهران آمد برای چندماهی تا کتابش را به چاپ برساند و امید داشت که این کار در تمام دهات و شهرهای آذربایجان کتاب درسی رسمی بشود. اما چندی گذشته و نگذشته، متخصصین فرهنگ شاهنشاهی به جای حساسی انگشت گذاشتند. پس نام "شاهنشاه" و "شهبانو" و "ولیعهد" و "خاندان جلیل سلطنتی" که لازم بود حتماً و حتماً در اول کتاب باشد والا... صمد مثل شیر تیرخورده در انتشارات نیل بالا و پائین می رفت و دورخود می چرخید و فحش جدوآباد نثار دستگاه می کرد و این که، چه کار بکنیم، لازم نبود به او گفت که چه کار بکنی. روز بعد کتابش را زد زیربغل و پرید توی اتوبوس و برگشت به همان دهکوره های محبوب خود و عطای دستگاه رسمی را به لقایش بخشید. با این امید که کتابش را هرچند در تیراژ پائین، به وسیله یک ناشر تبریزی چاپ کند که آنها هم چاپ نشد و معلوم نشد که این کار چه عاقبتی پیدا کرد."

و اما چرا صمد با این همه شیفتگی به زبان ترکی آثار خود را به این زبان ننوشت پاسخ را خود ساعدی در انتهای این مقاله می آورد: " به همان دلیل که دیگران هم نمی نوشتند، یعنی اگر می نوشتند چه کار می توانستند بکنند؟ کارهای "سهند" مگر نه این که به صورت دست نویس بین عده معدودی می گشت و انبوه آنها هنوز هم خاک می خورد؟ و یا آنچه را که شهریار به زبان آذربایجانی نوشته؟"

کاتب یاسین نویسنده الجزایری در مصاحبه ای گفته بود که من به فرانوسوی می نویسم، تا به فرانسویان بگویم من فرانسوی نیستم. این جمله بهترین بیان برای کاری است که براهنی با زبان فارسی برای هویت و فرهنگ تبعدی خویش انجام می دهد. خود براهنی در این مورد می گوید: "من صدای خود را بلند می کنم، تا از پشت به دشمن خنجر بزنم؛ دشمنانی که می خواهند زبان و آگاهی مرا از من بگیرند. من نمی توانم به زبانی که  بنا به ضروت تاریخی و توسط دشمن از آن محروم شده ام، پشت کنم. دشمن با تحمیل شرایط خود برمن، مرا آماده یک نبرد ساخته است.  قویترین سلاح دشمن زبان و فرهنگ او بود که من ان را به همان اندازه پسران و دخترزان دشمن آموخته ام. من سعی می کنم از طریق زبان دشمن، آوای طنین ملت مظلوم خود باشم... من سعی می کنم از زبان حاکم بر من برعلیه سلطه ارباب استفاده کنم."  

براهنی در شاهکار ادبی خود، "روزگار دوزخی آقای ایاز" می نویسد: "زبانش را بريديم... و با بريدنِ زبانش ديگر چه چيزِ او را بريديم؟ با بريدن زبانش وادارش کرديم که خفقان را بپذيرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره ای در مغز کرديم و او را زندانی ويرانه های بی زبانِ يادهايش کرديم. به او ياد داديم که شقاوتِ ما رافقط در مغزش زندانی کند، هرگز نتواند از آن چيزی بر زبان بياورد. با بريدن زبانش او را زندانی خودش کرديم. او زندانبان زندانِ خود و زندانی خود گرديد. او را محصور در ديوارهای لال، ديوار های بی مکان، بی زمان و بی زبان کرديم. به او گفتيم که فکر نکند و اگر می کند، انرا بر زبان نياورد، چرا که او ديگر زبان ندارد. زبانی که در دهانش می چرخيد و کلمات را با صلابت و سلامت و انديشه و احساس تمام از خلال لب ها و دندان ها بيرون می داد از بيخ بريده شد و زبان ليز پوشيده به خون، خون تازه نورانی، در دست محمود ماند. و محمود آنرا داخل طشتی انداخت که کنار سطل گذاشته شده بود. آنگاه کلمات از بين رفتند."

براهنی به عنوان یک شاعر و نویسنده برجسته همیشه ردپایی از فرهنگ و زبان تبعیدی خود را در آثار ادبی اش برجای گذاشته و در آثاری نیز مثل سطور بالا به وضوح سرنوشت تلخ و تراژیک بی زبانی خود را بیان کرده است. برای براهنی درد زبان تمامی ندارد، همچنان که درد تبعید و این دو در زندگی براهنی به هم پیوسته اند تا او به شاخص ترین و مهم ترین چهره تبعدیان زبانی ایران بدل شود.

ما در این مقاله کوشیدیم تا با تکیه بر سه تن از شاخص ترین چهره های ادبی ایران که غیرفارسی زبان اند و اتفاقا هر سه نفر هم،  دلبستگی فراوانی هم به زبان مادری خود دارند، نشان دهیم که چرا آنها علیرغم این وابستگی، آثار خود را به زبان فارسی نوشته اند. در چهارچوب نظریه "ادبیات کوچک" گفتیم که این انتخابی آگاهانه و محاسبه شده نیست، بلکه عموما یک انتخاب اجتناب ناپذیر و اجباری است. این سه تفنگدار که از معدود چهره های بین المللی ایران در عرصه ادبیات هستند؛ را نه نویسندگانی کاملا جذب شده و ادغام یافته در فضای ادبی زبان مسلط، بلکه نویسندگانی دارای ارتباط با جهان ادبی کوچک خود و متاثر از آن خواندیم که به طرق مختلف کوشیده اند تا فاصله خود را با زبان مسلط نشان دهند چه در سبک ادبی مورد استفاده، چه از لحاظ ساختار زبانی و چه در محتوا. از این سه بهرنگی در اوج جوانی در ارس جاری شد، ساعدی در غربت و تبعید درگذشت و براهنی آخیرین بازمانده این نسل، همچنان در تبعید بسر می برد. آنها به اعتباری اولین نسل نویسندگان تبعیدی زبانی آذربایجان بودند که بلافاصله پس از فروپاشی فرقه سربرآوردند و روایان آن حسرت و رنج  و اندوه بی پایان ما از جدایی مان از زبان مادری بوده اند، تبعیدی که برای ما هنوز پایان نیافته است.

 

منابع:

1-کازانووا، پاسکال، جمهوری جهانی ادبیات، ترجمه: شاپور اعتماد، تهران: نشر مرکز، 1392.

2- ویژه نامه آرش، درباره صمد بهرنگی، بیستم شهریور ماه 1347.

3- "ریشه در خویش"؛ غلامحسین ساعدی.

4- "اسطوره صمد و موضوع زبان"، رضا براهنی. 

 تلخیص و جمع آوری: مهدی حمیدی شفیق

تبعدیان زبانی؛ تراژدی ترجمه شدگان

تلخیص و جمع آوری: مهدی حمیدی شفیق

آنان در لابلای سه امر محال زندگی می کردند. که از قضا من آن را محال های زبانی می خوانم. چون خوندان آنها به این نام ساده ترین کار است. اما می توانند به نام دیگر و کاملا متفاوتی خوانده شوند. اینها عبارتند از: امر محال ننوشتن، امر محال نوشتن به آلمانی، امر محال نوشتن به زبان دیگر. می توان به اینها مورد دیگری هم اضافه کرد، امر محال نوشتن...به این ترتیب حاصل، ادبیاتی بود که از هرچهار نظر محال بود.

-فرانتس کافکا، نامه به ماکس برود (ژوئن 1921)

 

...این دوره هیجام انگیزترین دوره تاریخ شهر هم بود، جنگ جهانی دوم، اشغال تبریز، حضور چندسال ارتش سرخ، وجود فرقه دموکرات و حرکات ناشی از همجواری با شوروی، بازشدن کتابت ادبی و مطبوعاتی به زبان مادری، بریده شدن بعدی این زبان و جانشینی فارسی و کوشش بی امانی که من نویسنده آینده باید می کردم تا بر زبان مسلط، تسلط پیدا کنم.... زمانی که در کلاس ششم ابتدایی، متن انشای خود را به زبان ترکی نوشتم، معلم مرا وادار کرد تا کاغذهای دفترم را بخورم و آنگاه من قورت دادم زبان مادری ام را... وقتی لیسانسم را در تبریز گرفتم، با چهار زبان خارجی، یعنی فارسی، عربی، انگلیسی و فرانسه به صورت مکتوب سروکار پیدا کرده بودم و دو تا از آنها را بسیار خوب بلد بودم، فارسی و انگلیسی را. ولی هنوز تسلط به زبان مکتوب مادری نداشتم. کسی درسم نداده بود. از نظر زبانی من پنج شقه شده بودم. بعدها این روند رنج آور را به نوعی توفیق تبدیل کردم. به همین دلیل هرگز یادم نرفته که چه زجری کشیدم...

-رضا براهنی، بخش هایی از اتوبیوگرافی و مصاحبه ها

... تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند. پیش از آن هر روزه به مدرسه عذاب وحشتناکی بود، انگار بچه را هر روز تحویل جزیره ای می دادند که ساکنین آن مجبور بودند با زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و نفهمیدن این کلمات غریبه علاوه بر عقوبت، خفت و خواری فراوانی هم همراه داشت و حرف زدن، زبان خودی همراه بود با نوازش کف دست ها با ترکه های خیس خورده بید...به هر صورت برای بچه های آذربایجانی مدرسه عوض سوادآموزی، جائی بود برای یادگرفتن زبان خارجی، یعنی فارسی. و سنگینی این بار اگر هم مایه ی گریزپائی از مدرسه نمی شد، درعوض بسیار طاقت فرسا بود. در عرض آن یک سال، بچه ها به معنی دقیق لغات زبان مادریشان آشنا شدند که ورد زبان دهاتی ها و کارگران و مردم عادی کوچه و بازار بود. و درست بعد از ورود "آرتش ظفزنمون" بود که کتاب های درسی دوباره به زبان فارسی برگشت و خواندن و نوشتن به زبان محلی به طور کامل قدغن شد.. مأموران حکومت مرکزی در آذربایجان برای تسلط جابرانه قدرت شاهنشاهی، علاوه بر همه سلاح های جورواجور، دشنه زبان فارسی را بیشتر از همه به کار می بردند تا آنجا که نوشتن و چاپ کردن حتی چندین و چند کلمه به زبان محلی جُرم بزرگی محسوب می شد تا آن جا که حروف چین های چاپخانه ها دستور داشتند که کلمات آذربایجانی را به فارسی ترجمه کنند و در متن خبر بچینند.

-غلامحسین ساعدی، ریشه در خویش

 

... یک دهانی آواره خسروشاه، ممقان و دهخوارقان. یک کولی... نه یک "عاشق" بمعنی آذربایجانی اش. عاشقی که تارش را "میلت" به دوش می کشد... این زبان روستای آذربایجان- این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی- این همپالگی تازه براه افتاده هانس اندرسن- این معلم سیار که از لای سطور "حیدربابایه سلام" پا در راه گذاشته بود و به ساوالان و خلخال می گریخت؟ و بعد رفتیم به تبریز. اردبیهشت 46 با ساعدی. صمد بود- بهروز بود-آن یکی بهروز بود- کاظم بود... آن گپ ها که کشید به "طرح تبریز" که ساعدی و من در برگشتن کاملش کردیم... محرک اصلی آن طرح یکی صمد بود و یکی ساعدی. طرحی برای جان دادن از نو به شهری که ما در سراسر ایران اینهمه بهش بدهکاریم و صمد کاری را که باید در آن طرح می کرد، آماده داشت... به چه حوصله ای نشسته بود و از لغات مشترک فارسی و ترکی (که فرموده اند بگویید آذری!) یک کتاب اول ابتدایی نوشته بود تا بچه های آذربایجانی مجبور نباشند "سو" و "چرک" را آب و نان بنویسند و نفهمند چرا... چه اصراری داشت در زنده کردن زبان مادری اش. که بترس از حضور این داس بین- که ارس باشد و دیگر مباینت ها- پنجاه و شصت سالی هست که حضورش را در فرهنگ و مدرسه دیگر تحمل نمی کنیم... آخر او در خداآفرین به آب زده و به آب ارس! این داس بین-این فارق یک فرهنگ و زبان. آخر من دیده بودم که این اسم ها چقدر برای صمد مقدس بود.

-جلال آل احمد، چرا صمد مرد؟

 

رضا براهنی، غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی سه چهره برجسته ادبیات ایران، علیرغم اینکه زبانشان ترکی بود، تقریبا همه آثار خود را به زبان فارسی نوشته اند- البته صمد بهرنگی، چند ترجمه ترکی از اشعار فارسی و چند مجموعه کوچک دیگر در مورد فولکولور آذربایجان هم دارد-. ساعدی را می توان به یک معنا بهترین نمایشنامه نویس ایران و یکی از بهترین ها در حوزه داستان کوتاه خواند. رضا براهنی منتقد ادبی، نویسنده و شاعر معاصر یکی از آخرین غول های ادبیات ایران است که تاثیر بسیار زیادی بر جامعه ادبی ایران گذاشته است و صمد بهرنگی به اعتبار آثاری که خلق کرد، بدون شک مهم ترین چهره در تحول ادبیات کودکان و نوجوانان در ایران است. این سه تن را باید مهم ترین حلقه روشنفکری آذربایجان در دهه 40 خواند که نقش آنها در انتقال سنت چپ آذربایجان به به نسل های بعدی غیرقابل انکار است. این سه روشنفکر و نویسنده برجسته متاثر از دوران پیشه وری و تدریس زبان مادری در آن دوره هستند و حتی ساعدی در این دوران به عضویت سازمان جوانان فرقه دموکرات در می آید و همیشه به نیکی از شخصیت پیشه وری یاد می کرد.

آنها مثل اکثر روشنفکران دهه 40 تحت تاثیر هژمونی اندیشه چپ بودند، اما تفاوت بارزی که با روشنفکران فارس زبان چپ داشتند، در این بود که آنها تحت تاثیر دوران پیشه وری که برای یک بازه زمانی کوتاه از حق تحصیل و آموزش به زبان ترکی برخوردار شدند، میراث دار این افسوس و حسرت برای جدایی و قطع ارتباط با زبان مادریشان بودند و این دغدغه یکی از ارکان اصلی اندیشه سیاسی آنها را تشکیل می داد. جلال آل احمد که اینگونه مرگ تراژدیک بهرنگی را به تصویر می کشد، یکی از معدود روشنفکران فارس زبان بود، که بیشتر تحت تاثیر صمد در کتاب "خدمت و خیانت روشنفکران" آذربایجان را مستعمره فرهنگی ایران خواند و از حقوق زبانی و فرهنگی مردم آذربایجان تمام قد دفاع کرد، آن هم نه با ادبیات فرمالیته و استریلیزه، بلکه با ادبیاتی برخاسته از دل سنت چپ آذربایجان!

تراژدیک ترین سرنوشت را صمد داشت که در اوج جوانی در رود ارس غرق شد و بیش ازآنکه به خاطر وجهه ادبی اش شهرتی برهم زند، به شهید سازمان چریک های فدایی خلق ایران تبدیل و داستان ماهی سیاه کوچولو هم، به عنوان مانیفست این سازمان چریکی مطرح شد. غلامحسین ساعدی هم اگرچه یک نویسنده قهار بود، اما هیچگاه دغدغه سیاست او را رها نمی کرد و یک بار قبل از کودتای 28 مرداد به اتهام حمایت از فرقه دموکرات آذربایجان و یک بار هم در سال 53 دستگیر می شود و بعد از انقلاب اسلامی هم مجبور به مهاجرت از ایران می شود و در غربت پاریس می میرد. اما براهنی همچنان زنده است، او که آخرین بازمانده این سه تفنگدار است، هم اکنون در کانادا بسر می برد. این روشنفکر سرشناس در دوران قبل از انقلاب یک بار توسط رژیم شاه دستگیر می شود و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مجبور به مهاجرت از ایران می شود. براهنی از معدود نویسندگان ایرانی است که به اعتبار آثار ادبی ارزنده اش، از شهرت و اعتبار جهانی برخوردار است، اما وی همیشه به خاطر دفاع از حق تحصیل به زبان مادری و و حقوق فرهنگی و زبانی مردم آذربایجان، از طرف روشنفکران تمامیت خواه فارس زبان بدون توجه به این خدمات غیرقابل انکار به زبان فارسی، مورد تاخت و تاز قرار گرفته است.

اما این سه تفنگدار ادبیات ایران، میراث داران سنت چپ آذربایجان و دغدغه مندان زبان مادری چرا همه آثار خود را به زبان فارسی نوشتند؟! هر سه نفر به اعتبار آثاری که افریده اند از افراد تاثیرگذار در جریان ادبی ایران هستند و به اعتبار این آثار خود حتی از شهرت جهانی هم برخوردار شده اند، آیا این امکان فراروی آنها بود تا با آفرینش این آثار ادبی به زبان مادری خود، این اعتبار را نصیب جهان ادبی زبان مادری اشان سازند؟ اینها سئوالاتی اند که من در این مجال، با تکیه بر نظریه ادبیات اقلیت در پی پاسخگویی به آنها هستم.  من هر سه نفر را تبعدیان زبانی می نامم که علیرغم میل باطنی و شور و شوق فراوانی که به زبان مادری اشان داشته اند، مجبور به کوچ اجباری از این زبان و آفرینش آثار خود به زبان فارسی شده اند، جالب اینکه به جز صمد که گرفتار مرگ زودهنگام شد، ساعدی و براهنی هر دو تبعیدی اند، اما آنها بیش از تبعید از وطن، داغ تبعید دیگری را چشیده اند؛ تبعید از ساحت زبان مادری اشان، تبعیدی خودخواسته و اجتناب ناپذیر که سایه سنگین آن تا اخر عمر بر آثار آنها سنگینی می کند و در لایه هایی از متن هایشان دیده می شود.

آنها بهترین توصیف را از وضعیت بغرنج و اجتناب ناپذیری که آنها را به سمت زبان فارسی هدایت می کند، ارائه کرده اند. سیاست انحصارز زبانی در ایران و تلاش در جهت حذف و انکار زبان های غیرفارسی و پیوند زبان فارسی با قدرت سیاسی و اجتماعی در ایران، از مهم ترین این دلایل است. در واقع این انتخابی آگاهانه و از روی اختیار نبوده است و آنها مجبور به خلق آثار خود در قالب زبان بزرگ شده اند. پاسکال کازانووا در کتاب جمهوری جهانی ادبیات در این باره می نویسد: "همه مبارزات درون فضاهای ادبی ملی بر دو نوع رهیافت اصلی استوارند. از یک سو، فرآیند جذب شدن است. یا فرآیند ادغام شدن در فضا ادبی مسلط از طریق کمرنگ کردن یا پاک کردن تفاوت های اولیه؛ از سوی دیگر فرایند افتراق یافتن است، یعنی فرآیند بیان کردن تفاوت به خصوص براساس هویت ملی." در مورد این نویسندگان مهم ترین مولفه تمایزبخش "زبان" است که آنها برای ادغام در فضای ادبی مسلط که به زبان فارسی است، مجبور به کوچ زبانی می شوند.

ادوارد گلیسان شاعر اهل هند غربی این دوراهی را ضمن اضافه کردن مسئله زبان به طور مشابه بیان کرده است: "یا در انزوا زیستن یا درها را به روی دیگری باز کردن: ظاهرا برای مردمی که می خواهند از حق سخن گفتن به زبان خودشان برخوردار باشند این دو شق تنها گزینه است... ملت ها فقط می توانند از آینده فرهنگی و زبانی واحدی برخوردار باشند- یا باید در درون یک امر خاص محدودکننده انزوا گزینند یا آن که در یک امر عام تعمیم یابنده رنگ ببازند...نویسندگان جهان های ادبی زیرسلطه به یک معنا ناگزیر از این انتخاب هستند و این انتخاب برای آنان دردناک و اجتناب ناپذیر است: یا باید تفاوت هایشان را تصدیق کنند و با این کار خود را به سرنوشت سخت و نامعلوم نویسندگان ملی بسپارند و به زبانهای ادبی کوچکی که در جهان ادب بین المللی شناخته شده نیستند، بنویسند یا اینکه به میراث خود پشت کنند و ضمن انکار تفاوتها، ارزش های یکی از مراکز بزرگ ادبی را جذب کنند. از این رو ادوارد گلیسان به "رنج های بیانی"اشاره می کند که منحصر به کشورهای زیرسلطه است و تا حدی که برای کشورهای دیگر غیرقابل درک اند، چون بی خبر از آن اند:" برخلاف انتظارمان آدم هایی را کشف می کنیم که راحت در بدنه خونسرد زبان شان جاافتاده اند، و حتی نمی توانند درک کنند که کسی در جایی ممکن است در رنج زبان به سر برد و رک و پوست کنده به شما می گویند، چنانکه در ایالات متحده گفته اند، "این که مسئله ای نیست." البته این گزاره قابل تعمیم به زبان های حاشیه ای در داخل مرزهای یک کشور هم هست و تنها مخمصه نویسندگان و شاعرانی نیست که در وضعیت استعماری بسر می برند.

شارل فردیناند رامو هم به زبانی دیگر این مسئله را مطرح می کند: "... چه آنان که به رغم پیوندشان با یک فرهنگ به دلیل زبانشان، به یک معنا از آن تبعید شده اند و یا به دلیل دین یا به دلیل تعلق خاطر سیاسی... دیر یا زود مسئله خود را مطرح می کند: یا باید برای ورود به یک حرفه قبل از هر چیز تسلیم یک سلسله قواعدی شد که نه فقط زیبایی شناختی یا ادبی، بلکه اجتماعی و سیاسی یا حتی رفتاری و آداب و رسومی اند؛ یا آنکه عمادانه با آنها قطع رابطه کرد،  نه فقط با فاش کردن تفاوت های خود بلکه با اغراق کردن شان. حتی اگر این به معنای آن باشد که بعدا دیگران را هم به پذیرفتن شان وادار کنیم، البته اگر بتوانیم."میلان کوندرا در این باره مفهوم ملت های کوچک می گوید: " این مفهوم، مفهومی کمی نیست؛ این مفهوم موقعیتی را توصیف می کند، تقدیری را.: ملیت های کوچک از حس راحت حضور همیشگی برخوردار نیستند، حضور در گذشته و آینده... آنها همیشه با تجاهل متکبرانه ملیت های بزرگ مواجهند، فکر می کنند موجودیت شان دائم در معرض خطر است یا مورد سئوال است؛ چون اصلا وجودشان از بنیاد زیر سئوال است. آنها غم و غصه هایی دارند که ملت حاکم، بویی از آن نبرده اند."

در این مقاله مفهوم "کوچک" به معنای محرومیت ادبی به کار برده شده تا به ما در درک وضعیت نویسندگان جهان های ادبی زیر سلطه یاری برساند. "همه نویسندگان زیرسلطه، مستقل از از فاصله زبانی و ادبی شان از مرکز، با پرسش تفاوت زبانی مواجه می شوند. نویسندگان جذب شده، که نسبت شان با زبان مسلط حاصل خارجی بودن و عدم امنیت است، سعی می کنند تا تمام نشانه های زبانی اصل و نسب خود را محو بکنند، درست مثل کاری که آدم در مورد لهجه یا گویش خود می کند. از سوی دیگر، کسانی که می توان آنها را نویسندگان جذب نشده خواند، چه زبان دیگری در دسترس شان باشد چه نباشد، سعی می کنند تا با استفاده از هر وسیله ای ممکنی از زبان مسلط فاصله بگیرند، یا با ابداع کاربرد جدید و (در نتیجه تا حدی غیرمشروع) این زبان، یا با ایجاد و گاهی هم با احیای یک زبان ملی و (بالقوه ادبی) جدید. به سخن دیگر، تصمیم های نویسندگان زیر سلطه در ارتباط با زبان، تصمیم هایی نه اگاهانه اند نه محاسبه شده- برخلاف تصمیم های نویسندگان ملت های بزرگ، تبعیت مطیعانه از هنجارهای ملی نیست، اگرچه به هرحال وابستگی زیادی به سیاست های زبانی ملی دارند، در مورد این نویسندگان، مسئله زبان خیلی پیچیده است، و راه حل هایی هم که که ابداع می کنند بسیار متنوع اند. طیف امکان هایی که برای آنها وجود دارد از چند متغیر مهم نظیر، درجه ادبی بودن زبان ملی، موقعیت سیاسی، درجه دخالت شان در مبارزه ملی و عزم آنها در مورد به رسمیت شناخته شدن در مراکز ادبی، قوم محوری و کوری خود این مراکز و ضرورت تفهیم تفاوت نویسندگان پیرامون به آنها تاثیر می پذیرد."

تنها با تکیه بر این نظریات بدیع و راهگشاست که ما می توانیم از نسبت این نویسندگان زیر سلطه زبانی با زبان مادری خود و زبان رسمی و مسلط- زبان فارسی- آگاه شویم و با تجزیه درونی متون تولیدی آنها و تحلیل سبک ادبی و ابداعات ادبی آنها، آثار ادبی آنها را از نو کشف کنیم. اگر بخواهیم سه نمونه برای سه شق اصلی که در پاراگراف بالا به آن اشاره شد، اشاره کنیم، پروین اعتصامی یک نمونه از آن دست نویسندگان و شاعرانی است که سعی می کند تمام نشانه های زبانی اصل و نسب خود را محو کند. صمد بهرنگی بیشتر، براهنی کم و ساعدی خیلی کم از آن دست نویسندگان جذب نشده اند که همیشه با ابداعات و سبک منحصر بفرد خود کوشیده اند تا فاصله خود را با زبان مسلط نشان دهند. سهند، حبیب ساحر و گنجعلی صباحی هم به دنبال خلق و آفرینش ادبیات ملی رفته اند و به زبان ترکی نوشته اند.  در این مورد براهنی در مقاله " اسطوره صمد و موضوع زبان" می نویسد: سقوط فرقه در واقع سقوط زبان مردم آذربایجان هم بود. از آن به بعد، تاریخ غدار، چهار راه مختلف در پیش روی نویسندگان آذربایجان گذاشت: 1- یا به ترکی بنویسند، و از چشم حکومت نژادپرست، و طبعا از چشم مردم، نوشته ها را پنهان کنند –کاری که نویسندگان و شاعران بردبار و شجاعی چون سهند، حبیب ساهر، محزون، علیرضا نابدل( اختای) و مرضیه اسکویی در شعر و گنجعلی صباحی در قصه کردند. 2- یا تن به مهاجرت دهند و به زبان ترکی آثار خود را بنویسند، و دور از مخاطبان اصلی خود، یعنی مردم آذربایجان، آثار خود را به صورت محدود چاپ کنند، که از این منظر محمدتقی زهتابی قابل ذکر است. 3- یا به فارسی و ترکی بنویسند، مثل شهریار و مفتون امینی در شعر، که آثار فارسی خود را نسبتا به راحتی چاپ می کردند و اشعار ترکی خود را به زحمت.  از این نظر "حیدربابا"ی شهریار که بارها هم در ایران، ترکیه و هم آذربایجان شوروی چاپ شده، یک استثنای باشکوه ولی نادر است. 4- یا زبان فارسی را برای نگارش کلیه آثار خود انتخاب کنند، و حتی اگر چیره دستی حرفه ای در زبان مادری خود داشتند، و گهگاه توانستند در آن زبان ذوق آزمایی در سطح عالی بکنند، و حتی با نویسندگان و شاعران حرفه ای برابری بکنند مثل صمد بهرنگی و بهروز دهقانی.

در مورد آثار ادبی صمد بهرنگی به دو خصلت مهم روایی بودن و مادی بودن آنها اشاره می کند که به عقیده وی برگرفته از منابع ادبی جهان ترک زبان است. براهنی تسلط و دانش بر فرهنگ بومی و ملی آذربایجان را یکی دیگر از مختصات بارز صمد می داند و همچنین از تسلط کلی وی بر فرهنگ عام ترکان جهان به خصوص دو کشور آذربایجان و ترکیه سخن به میان می آورد و از این منظر وی را در مسیر بین المللی شدن میداند. علاوه بر این، براهنی به ساختار زبانی قصه های صمد بهرنگی اشاره می کند که بسیار متاثر از زبان مادری نویسنده است. این سبک نوشتاری وی که حتی باعث شده تا خیلی از منتقدان ادبی نوشته های وی را در هم و برهم و از لحاظ ادبی شلخته و بدون رعایت قواعد ادبی تلقی کنند، به عقیده براهنی متاثر از زبان مادری و فرهنگ بومی است که صدر در آن نفس می کشد. براهنی می گوید صمد با کلمات غیرفارسی رفتاری "ملی" نمی کند، او به فارسی نوشته که معاصر است، سره نیست و با اصرار به سره نویسی به دامن فارسی خواهی غلطیده است.

نکته جالب اینکه هر سه نویسنده از تحولات ادبی جهان ادبی کوچک خود مطلع اند و هر سه ستایشگر کوشندگان و تلاشگران این فضای ادبی حاشیه ای هستند. محمد علی فرزانه، حسین محمدزاده صدیق، حبیب ساحر، گنجعلی صباحی، بولوت قاراچورلو (سهند) و علیرضا نابدل هرچقدر در مجامع ادبی فارس زبان شناخته نشده اند، اما برای این نویسندگان ترک زبان و فارسی نویس نام آشنا و مورد احترام اند. براهنی از محمد علی فرزانه در کمال احترام یاد می کند و ساعدی که از سکوت مجامع دانشگاهی، علمی و ادبی ایران در برابر کتاب "دستور زبان ادبی" فرزانه خشمگین است، به یاد می آورد که در دانشگاه کلن آلمان، از این اثر به عنوان یک حادثه معتبر در زبان شناسی معاصر استقبال شده بود. یا علاقه اجتناب ناپذیر آنها به سهند (بولوت قارچورلو) که چون به زبان ترکی شعر می سرود، موفق نشد تا آثار خود را به چاپ برساند و در گمنامی جان باخت. نکته مهم دیگر اینکه هر سه نفر به خصوص، براهنی و بهرنگی از فضای ادبی کشور همسایه یعنی ترکیه اطلاع کامل داشتند و از طریق ترجمه آثار آنها، سهم زیادی در انتقال تجربیات ادبی نویسندگان و شاعران این کشور به فضای ادبی ایران داشتند.

ساعدی در مقاله "ریشه در خویش" در مورد شیفتگی بهرنگی به زبان مادری چنین می نویسد: "...و اما صمد، در این مقوله شیفتگی دیگری داشت. او اوایل قبول نداشت که تنها تسلط و ستم و اختناق حکومت شاهنشاهی است که نمی گذارد من و تو به زبان خود بنویسیم و چاپ کنیم، معتقد بود که جسارت، نیز کم تر است. این حق ماست که باید به زبانی که حرف می زنیم، بنویسیم و منتشر بکنیم. و درست زمانی که "پاره پاره" را تدوین و چاپ کرد، تنها به این دلیل نام مستعار برای خود برگزید که از شهرت کاذب، به شدت بیزار بود و نمی خواست با انتشار یک جُنگ که برای انتخابش، به قول خود کار عمده ای نکرده بود، جز این که هر چه را می پسندیده چیده و کنار هم گذاشته، جزو فضلا جا بخورد. "پاره پاره" هنوز خوب پخش نشده بود که از طرف مأمورین امنیتی جمع آوری و معدوم گشت. بله، "پاره پاره" مجموعه ای از شعرهای آذربایجانی با معیارها و ارزش های متفاوت و با محتوای گوناگون و اشکال مختلف گیرم غزل یا قصیده، کهنه یا نو، چون زبان آذربایجانی بود، در نظر متولیان فرهنگ مسلط، ضدامنیتی بود... زمانی که "سازمین سوزو" اثر "سهند" منتشر شد، صمد سرازپا نمی شناخت و تنها کسی بود که نتوانست شوق و ذوق خود را برای تمام مردم ایران فاش نسازد و مقاله ای نوشت در "راهنمای کتاب" و عمداً در "راهنمای کتاب" که این حادثه را به رُخ عُلما و فضلای عصاقورت داده بکشد."

و باز در ادامه این مقاله می نویسد: "بله، هیچ لحظه ای نبود که او از زبان ظریف و بسیار زیبای وطن خود غافل بماند، تمام جیب ها و کیف دستیش پُر بود از یادداشت ها و دفترچه های متعدد. هرچه را که می شنید از یک لغت گرفته تا ترکیبات تازه، و مثـل و افسانه و غیره، همه را فوری روی کاغذ می آورد. به تدریج به این فکر افتاد که بهتر است فعلاً با نشر "فولکلور آذربایجانی" راهی باز کند. چاپ "بایاتیلار" فرزانه به شدت او را سرشوق و ذوق آورده بود و دست در دست بهروز دهقانی به این مهم کمر بست. این توأمان آگاه که در برابر هر مسئله ی مهمی نبض شان با هم می زد، دهات و آبادی های ریز و درشت را زیرپا می گذاشتند و از هر قصه یا هر مَثـل متن های مختلفی گیر می آوردند، البته نه برای نسخه ی بدل سازی، بلکه برای دست یابی به کامل ترین و بی نقص ترین صورت روایت ها. اولین محصول چشم گیر "افسانه های آذربایجان" بود. انبان گرانبهائی بود از باورها و شکفتگی خیالبافی های رنگین توده ها. و آن وقت مسئله ی عمده ی دیگر، که این ها را چه کار باید کرد. هیچ ناشری حاضر نبود متن آذربایجانی قصه ها را منتشر کند. و تازه اگر حاضر بود، با کدام امکانات و در کدام چاپخانه و به چه صورتی باید به دست مردم رساند. روزها و شب های زیادی کلنجار رفتیم تا قانع شد، یعنی قانع شدند، صمد و بهروز، که فعلاً متن فارسی آنها منتشر شود که منتشر شد. ولی رنگ رضایتی در صورت صمد ظاهر نشد، بارها گفت و نوشت که کی می شود متن اصلی را به زبان اصلی چاپ کرد، آرزوئی که تا امروز عملی نشده است. یک بار به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شروع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: "گجه دور، باخ، گجه دور".! و بعد شعر شاملو و همه از علاقه صمد به این دو شاعر باخبر بودند."

تب زبان آذربایجانی که قسمتی از مسئله ملیت برای صمد بود، هیچ وقت او را رها نکرد که نکرد. یکی از کارهای برجسته اش، طرح کتابی بود که از یک فکر ساده ولی بسیار عمیق مایه گرفته بود. لمس روزمره و لحظه به لحظه ی زندگی روستائی جماعت، برای صمد روشن کرده بود که فی المثل صندوق پستی و میز ناهارخوری و کارت تبریک و ... در زندگی آن ها نه تنها وجود ندارد که معنی هم نمی تواند داشته باشد. این نکته اول، نکته دوم این که لغات مشترک بین زبان فارسی و زبان آذربایجانی کم نیست. با توجه به نکته اول شروع کرد به جمع آوری لغات مشترک این دو زبان. و از این دستاورد، کتابی ساخت برای بچه های آذربایجانی که مطلقاً سنگینی کتاب های فارسی صادره از پایتخت را نداشت و درعین حال نمی توانست محل ایراد ازمابهتران نیز قرار بگیرد و انگ اجنبی پرستی را بر پیشانیش بچسبانند. در تدوین این کتاب نکته بسیار ظریفی هم وجود داشت که بچه های دبستانی- بخصوص در سال های اول- لغات فارسی را به تدریج و با راحتی یاد می گرفتند.این کار شگفت که فقط از روی ناچاری و برای نجات بچه ها از بختک زبان غیرمادری نوشته شده بود، همه را به هیجان آورد. آل احمد به تکاپو افتاد و صمد به تهران آمد برای چندماهی تا کتابش را به چاپ برساند و امید داشت که این کار در تمام دهات و شهرهای آذربایجان کتاب درسی رسمی بشود. اما چندی گذشته و نگذشته، متخصصین فرهنگ شاهنشاهی به جای حساسی انگشت گذاشتند. پس نام "شاهنشاه" و "شهبانو" و "ولیعهد" و "خاندان جلیل سلطنتی" که لازم بود حتماً و حتماً در اول کتاب باشد والا... صمد مثل شیر تیرخورده در انتشارات نیل بالا و پائین می رفت و دورخود می چرخید و فحش جدوآباد نثار دستگاه می کرد و این که، چه کار بکنیم، لازم نبود به او گفت که چه کار بکنی. روز بعد کتابش را زد زیربغل و پرید توی اتوبوس و برگشت به همان دهکوره های محبوب خود و عطای دستگاه رسمی را به لقایش بخشید. با این امید که کتابش را هرچند در تیراژ پائین، به وسیله یک ناشر تبریزی چاپ کند که آنها هم چاپ نشد و معلوم نشد که این کار چه عاقبتی پیدا کرد."

و اما چرا صمد با این همه شیفتگی به زبان ترکی آثار خود را به این زبان ننوشت پاسخ را خود ساعدی در انتهای این مقاله می آورد: " به همان دلیل که دیگران هم نمی نوشتند، یعنی اگر می نوشتند چه کار می توانستند بکنند؟ کارهای "سهند" مگر نه این که به صورت دست نویس بین عده معدودی می گشت و انبوه آنها هنوز هم خاک می خورد؟ و یا آنچه را که شهریار به زبان آذربایجانی نوشته؟"

کاتب یاسین نویسنده الجزایری در مصاحبه ای گفته بود که من به فرانوسوی می نویسم، تا به فرانسویان بگویم من فرانسوی نیستم. این جمله بهترین بیان برای کاری است که براهنی با زبان فارسی برای هویت و فرهنگ تبعدی خویش انجام می دهد. خود براهنی در این مورد می گوید: "من صدای خود را بلند می کنم، تا از پشت به دشمن خنجر بزنم؛ دشمنانی که می خواهند زبان و آگاهی مرا از من بگیرند. من نمی توانم به زبانی که  بنا به ضروت تاریخی و توسط دشمن از آن محروم شده ام، پشت کنم. دشمن با تحمیل شرایط خود برمن، مرا آماده یک نبرد ساخته است.  قویترین سلاح دشمن زبان و فرهنگ او بود که من ان را به همان اندازه پسران و دخترزان دشمن آموخته ام. من سعی می کنم از طریق زبان دشمن، آوای طنین ملت مظلوم خود باشم... من سعی می کنم از زبان حاکم بر من برعلیه سلطه ارباب استفاده کنم."

براهنی در شاهکار ادبی خود، "روزگار دوزخی آقای ایاز" می نویسد: "زبانش را بريديم... و با بريدنِ زبانش ديگر چه چيزِ او را بريديم؟ با بريدن زبانش وادارش کرديم که خفقان را بپذيرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره ای در مغز کرديم و او را زندانی ويرانه های بی زبانِ يادهايش کرديم. به او ياد داديم که شقاوتِ ما رافقط در مغزش زندانی کند، هرگز نتواند از آن چيزی بر زبان بياورد. با بريدن زبانش او را زندانی خودش کرديم. او زندانبان زندانِ خود و زندانی خود گرديد. او را محصور در ديوارهای لال، ديوار های بی مکان، بی زمان و بی زبان کرديم. به او گفتيم که فکر نکند و اگر می کند، انرا بر زبان نياورد، چرا که او ديگر زبان ندارد. زبانی که در دهانش می چرخيد و کلمات را با صلابت و سلامت و انديشه و احساس تمام از خلال لب ها و دندان ها بيرون می داد از بيخ بريده شد و زبان ليز پوشيده به خون، خون تازه نورانی، در دست محمود ماند. و محمود آنرا داخل طشتی انداخت که کنار سطل گذاشته شده بود. آنگاه کلمات از بين رفتند."

براهنی به عنوان یک شاعر و نویسنده برجسته همیشه ردپایی از فرهنگ و زبان تبعیدی خود را در آثار ادبی اش برجای گذاشته و در آثاری نیز مثل سطور بالا به وضوح سرنوشت تلخ و تراژیک بی زبانی خود را بیان کرده است. برای براهنی درد زبان تمامی ندارد، همچنان که درد تبعید و این دو در زندگی براهنی به هم پیوسته اند تا او به شاخص ترین و مهم ترین چهره تبعدیان زبانی ایران بدل شود.

ما در این مقاله کوشیدیم تا با تکیه بر سه تن از شاخص ترین چهره های ادبی ایران که غیرفارسی زبان اند و اتفاقا هر سه نفر هم،  دلبستگی فراوانی هم به زبان مادری خود دارند، نشان دهیم که چرا آنها علیرغم این وابستگی، آثار خود را به زبان فارسی نوشته اند. در چهارچوب نظریه "ادبیات کوچک" گفتیم که این انتخابی آگاهانه و محاسبه شده نیست، بلکه عموما یک انتخاب اجتناب ناپذیر و اجباری است. این سه تفنگدار که از معدود چهره های بین المللی ایران در عرصه ادبیات هستند؛ را نه نویسندگانی کاملا جذب شده و ادغام یافته در فضای ادبی زبان مسلط، بلکه نویسندگانی دارای ارتباط با جهان ادبی کوچک خود و متاثر از آن خواندیم که به طرق مختلف کوشیده اند تا فاصله خود را با زبان مسلط نشان دهند چه در سبک ادبی مورد استفاده، چه از لحاظ ساختار زبانی و چه در محتوا. از این سه بهرنگی در اوج جوانی در ارس جاری شد، ساعدی در غربت و تبعید درگذشت و براهنی آخیرین بازمانده این نسل، همچنان در تبعید بسر می برد. آنها به اعتباری اولین نسل نویسندگان تبعیدی زبانی آذربایجان بودند که بلافاصله پس از فروپاشی فرقه سربرآوردند و روایان آن حسرت و رنج و اندوه بی پایان ما از جدایی مان از زبان مادری بوده اند، تبعیدی که برای ما هنوز پایان نیافته است.

 

منابع:

1-کازانووا، پاسکال، جمهوری جهانی ادبیات، ترجمه: شاپور اعتماد، تهران: نشر مرکز، 1392.

2- ویژه نامه آرش، درباره صمد بهرنگی، بیستم شهریور ماه 1347.

3- "ریشه در خویش"؛ غلامحسین ساعدی.

4- "اسطوره صمد و موضوع زبان"، رضا براهنی.